این روزها، که آماده میشویم عید میلاد مسیح را باشکوهتر از همیشه برگزار بکنیم، توجه شما را به این جمله در کتاب اشعیا فصل ۴۰ آیۀ ۵ جلب میکنم: «جلال یهوه مکشوف گشته.»
اگر من را خوب بشناسید، حتماً میدانید جلال خدا و جلال یهوه برای من بینهایت مهم است. در واقع، در تعالیم و خدمتم، روی این موضوع خیلی اصرار و پافشاری میکنم. من اغلب دربارۀ جلال خدا صحبت میکنم، چون کتابمقدس اغلب دربارۀ جلال خدا صحبت میکند. حالا با خودتان فکر میکنید شاید الان هم میخواهم موضوع جلال خدا را که برایم خیلی عزیز است به پیغام کریسمس ربط بدهم. ولی باید بگویم، خیر، اصلاً اینطور نیست، چون، در واقع، کلام اشعیا در فصل ۴۰ آیۀ ۵ دقیقاً خودش موضوع اصلی کریسمس است و احتیاجی ندارد که آن را به کریسمس ربط بدهم: «جلال یهوه مکشوف گشته.» این پیغام کریسمس است. تولد مسیح مکاشفۀ جلال یهوه میباشد، چنان که اشعیا وعده میدهد.
در اصل، درونمایۀ «جلال یهوه» در جایجای عید میلاد مسیح به چشم میآید. به گفتۀ کتابمقدس، لحظۀ تولد مسیح، فرشتگان، با نظر به جلال خدا، بانگ میزنند: «خدا را در عرش اعلا جلال باد.» در انجیل لوقا ۲:۹، وقتی شبانان با فرشته ملاقات میکنند، میفهمند جلال یهوه گرد ایشان میتابد و از اینرو بینهایت ترسان میشوند. بنابراین، هنگام تولد مسیح، جلال یهوه تمرکز اصلی آن فرشتگان است. جلال یهوه عطر و رایحۀ غالب بر صحنۀ تولد مسیح است. جلال یهوه به عید میلاد مسیح تحمیل نمیشود، جلال یهوه، خودش، کانون اصلی عید میلاد مسیح است.
الان به کتاب اشعیا فصل چهل نگاه بکنیم. ابتدا، پیشزمینهای را توضیح میدهم تا با اهمیت کلام اشعیا در این فصل آشنا بشوید. کتاب اشعیا به سه بخش تقسیم میشود. سی و پنج فصل اول فصلهای تاریکی است که از محکومیت و داوری خبر میدهد. در این فصلها، خدا از غضب و انتقام و محکومیت و داوری سخن میگوید. البته این غضب و انتقام و محکومیت و داوری فقط بر قوم اسراییل اعلام نمیشود، بلکه بر سایر امتها و ملتها نیز. اما، در میانۀ آن دلگیری و تاریکی، نور رحمت و فیض خدا سوسو میزند، چون محبت خدا همواره بر داوری خدا سایه میاندازد. اما، به طور کلی، این سی و پنج فصل از داوری شدید و بیامان خبر میدهد.
سپس به بخش دوم میرسیم، یعنی فصل ۳۶ تا ۳۹. این چند فصل در واقع جانِ کلام نبوت اشعیا میباشد. این فصلها یک بافت و زمینۀ تاریخی را در اسراییل بنا میگذارند. پیغام کتاب اشعیا در همین بافت و زمینۀ تاریخی بیان میشود. اشعیای نبی رویدادهای زمانۀ خودش را توصیف میکند و اعلام میکند که چرا خدا باید داوری خودش را نازل بکند. با اینکه این فصلهای تاریخی فصلهای مستقل و مجزا به حساب میآیند، اما به موضوع سی و پنج فصل اول بیربط نیستند، برای همین، میتوان گفت سی و نه فصل اول در کتاب اشعیا از داوری خبر میدهند. اما خدا را شکر کتاب اشعیا در فصل ۳۹ تمام نمیشود. برای قوم خدا، روز دیگری از راه میرسد. فصلهای ۴۰ تا ۶۶ نویدبخش این روز میباشند.
سپس به بخش سوم کتاب اشعیا میرسیم که دربارۀ نجات و رستگاری است. در همین بخش، در فصل ۵۳، ماشیح، آن خدمتگزار رنجدیده، معرفی میشود. بعد از سی و نه فصل، که از داوری میشنویم، حالا به فصل ۴۰ آیۀ ۱ توجه بکنید: «تسلی دهید! قوم مرا تسلی دهید! خدای شما میگوید: سخنان دلاویز به اورشلیم گویید و او را ندا کنید که اجتهاد او تمام شده و گناه وی آمرزیده گردیده و از دست خداوند برای تمامی گناهانش دو چندان یافته است.» بله، این پیغام تسلی است، پیغامی است که نوید میدهد نجات در راه است، گناهان آمرزیده شد، تنبیه و تأدیب تمام شد. این پیغام امید است، پیغام جلال. این سپیدهدم یک روز تازه است. این نوری است در انتهای یک تونل تاریک. این ستارۀ صبح است که در پایان شب تیره و تاریک سوسو میزند. نجات در راه است.
