در این پیغام، رسالۀ افسسیان فصل ۶ آیات ۱۳ تا ۱۷ و موضوع زره ایماندار را بررسی میکنیم. این آیهها را برای شما میخوانم: «بنابراین، اسلحۀ تام خدا را بردارید تا بتوانید در روز شریر مقاومت کنید و همهکار را بهجا آورده، بایستید. پس کمر خود را به راستی بسته و جوشن عدالت را در بر کرده، بایستید و کفشهای آمادگی انجیل آرامش را در پا کنید و بر روی اینهمه سپر ایمان را بکشید که به آن بتوانید تمامی تیرهای آتشین شریر را خاموش کنید و کلاهخود نجات و شمشیر روح را که کلام خدا است بردارید.»
در مقطعی از زندگی مارتین لوتر، کشمکش روحانی او با شیطان آنقدر واقعی شد که خودش را در یک اقدام فیزیکی نشان داد، تا جایی که مارتین لوتر، از شدت خشم از شیطان، یک جوهردان را سمت شیطان پرتاب کرد. آن جوهردان شکست و جوهر آن روی دیوار پخش شد. آن لکههای جوهر، سالها، به یادگاری روی دیوار باقی ماند تا مردم بدانند آن کشمکش در زندگی مارتین لوتر چقدر زنده و ملموس بود!
در زندگی ما نیز کشمکش با شیطان واقعی است، هرچند شاید کلنجار ما با شیطان به شدت کلنجار مارتین لوتر نباشد. اما یک ایماندار با شیطان در نبردی مرگبار است. به گفتۀ رسالۀ افسسیان ۶ آیۀ ۱۲، «ما کُشتی میگیریم.» در زبان یونانی، فعل این جمله حاکی از یک مبارزۀ تن به تن بر سر مرگ و زندگی است.
با این حساب، خدا برای یک ایماندار اهدافی چنان والا، مقدس، رفیع، عظیم، و پرشکوه دارد که ما را فرا میخواند تا با رفتار و کردارمان خودمان را از نظام دنیا و شریر جدا بکنیم. آن اهداف و مقاصد خدا را جلال میدهند. از سوی دیگر، شیطان هر کاری بتواند انجام میدهد و انجام خواهد داد تا ما را از تحقق اهداف خدا بازدارد. از اینرو، در زندگی یک ایماندار جنگ است. من باور دارم این جنگ از لحظۀ نجات ما آغاز میشود، حتی چه بسا قبل از نجات، هنگامی که کلام خدا و پیغام انجیل به ما بشارت داده شد، این جنگ شروع شد. به فرمودۀ خداوند، شیطان تقلا میکند کلام خدا را از دل انسانها بقاپد و بدزدد تا کسی نتواند به انجیل ایمان بیاورد.
سپس، زمانی که ایماندار میشویم، در حالی که هنوز نوایمان و به عبارتی در ایمانمان کودک هستیم، شیطان با سیل تعالیم غلط سمت ما هجوم میآورد تا ما را از این سو به آن سو بیندازد و ما را از حقیقت دور بکند. شیطان همۀ عمرمان، بیوقفه و بیامان، به ما ضربه میزند، ما را آزار میدهد، و ما را متهم میکند.
حتی، در دوران زندگی عیسی مسیح در این دنیا، شیطان هر کاری توانست انجام داد تا هیرودیس جان عیسی مسیح را بگیرد. شیطان در سراسر زندگی مسیح در این دنیا تقلا کرد جان عیسی مسیح را بگیرد: تقلا کرد عیسی را از صخره پایین بیندازد، تقلا کرد او را مصلوب بکند. اما عیسی مسیح بر کل تلاشهای شیطان غلبه کرد.
سپس، در کتاب اعمال رسولان، وقتی کلیسا پیغام عیسی مسیح را موعظه میکند، شیطان همهجا مقابل موعظۀ کلام خدا میایستد. وقتی پولس سفرهای بشارتی خودش را شروع میکند تا انجیل را به مردم جهان بشارت بدهد، جادوگران، ساحران، و آدمهای دیوزده سر راه پولس قرار میگیرند و تلاش میکنند جلوی بشارت انجیل را بگیرند. پطرس در روز پنطیکاست با دشمنی و مخالفت مواجه میشود. سپس آزار و جفا بر کلیسا شروع میشود. شورای عالی یهود رسولان مسیح را احضار میکنند و به آنها دستور میدهند خاموش باشند و دست از بشارت انجیل بردارند. در سراسر عهدجدید، شیطان مقابل انجیل میایستد.
سرانجام، وقتی کلیسا ریشه میگیرد و شالودههای آن محکم و استوار بنا میشود، بشارت و موعظۀ انجیل قرن به قرن ادامه پیدا میکند. اما، در همان سه قرن اول، کلیسا دستخوش آزار و جفا میشود. در آن قرنهای اولیه، کلیسا به شهادت رسیدن دوستداران خداوند را به چشم میبیند. سپس وارد هراس و وحشت دوران تاریک قرون وُسطا میشویم، دورانی که شهادت انجیل تقریباً محو میشود، به جز چند جرقۀ کوچک از جماعت وفاداری که در آن دوران به حقیقت کلام خدا ایمان داشتند. با این حال، در دوران اصلاحات کلیسا، دوباره نور طلوع میکند، انجیل با صدای بلند و شیوا طنینانداز میشود، و کلیسای پروتستان متولد میشود. سپس میان کلیسای کاتولیک روم و کلیسای پروتستان جنگ شروع میشود.
سرانجام، به روزگار خودمان میرسیم که نهضت پروتستان جا افتاده و همه با انجیل آشنا هستند. با این حال، از هجوم مدرنگرایی، مسیحیت لیبرال، جنبش اُرتدوکس نوین، روانشناسی، و امثال اینها در امان نیستیم. از حملۀ مکتب کمونیست، انسانگرایی، مادیگرایی، لذتگرایی، و جنبشها و مکتبهایی از این دست که دیگر نگوییم!
پس، از همان ابتدا تا همین امروز، نبردی هولناک میان شیطان و انجیل مسیح در جریان است. البته این نبرد فقط به این جنبشها و مکتبها محدود نیست، این نبرد در زندگی تکتک ایمانداران وجود دارد، چون شیطان به کاری که خدا در زندگی فرزندانش انجام میدهد حمله میکند.
بنابراین، جنگ است. برای همین، پولس رسالۀ افسسیان را با اشاره به این جنگ تمام میکند. البته، در سه فصل اول، پولس به ما یادآوری میکند یک سری منابع روحانی در اختیار داریم. میدانیم که باید به شایستگی رفتار بکنیم. اما در مسیر راهمان ضدیت و مخالفت وجود دارد. برای همین، پولس در پایان این رساله به ما هشدار میدهد تا گوش به زنگ باشیم.
واقعیت این است که شیطان با کارهای خدا مخالفت میکند. برای مثال، عیسی مسیح، خودش، مکاشفۀ حقیقت است. به گفتۀ انجیل یوحنا ۱:۱۷، عیسی پُر از فیض و راستی است. اما شیطان این حقیقت را از چشمها پنهان میکند. به گفتۀ انجیل یوحنا ۸:۴۴، شیطان دروغگو و پدر دروغگوها است.
همچنین کتابمقدس در انجیل یوحنا ۵:۲۴ به ما میگوید که عیسی مسیح حیات میبخشد. به فرمودۀ مسیح، پدر آسمانی حیات را به او عطا کرد و او به هر که دلش میخواهد حیات میبخشد. اما شیطان در انجیل یوحنا ۸:۴۴ قاتل نامیده میشود. شیطان حیات را از انسانها میگیرد. به گفتۀ رسالۀ عبرانیان ۲:۱۴، شیطان صاحب قدرت مرگ میباشد. پس عیسی مسیح حیات میبخشد، شیطان حیات را از انسانها میگیرد. عیسی مسیح حقیقت را مکشوف میکند، شیطان حقیقت را پنهان میکند.
