در این پیغام، دوباره این شادی و افتخار از آنِ ما است که فصل ششم رسالۀ افسسیان را مطالعه بکنیم. این هفته و چند هفتۀ آینده، از آیۀ ۱۴ تا ۱۷، دربارۀ زره مسیحی توضیح میدهیم. ولی قطعاً که نمیتوانیم عمق این حقایق عظیم را تمام و کمال بررسی بکنیم. انگار عمق و ژرفای این حقایق انتها ندارد. این آیهها بسیاری از حقایق ایمان مسیحی را کندوکاو میکند. تا الان تا حدودی با این حقایق آشنا شدیم. در پیغامهای آینده، جزییات بیشتری را توضیح میدهیم.
تا اینجا، با توضیحات بخش پایانی کتاب افسسیان، فهمیدیم ایمانداران درگیر یک پیکار و نبردند. فهمیدیم این نبرد یک مبارزه با دشمنی خوفناک است، یعنی شیطان و لشکر دیوهای او. در واقع، ایمانداران اصیل و سرسپرده در تنش و تقابل و کشمکش با شیطان میباشند. مادامی که برای خدا زندگی میکنید، محال است نیروهای جهنم سر راهتان قرار نگیرند. شکی در این نیست. اما سوال اینجا است که این تنش و کشمکش در زندگی شما چطور اتفاق میافتد و چگونه خودش را نشان میدهد. این تنش و تقابل گریزناپذیر است. این کلنجار و کشمش پیوسته و مداوم است. دشمن خیلی سرسخت و جدی تلاش و تقلا میکند. دشمن بانفوذ فراوان عمل میکند. او، قوی و پرزور، با فرزندان خدا میجنگد.
ما در کتاب افسسیان آموختیم که درون ایمانداران یک منبع قدرت وجود دارد. به گفتۀ افسسیان فصل ۱ آیۀ ۳، همۀ برکتهای روحانی، در جایهای آسمانی، در عیسی مسیح از آنِ ما است. به گفتۀ افسسیان فصل ۱، در آن محبوب، به ما فیض بخشیده شده، به ما آمرزش گناهان عطا شده است. ما فرزندان خدا شدیم. فهم و دانش و حکمت به ما بخشیده شده است. ما جزیی از آن سرّ بینظیر هستیم که قبل از بنیاد عالم تدبیر و برنامهریزی شد. به ما روحالقدس عطا شد تا ما را مُهر بکند. به ما قدرت عطا شده تا کارهایی بینهایت فراتر از آنچه تصور میکنیم انجام بدهیم. چون روحالقدس همیشه در ما ساکن است، صاحب قوت الهی میباشیم. ما در این دنیا به معنای واقعی کلمه جلوهگر قدرت عظیم خدا هستیم. درون ما قدرتی وجود دارد که مسیح را از مردگان برخیزانید و او را به دست راست پدر آسمانی نشاند و همۀ ریاستها و قدرتها را زیر پای او نهاد.
ما صاحب این منبع عظیم میباشیم. ما قوم خدا هستیم. ما در این جهان وجود داریم و زندگی میکنیم تا هدفها و برنامهها و مقاصدی را که خدا تدبیر نموده به انجام برسانیم و اهداف و مقاصد ملکوت خدا را پیش ببریم. اما واضح است که هنگام انجام این تکلیف، حتماً و قطعاً، دشمن مقابل ما میایستد. او همان دشمن است که تقلا کرد در آسمان مقابل خدا بایستد، همان دشمن که در باغ عدن مقابل انسان که هنوز گناه نکرده بود ایستاد، همان دشمن که تلاش کرد قوم اسراییل را نابود بکند، همان دشمن که تقلا کرد در تولد، زندگی، مرگ، رستاخیز، و بازگشت عیسی مسیح مانع ایجاد بکند، همان دشمن که میکوشد کلیسا را نابود بکند، میکوشد در خدمت ایمانداران مانعتراشی بکند، همان دشمن که در آینده تقلا خواهد کرد کل عالم را ضد قدرت مسیح بشوراند آنگاه که عیسی مسیح بازمیگردد تا در جایگاه برحق و شایستۀ خودش تکیه بزند.
حالا این دشمن خوفناک، در این عصر، مقابل ایمانداران قد عَلَم کرده است. اما ایمانداری که این را تشخیص نمیدهد، ایمانداری که اهمیت این مقابله را درک نمیکند، ایمانداری که آمادۀ جنگ نیست، در دام خواهد افتاد. چنین ایمانداری فقط در زندگی فردی خودش بازنده نمیشود، بلکه ثمربخش بودن را از دست میدهد و همین باعث میشود آن ایماندار از آنچه خواست خدا برای او است محروم بماند. از اینرو، جلال خدا در زندگی چنین شخصی به چشم نمیآید.
بنابراین، باید برای نبرد آماده باشیم، باید آگاه باشیم که جنگ است. به نظرم، این موضوع جنگ و نبرد برای هر کسی که واقعاً کتابمقدس را مطالعه میکند یک موضوع جدی میباشد. اما ترسم از این است که برای بسیاری از شما این موضوع چندان جدی نباشد. برای همین، خدا در دلم گذاشته تا در این پیغام به اولین قطعۀ این زره نگاه بکنیم تا اهمیت این نبرد ویژه و آنچه خواست خدا از ما است به شما یادآوری بکنم.
حالا، با یک مقدمۀ کوتاه و مختصر، این مطالعه و بررسی را شروع میکنیم. چون ایمانداران و شیطان، پیوسته و مداوم، با هم تنش و کشمکش دارند، لازم است درک بکنیم شیطان چگونه به ما حمله میکند. دفعۀ قبل، خیلی کوتاه و مختصر به این موضوع اشاره کردیم. الان با جزییات بیشتری توضیح میدهیم که شیطان چگونه و با چه راه و روشی به یک ایماندار نزدیک میشود. در این مطالعه و بررسی، علاوه بر مراجعه به کتابمقدس، از زندگی خودم و تجربۀ کلیسا و زندگی دیگران نشان میدهم که شیطان چگونه به ما حمله میکند. این روشها و شیوههای حملۀ شیطان را یادداشت بکنید تا بتوانید از خودتان محافظت بکنید.
قبل از هر چیز، معتقدم دشمن به یک ایماندار حمله میکند تا خدا را در چشم او بیاعتبار بکند و ذات و شخصیت خدا را در چشم او ضعیف بکند. این تلاش و تقلای اصلی شیطان است. قصد شیطان این است که خدا را از چشم شما بیندازد، تا به خدا شک بکنید. این ضربۀ اصلی او است. شیطان همین کار را در باغ عدن با حوا انجام داد، با این سوال: «آیا خدا واقعاً گفته است؟» سپس شیطان انگیزۀ خدا را زیر سوال میبرد و میگوید: «خدا نمیخواهد تو میوۀ آن درخت را بخوری، چون خدا میداند تو مثل او خواهی شد. خدا نمیتواند رقابت را تحمل بکند.» به عبارتی، هدف شیطان این بود که خدا را به خودخواهی متهم بکند و به آدم و حوا القا بکند که خدا این انگیزۀ خودخواهی را بُروز نمیدهد و در واقع آن را پنهان میکند. شیطان میگوید: «تو واقعاً نمیتوانی به خدا اعتماد بکنی، نمیتوانی خدا را باور بکنی. وقتی خدا حرفی میزند، در اعماق وجودش منظور دیگری دارد. پس نمیتوان کلام خدا را باور کرد.»