با این مقدمه در دو آیۀ اول، سپس به آیۀ ۳ میرسیم. اشعیای نبی ما را به این سپیدهدم روز تازه نزدیکتر میکند. آیۀ ۳ میگوید: «صدای نداکنندهای در بیابان راه خداوند را مهیا سازید و طریقی برای خدای ما در صحرا راست نمایید.» وقتی به عهدجدید میرسید و فصل سوم انجیل متی را میخوانید، در آیۀ ۳، متوجه میشوید یحیی تعمید دهنده این نبوت اشعیا را به انجام میرساند. این مرد، یعنی یحیی تعمید دهنده، که در بیابان ندا میدهد، تسلی، آمرزش، نجات، و طلوع روز تازه را نوید میدهد. یحیی فقط راه را مهیا نمیکند، بلکه شاهراهی را در دل آدمیان باز میکند.
در ادامه، به آیۀ ۴ میرسیم: «هر درّهای برافراشته و هر کوه و تپهای پست خواهد شد و کجیها راست و ناهمواریها هموار خواهد گردید.» یحیی همهچیز را در قلب و زندگی آدمیان سر و سامان میدهد و آنها را برای از راه رسیدن منجی ایشان آماده میکند. این خدمت یحیی است. او دربارۀ توبه و اعتراف به گناه موعظه میکند. او مردم را تعمید میدهد. تعمید در آب نشانۀ شستشوی دل بود، یعنی تعمید دهنده اعلام میکند نجات و رستگاری در راه است.
در اشعیا فصل ۴۰، حالا به آیۀ ۵ نگاه بکنیم: «و جلال یهوه مکشوف گشته.» وقتی، سرانجام، جلال یهوه میتابد، «تمامی بشر آن را با هم خواهند دید.» این یک وعدۀ واقعی است. اما چرا واقعی است؟ «زیرا که دهان یهوه این را گفته است.» آیۀ ۸: «گیاه خشک شد و گل پژمرده گردید، اما کلام خدای ما تا ابدالاباد استوار خواهد ماند.» اگر خدا حرفی میزند، حرفش سند است.
بله، روز نجات از راه میرسد. یحیی تعمید دهنده آن را اعلام میکند. او دل مردم را آماده خواهد کرد، راه ناهموار را هموار خواهد کرد. آنگاه، جلال یهوه مکشوف خواهد شد. در اینجا، اشعیای نبی، که واقعیت تولد کلیسا برای او واضح و روشن نیست، از دوران کلیسا گذر میکند و به زمانی میرسد که همگان در ملکوت خدا درخشندگی کامل جلال یهوه را خواهند دید.
دوباره به اشعیا فصل ۴۰ آیۀ ۵ بازمیگردیم تا بخش اول این آیه را بررسی بکنیم: «جلال یهوه مکشوف گشته.» این جمله به چه معنا است؟ این چه لقب و عنوانی است؟ منظور چیست؟ این پیغام روح خدا کدام حقیقت را بیان میکند؟ به زبان ساده، جلال یهوه گویای ذات خدا است. هر گونه تجلی شخصیت خدا، هر گونه تجلی صفتهای خدا در دنیا و این عالم هستی به معنی جلال خدا میباشد. به عبارتی، جلال برای خدا مثل درخشندگی برای خورشید است، مثل خیس بودن که مشخصۀ آب است. جلال برای خدا مثل گرما است که مشخصۀ آتش است. جلال خدا یعنی بازتاب ذات و شخصیت خدا، درخشش ذات و شخصیت خدا، تابش ذات و شخصیت خدا است. جلال خدا ثمرۀ حضور خدا است، مکاشفۀ خود خدا است. هرگاه خدا خودش را آشکار میکند، جلالش آشکار میشود. در واقع، جلال خدا به حضور خدا اشاره میکند.
ما میدانیم هرچه در این دنیا وجود دارد جلوۀ جلال خدا میباشد، چون خدا خودش همهچیز را آفرید. از اینرو، هرچه در دنیا وجود دارد، به نوعی، جلوۀ ذات خدا و گویای شخصیت خدا است. آسمانها جلال خدا را اعلام میکنند. حیوانات دشت و صحرا خدا را جلال میدهند. هرچه آفریدۀ دست خدا است گویای ذات خدا میباشد. همۀ اعمال دست خدا نمودار ذات خدا است. کل مخلوقات و هرچه در این دنیا وجود دارد و هستی دارد مکاشفۀ جلال خدا میباشد. همۀ آفریدههای خدا وجود خدا و ذات خدا را آشکار میکنند. شما در یک گل کوچک جلال خدا را میبینید، در پروانهها جلال خدا را میبینید، در یک درخت جلال خدا را میبینید، در آسمان جلال خدا را میبینید، در همهچیز جلال خدا را میبینید. کل آفرینش به جلال خدا و ذات خدا اشاره میکند.
حالا موسی را به یاد میآوریم که با وجودی که همۀ این آفرینش را به چشم دیده بود باز هم میخواهد جلال خدا را بیشتر ببینید. او در کتاب خروج فصل ۳۳ به خدا میگوید: «جلالت را نشانم بده.» انگار موسی تا حالا جلال خدا را ندیده که باز هم میخواهد آن را بیشتر ببیند! خدا به موسی میگوید: «کسی نمیتواند مرا ببیند و زنده بماند. نمیتوانم پُری جلالم را نشانت بدهم، چون زنده نمیمانی. ولی اجازه میدهم پشت مرا ببینی.» به این ترتیب، خدا موسی را در شکاف صخره میگذارد و گوشهای از جلالش را برای موسی مکشوف میکند.