علاوه بر این، عیسی مسیح در زندگی ما ثمر روحانی بار میدهد. به گفتۀ رسالۀ غلاطیان ۵:۲۲، عیسی مسیح در زندگی ما محبت، شادی، آرامش، ملایمت، نیکویی، ایمان، فروتنی، و خویشتنداری بار میآورد. اما شیطان میوۀ نفسانی تولید میکند. رسالۀ غلاطیان فصل ۵ از فهرست میوۀ جسم نام میبرد: زنا، فِسق، ناپاکی، فجور، بتپرستی، جادوگری، دشمنی، نزاع، کینه، خشم، تعصب، دودستگی، بدعتها، حسد، قتل، مستی، لَهو و لَعَب، و امثال اینها.
به فرمودۀ کتابمقدس، عیسی مسیح ما را میآزماید تا از نظر روحانی بالغ بشویم. به گفتۀ رسالۀ یعقوب فصل ۱، آزمودن ایمان ما را کامل میسازد. اما شیطان ما را وسوسه میکند تا نابودمان بکند. به گفتۀ پطرس، شیطان «مانند شیر غرّان گردش میکند و کسی را میطلبد تا ببلعد.»
پس عیسی مسیح حقیقت را مکشوف میکند، شیطان حقیقت را پنهان میکند. عیسی مسیح حیات میبخشد، شیطان حیات را میگیرد. عیسی ثمر روحانی بار میآورد، شیطان میوۀ نفسانی و پلید و گناهآمیز تولید میکند. عیسی ما را میآزماید تا ما را بالغ بکند، شیطان ما را میبلعد تا نابودمان بکند.
در این راستا، انجیل یوحنا فصل ۸ میگوید، اگر پسر خدا را بشناسید، پسر شما را آزاد خواهد کرد. اما، به گفتۀ رسالۀ دوم تیموتائوس ۲:۲۶، شیطان شما را برده میکند. در رسالۀ اول یوحنا ۲:۱، عیسی مسیح از ایمانداران دفاع میکند: «اگر کسی گناهی کند، شفیعی داریم نزد پدر، یعنی عیسی مسیح عادل.» اما، در کتاب مکاشفه ۱۲:۱۰، شیطان ما را متهم میکند. پس این کشمکش عظیم میان خدا و شیطان همواره در زندگی یک ایماندار وجود دارد.
اما چگونه در این نبرد پیروز خواهیم شد؟ چگونه طعم پیروزی را خواهیم چشید؟ چگونه از شکها و تردیدها گذر بکنیم؟ چگونه سد گناهان را بشکنیم؟ چطور بیتوجهی به امور روحانی را در زندگی پشت سر بگذاریم؟ چگونه به آن مرتبه از حیات روحانی برسیم که خدا ما را به آن فرا میخواند؟ چگونه به شایستگی آن خواندگی والا و آسمانی رفتار بکنیم؟ چگونه شیطان را شکست بدهیم؟ چطور مظفر بشویم؟
کتابمقدس راهحل را به ما نشان میدهد. عهدجدید چند پاسخ کلیدی را به ما نشان میدهد. حالا در این درس الهیات مختصر و فشرده، با مراجعه به کتابمقدس، راههای مقابله با شیطان را توضیح میدهم.
امروز هستند کسانی که خیال میکنند میتوانند با جنگیری، با انجام یک سری آداب و تشریفات، و با یک فرمول خاص، به جنگ شیطان بروند و با او مقابله بکنند. اما کتابمقدس برای مقابله با شیطان راهحل دارد. حالا من هم تصمیم دارم پنج یا شش اصل مقابله با شیطان را از کتابمقدس برای شما توضیح بدهم.
پس برویم سراغ اصل اول: برای پیروزی بر شیطان باید یادمان باشد که عیسی مسیح قبلاً به شیطان یک ضربۀ مغلوبکننده زد. باید متوجه باشیم که مسیح شیطان را شکست داده است. به گفتۀ رسالۀ اول یوحنا ۳:۸، عیسی آمد تا اعمال شیطان را نابود بکند. رسالۀ عبرانیان ۲:۱۴ میگوید عیسی مسیح آمد تا صاحب قدرت مرگ را نابود بکند. مسیح آمد تا کسی را نابود بکند که همۀ ما کل عمرمان گرفتار بندگی او بودیم. پس بدانید و آگاه باشید که خداوند قبلاً ضربۀ شکست را به شیطان وارد کرد.
حالا به مورد دوم میرسیم: به گفتۀ عهدجدید، باید یادمان باشد آن قدرتی که ضربۀ شکست را به شیطان وارد کرد در شما ساکن است. آن قدرتی که شیطان را شکست داد در شما ساکن است. به گفتۀ رسالۀ اول یوحنا فصل 4 آیۀ 4، «او که در شما است بزرگتر است از آن که در جهان است.» وقتی یک نفر نجات مییابد، روح خدا در او ساکن میشود. آن قدرتی که شیطان را شکست داد در یک ایماندار ساکن میشود. پس منبع و مخزن قدرت الهی در ایماندار جای دارد.
حالا نکتۀ سوم: رسالۀ اول پطرس فصل 5 آیۀ 8 و 9 میگوید: «هشیار باشید،» یعنی اولویتهای خودتان را بشناسید، سرسپرده باشید. «بیدار باشید،» یعنی مراقب و گوش به زنگ باشید، «زیرا که دشمن شما، ابلیس، مانند شیر غرّان گردش میکند و کسی را میطلبد تا ببلعد. پس به ایمان استوار شده، با او مقاومت کنید.»
حالا یکبار این سه اصل را مرور میکنیم: یادتان باشد که مسیح قبلاً ضربۀ مغلوبکننده را به شیطان وارد کرد. حواستان باشد که آن قدرت که شیطان را مغلوب کرد در شما ساکن است، چون روح خدا در شما ساکن است. این قدرت منبع روحانی شما است. پس با شیطان مقاومت بکنید. شما میتوانید مقابل شیطان بایستید، چون قدرت الهی در اختیارتان است.
الان شما میپرسید: «اما چطور به گفتۀ پطرس با شیطان مقاومت بکنیم؟» برای پاسخ، به رسالۀ افسسیان ۴:۲۷ نگاه میکنیم تا ببینیم چگونه مقابل شیطان که قدرتش را در زندگی ما نشان میدهد بایستیم. این آیه به ما میگوید: «ابلیس را مجال ندهید.» بله. خیلی ساده است. فقط هرگز به شیطان مجال ندهید. منظور این آیه این است که اگر شیطان مجال پیدا بکند، به این دلیل است که شما به او مجال میدهید. پس حرف سر خواست و ارادۀ شما است.
ما فهمیدیم که قبلاً ضربۀ مرگ به شیطان وارد شد. آن قدرت، که به شیطان ضربۀ مرگبار زد، در شما ساکن است. پس هشیار باشید تا با تلاشهای شیطان مقاومت بکنید. اما این یعنی چه؟ یعنی به شیطان مجال ندهید.
شما میپرسید: «چگونه مجال ندهم؟» به گفتۀ رسالۀ دوم قرنتیان ۲:۱۱ کاری نکنیم تا شیطان بر ما برتری پیدا بکند. ادامۀ این آیه پاسخ شما است: «از نیرنگهای او بیخبر نباشید.» اگر نمیخواهید به شیطان مجال بدهید، پس حواستان باشد شیطان از کجا وارد میشود. در را ببندید، پنجرهها را قفل بکنید، قفلها را محکم ببندید. از نیرنگهای او بیخبر نباشید.
حالا میپرسید: «نیرنگهای شیطان کدامند؟» برای پاسخ، به رسالۀ اول یوحنا نگاه بکنید: «زیرا که آنچه در دنیا است، از شهوت جسم و خواهش چشم و غرور زندگانی، از پدر نیست، بلکه از جهان است.»
پس شیطان چگونه سراغتان میآید؟ با شهوت چشم، شهوت جسم، غرور زندگی. این نیرنگ شیطان است. بنابراین، اگر حواسجمع باشید، اگر درگاه شهوت چشم را ببندید، اگر درگاه شهوت جسم را ببندید، اگر درگاه غرور زندگی را ببندید، به شیطان مجال نخواهید داد. وقتی به شیطان مجال ندهید، در مقابل ورود او به زندگیتان ایستادگی خواهید کرد.