در همین خصوص، در عهدجدید آمده است: «اگر کلام خدا را انکار بکنید، خدا را دروغگو میشمرید.» این همان حیلۀ شیطان است. او میخواهد به مردم القا بکند که خدا دروغگو است و شیطان راستگو. اما واقعیت این است که خدا خودش حقیقت است و شیطان دروغگو است. اما شیطان میخواهد این واقعیت را وارونه جلوه بدهد که خودش راستگو است و خدا دروغگو. «نمیتوانی به خدا اعتماد بکنی. باید به خدا شک بکنی، باید به کلام خدا شک بکنی، باید به قدرت خدا شک بکنی.»
متأسفانه ما این دروغ را باور میکنیم. به محضی که در یک موقعیت دشوار قرار میگیریم، این وسوسه سراغمان میآید که نگران و بیقرار و عصبانی بشویم و به قول معروف از کوره در برویم، فقط به این خاطر که واقعاً باور نداریم خدا قادر است ما را از آن شرایط سخت نجات بدهد. ما قدرت خدا را زیر سوال میبریم. خیلی وقتها به فیض خدا و رحمت خدا و آمرزش خدا شک میکنیم که در واقع انکار وعدۀ خدا و کلام خدا است.
همچنین ما اغلب به محبت خدا شک میکنیم و با خودمان فکر میکنیم خدا واقعاً آنقدر ما را دوست ندارد که از ما مراقبت بکند: «چطور ممکن است خدا مرا دوست داشته باشد و اجازه بدهد این اتفاق برای من بیفتد؟ شوهرم مرا ترک کرد، بچههایم بچههای بدی از آب درآمدند، و غیره و غیره.»
به این ترتیب، شیطان ما را به جایی میرساند که به محبت خدا شک بکنیم. او همیشه میخواهد ما به محبت خدا شک بکنیم. شیطان یکبار به پطرس حمله کرد و باعث شد پطرس به حقیقت خدا شک بکند. سپس عیسی مسیح به پطرس میگوید: «مراقب باش. شیطان میخواهد تو را غربال بکند.»
پس شیطان به ما حمله میکند تا ذات خدا و اعتبار خدا را در چشم ما ضعیف بکند. به محضی که احساس میکنید دربارۀ ذات و اعتبار خدا شک و تردید به دلتان میآید، همان لحظه منبع این شک و تردید را به یاد بیاورید.
حالا، در مورد دوم، من معتقدم شیطان به ما حمله میکند تا زندگی مسیحی را برای ما سخت و دشوار بکند. او نمیخواهد زندگی مسیحی آسان باشد، شیطان میخواهد زندگی مسیحی بسیار دشوار باشد. شیطان میخواهد به ما القا بکند که زندگی مسیحی اصیل و راستین یک زندگی سخت و دشوار است. برای همین، شیطان به سه طریق حمله میکند تا زندگی مسیحی را سخت بکند. یکی از راههای او آزار و جفا است. این شدیدترین راه و روش شیطان است. زندگی مسیحی دشوار میشود زمانی که بعضی از مردم با ما خصومت پیدا میکنند.
این هفته، آقایی برای من تعریف میکرد که یکبار دربارۀ ایمانش به مسیح با برادرش صحبت میکرده و در همان موقع کتابمقدس را به برادرش نشان میدهد و دربارۀ کتابمقدس توضیح میدهد. اما برادرش کتابمقدس را از او میگیرد و آن را گوشۀ اتاق پَرت میکند و میگوید: «هیچوقت این کتاب را به من تحمیل نکن.»
این نمونهای از آزار و جفا است. نمونههای زیادی از آزار و جفا در تاریخ کلیسا وجود دارد، آزار و جفای کسانی که هدفشان این بود مسیحیوار زندگی بکنند. این آزار و جفا ممکن است در محل کار باشد، ممکن است از طرف دوستان باشد.
اما یک روش دیگر شیطان این است که او زندگی مسیحی را با نوع خفیفتری از آزار و جفا سخت میکند. من این روش را «فشار رفیقان» مینامم. عدهای از مردم ترجیح میدهند ایمانشان به خدا را مخفی نگه بدارند، چون نمیخواهند دوستانشان را از دست بدهند، نمیخواهند از دایرهای که در آن هستند خارج بشوند، نمیخواهند متفاوت به نظر برسند، نمیخواهند مجبور بشوند با مردم قطع رابطه بکنند. این دسته از آدمها دلشان میخواهد همیشه در دل دیگران جای داشته باشند و به قولی پسندیدۀ دیگران باشند. این آدمها اصلاً آماده نیستند مسیر متفاوتی را انتخاب بکنند، مبادا از جامعه و حلقۀ دوستان طرد بشوند.
در این مورد، نویسندۀ رسالۀ عبرانیان به همین معضل میپردازد. نامۀ او خطاب به کسانی است که در اجتماع یهودیان سر دو راهی مانده بودند و هرچند باور داشتند عیسی مسیح حقیقت است، از ترس حرف دوستان و خانواده و از ترس مطرود شدن، هرگز خودشان را سرسپردۀ مسیح نکرده بودند.
از اینرو، شیطان با آزار و جفای پنهان و آشکار، به هر دو روش، زندگی مسیحی را سخت میکند، چنان که پولس میگوید: «همۀ کسانی که میخواهند در این دنیای کنونی خداپسندانه زندگی بکنند جفا خواهند دید.»
اما راه سومی هم وجود دارد که شیطان زندگی مسیحی را دشوار میکند. در این راه و روش سوم، شیطان زندگی مسیحی را سهل و بیدردسر جلوه میدهد. به نظرم، بعضی وقتها، در مکان و منطقهای که همهچیز سهل و آسان و بیدردسر است زندگی مسیحی سختتر میشود. برای مثال، اینجا، در کشور آمریکا، مسیحی بودن یک اتفاق پذیرفتهشده و قابل احترام است. در این کشور، همه مسیحیاند، همه تولد دوباره دارند. به قول معروف، مذهبی بودن مُد روز است. مسیحیت یک اتفاق باحال و پسندیده است.
در واقع، در این کشور، مسیحی شدن آنقدر آسان شده که هیچ بهایی برای آن پرداخت نمیکنیم. اما همین سهل و آسان بودن زندگی مسیحی را سختتر میکند. گویا این روزها «فشار رفیقان» معضل خاصی نیست، آزار و جفا اصلاً معضل نیست. در واقع، این روزها، سختی زندگی مسیحی آنجا است که جامعه پذیرای مسیحیان است.
حالا به سومین راه و روشی میرسیم که شیطان از آن طریق به یک ایماندار حمله میکند. شیطان ایمانداران را با تعالیم نادرست و آموزههای غلط سردرگم میکند. من همیشه با مسیحیانی صحبت میکنم که واقعاً آیههایی از کتابمقدس را درک نمیکنند. دیروز، آقایی از من پرسید: «تقدیس شدن چیست؟ من خیلی گیجم. نمیفهمم تقدیس شدن یعنی چه.» این آقا با اینکه مدت زیادی است که مسیحی شده، اما هنوز گیج و سردرگم است. مردم به خاطر فراوانی کتابهای الهیاتی و معلمان گوناگون سردرگم میشوند و میگویند: «چرا اینقدر آدمها با هم اختلاف دارند؟» به نظرم، این اختلاف عقیده تا اندازهای ترفند و نیرنگ شیطان است تا مسیحیان را گیج و کلافه بکند. برای همین، خیلی از مردم میگویند: «واقعاً نمیشود دربارۀ کتابمقدس اینقدر متعصب و خشکهمذهبی بود. باید به کتابمقدس یک نگاه کلی و عمومی داشته باشیم.»