بنابراین، علاوه بر اینکه خدا، از طریق مکاشفۀ عام در خلقتش، جلال خودش را آشکار میکند، علاوه بر اینکه، در طبیعت، جلال خدا را میبینیم، خدا در گذشته، در مواردی، مکاشفۀ خاص از جلالش را آشکار میکند. برای نمونه، آن روز، وقتی خدا موسی را در شکاف صخره قرار میدهد، جلال خودش را به او مکشوف میکند. سپس، زمانی که موسی از کوه سینا پایین میآید، جلال خدا از چهرهاش میتابد و مردم جلال خدا را در چهرۀ موسی میبینند. خدا مکاشفۀ خاص از جلالش را به عدهای نشان داد.
در همین راستا، به چند نمونه اشاره میکنیم. در باغ عدن، آدم و حوا در خنکی روز با خدا راه میرفتند و با خدا سخن میگفتند. حضور خدا در ابری از نور، که توصیف آن برای ما آسان نیست، در آنجا نمایان بود و آنها جلال خدا را دیدند. در کتاب لاویان فصل ۹ آیۀ ۶، موسی به قوم اسراییل میگوید: «جلال یهوه بر شما ظاهر خواهد شد.» بله، جلال یهوه بر آنها ظاهر شد. زمانی که قوم اسراییل در بیابان بود، در کتاب خروج فصل ۱۶، خدا آنها را با نان آسمانی منّ خوراک میدهد. کلام خدا به ما میگوید، با نازل شدن منّ از آسمان، آنها جلال یهوه را دیدند. در کوه سینا، وقتی موسی با خدا ملاقات میکند، جلال یهوه کوه را و موسی را میپوشاند، اما مردم منظر جلال خدا را در پایین کوه نمیبینند (خروج ۲۴:۱۵). در کتاب خروج فصل ۴۰، وقتی بنای خیمۀ عبادت تمام میشود، جلال یهوه آنجا را پُر میکند. در کتاب لاویان فصل ۹، زمانی که خدمت کاهنان پایهگذاری میشود و کار کاهنان شروع میشود، وقتی خدمت کاهنان تعریف میشود و آنها برای این خدمت تعیین میشوند، در همان ابتدا، جلال یهوه ظاهر میشود. در کتاب اعداد فصل ۱۴ آیۀ ۱۰، وقتی قوم اسراییل به منطقۀ قادِش بِرنیع میرسند، به جای آنکه با ایمان به سرزمین موعود قدم بگذارند، گلایه و شکایت میکنند و طغیان و سرکشی سر میدهند. اینجا است که به گفتۀ کتابمقدس جلال یهوه ظاهر میشود.
سپس به ماجرای سه مرد، به نام قورح و داتان و اَبیرام، میرسیم که خودسرانه تصمیم میگیرند خدمت کاهنان را انجام بدهند. اما، با این اقدام، این مقام مقدس کهانت را نجس میکنند. برای همین، زمین دهان باز میکند و آن سه مرد را در خودش میبلعد. اینجا است که به گفتۀ کتاب اعداد فصل ۱۶ آیۀ ۱۹ جلال یهوه ظاهر میشود. در همین فصل ۱۶، زمانی که قوم اسراییل در مقابل موسی و هارون شورش میکنند، جلال یهوه آشکار میشود و خداوند قصد میکند آنها را در یک لحظه هلاک بکند.
حالا به کتاب اعداد فصل ۲۰ نگاه بکنیم. قوم اسراییل در بیابان سرگردانند. آنها در منطقۀ مَریبه تشنه میشوند. در همین زمان، موسی و هارون در پیشگاه خداوند سجده میکنند تا برای قوم دعا بکنند. اینجا است که جلال یهوه ظاهر میشود. به گفتۀ کتاب اول پادشاهان ۸:۱۱، وقتی بنای معبد تمام میشود، جلال یهوه ظاهر میشود و معبد را پُر میکند. در کتاب دوم تواریخ فصل ۷ آیۀ ۱، وقتی اولین قربانی را در معبد تقدیم میکنند، جلال یهوه ظاهر میشود و قوم سجده میکند و خدا را میپرستند.
با همۀ این توصیفها، میبینیم که خدا جلال خودش را فقط در عالم هستی مکشوف نمیکند، خدا، در گذشته، جلال خودش را به شکلهای مخصوص آشکار کرد. خدا جلال خودش را در شِکیناه آشکار کرد [شِکیناه یعنی ابر بسیار نورانی و درخشان جلال خدا که نمودار حضور خدا در عهدعتیق بود].
ناگفته نماند در همۀ این رویدادها و مناسبتها، که جلال خدا ظاهر میشود، همیشه و هر بار شاهدیم که جلال خدا همراه با یک پدیده ظاهر میشود و همچنان برای ما یک سرّ باقی میماند. منظور این است که جلال خدا در ابر ظاهر میشود، در ستون آتش ظاهر میشود، در نور درخشنده ظاهر میشود. از اینرو، برای ما خیلی دشوار است بفهمیم جلال خدا به چه میماند. اما فقط یک فصل در عهدعتیق وجود دارد که جلال خدا آنجا برای ما توصیف میشود. در کتاب حزقیال فصل ۱، حزقیال، با الهام روحالقدس، از آیۀ ۴ برای ما توضیح میدهد شِکیناه به چه میماند. به این آیات توجه کنید.
«پس نگریستم و اینک باد شدیدی از طرف شمال برمیآید و ابر عظیمی و آتش جهنده و درخشندگی گرداگردش و از میانش یعنی از میان آتش، مثل منظر برنج، تابان بود و از میانش شبیه چهار حیوان پدید آمد و نمایش ایشان این بود که شبیه انسان بودند و هر یک از آنها چهار رو داشت و هر یک از آنها چهار بال داشت.» همینجا این را بگوییم که این توصیف حضور فرشتگان نزد شِکیناه میباشد.