این هم ناگفته نماند که اگر نمیخواهید به شیطان مجال بدهید، باید از نیرنگهای او بیخبر نباشید. شما نمیتوانید در جهالت به سر ببرید. با این حال، وقتی شیطان سراغتان میآید، بگریزید. رسالۀ دوم تیموتائوس ۲:۲۲: «از شهوات جوانی بگریز.» از وسوسه بگریز، و در پی عدالت باش.
دوستان، این موضوع خیلی پیچیده نیست. آن را یکبار دیگر تکرار میکنم تا ملکۀ ذهنتان بشود. باید یادتان باشد که قدرت مسیح قبلاً ضربۀ مرگبار را به شیطان وارد کرد. باید بدانید که آن قدرت در زندگی شما ساکن است. از اینرو، با شیطان مقاومت بکنید، یعنی به او مجال ندهید. اما چطور باید مجال ندهید؟ باید از نیرنگهای شیطان بیخبر نباشید. سپس، وقتی نیرنگهای شیطان سراغتان میآید، از آنها بگریزید. چطور؟ جوابش رسالۀ دوم قرنتیان ۱۰:۳ میباشد: «زیرا، هرچند در جسم رفتار میکنیم، ولی به قانون جسمی جنگ نمینماییم.» منظور پولس این است که ما انسانیم، اما نبرد ما نبرد انسانی نیست. ما مخلوقات جسمانی هستیم، اما نبرد ما نبرد جسمانی نیست. به گفتۀ رسالۀ دوم قرنتیان فصل 10 آیۀ ۴، «زیرا اسلحۀ جنگ ما جسمانی نیست.» ما با انسانها نمیجنگیم. انسانها دشمن ما نیستند. نه این نبرد انسانی و جسمانی است، نه اسلحۀ ما جسمانی، «بلکه نزد خدا قادر است.» به عبارتی، ما در پیکار روحانی هستیم که اسلحۀ روحانی لازم داریم.
حالا ببینیم چطور باید از این اسلحه استفاده بکنیم؟ از کجا بدانیم که میتوانیم از نیرنگهای شیطان آگاه باشیم، از وسوسههای او بگریزیم، و مقابل حملۀ بیامان شیطان بایستیم؟ چطور مطمئن باشیم که در زندگیمان به شیطان مجال نمیدهیم؟ چگونه آن قدرت الهی را که درونمان ساکن است به کار بگیریم؟ آیۀ 5 جواب میدهد: «هر فکری را به اطاعت مسیح اسیر میسازیم.»
حالا به آخرین نکتۀ پایانی در این درس الهیات کوتاه و مختصر میرسیم. برای اینکه بدانیم مسیح بر شیطان ضربۀ مرگبار وارد کرد، برای اینکه بدانیم قدرت مسیح در ما ساکن است، برای اینکه بتوانیم با شیطان مقاومت بکنیم، برای اینکه به شیطان مجال ندهیم، برای اینکه از نیرنگهای شیطان بیخبر نباشیم، برای اینکه از وسوسههای او بگریزیم، باید هر فکر و اندیشه را اسیر مسیح بسازیم، باید ذهنمان از طریق قدرت روح خدا در اختیار کلام خدا باشد.
عزیزان، زندگی مؤثر و پیروزمند مسیحی راه میانبر ندارد. اگر میخواهید یک زندگی پیروزمند مسیحی داشته باشید، باید ذهنتان تسلیم کلام خدا باشد، باید حقیقت کلام خدا اختیاردار افکار و احساسات شما باشد. در چارچوب الهیات عهدجدید، این یک فرمول است. این فرمول در بسیاری از آیهها به چشم میآید. اما این فرمول به زیبایی در رسالۀ افسسیان فصل ۶ آیۀ ۱۳ تا ۱۷ خلاصه شده است. همۀ اصولی که برای شما توضیح دادم در این آیهها نهفتهاند. همۀ این اصول، به زیبایی، در این شاهکار کنار هم جمع هستند و به ما نشان میدهند چگونه یک ایماندار در جنگ با نیروهای جهنمی پیروز میشود. یادتان باشد که این جنگ واقعی است، پیروزی روز به روز در این جنگ نیز واقعی میباشد.
حالا ببینیم تا اینجا کدام بخش این زره را بررسی کردیم (آیۀ ۱۴). ابتدا، توضیح دادیم که پولس در توصیف جنگ یک ایماندار با شیطان، در ذهنش، یک سرباز رومی را آمادۀ نبرد میبیند. پولس هر آنچه یک سرباز رومی برای آماده کردن خودش انجام میدهد به نبرد یک ایماندار با شیطان تشبیه میکند. سپس پولس شروع به مقایسه میکند. یک سرباز رومی کمربند میبندد و ردای گشاد خودش را در آن کمربند جمع میکند. آن سرباز، با این اقدام، خودش را برای جنگیدن سرسپرده میکند. این کار یعنی آمادگی، آمادهباش، یعنی چشمانتظار بودن، یعنی صداقت، یعنی تعهد به نبرد.
حالا پولس، در این کمربند، کمربند راستی را میبیند. آیۀ ۱۴: «کمر خود را به راستی بسته.» یک ایماندار باید سرسپردۀ حقیقت باشد. برای جنگیدن، برای زندگی سالم مسیحی، برای وقف شدن، برای پیروزی در نبرد باید سرسپردگی وجود داشته باشد. از اینرو، با نگاه به این تعهد و سرسپردگی برای پیروز شدن، این مطالعه و بررسی را شروع کردیم.
سپس، در آیۀ ۱۴، قطعۀ بعدی این زره را بررسی کردیم: «جوشن عدالت را در بر کرده.» ما در این مورد صحبت کردیم که یک سرباز رومی برای محافظت از اندامهای حیاتی بدن جوشن میپوشید تا مبادا اندامهای حیاتی آسیب ببیند، چون آسیبها و جراحتهایی که در نبرد به یک سرباز وارد میشد واقعاً مرگبار بود. از اینرو، یک سرباز از دو بخش حیاتی بدن محافظت میکرد: قلب و اندامهای داخلی، که در دایرۀ واژگان عبری به آن «اَمعا و اَحشا» میگویند. یهودیان قلب را نشاندهندۀ ذهن و اَمعا و اَحشا را نشاندهندۀ احساسات میدانستند.
از اینرو، یک ایماندار فکر و احساساتش را محافظت میکند، چون شیطان در این دو منطقه ما را وسوسه میکند. شیطان افکار و احساسات شما را وسوسه میکند. شیطان میخواهد شما را به گناه تحریک بکند. او میخواهد شما را به گناه وادار بکند. شیطان با القای افکار و احساسات نادرست به هدفش میرسد.
بنابراین، باید از این بخشها محافظت بکنیم. کتابمقدس میگوید ما با جوشن عدالت از این بخشها محافظت میکنیم. ما، با یک زندگی مقدس، یک زندگی وقفشده، جداشده، اختصاصیافته، و پاک و صالح، آن بخشهای حیاتی را از حملۀ هولناک و ترسآور شیطان محافظت میکنیم.
در پیغام قبلی، اشاره کردیم که هر روز باید بکوشیم مقدس باشیم، هر روز باید پاک و صالح باشیم، هر روز باید اگر در زندگیمان گناهی وجود دارد به آن اعتراف کنیم، توبه بکنیم، و از آن گناه روی برگردانیم. این فرمان عهدجدید است. در رسالۀ اول پطرس ۱:۱۶ حکم خدا به ما این است: «مقدس باشید، زیرا که من قدوسم.» در رسالۀ دوم قرنتیان ۷:۱، پولس میگوید: «خویشتن را از هر نجاست جسم و روح طاهر بسازیم و قدوسیت را در خداترسی به کمال برسانیم.» در رسالۀ کولسیان فصل 3، پولس میگوید: «اعمال جسم را بکشید.» سپس پولس همۀ آن اعمال پلید را فهرست میکند. رسالۀ اول تسالونیکیان فصل 5 از پاک کردن هر گونه شرارت و پلیدی از زندگی صحبت میکند. ولی چه بسا واضحترین و سادهترین آیه، که جوشن را به تصویر میکشد، رسالۀ رومیان ۱۱:۱۳ میباشد. پولس میگوید: «چون وقت را میدانید که اکنون ساعت رسیده است که باید از خواب بیدار شویم، زیرا که الان نجات ما نزدیکتر است از آن وقتی که ایمان آوردیم.» یعنی به بازگشت مسیح نزدیکتر میشویم. «شب گذشته است و روز نزدیک آمد.» یعنی سپیدهدم آن روز عظیم خداوند نزدیک است. «پس اعمال تاریکی را بیرون کرده، اسلحۀ نور را بپوشیم.» این دقیقاً گفتۀ پولس در رسالۀ افسسیان میباشد. از تاریکی جدا بشوید و زره نور بپوشید. واضح است که نور نشانۀ قدوسیت و پاکی است و تاریکی نشانۀ پلیدی و شرارت. پس کنار گذاشتن اعمال تاریکی و پوشیدن زره نور به معنی پوشیدن جوشن میباشد.