مردم همیشه به من میگویند: «تو خیلی متعصبی. نمیشود دربارۀ کتابمقدس اینقدر خشکهمتعصب بود.» جواب من این است که اگر کتابمقدس را مطالعه بکنید، میبینید که درک آن خیلی هم سخت نیست. راستش، من از آدمهای اطرافم تیزهوشتر نیستم. هوشم کاملاً متوسط است. دوست ندارم این را بگویم. اما واقعیت این است که بعضی از شما تا حالا خیال میکردید من جزو تیزهوشانم، اما نیستم. من فقط جایگاه درست کتابمقدس را شناختم و یاد گرفتم چطور در کتابمقدس کندوکاو بکنم و از کتابمقدس سر دربیاورم. پس فهمیدن کتابمقدس آنقدر هم سخت نیست. اما شیطان ایمانداران را گیج میکند و یک دنیا تفسیر از کتابمقدس جلوی چشم آنها میگذارد و مردم را آشفته و سرگشته به حال خودشان رها میکند. همچنین شیطان از طریق معلمان دروغین، که انواع و اقسام تعالیم غلط را ترویج میدهند، ایمانداران را گیج میکند. خیلی از مسیحیان از باد هر تعلیم به این سو و آن سو رانده میشوند. خیلی از مسیحیان فریب معلمان دروغین را میخورند که گرگهای درنده هستند در لباس گوسفند.
امروز، مشکلی که به چشم میآید این است که شیطان با تعالیم شایع و گستردۀ دیوها کلیسا را گیج میکند. به همین دلیل، خیلی از مسیحیان میلیونها دلار خرج مقاصد اشتباه میکنند. واضح است که دربارۀ حقیقت کتابمقدس یک گیجی و سردرگمی میان ایمانداران وجود دارد که از تعلیم نادرست ناشی میشود.
پس شیطان تلاش میکند ذات خدا را در چشم ایمانداران ضعیف بکند. شیطان تقلا میکند زندگی مسیحی را سخت بکند. تقلای شیطان این است که مسیحیان را با معلمان دروغین و آموزههای غلط سردرگم بکند.
در چهارمین مورد، شیطان تا جایی که میتواند تلاش میکند خدمت ما به مسیح را مانع بشود. نیّت او این است که جلوی خدمت مفید و مؤثر را بگیرد. شیطان میخواهد خدمت کلیسای «محفل فیض» را متوقف بکند. او میخواهد در خدمت من و خدمت شما و خدمت هر خادم عیسی مسیح سنگاندازی بکند. شیطان هر کاری از دستش برمیآید انجام میدهد تا مانع از خدمت به مسیح بشود و از آن خدمت جلوگیری بکند. این مانعتراشی را در سراسر عهدعتیق میبینیم. شیطان تلاش کرد سد راه انبیای خدا بشود. همچنین شیطان تقلا کرد سد راه خداوند عیسی مسیح بشود.
در این خصوص، پولس رسول در رسالۀ اول تسالونیکیان فصل ۲ آیۀ ۸ به این معضل خاص اشاره میکند. او میگوید: «علاقۀ ما به شما چنان شدید بود که راضی میبودیم که نه همان انجیل خدا را به شما دهیم، بلکه جانهای خود را نیز، از بس که عزیز ما بودید.» او به کلیسای تسالونیکی میگوید: «نه فقط کلام خدا را، بلکه میخواستیم جانمان را برای شما بدهیم. ما برای خدمت به شما تلاش و تکاپو کردیم.» چگونه؟ با زحمت و مشقّت و خون دل. پولس میگوید: «شبانهروز در کار مشغول شده، به انجیل خدا شما را موعظه میکردیم.» همچنین پولس به کلیسای افسس میگوید: «شبانهروز زحمت کشیدیم، اشک ریختیم، و حقیقت را به شما بیان کردیم.» چرا؟ چون خدمت کردن سخت است، چون با خدمت ما مخالفت میشود. خدمت کردن آسان نیست.
خیلی وقتها، جوانان به من میگویند: «هرچه بیشتر خدمت میکنی، آیا آسانتر نمیشود؟» خیر. اصلاً آسانتر نمیشود، فقط متفاوت میشود و رشتۀ پیروزیها چشمگیرتر میشود. با گذشت زمان، تجربۀ شما بیشتر میشود و بر اساس آن تجربه ایمانتان را برای آینده بنا میکنید. اما خدمت کردن هرگز آسانتر نمیشود، چون شیطان مانعتراشی میکند و سنگ جلوی راه شما میاندازد.
پس شیطان به اعتبار خدا حمله میکند، به ایمانداران حمله میکند، و زندگی مسیحی را دشوار میکند. شیطان ما را با تعالیم کاذب گیج میکند و سد راه خدمت ما میشود.
حالا به مورد پنجم میرسیم. من معتقدم شیطان هر کاری از دستش برمیآید انجام میدهد تا در بدن مسیح تفرقه بیندازد. شیطان سخت تلاش میکند تا در بدن مسیح شکاف ایجاد بکند و هر یک از اعضای بدن مسیح را به یک سمت ببرد. برای همین، خداوند خیلی صریح و روشن در انجیل متی میگوید اگر با برادرت مشکل داری، اول با او صلح نما و بعد آمده خدا را پرستش بکن.
پس شیطان باعث تفرقه میشود. رسالۀ اول قرنتیان فصل ۱ و ۲ و ۳ دربارۀ تفرقه در کلیسا توضیح میدهد. در رسالۀ افسسیان، پولس میگوید: «سعی کنید که یگانگی روح را در رشتۀ صلح و آرامش نگاه دارید.» هر کاری میتوانید انجام بدهید تا این اتحاد را حفظ بکنید. پولس در این زمینه ما را تشویق میکند، چون کار شیطان این است که ما را بدرد و پاره بکند و در ما اختلاف نظر به وجود بیاورد. این اختلاف نظر باعث دودستگی در بدن مسیح خواهد شد.
در مورد ششم، یکی دیگر از حوزههایی که شیطان ما را هدف قرار میدهد این است که به ما القا میکند به داشتههای خودمان توکل بکنیم. او در این مورد خیلی زیرکانه عمل میکند. در کتاب اول تواریخ فصل ۲۱، داوود، برای اینکه بفهمد واقعاً چقدر از نظر نظامی قوی و پرقدرت است، سربازانش را سرشماری میکند. اما خدا به او میگوید: «ای داوود، این گناهی وقیح و پلید است. قوت تو به تعداد سپاهیانت نیست. قدرت تو به زیاد بودن آدمهای تو نیست. قوت و قدرت تو فقط از خدا است.»
واقعیت این است که حتی در زندگی مسیحی برای یک ایماندار خیلی راحت است که همۀ دانش و معلوماتش را سرشماری بکند: «من این کتاب را از حفظ بلدم. به مطالب آن یکی کتاب تسلط دارم. از همۀ اصول الهیاتی خبر دارم. به دانشگاه الهیات رفتم. ذهنم پُر معلومات است. من کاملاً آمادهام و میتوانم بر مشکلات غلبه بکنم.» اما نتیجه چه میشود؟ عادت دعا کردن در چنین شخصی از بین میرود، سرسپردگی او از دست میرود، و به آدمی تبدیل میشود که الهیات بلد است، اما از نظر روحانی یک شخص ضعیف و سطحی میباشد. این یک وضعیت بسیار خطرناک است.