حالا به ادامۀ آیات توجه بکنید: «و پایهای آنها پایهای مستقیم و کف پای آنها مانند کف پای گوساله بود و مثل منظر برنج صیقلی درخشان بود و زیر بالهای آنها از چهار طرف آنها دستهای انسان بود و آن چهار رویها و بالهای خود را چنین داشتند و بالهای آنها به یکدیگر پیوسته بود و چون میرفتند رو نمیتافتند، بلکه هر یک به راه مستقیم میرفتند، و اما شباهت رویهای آنها این بود که آنها روی انسان داشتند و آن چهار روی شیر به طرف راست داشتند و آن چهار روی گاو به طرف چپ داشتند و آن چهار روی عقاب داشتند و رویها و بالهای آنها از طرف بالا از یکدیگر جدا بود و دو بال، هر یک، به همدیگر پیوسته و دو بال دیگر بدن آنها را میپوشانید و هر یک از آنها به راه مستقیم میرفتند و به هر جایی که روح میرفت آنها میرفتند و در حین رفتن رو نمیتافتند. اما شباهت این حیوانات این بود که صورت آنها مانند شعلههای اخگرهای آتش افروخته شده، مثل صورت مشعلها بود و آن آتش در میان آن حیوانات گردش میکرد و درخشان میبود و از میان آتش برق میجهید. و آن حیوانات مثل صورت برق میدویدند و برمیگشتند.
«و چون آن حیوانات را ملاحظه میکردم، اینک، یک چرخ به پهلوی آن حیوانات برای هر روی هر کدام از آن چهار بر زمین بود و صورت چرخها و صنعت آنها مثل منظر زِبرجد بود» یعنی سنگ قیمتی و گرانبها «و آن چهار یک شباهت داشتند و صورت و صنعت آنها مثل چرخ در میان چرخ بود و چون آنها میرفتند، بر چهار جانب خود میرفتند و در حین رفتن به هیچ طرف میل نمیکردند و فلکههای آنها بلند و مهیب بود و فلکههای آن چهار از هر طرف از چشمها پُر بود و چون آن حیوانات میرفتند، چرخها در پهلوی آنها میرفت و چون آن حیوانات از زمین بلند میشدند، چرخها بلند میشد و هر جایی که روح میرفت آنها میرفتند، به هر جا که روح سِیر میکرد و چرخها پیشِ روی آنها بلند میشد، زیرا که روح حیوانات در چرخها بود و چون آنها میرفتند، اینها میرفت و چون آنها میایستادند، اینها میایستاد و چون آنها از زمین بلند میشدند، چرخها پیش روی آنها از زمین بلند میشد، زیرا روح حیوانات در چرخها بود.»
حالا به آیۀ ۲۶ توجه بکنید: «و بالای فلکی که بر سر آنها بود شباهت تختی مثل صورت یاقوت کبود بود و بر آن شباهت تخت شباهتی مثل صورت انسان بر فوق آن بود و از منظر کمر او به طرف بالا مثل منظر برنج تابان، مانند نمایش آتش در اندرون آن و گرداگردش دیدم و از منظر کمر او به طرف پایین مثل نمایش آتشی که از هر طرف درخشان بود دیدم، مانند نمایش رنگینکمان که در روز باران در ابر میباشد، همچنین آن درخشندگی گرداگرد آن بود.»
الان شما میگویید: «آقای مکآرتور، به ما رحم بکن. رشتۀ کلام از دستمان در رفت!» بسیار خوب، راستش را بخواهید، سالها است مردم از من میپرسند: «معنی این آیهها چیست؟» جواب من هم این است که «اصلاً سرنخی ندارم، کاملاً بیاطلاعم!» به نظرم، حزقیال میخواهد همین حس را به ما منتقل بکند که قرار نیست خیلی از کلام او سر درآوریم! حزقیال تمام تلاش خودش را میکند که یک حقیقت توصیفناپذیر را توصیف بکند. به قول یک نفر، حزقیال سعی میکند حقیقتی را که قابل فهم نیست توضیح بدهد. او سعی میکند موضوعی را برای ما توضیح بدهد که بیان آن و توضیح آن محال است. حزقیال جلال یهوه را میبیند: «این منظر شباهت جلال یهوه بود.» به عبارتی، حزقیال میگوید: «سعی کردم بهترین تصویر را برای شما توصیف بکنم. اما بیشتر از این نمیتوانم توضیح بدهم. این حقیقت یک سرّ عظیم است، موضوع خیلی سنگینی است.»
به هر حال، حزقیال تلاش خودش را میکند. او در فصل ۳ جلال یهوه را میبیند، در فصل ۸ و ۹ و ۱۰، جلال یهوه را میبیند. حزقیال، چندین بار، جلال یهوه را میبیند، اما جلال یهوه همچنان برای او یک سرّ وصفناپذیر باقی میماند.
الان سراغ حبقوق نبی برویم. او میگوید: روزی میآید که «جهان از معرفت جلال یهوه پُر خواهد شد، به شکلی که آبها دریا را میپوشاند.» اما، تا آن روز که جهان از شناخت کامل جلال یهوه پُر بشود، شناخت و درک ما از جلال یهوه محدود خواهد بود. ما همهچیز را نمیفهمیم. حزقیال در حالی جلال خدا را توصیف میکند که همزمان قادر به توصیف آن نمیباشد! هرچه بیشتر توضیح میدهد، ما بیشتر گیج میشویم.