سپس پولس در ادامه میگوید: «با شایستگی رفتار کنیم.» این یعنی کمربند سرسپردگی، کمربند حقیقت. یعنی بدون ریاکاری سرسپردۀ پیروزی باشیم. «چنان که در روز.» یعنی در زندگی گوشۀ پنهان و تاریک نداشته باشیم. ما با صداقت و درستی و راستی برای خداوند میجنگیم. سپس ادامۀ آیه میگوید: «نه در بزمها و مِیگساریها و فِسق و فجور و نزاع و حسد،» یعنی یک زندگی بیشرمانه و بیبند و بار نداشته باشیم، «بلکه عیسی مسیح خداوند را بپوشید و برای شهوات جسمانی تدارک نبینید.»
بنابراین، پولس در رسالۀ افسسیان، در توصیف جوشن عدالت، واقعاً به همین حقایق اشاره میکند: چیزهای به درد نخور، تاریکی، و شرارت را کنار بگذارید و در یک رابطۀ مقدس و سالم با خداوند زندگی بکنید. اما این به آن معنا نیست که شما قرار است کامل باشید. ما در مسیر رسیدن به کمال میکوشیم. البته که در مسیر راه شکست میخوریم. اما، وقتی گناه میکنیم، باید به آن گناه اعتراف بکنیم و از آن گناه توبه بکنیم.
حالا، در این پیغام، به کفش انجیل صلح و آرامش میپردازیم که چقدر موضوع جالب و فوقالعادهای است! آیۀ ۱۵: «کفشهای آمادگی انجیل آرامش را در پا کنید.» در اینجا پولس به کفشهای سربازان نگاه میکند.
واقعیت این است که کفش برای ما به یک جلوۀ فرهنگی تبدیل شده است. در واقع، فلسفۀ اصلی کفش مراقبت از پا میباشد. اما، در دنیای امروز، کفش به یک کالای مُد روز تبدیل شده است. راستش، امروزه ضرورت ندارد که اینهمه از پا محافظت بکنیم. این روزها، خودروها موکت دارند، خیابانها آسفالت خوب دارند، کلیساها موکت دارند، ادارهها همچنین موکت دارند، مکانهایی هم که موکت ندارند کف نسبتاً تمیز دارند. ما معمولاً روی سنگلاخ راه نمیرویم، داخل گِل و لای پا نمیگذریم، در گرد و غبار سنگین راه نمیرویم، از میان بوتههای خاردار عبور نمیکنیم. تقریباً، هر کجا پا میگذاریم، آسفالت و موکت میباشد. پس کفش برای ما در اصل به یک کالای مد تبدیل شده است. برای همین، ممکن است آنچه پولس به تصویر میکشد آنطور که باید روشن و شفاف نبینیم. این تصویر زمانی برای ما شفاف میشود که بفهمیم در روزگار قدیم وضعیت راهها و جادهها چقدر بد و ناهموار بود. خار و خاشاکی که روی زمین پخش بود به راحتی میتوانست در پا فرو برود و راه رفتن را سخت و طاقتفرسا بکند. قدم برداشتن روی قلوهسنگ و پارهسنگ و سنگریزه کار آسانی نبود. البته گوشهچشمی از این سختی و دشواری را زمانی درک میکنیم که قصد پیادهروی یا کوهنوردی داریم یا گذرمان به دشت و صحرا میافتد یا مجبوریم روی آسفالت داغ راه برویم. در این مواقع، حتماً که کفش لازم داریم. در آن روزگار، به همین دلیل باید کفش میپوشیدند.
امروزه، هر رشتۀ ورزشی کفش مخصوص دارد. همیشه برای من جالب است که هر یک از کفشها کاربردهای مخصوص خودشان را دارند. ورزش روی کف بِتون یک کفش مخصوص دارد، ورزش در زمین خاکی کفش مخصوص خودش را دارد. حتی بازی تنیس کفش مخصوص دارد. البته بستگی به این دارد که در زمین چمن باشگاه ویمبِلدون مسابقه بدهید یا در زمین خاکی یا کف بِتون یا زمینهایی با کفپوش پلاستیکی. همچنین کف کفشها با هم فرق میکند. حتی برای کفپوشهای چوبی کفش مخصوص وجود دارد. کفشهای مسابقۀ دو که حتماً با هم فرق دارد، بستگی دارد روی زمین خاکی مسابقۀ دو میدهید یا روی زمینی که از جنس لاستیک است.
حالا شما به مرکز خرید میروید و آنجا یک فروشگاه ورزشی به اسم «فود لاکِر» به چشمتان میآید. ما به محضی که به مرکز خرید میرویم، بچههای من مستقیم میروند سمت این فروشگاه. خلاصه، بچهها شیفتۀ کفشهای این مغازه هستند. این فروشگاه برای هر چیزی و هر کاری کفش مخصوص دارد.
چند شب پیش رفتم رختکن آقای جری تِرِل [بازیکن بِیسبال]. داخل کمد، هشت جفت کفش بِیسبال جا خوش کرده بود. به او گفتم: «چقدر کفش داری!» گفت: «بله. زمینهای بازی تیمها با هم فرق میکند. هر زمین کفش مخصوص خودش را لازم دارد.»
من این حرف آقای جری را درک میکنم. یادم میآید، زمانی که در دوران دانشگاه فوتبال آمریکایی بازی میکردم، یکبار در ورزشگاه رُز باول مسابقه داشتیم. یکی دو هفته قبل از مسابقه باران آمده بود و وضعیت زمین بازی چندان جالب نبود. تقریباً آخر فصل مسابقات، چون زمین خیلی پا میخورد، چمنها تقریباً از بین میروند. باران هم که ببارد، دیگر وضعیت زمین خیلی بد میشود. برای همین، زمین بازی را رنگ سبز میزدند تا شبیه چمن به نظر برسد، در حالی که در واقع چمن زیادی وجود ندارد. خلاصه، در ظاهر، زمین به چشممان خوب آمد، اما واقعاً نمیدانستیم دویدن در آن زمین به چه شکل خواهد بود.
من برای بازی فوتبال آمریکایی دو جفت کفش داشتم، یکی با میخهای بلند برای زمینهای ناهموار، یکی با میخهای کوتاه. اما آن کفشهای میخدار بلند خیلی سنگین بودند و خیلی از آنها خوشم نمیآمد. برای همین، در آن مسابقه، کفشهای میخدار کوتاه را پوشیدم، چون فکر نمیکردم وضعیت زمین آنقدر بد باشد. اما اشتباه کردم که آن کفشهای نامناسب را پوشیدم. البته تا لحظۀ شروع بازی متوجه نشدم چه اشتباهی کردم! من، روی خط چهار یاردی، عقب بودم تا ضربۀ ابتدایی را بگیرم و برگردانم. توپ از هوا پایین آمد، من آن را گرفتم و دو قدم برداشتم و روی زمین پخش شدم، جلوی چشم همۀ دنیا. همانجا نشستم، در حالی که توپ در بغلم بود. هم تیم مقابل، هم تیم خودمان به من خیره شده بودند و هیچکس هم طرف من نیومد. من تک و تنها و دور از بقیۀ بازیکنان روی خط شش یاردی نشسته بودم. همان لحظه بود که فهمیدم باید کفشهای دیگر را میپوشیدم. حتی درخواست کردم از کنار زمین یک نفر از بازیکنان کفش خودش را با من عوض بکند، اما کسی قبول نکرد. خلاصه، در کل آن مسابقه، مدام لیز میخوردم و پایم میلغزید.