عدهای خیال میکنند، چون هر یکشنبه کلیسا میروند، همهچیز از نظر روحانی رو به راه است. ما اعتماد خودمان را روی داشتههای خودمان قرار میدهیم. برای ما خیلی آسان است به درک و فهم خودمان تکیه بکنیم، به دانش، حکمت، بینش، و تحصیلات خودمان متکی باشیم، و خودمان را عَلامۀ دَهر بدانیم. ما غفلت میکنیم و از تکیه به قدرت خدا سر باز میزنیم. ما مثل اشعیا نیستیم که بگوییم: «وای بر من!» اشعیا میدانست جدا از خدا هیچ منبع و دارایی ندارد.
حالا به هفتمین روش میرسیم که شیطان به ما حمله میکند. شیطان ما را وادار میکند ریاکار و متظاهر باشیم. شیطان، به معنای واقعی کلمه، کاری میکند تا مسیحیان تقلبی، که ایمانشان اصیل نیست، در همۀ کلیساها، از جمله کلیسای ما، حضور داشته باشند. حتی ایمانداران ممکن است تظاهر بکنند. ما میتوانیم با خودپسندی، چربزبانی، با لبخند ظاهری که به لب داریم، با نقابی که به صورت میزنیم، با یک ظاهر روحانی و معنوی، طوری رفتار بکنیم که تمام دنیا خیال بکند حال ما از نظر روحانی خوب و رو به راه است. اما، با این تظاهر و ظاهرسازی، در واقع مشارکتمان را با ایمانداران خدشهدار میکنیم. ما خود واقعیمان را پنهان میکنیم و آنقدر قشنگ نقش بازی میکنیم که هرگز به دیگران مجال نمیدهیم که ببینند مشکل واقعی ما کجا است. ما هرگز نمیگذاریم کسی ببیند واقعاً چه مدل آدمی هستیم. ما هرگز روی واقعی خودمان را نشان نمیدهیم و حقیقت را بیان نمیکنیم. با این توصیف، هیچکس از مشکل ما باخبر نمیشود، هیچکس به ما نزدیک نمیشود تا ما را در آغوش بگیرد و به ما کمک بکند تا از مشکلات رها بشویم.
در واقع، خودمان را پشت یک احترام و آبروی کاذب پنهان میکنیم. ما خودمان را پشت یک معنویت ریاکار پنهان میکنیم. مثل حنانیا و سفیره به روحالقدس دروغ میگوییم، چون شیطان به دلمان راه یافته است. شیطان ما را فریب میدهد و به ما القا میکند بهتر است در ظاهر محترم به نظر برسی تا این که واقعاً محترم باشی، بهتر است به گناهت رسیدگی نکنی، بهتر است گناهت را مخفی و پنهان بکنی و نقش بازی بکنی. شیطان آنقدر حیلهگر است که کلیسا را از ریاکاری پُر میکند.
بنابراین، اول از همه، بررسی کردیم که شیطان تلاش میکند تا ذات و شخصیت خدا را در چشم ما ضعیف بکند، تا زندگی مسیحی را سخت بکند، تا ما را با تعالیم غلط سردرگم بکند، تا مانع خدمت ما بشود، تا تفرقه ایجاد بکند، تا ما را وادار بکند بر داشتههای خودمان تکیه بکنیم، تا باعث بشود ریاکار باشیم.
حالا نوبت مورد هشتم است. شیطان به ما حمله میکند تا ما را دنیوی بکند، تا ما را در قالبی که دنیا ساخته جا بدهد. شیطان در این کار موفق است. امروز کلیسا آنقدر دنیوی است، آنقدر در ناز و نعمت است، آنقدر مادیگرا، لذتجو، میلگرا، از خودراضی و خودپسند است، آنقدر شبیه دنیای اطرافش است که به سختی میتوان کلیسا را از دنیا جدا کرد.
با این توصیف، مگر یادمان رفته که یوحنا به ما میگوید: «دنیا را و آنچه در دنیا است دوست مدارید، زیرا، اگر کسی دنیا را دوست دارد، محبت پدر در وی نیست. زیرا که آنچه در دنیا است، از شهوت جسم و خواهش چشم و غرور زندگانی، از پدر نیست، بلکه از جهان است. و دنیا و شهوات آن در گذر است، اما کسی که به ارادۀ خدا عمل میکند تا به ابد باقی میماند.» یوحنا میگوید: «شما نباید هیچ کار و ارتباطی با دنیا داشته باشید. دنیا در گذر است و شما جاودانهاید. حیات این دنیا و حیات جاودان با هم ناسازگارند و نمیتوانند با هم کنار بیایند. تو با دنیا چکار داری؟» با این حال، کلیسا غرق دنیا میشود، چون شیطان مدام ما را سمت دنیا هُل میدهد.
اما مورد آخر این است که شیطان میخواهد کاری بکند تا ما در نااطاعتی از کلام خدا زندگی بکنیم. چه بسا این اوج حملۀ شیطان به ما است. شیطان میخواهد ما در بیعفتی و بیتوجه به اصول اخلاقی زندگی بکنیم. اگر خدا پایبند به اصول اخلاقی است و خدا شریعت اخلاقی را بنا گذاشته است، پس هر عملی که خلاف شریعت خدا باشد بیاخلاقی به حساب میآید، فرقی نمیکند بیاخلاقی در امور جنسی باشد یا بیاخلاقی در امور اجتماعی. در هر صورت، زندگی در بیاخلاقی یعنی زندگی خلاف شریعت اخلاقی خدا، چون خدا این شریعت را بنا گذاشته است. اما شیطان میخواهد ما از خدا نافرمانی بکنیم. نافرمانی ما از کلام خدا به شیطان فرصت جولان میدهد.
پس یکبار دیگر مرور بکنیم شیطان در چه زمینهها به ما حمله میکند. شیطان ذات و شخصیت خدا را در چشم ما ضعیف میکند. شیطان زندگی مسیحی را سخت میکند. شیطان ما را با تعالیم غلط گیج میکند. شیطان مانع خدمت ما میشود. شیطان تفرقه میاندازد. شیطان کاری میکند تا به داشتههای خودمان توکل بکنیم. شیطان ما را به ریاکاری وادار میکند. شیطان ما را دنیوی میکند. شیطان باعث میشود از خدا نافرمانی بکنیم. حملهها همیشه اینگونه هستند. آتش نبرد در این منطقهها داغ است.
حالا شما میپرسید: «چگونه با این حملهها مبارزه بکنیم؟» بسیار خوب. این حملهها گستردهاند. اما خبر خوب و شادیبخش این است که تنها به یک روش ساده میتوانیم با کل این نُه مورد مقابله بکنیم. رسالۀ افسسیان فصل ۶ آیۀ ۱۳: «بنابراین، اسلحۀ تام خدا را بردارید تا بتوانید در روز شریر مقاومت کنید و همهکار را بهجا آورده، بایستید.»
پس چگونه در مقابل همۀ این حملهها، با تمام پیچیدگی و تمام زیرکی و مکر و حیلههای شیطان و فریب و نیرنگ او، مقاومت میکنید؟ شما روی کار شیطان تمرکز نمیکنید، شما روی کار خودتان تمرکز میکنید. لازم نیست آن حملهها را دستهبندی بکنید. لازم نیست مشخصات هر یک از آنها را بدانید. لازم نیست هر ترفند و حیلۀ شیطان را تشریح بکنید. این کار از عهدۀ شما خارج است. دنیای غیرمادی برای من و شما بیش از حد پیچیده، دور، و فرابشری است و نمیتوانیم از آن سر درآوریم. تنها کار ما این است که زره به تن بکنیم تا وقتی نبرد شروع میشود، هر نوع حملهای که باشد، بتوانیم از خودمان دفاع بکنیم. فرقی نمیکند دشمن از کدام طرف حمله میکند. فرقی نمیکند حملۀ دشمن چقدر زیرکانه باشد. مهم این است که وقتی دشمن حمله میکند شما آماده باشید. فرقی نمیکند شیطان چه ترفندی به کار میبرد. فرقی نمیکند از کدام جهت حمله میکند. فرقی نمیکند دشمن روی شکم میخزد یا بالای سرتان پرواز میکند. فرقی نمیکند دشمن آرام و بیصدا حمله میکند یا با جار و جنجال سراغتان میآید. فقط مهم است وقتی دشمن از راه میرسد شما آماده باشید. همین و بس. ایمانداری که زره به تن دارد در برابر هر گونه حمله میایستد.