این درست است که آفرینش و این جهان هستی جلال خدا را مکشوف میکند. علاوه بر این، در گذشته، در مواردی، جلال خدا در نور شِکیناه به طور مخصوص ظاهر شد. اما جلال خدا برای ما جزو اسرار است. با این حال، اگر خدا مکاشفۀ جلال خودش را فقط به جهان هستی و در ابر نورانی شِکیناه محدود میکرد، قطعاً که ما در گیجی و سردرگمی باقی میماندیم. اما خدا میخواهد او را بشناسیم، خدا میخواهد دربارۀ او بینش و معرفت داشته باشیم، خدا میخواهد بفهمیم که او خودش را مکشوف کرد. ولی از کجا بدانیم خدا خودش را مکشوف کرد؟ خوشبختانه، اشعیای نبی ما را بیجواب نگذاشته و به ما خبر میدهد: «جلال یهوه مکشوف گشته.» منظور این است که مکاشفۀ کاملتری در راه است، خدا جلال خودش را آشکارتر از قبل مکشوف میکند. حالا ببینیم عهدجدید دربارۀ تحقق این کلام اشعیا به ما چه میگوید.
پس به کتاب عبرانیان فصل ۱ نگاه بکنیم که متن دیگری دربارۀ عید میلاد مسیح میباشد. عبرانیان فصل ۱ آیۀ ۱ میگوید: «خدا که در زمان گذشته، به اقسام متعدد و طریقهای مختلف، به وساطت انبیا به پدران ما تکلم نمود.» بله، خدا سخن گفت. در این جمله، خدا فاعل است، خدا از خودش مکاشفه میدهد. خدا، در زمانهای مختلف، به شکلهای مختلف، خودش را مکشوف میکند. ابتدا، خدا به پدران سخن گفت، یعنی به نیاکان قوم اسراییل، به آن مردان خداشناس، در گذشتۀ دور. خدا به وسیلۀ انبیا هم سخن گفت.
الان وقتش است آنچه تا اینجا یاد گرفتیم مرور بکنیم. ما فهمیدیم خدا ساکت و خاموش نماند، خدا خودش را پنهان نکرد، خدا خودش را در ابر تیره و تاریک نپوشاند، خدا نور جلال خودش را تابید. ابتدا، خدا نور جلالش را در آفرینش و در این عالم هستی میتاباند. سپس نور جلال خودش را در شِکیناه ظاهر کرد، به این معنی که خودش را به طریقهای خاص و ویژه در زندگی افراد مشخصی در عهدعتیق مکشوف کرد. علاوه بر جلال خدا در آفرینش، علاوه بر جلال خدا در درخشندگی شِکیناه، خدا جلال خودش را در کلامش، در عهدعتیق، به انبیا مکشوف میکند که یک مکاشفۀ عالی و قاطع و محکم است و برای درک جلال خدا به ما خیلی کمک میکند. از اینرو، عظیمترین مکاشفۀ جلال خدا در زمانهای گذشته در درخشندگی شِکیناه ظاهر نمیشود، در جهان هستی ظاهر نمیشود، بلکه با درک کلام خدا در عهدعتیق میتوانیم مکاشفۀ جلال خدا را ببینیم، یعنی به وسیلۀ کلامی که از زبان انبیا بیان میشود. در همین خصوص، کتاب عاموس فصل ۳ آیۀ ۷ میگوید: «خداوند یهوه کاری نمیکند، جز اینکه سرّ خویش را به خادمان خود، انبیا، مکشوف میسازد.» خدا به وسیلۀ انبیا، در نوشتههای عهدعتیق، خودش را آشکار میکند.
حالا به این نکته توجه بکنید. مکاشفۀ جلال خدا در آفرینش و در ابر شِکیناه مکاشفۀ محدود است. اما کلام مکتوب خدا در عهدعتیق به این دو مکاشفۀ محدود اضافه میشود. در این مورد، کلام ایوب را به یاد میآوریم. وقتی ایوب به خدا فکر میکند که خودش را در آفرینش مکشوف کرده، چنین میگوید: «اینک، اینها حواشی طریقهای او است و چه آواز آهستهای دربارۀ او میشنویم!» (ایوب ۲۶:۱۴). به گفتۀ این کلام ایوب، خدا از طریق آفرینش و این عالم هستی فقط نجوا میکند، خدا در ابر شِکیناه نجوا میکند. اما در کلامش، در عهدعتیق، خدا سخن میگوید (عبرانیان ۱:۱). در نوشتههای عهدعتیق، خدا نجوا نمیکند، زمزمه نمیکند، خدا سخن میگوید. اما حتی آن سخن شیوا نیز پُر از اسرار است.