به همین دلیل، کفشها کاربردهای مشخص دارند. در میدان جنگ نیز بسیار اهمیت دارد چه کفشی بپوشیم. اگر مهم است که در مسابقات ورزشی کفش مخصوص داشته باشیم، چقدر مهمتر است در جنگ، که مسألۀ مرگ و زندگی است، کفش مناسب داشته باشیم! یک سرباز رومی با یک کفش چرمی معمولی و یک کف صاف به میدان جنگ نمیرفت، مبادا پایش بلغزد و لیز بخورد. یک سرباز رومی گاه مجبور بود در هنگامۀ جنگ از کوه و صخره بالا برود. ممکن بود خیلی راحت پای او بلغزد و سقوط بکند. پس سربازان باید کفش مخصوص میداشتند. این خیلی مهم بود، چون کفش مناسب میتوانست به وقت نبرد جان شما را از خطر حفظ بکند. همچنین کفش سربازان باید به قدری محکم میبود که در راهپیماییها و مسافتهای طولانی دوام بیاورد.
حتماً دربارۀ ارتش روم و راهپیماییهای طولانی قیصر تاریخ را مطالعه کردید. حتماً تاریخچۀ بسیاری از جنگها را خواندید که به خاطر کفش نامناسب سربازان شکست خوردند. حتی، در جنگ استقلال آمریکا، سربازان، به فرماندهی ژنرال جرج واشنگتن، مجبور شدند با پای برهنه بجنگند. در طی تاریخ، زمانهایی بود که سربازان نمیتوانستند پای خودشان را از یخزدگی یا آسیب و جراحت محافظت بکنند. به همین دلیل، جنگها را باختند. همچنین، در جنگهای روم باستان، یک رسم رایج این بود که وقتی میدانستند لشکر دشمن پشت سر آنها است، چوبهای نوکتیز را مثل تیغهای تیز و بُرنده در زمین فرو میکردند، به این امید که آن چوبهای تیز پای سربازان دشمن را سوراخ بکند. از اینرو، سربازان رومی برای محافظت از پای خودشان چکمههایی با کف ضخیم میپوشیدند. اگر پای سرباز صدمه میدید و مجروح میشد، محال بود بتواند راه برود. در واقع، یک سرباز، با پای مجروح، نمیتوانست جنگ را ادامه بدهد. گاه، بهترین سرباز، قویترین نیروی لشکر، اگر کف پایش آسیب میدید، دیگر کارش تمام بود. امروزه، مینگذاری در میدان نبرد جای آن چوبهای نوکتیز را گرفته است.
ناگفته نماند اگر بازو، دست، آرنج، و شانههای یک سرباز زخمی بشود، باز هم میتواند در میدان جنگ مفید و کارآمد باشد. ولی، اگر پا زخمی بشود، دیگر کار از کار میگذرد. برای همین، در جنگهای باستان، هدف این بود که پای نیروهای دشمن را سوراخ و مجروح بکنند. چه بسا قویترین مرد میدان جنگ باشید، چه بسا بهترین شمشیر را به دست داشته باشید، اگر نتوانید روی پا بایستید، کارتان تمام است.
بنابراین، در دوران باستان، کفش اهمیت خاصی داشت. کفشهای جنگی یک نیمچکمه با کف ضخیم و میخدار بود که کل پای سرباز را پوشش میداد. این نیمچکمهها بندهایی داشت که از هر دو طرف بسته میشد و سفت و محکم به پا میچسبید. میخهای زیر این چکمه قطعات کوچک فلزی بودند که از کف کفش بیرون زده بودند، مثل کفش فوتبال آمریکایی یا کفش دو میدانی یا کفش بِیسبال. هدف این بود که کفشها روی خاک حالت چسبندگی داشته باشند. سربازان با این کفشها میتوانستند با قدمهای استوار راه بروند و در میانۀ نبرد مقاومت و ایستادگی بکنند. این همان تصویری است که پولس در ذهن دارد. او سرباز رومی را میبیند که با پای استوار در جای خودش محکم ایستاده و البته که به وقت حرکت به سرعت قدم برمیدارد، سپس دوباره محکم در جای خودش روی پا میایستد. این سرباز نمیلغزد، پای او لیز نمیخورد، و زمین نمیافتد.
حالا پولس میگوید یک ایماندار نیز باید کفش داشته باشد. شما کمربند را سفت و محکم میبندید. آفرین! شما سرسپردهاید. جوشن هم به تن میکنید و به خواست خداوند یک زندگی صالح و خداپسندانه دارید. ولی، اگر نتوانید روی پا بایستید، زمین خواهید خورد. پس باید جای پایتان سفت و محکم باشد.
حالا به رسالۀ افسسیان فصل ۶ آیۀ ۱۵ نگاه میکنیم تا جزییات را بررسی بکنیم. پای شما باید آمادۀ حرکت باشد. واژۀ «آمادگی» به معنی «آمادهشده یا مجهز» میباشد. جانِ کلام این است که پای شما باید با پوشیدن کفش آماده باشد. منظور این است که ایمانداران باید مجهز و آماده باشند. در رسالۀ تیطس ۳:۱، کلمۀ «مستعد» به معنی «آمادگی» است. منظور این است: آماده باشید، مهیا باشید، مجهز باشید. پای ما باید مجهز باشد، باید برای نبرد کفش مناسب به پا داشته باشیم.
البته بیشتر کسانی که افسسیان فصل ۶ آیۀ ۱۵ را میخوانند، حتی بسیاری از تفسیرگران کتابمقدس، فرض میکنند این آیه به حکم بشارت و موعظۀ انجیل آرامش اشاره دارد. بله. کفشهای انجیل را پوشیدیم تا بشارت بدهیم. در واقع، این تفسیرگران رسالۀ رومیان ۱۰:۱۵ را در نظر دارند که از کتاب اشعیا ۵۲:۷ نقلقول میکند: «چنان که مکتوب است که چه زیبا است پایهای آنانی که به صلح و آرامش بشارت میدهند و به چیزهای نیکو مژده میدهند.» بله. چه زیبا است پایهای آنان که به صلح و آرامش بشارت میدهند! عبارت «انجیل صلح و آرامش» در هر دو آیه تکرار میشود. در واقع، پولس در رسالۀ رومیان ۱۰:۱۵ میگوید: «چگونه بشنوند بدون واعظ؟ و چگونه وعظ کنند، جز اینکه فرستاده شوند؟ چنان که مکتوب است که چه زیبا است پایهای آنانی که به صلح و آرامش بشارت میدهند و به چیزهای نیکو مژده میدهند.»
به گفتۀ رسالۀ رومیان فصل ۱۰، واضح است که پیغام انجیل باید بشارت داده بشود، پیغام انجیل باید موعظه بشود. این جانِ کلام رومیان فصل 10 میباشد. اما منظور رسالۀ افسسیان فصل 6 آیۀ ۱۵ این نیست. حرف آیۀ ۱۵ این نیست که برویم و انجیل را موعظه بکنیم. توجه داشته باشید که آخرین کلمۀ آیۀ ۱۴ «بایستید» میباشد. پس اینجا حرف رفتن نیست. حرف پولس رسول بر سر ایستادن است. اینجا بحث بشارت به گمشدگان نیست، بحث موعظه انجیل نیست. اینجا حرف اصلی دربارۀ جنگیدن با شیطان است. آیۀ ۱۵ حکم بشارت به غیرایمانداران نیست، بلکه حرف دربارۀ جنگ یک ایماندار است. پولس نمیگوید برویم و موعظه بکنیم. حرف او این است که همانجا که هستید بایستید و با شیطان بجنگید. رسالۀ اول قرنتیان ۱۶:۱۳ معنی این ایستادگی را به خوبی بیان میکند: «در ایمان استوار باشید.» افسسیان فصل ۶ آیۀ ۱۱: «تا بتوانید مقاومت کنید.» پس مسأله مقاومت است. آیۀ ۱۳: «تا بتوانید مقاومت کنید و همهکار را بهجا آورده، بایستید.» جانِ کلام دربارۀ ایستادن است، نه رفتن.