حالا، بعد از همۀ این حرفها و توضیحات، بعد از اینکه همۀ روشهای حملۀ شیطان را توضیح دادیم، سوال اصلی این نیست که آیا شیطان حمله میکند و اگر حمله میکند شیوۀ حملۀ او چیست. جانِ کلام این است: آیا شما آمادهاید؟ اگر زرهپوش باشید، میتوانید مقاومت بکنید.
از اینرو، در این پیغام، به اولین قطعۀ این زره نگاه میکنیم. این یک قطعۀ ساده اما بسیار مهم است. رسالۀ افسسیان فصل ۶ آیۀ ۱۴: «پس بایستید.» انتهای آیۀ ۱۳: «همهکار را بهجا آورده، بایستید.» آیۀ ۱۱: «تا بتوانید مقاومت بکنید» پس حرف سر این است که مقابل حملۀ شیطان بایستید، حاضر و آماده باشید که مقابل یورش و تاخت و تاز شیطان بایستید تا وقتی شیطان از راه میرسد پیروز بشوید. بنابراین، اگر میخواهید مقابل حملۀ دشمن بایستید، باید کمر خود را با راستی یا حقیقت ببندید. در زبان یونانی، واژۀ «حقیقت» aletheia «آلِتیا» میباشد.
حالا کمی دربارۀ این کلمه صحبت میکنیم. واژۀ «آلِتیا» را میتوان به معنای محتوای حقیقت ترجمه کرد، یعنی محتوای حقیقتی که مقابل دروغ قرار میگیرد. این محتوای حقیقت یعنی حقیقت کلام خدا، مکاشفۀ خدا، کتابمقدس. همچنین میتوان این کلمه را به معنی یک خوی و منش و رویکرد ترجمه کرد، یعنی رفتار و کرداری که حقیقت و راست و درست است، به دور از تظاهر و ریاکاری است، یک رویکرد صمیمانه و بیریا و صادقانه است، یک رفتار درست و باصداقت و سرسپرده.
حالا، در قدم اول، حقیقت را به معنای محتوا بررسی میکنیم. اگر شیطان به من حمله میکند، لازم است قبل از هر چیز کمربند حقیقت را ببندم. چرا؟ چون شیطان با مکر و حیله سراغم میآید (آیۀ ۱۱). کلمۀ «مکرها» همان کلمهای است که در فصل ۴ آیۀ ۱۴ «حیلهاندیشی» ترجمه شده است. آیۀ ۱۴ از عبارت «باد هر تعلیم» نام میبرد. منظور پولس این است: شیطان تعالیمی را رواج میدهد که مکر و حیله و فریب میباشند. آنها آموزههای حیلهگرانه و فریبندۀ دیوها میباشند. این دروغها که خودشان را حقیقت جا میزنند حیلهها و نیرنگهای شیطان هستند. اما تنها راهی که میتوانید در مقابل دروغ و فریب شیطان بایستید این است که حقیقت را داشته باشید. برای همین، برای ما اینقدر مهم است کلام خدا را تعلیم بدهیم.
در این خصوص، به رسالۀ اول قرنتیان فصل ۱۰ آیۀ ۲۰ و ۲۱ نگاه میکنیم. پولس دربارۀ آموزههای دیوها و ارواح فریبنده صحبت میکند که کارشان گمراه کردن است. اعضای کلیسای قرنتس به معبد بتپرستان میرفتند و بتها و خدایان بتپرستان را عبادت میکردند و در تمام آیینها و مراسم و تشریفات مذهبی بتپرستان شرکت میکردند. اما پولس به آنها میگوید امتهای بتپرست برای دیوها قربانی میکنند، نه برای خدای راستین. به عبارتی، پشت این آیین و مراسم بتپرستی و قربانگاه بتپرستان دیوها هستند. کل عبادت بتپرستان شیطانی است. کل دین و مذهب بتپرستان الهامگرفته از دیوها است. این همان تعالیم دیوها و ارواح اِغواکننده است. همۀ این تعالیم غلط از شیطان است. عیسی مسیح در انجیل یوحنا ۸:۴۴ میگوید: «شیطان دروغگو و پدر دروغگویان است.» پس کار اصلی شیطان این است که با دروغ و فریب و ناراستی سراغ یک ایماندار میآید. اگر یک ایماندار میخواهد به جنگ برود، باید حقیقت را بداند. اشاره به «کمربند راستی» دقیقاً به همین معنا و مفهوم است.
حالا کمی دربارۀ کمربند توضیح بدهیم تا این تصویر روشنتر بشود. در زمان پولس، یک فرد رومی، حتی یک سرباز رومی، ردا به تن میکرد. آن ردا یک تکۀ پارچۀ مربعشکل و بزرگ بود، با دهانههایی باز برای سر و دستها. آن ردا یک تکه پارچۀ یکسره بود که شُل و آویزان از شانهها کل بدن سرباز را میپوشاند. حالا شما، به وقت جنگ، با آن ردای شُل و آویزان و دست و پاگیر به جنگ نمیروید. شما با آن ردا حتی سفر هم نمیروید.
برای مثال، وقتی در کتاب خروج فصل ۱۲ آیۀ ۱۱ بنیاسراییل به فرمان خدا به سوی سرزمین موعود حرکت میکنند، خدا به آنها میگوید: «کمرهای خود را ببندید. ما از مصر بیرون میرویم.» از اینجا میفهمیم برای یک مسافر بستن کمر یک رسم رایج بود.
در انجیل لوقا فصل ۱۲ آیۀ ۳۵، خداوندمان در اشاره به بازگشت خودش میفرماید: «کمرهای خود را بسته، چراغهای خود را افروخته بدارید.» به عبارتی، بستن کمر یعنی تمام آن پارچههای شُل و آویزان ردا را جمع بکنید تا بتوانید آمادۀ رفتن بشوید. بنابراین، بستن کمر به معنی آمادگی و آمادهباش است. کمربند نماد آمادهباش است. یک سرباز رومی با ردای شُل و آویزان، که با وزش باد این طرف و آن طرف حرکت میکرد، به جنگ نمیرفت. کافی بود یک نفر گوشۀ ردای شما را بگیرد و بکشد. واویلا! پس شما با آن ردای بلند به میدان جنگ نمیروید.
حتماً، وقتی در تلویزیون مسابقۀ فوتبال آمریکایی تماشا میکنید، میبینید که چقدر لباس ورزشکاران تنگ و چسبان است، مبادا یک بازیکن لباس بازیکن دیگر را چنگ بزند. فرض بکنید چه حالی پیدا میکنید اگر در حال دویدن باشید و باد هم بوزد و ناگهان یک نفر دنبالۀ پیراهن شما را از پشت بگیرد و شما را پایین بیندازد.
حالا واقعاً چقدر در میدان نبرد و آن هم نبرد تن به تن این مسأله اهمیت دارد! در جنگهای آن دوران، سربازان در سنگر و با فاصله از هم نمیجنگیدند. در آن روزگار، تن به تن میجنگیدند. برای همین، معلوم است که نمیخواستید موقع جنگیدن لباستان پاپیچ شما بشود و شما را گرفتار بکند.