الان دانیال را به یاد بیاوریم. من کسی را در عهدعتیق سراغ ندارم که به اندازۀ دانیال خداترس و خداشناس باشد. دانیال میدانست دعا کردن یعنی چه، میدانست چطور با خدا راه برود، دانیال معنی زندگی مطیعانه را بلد بود. دانیال یک دورۀ تاریخی را دید. او بیشتر از نود سال عمر کرد و در همۀ آن سالها کارهای خدا را به چشم دید. او از خدا مکاشفههایی میگیرد که بینظیرند. هیچکس دیگری در عهدعتیق مثل دانیال از رویدادهای آینده باخبر نمیشود. دانیال مرد بینظیری است. اما، با وجود رابطۀ شخصی دانیال با خدا، با وجود همۀ مکاشفههای الهی که به او داده میشود، در پایان کتاب دانیال، در فصل ۱۲ آیۀ ۸، دانیال میگوید: «من شنیدم، اما درک نکردم.» ای بابا، دانیال، آیا تو هم درک نکردی؟
پس میبینید، اگر جلال خدا به آفرینش محدود میبود، تنها صدایی که میشنیدید نجوا بود. اگر جلال خدا به ابر شِکیناه محدود میبود، باز هم نجوا به گوش میرسید. سپس به نوشتههای عهدعتیق میرسیم. آنجا خدا شیوا و رسا سخن میگوید، اما حتی آن کلام نیز همچنان پوشیده در اسرار میباشد. برای همین، رسالۀ اول پطرس فصل ۱ آیۀ ۱۰ تا ۱۲ میگوید انبیای عهدعتیق دربارۀ آنچه نوشتند تحقیق میکردند که بفهمند نوشتۀ آنها به چه کسی و به چه دوره و زمانی اشاره میکند. به گفتۀ پطرس، این حقیقت برای انبیا مکشوف نبود، اما برای ما مکشوف است. برای همین، رسالۀ عبرانیان فصل ۱۱ آیۀ ۳۹ و ۴۰ میگوید آن مکاشفه بدون ما کامل نمیشود. منظور این است که تا آن بهتر، یعنی عهدجدید، نیامد، مکاشفه کامل نشد. انبیای عهدعتیق، با همۀ معلوماتی که داشتند، حقیقت هنوز برای آنها سرّ بود، آنها هنوز مکاشفۀ کامل را نداشتند. انبیا تصویر کامل و تمامعیار و همهجانبه را نداشتند که بدانند جلال خدا دقیقاً به چه میماند.
بله، آفرینش و جهان هستی برای درک جلال خدا به آنها کمک کرد، ابر شِکیناه به آنها کمک کرد، کلام خدا برای درک جلال خدا به آنها کمک کرد، ولی درک انبیا از جلال خدا ناقص بود، تا زمانی که به عبرانیان فصل ۱ آیۀ ۲ میرسیم که کلام خدا میگوید: «در این ایام آخر، خدا دوباره سخن گفت.» این بار، چگونه خدا سخن گفت؟ «به وسیلۀ پسر خود.» این بار، خدا با صدای بلند بانگ میزند. اگر خدا در ابر شِکیناه نجوا میکند و در نوشتههای عهدعتیق، شیوا و رسا، سخن میگوید، اکنون، در پسر خودش، عیسی مسیح، با صدای بلند بانگ میزند. برای همین، نه گیج میشویم، نه در ابهام میمانیم. پسر خدا، عیسی مسیح، خدا است. شما همۀ خدا بودن خدا را در عیسی مسیح میبینید. شما داوری خدا، عدالت خدا، محبت خدا، حکمت خدا، قدرت خدا، دانایی مطلق خدا را در عیسی مسیح میبینید. ما همۀ صفتهای خدا را در عیسی مسیح میبینیم که به این دنیا قدم گذاشت و در این دنیا زندگی کرد و رسالت خودش را به انجام رساند. ما پُری خدا را که هرگز و هیچگاه به کمال مکشوف نبود، اکنون، در عیسی مسیح به چشم میبینیم. برای همین، باید این آیۀ به یاد ماندنی را در رسالۀ دوم قرنتیان ۱:۲۰ همیشه در خاطر داشته باشیم: «وعدههای خدا همه در او» یعنی در عیسی مسیح «بلی و از این جهت در او آمین است تا خدا از ما تمجید یابد.» همهچیز برای جلال خدا، در مسیح، بله و آمین است.
پس حقیقتی که باید به آن توجه بکنیم این است که عیسی مسیح مکاشفۀ کامل جلال یهوه میباشد. رسالۀ عبرانیان فصل ۱ آیۀ ۲ میگوید: «در این ایام آخر.» اما این ایام آخر یعنی چه روزهایی؟ این ایام آخر به دورانی اشاره میکند که ماشیح به دنیا آمد. روزهای آخر از زمانی شروع شد که خداوند عیسی مسیح به دنیا آمد. البته این روزهای آخر یک دوران طولانی است. دو هزار سال از تولد مسیح گذشته و ما همچنان در روزهای آخر به سر میبریم. یوحنا میگوید: «ای بچهها، این ساعت آخر است.» به گفتۀ عهدجدید، «الان، یک مرتبه، در اواخر عالم ظاهر شد.»
پس زمان آخر، آخر زمان، روزهای آخر، از زمانی شروع میشود که ماشیح، مسیح موعود، آمد. زمانی که عیسی مسیح به این دنیا قدم گذاشت، آخرین روزهای مکاشفۀ الهی بود، به این معنی که با الهام روحالقدس نوشتن کتابمقدس تمام شد و دیگر نوشتهای به کتابهای کتابمقدس اضافه نشد. با آمدن مسیح، خدا برای آخرین بار سخن گفت تا آن روز فرا برسد که در ملکوتش صدای او دوباره به گوش جهان برسد. بنابراین، پس از آنکه خدا نجوا کرد و زمزمه کرد، آنگاه، خدا، در پسرش، با صدای بلند بانگ برمیآورد. عهدجدید مکاشفۀ پسر خدا، عیسی مسیح، میباشد.