بنابراین، تفسیر درست این نیست که عبارت «کفش انجیل آرامش» را به بشارت انجیل ربط بدهیم. البته انجیل صلح و آرامش باید بشارت داده بشود، باید موعظه بشود. چه زیبا است پایهای آنانی که به صلح و آرامش بشارت میدهند! اما حرف افسسیان فصل ۶ آیۀ ۱۵ بشارت دادن نیست. اینجا بحث مبارزۀ یک ایماندار با شیطان میباشد. پولس میگوید، چون پای ما با مژدۀ صلح و آرامش پوشیده است، جایی که هستیم محکم میایستیم، نمیلغزیم، لیز نمیخوریم. وقتی به ما حمله میشود، نمیافتیم.
حالا عبارت «انجیل آرامش» را بررسی میکنیم. انجیل یعنی چه؟ انجیل یعنی خبر خوش، یعنی مژدۀ صلح و آرامش. اما مژدۀ صلح و آرامش چیست؟ برای جواب، به رسالۀ رومیان فصل ۵ آیۀ ۶ توجه بکنید، چون این فصل بسیار مهم است. این تصویر اصلی انسان است: «هنگامی که ما هنوز ضعیف بودیم.» پس انسان ضعیف است، آدمیزاد ضعیف است. آیۀ ۷: «زیرا بعید است که برای شخص عادل کسی بمیرد.» یعنی هیچکس هرگز برای انسان ناصالح جان نمیدهد. پس، به گفتۀ آیۀ ۶، ما ضعیفیم. به گفتۀ آیۀ ۷، ما ناصالحیم.
حالا به آیۀ ۸ نگاه بکنید: «هنگامی که ما هنوز گناهکار بودیم، مسیح در راه ما مرد.» بنابراین، ما گناهکاریم. آیۀ ۹: «پس، چقدر بیشتر، الان که به خون او عادل شمرده شدیم، به وسیلۀ او از غضب نجات خواهیم یافت.» این آیه نشان میدهد که ما ناصالح بودیم، رستگار نبودیم، زیر غضب خدا بودیم.
پس تعریف انسان از این قرار است: «آیۀ ۶: ضعیف؛ آیۀ ۷: بدکار؛ آیۀ ۸: گناهکار؛ آیۀ ۹: ناصالح، نارستگار، زیر غضب.» چکیدۀ تعریف آدمیزاد این است: آیۀ ۱۰، «در حالتی که دشمن بودیم.» این جانِ کلام است. شما انسانی را در نظر بگیرید که ضعیف، بدکار، گناهکار، ناصالح، و نارستگار است. نتیجه چه میشود؟ انسان دشمن خدا و زیر داوری خدا است.
الان به این نکته دقت بکنید. میان خدا و انسان فاصله است. مبادا کسی این حرف را به شما بقبولاند که خدا پدر همۀ انسانها است، که خدا همه را دوست دارد، که خدا با همه مدارا میکند، که همه عضو خانوادۀ الهی هستند. ما در ابتدای این جلسۀ پرستشی کتاب ناحوم فصل ۱ را خواندیم که میگوید: خدا «گناه را هرگز بیسزا نمیگذارد.» بله. خدا خدای انتقامگیرنده و خدای عدالت است. اگر مرد و زنی دشمن خدا باشند، داوری خدا نصیب آنها خواهد شد.
اما خدا چه کرد تا این داوری را تغییر بدهد؟ رسالۀ رومیان فصل ۵ آیۀ ۶: «هنگامی که ما هنوز ضعیف بودیم، در زمان معین، مسیح جان سپرد.» ما عادل و صالح نبودیم. آیۀ ۷: «زیرا بعید است که برای شخص عادل کسی بمیرد، هرچند در راه مرد نیکو ممکن است کسی نیز جرأت کند که بمیرد. اما خدا محبت خود را در ما ثابت میکند از اینکه هنگامی که ما هنوز گناهکار بودیم، مسیح در راه ما مرد.» به عبارتی، خدا میفرماید: «شما دشمن هستید، اما من در مرگ مسیح این دشمنی را برطرف میکنم.» آیۀ ۹: «الان که به خون او عادل شمرده شدیم، به وسیلۀ او از غضب نجات خواهیم یافت. زیرا، در حالتی که دشمن بودیم، به وساطت مرگ پسرش با خدا صلح داده شدیم.»
با این توصیف، حالا ببینیم انجیل چیست. انجیل یعنی انسان با خدا در جنگ بود، اما مسیح صلح برقرار کرد. این همان انجیل صلح و آرامش است. حالا بازگردیم به رسالۀ رومیان فصل ۵ آیۀ ۱: «پس چون که به ایمان عادل شمرده شدیم،» به خاطر آنچه مسیح انجام داد، «نزد خدا صلح و آرامش داریم، به وساطت خداوند ما، عیسی مسیح.» این یعنی انجیل. انجیل یعنی انسان و خدا در جنگ بودند، یعنی خدا طرف مقابل انسان بود، چنان که عیسی مسیح میفرماید: «هر که با من نیست بر خلاف من است.» در کتاب مکاشفه، خداوند میگوید: «نزد تو میآیم و به شمشیر زبان خود با تو جنگ خواهم کرد.»
پس انسان دشمن خدا است. با این حال، عیسی مسیح میان خدا و انسان صلح برقرار میکند. این همان خبر خوش است. خبر خوش این است که شما با خدا در صلح هستید. دیگر خدا و شما مقابل هم نیستید. شما هر دو یک طرف، کنار هم، هستید. خدا طرف من و شما است. این یعنی انجیل صلح و آرامش. ما با خدا آشتی داده شدیم.
در این خصوص، رسالۀ دوم قرنتیان ۵:۱۹ میگوید: «او ما را آشتی داده است.» رسالۀ کولسیان فصل ۱ آیۀ ۲۰: «به وساطت او [یعنی عیسی مسیح،] همهچیز را با خود مصالحه دهد، چون که به خون صلیب وی صلح و آرامش را پدید آورد و شما را که سابقاً از نیّت دل، در اعمال بد خویش، اجنبی و دشمن بودید، اکنون، مصالحه داده است.»
بنابراین، انجیل یعنی ما با خدا متحد هستیم، یعنی خدا طرف ما است. با این توصیف، یک ایماندار استوار میایستد و میگوید: «ببین شیطان! هر قدر دلت میخواهد ضد من باش. من کفشهایی دارم که مرا محکم نگاه میدارد تا جنبش نخورم، چون خدا طرف من است.» پس کفش صلح و آرامش به ما کمک میکند محکم و استوار بایستیم. واضح است که اگر قرار بود تک و تنها بایستیم و با قوت خودمان با لشکرهای جهنمی بجنگیم، قطعاً که جنگ را میباختیم. یک مثال آن پطرس در باغ جتسیمانی میباشد. در انجیل یوحنا فصل ۱۸، او همراه شاگردان مسیح ایستاده است، در حالی که سربازان برای دستگیر کردن مسیح از راه میرسند. احتمالاً حدود پانصد سرباز از قلعۀ آنتونیا، با مشعلهایی در دست، سمت باغ لشکر میکشند تا عیسی را پیدا بکنند. فرض آنها این بود که عیسی مسیح در یک غار پنهان شده است. آن سربازان با چوب و چُماق سمت باغ جتسیمانی لشکرکشی میکنند تا عیسی را به تسلیم وادارند و با شاگردان او بجنگند. اما عیسی قدم پیش میگذارد، جلو میآید، و میگوید: «کِه را میطلبید؟» آنها پاسخ میدهند: «عیسی ناصری را.» عیسی به ایشان گفت: «من هستم.» سپس آن لشکر پانصد نفرۀ سربازان عقبعقب برگشته، از پشت روی زمین میافتند، مثل مهرههای بازی دومینو روی خاک پخش میشوند. بعد، سینهخیز، بلند میشوند، گرد و خاک را از خودشان میتکانند. عیسی مسیح از آنها میپرسد: «کِه را میطلبید؟» آنها میگویند: «عیسی ناصری را.» دوباره همۀ آنها پخش زمین میشوند.