در همین خصوص، در رسالۀ دوم تیموتائوس فصل ۲، پولس رسول میگوید: «چون سپاهی نیکوی مسیح عیسی، در تحمل زحمات شریک باش. هیچ سپاهی خود را در امور روزگار گرفتار نمیسازد.» منظور پولس این است که اگر در ردای خودت گرفتار شده باشی نمیتوانی بجنگی. امور این زندگی مثل ردا پاپیچ شما خواهد شد. باید ریسمان ارتباط با زندگی غیرنظامی را قطع بکنید. باید با دنیا قطع رابطه بکنید.
وقتی یک نفر به خدمت سربازی میرود، به او نمیگویند: «به خدمت سربازی خوش آمدید. خیلی ممنون که افتخار دادید و به ما ملحق شدید. لطفاً لباس مخصوص سربازی را بپوشید تا با بقیۀ سربازان هماهنگ بشوید. اگر مایل هستید به دستورات ما گوش بکنید، غذای پادگان را نوش جان بکنید، و در سربازخانه اقامت بکنید.»
خیر. در خدمت سربازی به شما اینطور پیشنهاد نمیدهند. شما، گوش به فرمان، دستورات را مو به مو اجرا میکنید. وقتی خدمت سربازی میروید، خودتان را از نامزد، همسر، خانه، خانواده، ماشین، و شغلتان جدا میکنید. زندگی غیرنظامی تمام میشود و شما آن کاری را انجام میدهید که در پادگان به شما دستور میدهند. رفتن به جنگ این شکلی است. خانۀ خاله که نمیروید. موضوع خیلی جدی است.
حالا میرسیم به کمربند. در روزگار قدیم، اگر یک مسافر باید کمر خود را میبست، چقدر بیشتر یک سرباز، که باید به جنگ میرفت، کمربند میبست. این کمربند ممکن بود یک شال باشد. اما احتمالاً کمربند سربازان چرمی بود. آن سرباز کمربند چرمی را سفت و محکم دور کمر میبست، چهار گوشۀ ردا را میگرفت، آنها را از میان کمربند بالا میکشید و داخل کمربند میکرد و ردا را به یک ردای کوتاه تبدیل میکرد. به این شکل، آن سرباز میتوانست به راحتی و بیدردسر حرکت بکند، بیآنکه ردای او مزاحمش بشود. این همان تصویری است که در ذهن پولس رسول است.
ناگفته نماند سربازان رومی روی همان کمربند یک بند یا تَسمه میبستند. آن تَسمه از روی شانه به پشت سرباز وصل میشد. سرباز شمشیرش را به این کمربند وصل میکرد. در واقع، شمشیر روح، که کلام خدا است، به کمربند حقیقت وصل میشود. به عبارتی، حقیقت در کلام خدا، کتابمقدس، مکشوف میشود. شما حقیقت را در اختیار دارید. شما، در نبرد، با این سلاح حقیقت میجنگید. پس شمشیر روح، که کلام خدا است، به کمربند حقیقت وصل است.
اما روی این بند یا تَسمه، که روی شانۀ سرباز میافتاد، نشانهای افتخار برای پیروزی قبلی نصب بودند. ردای یک سرباز به همۀ آن نشانهای افتخار جنگی آراسته بود.
جانِ کلام همین است: وقتی کمربند حقیقت را به کمر میبندید و شمشیر روح را بیرون میکشید، در نبرد پیروز میشوید و نشان افتخار میگیرید. همهچیز از همینجا شروع میشود. این تَسمه، با نشانهای افتخار، نماد پیروزی در جنگ بود. فقط کسانی که آماده بودند، فقط کسانی که کمربند بسته بودند، فقط کسانی که شمشیر روح به پهلو آویخته بودند در جنگ پیروز میشدند و نشان افتخار به سینه میزدند.
قبلاً توضیح دادیم که واژۀ یونانی «آلِتیا» به معنای محتوای حقیقت است. اما عبارت «کمربند راستی» به محتوای حقیقت اشاره ندارد، چون محتوای حقیقت در شمشیر روح، که کلام خدا است، مکشوف میباشد. البته که شمشیر روح آخرین قطعۀ این زره میباشد. ولی، در «کمربند راستی،» نکتۀ اصلی نگرش و خوی و منشی است که پُر از راستی و حقیقت میباشد. در واقع، «کمر خود را ببند» یعنی آماده و متعهد باش. شما با چنین نگرشی میگویید: «من برای جنگ آمادهام. لباس رزم به تن دارم. هشیار و بیدار و آمادهام.» منظور این است که بدون تظاهر و ریاکاری میجنگید، جدی و کوشا وارد میدان میشوید.
اما واقعیت این است که بیشتر مسیحیان اصلاً این کمربند را نمیبندند. آنها با ردای شُل و آویزان روزگار میگذرانند و ردای آنها با ورزش هر باد و هر نسیم به این طرف و آن طرف میرود. بیشتر مسیحیان چندان متعهد نیستند و هرگز کمربند راستی را نمیبندند، هرگز سرسپرده نمیشوند.
وقتی یک سرباز کمربند میبست، تَسمه را روی کمربند میانداخت، و شمشیرش را از آن میآویخت. در واقع اعلام میکرد: «من آمادۀ نبردم.» اما، به نظرم، بیشتر مسیحیان در نبرد شکست میخورند، چون برای آنها چندان مهم نیست که آماده باشند. آنها ترجیح میدهند با ردای شُل و آویزان پرسه بزنند. اما، به گفتۀ رسالۀ عبرانیان فصل ۱۲، «بنابراین، چون که ما نیز چنین ابْر شاهدان را گرداگرد خود داریم، هر بار گران و گناهی را که ما را سخت میپیچد دور بکنیم و در آن میدان بدویم.»
واقعاً مگر میشود یک دونده در مسابقۀ دو با پالتو و پوتین نظامی بدود؟ البته که حماقت است. راستش، دوندهها آنقدر کم لباس میپوشند که آدم خجالت میکشد به آنها نگاه بکند. دوندهها با کمترین پوشش میدوند. دوندهها باید بتوانند به راحتی تحرک داشته باشند و هیچچیز دست و پاگیر آنها نباشد. اما هستند مسیحیانی که با پالتو و پوتین نظامی میدوند و تعجب میکنند چرا اینقدر خسته میشوند و برایشان سوال است چرا در زندگی مسیحی جلو نمیروند. پنج سال از ایمانشان گذشته و فقط ده قدم از خط شروع مسابقه جلوتر رفتند. چرا؟ چون سرسپرده نیستند.
به نظرم، مترادف کلمۀ «حقیقت» واژۀ «سرسپردگی» میباشد. پولس میگوید: «باید بفهمید جنگ است. باید جدی باشید. باید بدون ریا، با صداقت، با نگرش درست، از صمیم قلب، بجنگید.» باید بگویید: «من یک سربازم. به خاطر عیسی مسیح هر سختی را تحمل خواهم کرد» (دوم تیموتائوس ۲:۳). «حاضرم به هر قیمتی خشنود بکنم او را که مرا برگزید تا سرباز باشم. از صمیم قلب میجنگم.»