الان لازم است رسالۀ عبرانیان فصل ۱ آیۀ ۲ را کمی تخصصی بررسی بکنیم که در جای خودش نکتۀ جالبی است. «به ما به وساطت پسر خود متکلم شد.» به این نکته توجه بکنید که در متن این آیه در زبان یونانی ضمیر مِلکی «خود» به کار نرفته است. منظور این است که خدا در گذشته از طریق انبیا سخن گفت، حالا از طریق پسر سخن میگوید. اینجا، تأکید روی وجود پسر نیست، بلکه پسر بودن است. به عبارتی، پسر بودن بهتر از نبی بودن است. خدا کیفیت سخنگوی خودش را بهتر کرده است. این حقیقت با درونمایۀ کتاب عبرانیان همخوانی دارد، چون، در واقع، کل رسالۀ عبرانیان دربارۀ این حقیقت است که برترین بودن عیسی مسیح را بر همهچیز نشان میدهد. عیسی مسیح برتر از انبیا است، برتر از فرشتگان است، برتر از کاهنان است، برتر از موسی است، برتر از هارون است، برتر از مِلکیصِدق است، عهد عیسی مسیح عهد برتر است. از اینرو، خدا از طریق پسر خودش سخن میگوید. خدا در پسر زندۀ خودش، خداوند عیسی مسیح، سخن میگوید.
سپس به آیۀ ۲ و ۳ میرسیم که به ویژگیهای این پسر میپردازد. به طور خاص، به آیۀ ۳ توجه بکنید: «که فروغ جلالش بوده.» پس عیسی مسیح کیست؟ او جلال یهوه میباشد. حرف نویسندۀ عبرانیان همین است. عیسی مسیح فروغ توصیفناپذیر خدا است، عیسی مسیح درخشش خدا است. برای همین، انجیل یوحنا ۱:۱۴ میگوید: «کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد و جلال او را دیدیم، جلالی شایستۀ پسر یگانۀ پدر.»
دوباره به آیۀ ۳ در عبرانیان فصل ۱ بازگردیم. عبارت «فروغ جلالش» عبارت سادهای است. در زبان یونانی، «فروغ» apaugasma «آپاوگاسما» میباشد که به این معنی است: «درخشش، تابش، فروزش.» به زبان ساده، عیسی مسیح فروزش خدا است. همانطور که نور خورشید به کرۀ زمین میتابد، به ما روشنایی میدهد، ما را گرم میکند، به ما حیات میبخشد، و باعث رشد و پرورش گیاهان میشود، در مسیح، گرما و تابش نور پرجلال خدا را احساس میکنیم که بر دل انسانها اثر میگذارد.
الان به مثال خورشید توجه بکنید. درخشندگی خورشید جزو ذات خورشید است. زمانی وجود نداشته که خورشید نور نداشته باشد و درخشان نباشد. نور خورشید از خورشید جدا نمیشود. با این حال، نور خورشید از خود خورشید قابل تفکیک میباشد. در مقام مقایسه، وقتی از عیسی مسیح صحبت میکنیم، میدانیم که عیسی مسیح خدا است، ولی از خدا قابل تفکیک است. عیسی مسیح خدا است، با این حال، او فروغ خدا است. عیسی مسیح جلال یهوه میباشد. عیسی مسیح واقعیت وجود خدا را با صدای بلند بانگ میزند، حال آنکه، در گذشته، از بانگ بلند خبری نبود، هرچه بود نجوا بود و سخن گفتن به صدای شیوا و رسا.
اما، وقتی به مکاشفۀ عیسی مسیح میرسیم، میدانیم که او آفتاب عدالت است و بر بالهای وی شفا خواهد بود. در خصوص این حقیقت دربارۀ عیسی مسیح، به گویاترین تصویر در انجیل متی فصل ۱۷ نگاه میکنیم که همه با آن آشناییم. کلام خدا میگوید: «و بعد از شش روز، عیسی پطرس و یعقوب و برادرش یوحنا را برداشته، ایشان را در خلوت به کوهی بلند برد. و در نظر ایشان هیأت او تبدیل گشت و چهرهاش چون خورشید درخشنده و جامهاش چون نور سفید گردید.» اینجا، عیسی مسیح جلال خودش را مکشوف میکند. آن روز، بالای کوه، عیسی مسیح جلال خودش را نمایان میکند. عیسی مسیح میخواهد آنها بدانند او کیست. سپس آوازی از ابر در میرسد که «این است پسر حبیب من که از وی خشنودم. او را بشنوید.» آنجا، بالای کوه، موسی و ایلیا حضور دارند. عجب واقعیت شگرفی!
اما هدف از تبدیل چهرۀ مسیح چیست؟ عیسی مسیح میخواهد شاگردانش، بیشک و تردید، باور بکنند او کیست. آوای خدا، درخشندگی توصیفناپذیر شِکیناه، ابر جلال خدا، حضور ایلیا و موسی، همه آنجا جمعاند. اما چرا؟ موسی نمایندۀ شریعت است و ایلیا نمایندۀ انبیا. آنها دو سخنگوی برجستۀ خدا در عهدعتیق بودند. حالا عیسی کنارشان میایستد. موسی و ایلیا میدانند عیسی مسیح صدای خدا است. در عهدعتیق، موسی و ایلیا، هر دو، معجزه کردند. حالا عیسی مسیح آغازگر دوران سوم شروع معجزات پس از دوران موسی و ایلیا است. از دنیا رخت بستن موسی و ایلیا، هر دو، جزو اسرار است. مرگ موسی عجیب و منحصر به فرد است. ایلیا هم که به آسمان برده شد. مرگ مسیح بیهمتا و بینظیر است. سپس او از مردگان قیام کرد و به آسمان صعود نمود. از این دست شباهتها میان عیسی مسیح و موسی و ایلیا فراوان است.