حتماً در این لحظه پطرس به خودش میگوید: «عجب قدرتی! فقط به نام عیسی مسیح کل ارتش روم فرو میریزد.» سپس فکری به ذهنش میرسد: «اگر عیسی اینقدر قدرتمند است، اصلاً چه لزومی دارد تسلیم بشویم.» پس، به گفتۀ کتابمقدس، پطرس شمشیر میکشد و گوش خادم کاهن اعظم را میبرد. البته معتقدم پطرس سر آن غلام به نام مَلوک را هدف قرار داده بود، نه گوش او را. چون بریدن گوش چه فایده داشت؟ دردی دوا نمیکرد. اما مَلوک جاخالی میدهد. ولی داستان به اینجا ختم نمیشود. پطرس قصد دارد با کل ارتش روم بجنگد.
حالا شما میپرسید: «پطرس از کجا اینهمه توان و اطمینان و قوت قلب گرفته است؟» بسیار خوب، او همین چند دقیقه قبل شاهد بود که آن ارتش عظیم به محض شنیدن نام عیسی، همگی، به خاک افتادند. سپس پطرس با خودش فکر میکند: «اگر به دردسر بیفتم، فقط کافی است بگویم: عیسی، حساب اینها را تو برس! بعد، در یک لحظه، همه پخش زمین میشوند.»
به این شکل، به پطرس این احساس دست میدهد که شکستناپذیر است و هیچچیز نمیتواند هرگز او را مغلوب بکند، چون قدرت مسیح را به چشم دید. برای همین، شمشیر میکشد تا از خداوند دفاع بکند. پطرس میدانست چه کسی کنارش است. خداوند منبع قدرت او بود.
الان لشکر مِدیان به یادم آمد که قصد حمله و یورش به بنیاسراییل داشتند. از اینرو، خدا در دل قوم اسراییل کار میکند تا با لشکر مِدیان بجنگند. قوم اسراییل تصمیم میگیرد لشکر جمع بکند و با سی و دو هزار سرباز کاربلد راهی نبرد با مِدیان بشود. اما خداوند به قوم اسراییل میگوید: «من برای این نبرد سی و دو هزار سرباز لازم ندارم. کسانی که جنگ را جدی نمیگیرند به میدان نبرید.» از اینرو، خداوند به جِدعون فرمان میدهد که چگونه سربازان برگزیده را انتخاب بکند. جِدعون انجام وظیفه میکند و در نهایت سیصد سرباز انتخاب میشود.
سپس خداوند میگوید: «شما، سیصد نفر، قرار است لشکر مِدیان را شکست بدهید. همه یک کوزه و یک مشعل و یک شیپور بردارید.» حالا، اگر من آنجا بودم، با خودم میگفتم: «عجب رزمآرایی عجیب و غریبی!» اما جِدعون به آنها میگوید: «شما بروید بالای کوه و لشکر مِدیان را در وادی محاصره بکنید. وقتی من اشاره دادم، شیپور بنوازید، کوزه را بشکنید، و مشعل را بالا ببرید. به این شکل، ما در این جنگ پیروز میشویم.» به این ترتیب، آن سیصد نفر مطابق دستور جِدعون عمل میکنند و لشکر مِدیان روی یکدیگر شمشیر میکِشند و نیروهای خودی را میکُشند.
بله. جِدعون میدانست چه کسی طرف او است. در عهدجدید، پطرس و یوحنا به شورای عالی یهود میگویند: «برای ما مهم نیست شما چه میگویید؛ ما خدا را خدمت خواهیم کرد.» آنها ترسی به دل نداشتند، چون میدانستند چه کسی طرف آنها است. پولس رسول نیز با شهامت و دلیری به عیسی مسیح بشارت داد، چون از منابع روحانی خودش خبر داشت. پولس با خدا در صلح بود. خدا طرف او بود. ما نیز در همین حقیقت میایستیم و به شیطان میگوییم: «هر کاری میخواهی بکن. هرچه تیر داری طرفم پرتاب بکن! من ذرهای ترس ندارم، چون خدا طرف من است.» راستش، اگر ایماندار نبودم، اگر خدا کنارم نبود، همیشه میترسیدم، اصلاً از ترس میمردم. اما من و شما حالا میتوانیم با اطمینان کامل، محکم و استوار، بایستیم.
حدود هشت سال قبل، وقتی برای اولین بار کتاب افسسیان را تعلیم میدادم، ماجرایی را برای شما تعریف کردم. حالا میخواهم آن ماجرا را بازگو بکنم. وقتی در دوران راهنمایی کلاس هفتم بودم، دوستی داشتم به نام راجر. او یک پسر ریزنقش بود. ما هر دو کلاس هفتم بودیم، اما راجر انگار هنوز دانشآموز کلاس چهارمی بود. یعنی خیلی رشد نکرده و قد نکشیده بود. کمی هم تُپل بود، شبیه آن عروسک خمیری و سفیدرنگ که عکسش را روی پاکت خمیرهای آمادۀ کارخانۀ فیلزبِری میبینید. این دوست من یک پسر تُپلی و بامزه بود و قیافۀ معصومی داشت. راجر دوست کوچولوی من بود، چون من پسر شبان کلیسا بودم و راجر هم به کلیسای ما میآمد. ما، دو رفیق، روزهای یکشنبه، کلاسهای مطالعه و تعلیم کتابمقدس مخصوص نوجوانان را با هم شرکت میکردیم. خلاصه، کنار هم آن روزهای سخت دوران راهنمایی را گذراندیم. واقعاً که چه روزهای طاقتفرسایی بود! در مدرسۀ ما، حتی چاقوکشی هم از بچهها برمیآمد. در دستشویی پسرانه، بچهها ماریجوآنا روشن میکردند و آن را داخل جعبۀ فیوز برق جاسازی میکردند. بعد، همه میآمدند و به نوبت یک پُک میزدند و میرفتند. این خاطره مربوط به دهۀ ۱۹۵۰ میلادی است. آن دوران، دانشآموزان همیشه مواد مخدّر مصرف میکردند و بیشتر وقتها گیج و مَنگ و در عالم هپروت بودند.
مدرسۀ ما برای دانشآموزان دورۀ راهنمایی، که با ماشین به مدرسه میآمدند، یک پارکینگ داشت. میدانید چرا؟ چون آن بچهها سنبالا بودند، اما هنوز دوران راهنمایی مانده بودند. یک پسری، به نام هِربی، هجده ساله بود و ماشین خودش را داشت، اما همکلاسی ما بود. آن مدرسه واقعاً مدرسۀ خشنی بود، بین دانشآموزان مدام دعوا و جار و جنجال بود. بچههای آن مدرسه، وقت و بیوقت، به هر دلیلی، راجر را دست میانداختند و به قولی او را سر کار میگذاشتند. شکل و قیافۀ راجر طوری بود که پسرها دوست داشتند سر به سر او بگذارند. خلاصه، روزی نبود که راجر را اذیت نکنند و راحتش بگذارند.
یادم میآید، آن روزها، آن پسران دوران راهنمایی، همیشه به خاطر اینکه شلوارشان را کاملاً تا کمر بالا نمیکشیدند، در مدرسه، دردسر داشتند. به محضی که ناظم آنها را میدید، شلوارشان را بالا میکشید و یک کمربند بزرگ به کمر آنها میبست. خیلی وقتها حتی آن پسرها را مجبور میکرد بند شلوار بپوشند، بلکه خجالت بکشند. اما بچهها با این کار ناظم بیشتر عصبانی میشدند و همیشه ناراحت و دلخور بودند.
یک روز، همینطور که داشتیم راه خودمان را میرفتیم، دار و دستۀ آن بچهها را دیدیم. آنها شش نفر بودند. به ما تنه زدند و از کنارمان رد شدند و همۀ کتابها را که زیر بغل زده بودیم انداختند پایین و بعد هم تا میتوانستند کتابها را روی زمین لگدمال کردند و رفتند. ما دو نفر کاری از دستمان برنمیآمد و حتی نمیتوانستیم از خودمان دفاع یکنیم. فقط کتابها را از روی زمین برداشتیم و سعی میکردیم برگهها را که پخش زمین شده بودند پیدا بکنیم.