بله. یک ایماندار واقعی نبرد را دوست دارد. یک ایماندار واقعی آنقدر خداوند را دوست دارد که باختن در جنگ در مرام او نخواهد بود. یک ایماندار واقعی دست از نبرد برنمیدارد. راستش، من نمیتوانم درک بکنم چطور یک ایماندار میتواند به این راضی باشد که مدام شکست بخورد، بیاعتنا و بیخیال، چپ و راست در وسوسه بیفتد، به نَفْس خودش پر و بال بدهد، و به هر گناهی که در ذهنش لانه میکند تن بدهد. واقعاً نمیفهمم چطور میتوانید اینقدر آسان تسلیم بشوید!
در این خصوص، در رسالۀ اول قرنتیان فصل ۹ آیۀ ۲۴ پولس میگوید: «آیا نمیدانید آنانی که در میدان میدوند همه میدوند.» وقتی مسابقه شروع میشود، همه میدوند، اما فقط یک نفر جایزه میگیرد. پس طوری بدوید که برنده بشوید. پولس میگوید: «اگر قرار است مسابقه بدهید، حتماً برای برنده شدن بدوید. معلوم است که هیچکس نمیخواهد بازنده باشد.»
حرف پولس بر سر طالب و مشتاق بودن است. در دنیای ورزش گفته میشود با خواستن و مشتاق بودن نود درصد قضیه حل میشود. این حرف درست است. خواستن توانستن است. مربیهای ورزشی همیشه میگفتند: «اگر از جان و دل بخواهی، میتوانی به دست بیاوری. اگر با همۀ وجودت بخواهی پیروز بشوی، حتماً پیروز میشوی.»
بله. این حرف مربیها خیلی دلنشین بود. اما لزوماً همیشه درست از آب درنمیآمد. در دنیای ورزش، من بعضی وقتها مقابل حریفی قرار میگرفتم که از من سرسختتر بود و من هم کوتاه نمیآمدم. در واقع، همیشه تلاش میکردم زورم به او بچربد، اما هر کاری میکردم جواب نمیداد. مدام پخش زمین بودم، چون نمیتوانستم به پای آن حریف برسم. با همۀ توانم مقابل سختترین حریف میجنگیدم، اما نمیتوانستم برنده شوم. ولی در خدمت مسیح، اگر شور و اشتیاق داشته باشد، پیروز خواهید بود، چون او که در شما است بزرگتر از آن کسی است که در جهان است.
ای کاش خدا به ما ایماندارانی با چنین سرسپردگی عطا بکند! ای کاش خدا به ما ایماندارانی عطا بکند که هدفشان از پیروزی در زندگی مسیحی این نباشد که تاجهای خودشان را روی هم انباشته بکنند، بلکه تا آن تاجها را به عیسی مسیح تقدیم بکنند و بگویند: «همۀ محبتم نثار تو. همۀ پرستش نثار تو. همۀ ستایش نثار تو. همۀ زندگیام را چون قربانی زنده تقدیم میکنم.»
جانِ کلام پولس همین سرسپردگی است. او میگوید: «هر که ورزش کند در هر چیز ریاضت میکشد.» او فعل یونانی athleo «آتلِئو» را به کار میبرد که به معنی «ورزش» میباشد. یک ورزشکار یک شخص باانضباط است، یعنی زندگیاش را نظم و ترتیب میدهد. او مراقب تغذیه است و به تمرینهای ورزشی بسیار اهمیت میدهد. یک ورزشکار اینهمه تلاش میکند تا تاجی را به دست بیاورد که پژمرده میشود. ولی تاج ناپژمردنی از آنِ ما است.
از اینرو، پولس میگوید: «اگر ورزشکاران اینقدر تلاش میکنند تا به تاج پژمردنی برسند، چرا ما نباید مشتاق باشیم که در زندگی برای جلال خدا پیروز باشیم؟» او میگوید: «من بیهدف نمیدوم. من این طرف و آن طرف پرسه نمیزنم، من با نصف سرعت، سهچهارم سرعت، یکچهارم سرعت نمیدوم. وسط مسابقۀ دو نمیایستم تا کمی استراحت بکنم. من با همۀ توانم در زمین مسابقه میدوم. من مانند کسی که در هوا مشت میزند نمیجنگم. من در رینگ مسابقه بالا و پایین نمیپرم و هوا را مشت نمیزنم. من مستقیم به صورت حریفم مشت میزنم. من غرق مسابقهام.» پولس میگوید. «تن خود را زبون میسازم و آن را در بندگی میدارم.»
بله. زندگی منضبط یک ورزشکار برنده به این شکل است. چنین نظمی در زندگی مسیحی خواست خدا میباشد. واقعیت این است که در زندگی روحانی خدا ما را غنی میسازد تا پیروز بشویم. در رسالۀ رومیان فصل ۱۲ پولس میگوید: «پس، ای برادران، شما را به رحمتهای خدا استدعا میکنم.» اما رحمتهای خدا کدامند؟ یازده فصل اول رسالۀ رومیان توصیف رحمتهای خدا میباشد. در آن یازده فصل، پولس توضیح میدهد که خدا ما را از دنیای شریر جدا کرده، خدا ما را در مسیح رستگار کرده، خدا عدالت عیسی مسیح را به ما بخشیده، خدا به خاطر ایمان ما به خداوند عیسی مسیح ما را عضو خانوادۀ خودش کرده و ما را به فرزندی پذیرفته است. خدا به ما محبت و شادی و آرامش بخشیده است. خدا قدرت عظیم روح خودش را در رستاخیز حیات به ما عطا کرده است. خدا تمام منابعی را که نیاز داریم در اختیار ما گذاشته و در تدبیر ابدی خودش، که تغییرناپذیر و انکارناپذیر است، ما را از دنیا جدا کرده است. خدا همۀ این رحمتهای شگفتانگیز را به شما عطا کرده است. از اینرو، بدنهای خود را قربانی زندۀ مقدس پسندیدۀ خدا بگذرانید که عبادت معقول شما است. کار درست و پسندیده همین است. این کاری است که باید انجام بدهید.
سپس در آیۀ بعد پولس میگوید: «و همشکل این جهان مشوید، بلکه به تازگی ذهن خود صورت خود را تبدیل دهید تا شما دریافت کنید که ارادۀ نیکوی پسندیدۀ کامل خدا چیست.» منظور این است که ابتدا ذهن شما نو میشود. وقتی کلام خدا در ذهن شما است و حقیقت در دلتان جای دارد، آنوقت است که میتوانید سرسپرده زندگی بکنید و زندگی خودتان را مثل قربانی تقدیم بکنید. ولی بیشتر ما معنی قربانی زنده را نمیدانیم. ما تقریباً نمیدانیم تقدیم زندگی همچون قربانی یعنی چه. شاید تحملش را داشته باشیم که به خاطر ایمانمان به مسیح ما را برای یک لحظه شکنجه بدهند و در آتش بسوزانند. اما واقعاً سخت است که کل عمرمان را با ایثار و فداکاری برای مسیح سپری بکنیم. بیشتر ما مشکل نداریم اگر با مرگمان برای مسیح فداکاری بکنیم. اما، فقط تا زندهایم، حاضر به ازخودگذشتگی نیستیم. این دیگر چه جور دوگانگی است؟ ما باید سرسپرده باشیم. کتابمقدس این را به ما میگوید.
حالا به رسالۀ فیلیپیان فصل ۱ آیۀ ۹ و ۱۰ نگاه بکنید. «و برای این دعا میکنم تا محبت شما بسیار افزونتر شود.» در اینجا پولس نمیگوید کلیسای فیلیپی محبت ندارد. آنها محبت دارند. اما پولس دعا میکند محبت آنها در معرفت و کمال فهم بیشتر بشود. پولس میگوید: «دلم میخواهد شما بینش و آگاهی بیشتر داشته باشید. شما قدرت تشخیص دارید. اما دلم میخواهد قدرت تشخیص بیشتری داشته باشید تا چیزهای بهتر برگزینید. نمیخواهم فقط به آنچه خوب است قانع باشید. نمیخواهم به آنچه بهتر است قانع باشید. میخواهم به کمتر از عالی بودن قانع نباشید. میدانم محبت دارید، اما میخواهم محبت بیشتر داشته باشید. میدانم آگاهی و بینش دارید، اما میخواهم بیشتر داشته باشید. میدانم قدرت تشخیص دارید، اما میخواهم بیشتر داشته باشید تا بتوانید عالیترین را انتخاب بکنید و صادق باشید.» این یعنی یک زندگی سرسپرده، راستین، بدون ریا، اصیل، وقفشده، تا در روز مسیح بیغش و بیلغزش باشید.
سپس به نتیجۀ یک زندگی سرسپرده، راستین، و بیریا در آیۀ ۱۱ نگاه بکنید: «پُر شوید از میوۀ عدالت که به وسیلۀ عیسی مسیح برای جلال و حمد خدا است.»
همینجا اشاره بکنم که من دربارۀ تعهد و سرسپردگی خیلی موعظه کردم، چون این موضوعی است که بارها در آیههای مختلف کتابمقدس بازگو میشود. آیا میدانید چرا دلم میخواهد شما سرسپرده باشید؟ نه به خاطر بلندپروازی فردی خودم و نه حتی به خاطر شما. دلیل آن دقیقاً در آیۀ ۱۱ میباشد: «برای جلال و ستایش خدا.» او زمانی جلال خواهد یافت که شما از میوه و ثمره پُر بشوید. شما زمانی از میوه و ثمره پُر میشوید که آنچه عالی و برتر است برمیگزینید. اما آنچه عالی و برتر است زمانی برمیگزینید که در اعماق وجودتان به راستی سرسپردۀ عیسی مسیح باشید.
بنابراین، فراخوان به پوشیدن زرۀ ایماندار فراخوان به سرسپردگی است. شیطان به این نُه روش و چند روش دیگر که هنوز به آنها اشاره نکردیم سراغ شما خواهد آمد. او به شما حمله خواهد کرد و شما اگر آمادۀ نبرد نباشید اصلاً نمیدانید چکار باید بکنید.
عزیزان، فقط یک امر در این دنیا و این زندگی مهم است و آن هم امور روحانی است. باقی امور ذرهای اهمیت ندارد. من در این دنیا دغدغههای خیلی چیزها را دارم. اما، صادقانه بگویم، به راحتی میتوانم به بیشتر مسایل اهمیت ندهم. اگر مسایل مربوط به امور الهی نباشد، اصلاً علاقهای به پیگیری آنها ندارم، چون فقط امور روحانی اهمیت دارد، فقط مهم این است که خدا جلال پیدا بکند. باید تمرکزمان را روی امور درست بگذاریم.
الان سوالی که پیش میآید این است که چقدر برایتان مهم است پیروز بشوید. آیا واقعاً دلتان میخواهد پیروز بشوید؟ من همۀ دوران جوانیام در دنیای ورزش بودم و آدمهایی را دیدم که برنده شدن برای آنها مهم نبود. در دنیای ورزشکاران حرفهای حرف سر این است که ممکن است آن شور و اشتیاق برای برنده شدن از دست برود. ممکن است دیگر برنده شدن و اول شدن چندان اهمیت نداشته باشد. فقط خیلی معمولی و روزمره مسابقه میدهید و با جریان بازی پیش میروید. اگر این بیاشتیاقی میتواند در امور دنیوی اتفاق بیفتد، حتماً که میتواند برای ما، در زندگی روحانی، اتفاق بیفتند، چون شیطان مدام این بیحسی و بیتفاوتی را به ما القا میکند.
بعید نیست به جایی برسید که به یک زندگی روحانی معمولی و متوسط قانع بشوید. بعید نیست با رخوت و بیحالی راضی بشوید. بعید نیست که به یک روال عادی و روزمرۀ زندگی قانع بشوید. هر هفته کلیسا میروید و بعد هم به خانه برمیگردید. هیچچیز عوض نمیشود. هیچچیز فرق نمیکند. نگرشها همان است. کنشها و واکنشها همان است. خانه و زندگی شما عوض نمیشود. هیچ اتفاق خاصی نمیافتد. فقط در راه خانه و کلیسا در رفت و آمدید. هیچ تغییری در تعهد و سرسپردگی شما به وجود نمیآید. خدا به من و شما کمک بکند اگر دچار این وضعیتیم. ما باید متعهد به جنگیدن باشیم.
در پایان، به این سرودۀ آقای جان مانسِل توجه بکنید: «جنگ نیکو کُن تمامقوا. قوتت مسیح، عدالتت مسیح. به دست آر حیات، شادیات حیات، جاودانه تاجت حیات. به فیض خدا دوان در مسابقه، چشم بر او، طالب روی او.
«حیات پیشِ رویت. راه مسیح، پاداش مسیح. دلواپسی کنار، تکیه کن هادی راهت را، تکیه به رحمتش. او که کند تکیه بر مسیح، به همه گوید زندگیاش مسیح، محبتش مسیح.
«نه غش و ضعف، نه ترس و بیم، کنارت بازوی او. نکند تغییر او، تو عزیز او. ایمان آر، بین که مسیح بَهرت همه در همه.»
بله. باید به پیروزی علاقهمند باشیم. هر قدر هم که شیطان زیرک باشد، اگر کمربند سرسپردگی به کمر ببندیم، پیروزی از آنِ ما است، برای جلال خدا. درخواستم از خدا این است که زندگی شما اینگونه باشد.
با هم دعا بکنیم.
ای پدر آسمانی، یکبار دیگر تو را شکر میکنیم که دور هم جمع شدیم تا نام قدوست را بپرستیم. ما برای تو سرود ستایش خواندیم، به نیکویی تو فکر کردیم، به حقایق شگفتانگیز تو در کلامت گوش سپردیم. ای پدر آسمانی، احساس میکنیم جذب حضورت شدیم. احساس میکنیم تو اینجا هستی و این پیغام پیغام من نیست، پیغام یک انسان نیست. این پیغام صرفاً پیامی روی کاغذ و جوهر نیست، صدای یک انسان نیست، بلکه دَم و نَفَس خدا است.
این فراخوان به سرسپردگی فراخوان از طرف ما نیست، فراخوان از طرف تو میباشد. نتیجه را تو تعیین میکنی، نه ما.
ای پدر آسمانی، به ما کمک بکن صدای تو را بشنویم. به ما کمک بکن برای چند لحظه از همۀ عناصر انسانی و عوامل جسمانی جدا بشویم و بدانیم که خدا از طریق کلامش با ما سخن گفته و ما را به سرسپردگی خوانده است.
ای خداوند عیسی، از ما آدمهایی بساز که خودت میخواهی، تا تو جلال یابی، تا ما همچون فانوس باشیم میان نسلی شریر و منحرف، و کلام حیات را به دست داشته باشیم، تا چنان زندگی بکنیم که منتقدان را خاموش بسازیم، تا جزو کسانی نباشیم که از عیسی مسیح سوءاستفاده میکنند، بلکه او را جلال بدهیم.
ای خداوند، به ما کمک بکن در این نبرد پیروز بشویم، چون بیش از هر چیز فقط دلمان میخواهد پیروز بشویم. در این راه به قدرت تو تکیه میکنیم. با حس تسلیم بودن، در نام مسیح دعا میکنیم. آمین.
پایان
This article is also available and sold as a booklet.