آن روز گذشت. یک روز در کارگاه مدرسه یک چیزی را سُنباده میکردم. یکی از آن بچهها، به اسم جانی، که به قول معروف سردسته و کلهگندۀ آن بچهها بود، آمد داخل کارگاه و یک تختۀ دو در چهار برداشت و آن را سمت من پَرت کرد و سر مرا شکافت. سر شکستن همان و بخیه خوردن همان!
خلاصه، نمیدانم ما دو نفر چکار کرده بودیم که دار و دستۀ آن دانشآموزان، به سردستگی جانی، دست از سر ما برنمیداشتند. یک روز، بعد از کلاس ورزش به اتاق رختکن رفتیم تا لباس عوض بکنیم. همانجا بود که دار و دستۀ ارازل و اوباش از راه رسیدند. تا به خودمان بجنبیم، ما را هُل دادند. یکی از ما افتاد روی نیمکت و آن یکی هم پَرت شد داخل کمد. خلاصه، مثل فیلمهای اَکشن کمدی شده بود. تازه آن ارازل و اوباش خیال میکردند این کار آنها خیلی هم بامزه است!
همانطور که پخش زمین بودیم، راجر گفت: «دیگه بس است. دیگه طاقت ندارم.» گفتم: «میخواهی چکار بکنی؟» راجر گفت همۀ ماجرا را به داداشم میگویم. اسم برادرش اِستیو بود. من هرگز خانوادۀ راجر ویلیامز را فراموش نمیکنم. اِستیو بازیکن دفاعی فوتبال آمریکایی بود که برای تیم لانگ بیچ اِستیت بازی میکرد. اِستیو تقریباً دو متر قد داشت، دویست و چهل و پنج کیلو وزن، و دور کمرش هفتاد و شش سانتیمتر بود.
من هرگز اِستیو را فراموش نمیکنم. او تعریف میکرد که یکبار پشت فرمان کامیون حمل نان نشسته بود و با سرعت شصت و چهار کیلومتر به یک دیوار بِتونی میکوبد و صحیح و سالم از پشت فرمان بیرون میآید. او یک چنین آدمی بود، قوی و نیرومند.
با این توصیف، راجر موضوع را به برادرش گفت و به من خبر داد که «اِستیو فردا میآید مدرسه.» آن روز صبح، همۀ بچههای ارازل و اوباش در پاتوق همیشگی، کنار سالن ورزشی، ایستاده بودند. از بس آنجا میایستادند، چمنها را خراب کرده بودند. هر روز، صبح زود میآمدند آنجا سیگار دود میکردند و پنهانی حشیش میکشیدند. خلاصه، چیزی از چمنها باقی نگذاشته بودند. آن روز هم شش نفر از آنها در پاتوق همیشگی ایستاده بودند و حرف میزدند. اِستیو هم پشت ساختمان ایستاده بود که نتوانند او را ببینند. حدود یک ربع قبل از شروع کلاس، من و راجر دل در دلمان نبود که ببینیم چه میشود. بعد، راجر داد زد و به جانی گفت: «آقاپسر، بیا اینجا.» آنها زدند زیر خنده. آن لحظه، هر کاری از آنها انتظار میرفت. سپس آقای جانی سینه سپر کرد و با قیافۀ حق به جانب سمت ما آمد. البته او در ادارۀ پلیس پرونده هم داشت. چقدر غمانگیز که بعدها، در جریان یک سرقت، زخمی و کشته شد.
به هر حال، آن روز، این آقای جانی با غرور و تکبر و در حالی که میخندید و راجر را مسخره میکرد سمت او آمد. دقیقاً، در همان لحظه، اِستیو از پشت ساختمان بیرون آمد، سمت راجر رفت و از او پرسید: «کدوم یکی از اینها است؟» راجر اشاره کرد و گفت: «همین آقاپسر.» هرگز فراموش نمیکنم که در یک لحظه اِستیو سمت آن پسر رفت، پیراهنش را گرفت، روی هوا او را بلند کرد، مشت خودش را گره کرد و با یک ضربۀ جانانه چهار دندان او را شکست و بینیاش را له کرد. سپس او را که کاملاً از حال رفته بود از روی زمین بلند کرد و روی یک پرچین بزرگ، جلوی دیوار سالن ورزشی، پَرت کرد. بعد، به بقیۀ پسرها گفت: «دیگه هرگز نشنوم از گل نازکتر به راجر چیزی بگویید.»
آیا میدانید بعد از رفتن اِستیو در مدرسۀ ما چه اتفاقی افتاد؟ از آن به بعد، راجر در مدرسۀ راهنمایی ما «نورْت دانی» بیچون و چرا حکومت کرد. آیا میدانید چرا؟ چون دل راجر به منبع قدرتش گرم بود.
حالا ما، ایمانداران، با افتخار، کلام عیسی مسیح را به یاد میآوریم که میگوید: «عار ندارد که شما را برادران خود بنامد.» چقدر عالی که بدانیم عیسی مسیح کنار ما است، طرف ما است! وقتی شیطان حمله میکند، پای ما بر زمین محکم انجیل صلح و آرامش ریشه دارد و میتوانیم با افتخار اعلام بکنیم: «ای مردم، خبر خوش این است که من دشمن خدا نیستم. من ضد خدا نیستم. خدا طرف من است، به خاطر عیسی مسیح.»
بنابراین، هر قدر هم که شیطان ضد ما تقلا بکند، میتوانیم به گفتۀ افسسیان فصل ۶ آیۀ ۱۰ اعلام بکنیم: «در خداوند و در توانایی قوت او زورآور شوید.» این یقین و اطمینان ناشی از پاهایی است که با کفش آمادگی انجیل صلح و آرامش پوشیده است.
عزیزان، در زندگی شما، ایمانداران، پیروزی مهیا است. فقط کافی است به این سه پرسش پاسخ بدهید. سوال اول: آیا واقعاً میخواهیم پیروز بشویم؟ آیا کمربند سرسپردگی به تن داریم؟ سوال دوم: آیا در پی زندگی مقدس هستیم؟ آیا جوشن عدالت به تن داریم؟ سوال سوم: چون پای ما در اعتماد و توکل به خدا ریشه دارد و استوار است، آیا در نبرد دلیر و شجاع هستیم؟ اگر مدام با شک و تردید به خداوند و قدرت او این طرف و آن طرف بدوید، شکست خواهید خورد. ولی، اگر پاسخ شما به این سه پرسش بله باشد، پیروز هستید و خدا برای جلال خودش کارهای هیجانانگیز و انقلابی در زندگی شما انجام خواهد داد.
با هم دعا بکنیم.
ای پدر آسمانی، به خاطر اطمینانی که کلامت به ما میبخشد تو را شکر میکنیم. از تو ممنونیم که عیسی مسیح برای ما جان داد تا دیگر دشمن نباشیم، بلکه دوست باشیم، تا دیگر با تو غریبه نباشیم، بلکه عضو خانوادۀ الهی باشیم، تا دیگر بیگانه نباشیم، بلکه شریک ذات الهی باشیم.
خدایا، از تو ممنونیم برای عیسی مسیح که جریمۀ گناهان ما را پرداخت، داوری ما را بر دوش کشید، انتقام و عدالت تو را بر خودش گرفت تا ما فیض شگفتانگیز تو را بشناسیم. ای خداوند، ممنونیم که منابع روحانی را در اختیار ما گذاشتی. از تو ممنونیم که آن قدرت را که باعث سقوط شیطان شد و ضربۀ مرگ را به او وارد کرد درون ما ساکن کردی.
ممنونیم که در قدرت روح خدا به ما قوتی میدهی با شیطان مقاومت بکنیم، به او مجال ندهیم، از نیرنگهای او بیخبر نباشیم، همواره از وسوسههای شیطان بگریزیم، چون افکار ما به اسارت عیسی مسیح درآمده است. ای خدا، ما را مطیع کلامت بساز. برای این افتخار از تو ممنونیم. در نام مسیح. آمین.
پایان
This article is also available and sold as a booklet.