دوباره بالای آن کوهی بازمیگردیم که چهرۀ مسیح آنجا تبدیل شد. وقتی شاگردان مسیح جلال او را میبینند، وقتی آوای خدا را میشنوند، وقتی موسی و ایلیا را آنجا میبینند، بدون ذرهای شک و تردید، این واقعیت برای آنها تأیید میشود که عیسی مسیح فقط صدای خدا نیست، بلکه او خودش خدا است. برای همین، پطرس در رسالۀ دوم پطرس فصل ۱ آیۀ ۱۶ تا ۱۹ میگوید: «ما افسانههای جعلی و دروغ و فریب را موعظه نمیکنیم، ما ابهت و کبریایی مسیح را به چشم دیدیم زمانی که همراه او در آن کوه مقدس بودیم. ما میدانیم دربارۀ چه کسی حرف میزنیم. ما جلال او را دیدیم.» بله، آنچه شاگردان مسیح بالای کوه دیدند پایه و اساس یقین و اطمینان آنها شد.
دوباره به رسالۀ عبرانیان فصل ۱ بازگردیم. عیسی مسیح جلال خدا است. شما به گهوارۀ عیسی نگاه میکنید، اما فقط یک نوزاد را آنجا نمیبینید، شما به گهوارۀ عیسی نگاه میکنید، اما فقط یک بچه را آنجا نمیبینید، شما جلال خدا را آنجا میبینید، جلال یهوه را میبینید که در جسم انسان به دنیا آمد. در دوران خدمت عیسی مسیح در این دنیا، هر بار که او معجزه کرد، هر بار یک فلج را شفا داد، هرگاه کور را بینا کرد، هرگاه ناشنوا را شنوا کرد، هرگاه مسیح به کسی که زبان تکلم نداشت توانایی صحبت کردن داد، هرگاه عیسی مسیح گناهان مردم را بخشید، خدا جلال خودش را آشکار کرد.
حالا به این عبارت در عبرانیان فصل ۱ آیۀ ۳ نگاه بکنیم: «خاتم جوهرش بوده.» واژهای که در اینجا «خاتم» ترجمه شده است، در زبان یونانی، character «خاراکتیر» میباشد که ریشۀ کلمۀ «کاراکتر یا شخصیت» است. در زبان یونانی، این یک واژۀ قدیمی است که به این معنا میباشد: «حکاکی، کندهکاری، مُهر زدن، قالب زدن، نقش انداختن به وسیلۀ خاتم یا انگشتر مُهردار.» این واژۀ خاتم حاکی از رونوشت یا نسخهبرداری یا روگرفت میباشد. منظور نویسندۀ عبرانیان این است که عیسی مسیح تصویر خدا است. عیسی مسیح رونوشت برابر اصل خدا است. عیسی مسیح خاتم جوهر خدا است که مکشوف شده است. عیسی مسیح نشان خدا است در میان آدمیان. عیسی مسیح مُهر و نقش خدا است در جسم انسان.
حالا به کلام پولس در رسالۀ دوم قرنتیان ۴:۴ و کولسیان ۱:۱۵ توجه بکنید: «مسیح صورت خدا است.» واژهای که در این آیات نامبرده «صورت» یا «تصویر» ترجمه شده است، در زبان یونانی، eikon «ایکُن» میباشد که به این معنی است: «روگرفت، همان تصویر، همان صورت، رونوشت برابر با اصل.» پس فرقی نمیکند واژۀ خاراکتیر را به کار ببریم یا ایکُن را. هر دو گویای این حقیقت است که عیسی مسیح نقش خدا است، نشان خدا است، مُهر خدا است، تصویر خدا است، صورت خدا است، روگرفت خدا است، رونوشت برابر با اصل خدا است.
با همۀ این توصیفها، اما ناگفته نماند که همۀ این کلمات و واژگان، هر قدر هم که بهترین معنی و مفهوم را منتقل بکنند، باز هم قاصرند حقیقت ذات و شخصیت خدا را به شفافی بیان بکنند، چون واقعاً محال است توضیح بدهیم و توصیف بکنیم خدا کیست، چون هر تشبیهی که برای توصیف ذات خدا به کار ببریم، به هر حال، یک جای کار میلنگد. اما، به نظرم، رسالۀ کولسیان ۲:۹ یکی از بهترین توصیفهایی است که پولس به کار میبرد. «در وی، از جهت جسم، تمامی پُری الوهیت ساکن است.» این عالیترین جمله در توصیف الوهیت مسیح میباشد.
حالا باز هم به رسالۀ عبرانیان فصل ۱ بازگردیم. نویسندۀ این رساله از کمالات مسیح میگوید. مورد اول میراث مسیح میباشد. آیۀ ۲: «او را وارث جمیع موجودات قرار داد.» پسر خدا قطعاً که وارث است. مزمور ۱۱۰: «دشمنانت را پایانداز تو سازم.» مزمور ۲: «من پادشاه خود را نصب کردهام، بر کوه مقدس خود، صهیون.» در مزمور ۲، پدر آسمانی مُهر تأیید میزند که حق سلطنت و فرمانروایی از آنِ پسر خدا است. رسالۀ کولسیان فصل ۱ میگوید: «همه به وسیلۀ او [یعنی عیسی مسیح] و برای او آفریده شد.» در نهایت، عیسی مسیح مالک همهچیز است. رسالۀ رومیان ۱۱:۳۶: «زیرا که از او و به او و تا او همهچیز است و او را تا ابدالاباد جلال باد، آمین.»
در راستای همین حقیقت، حتماً که در کتاب مکاشفه فصل ۵ این صحنه را یادتان میآید که یوحنا به تخت خدا نگاه میکند و این زمان زمانی است که سند مالکیت همهچیز در کرۀ زمین به مالک اصلی آن بازگردد. در این لحظه، یک فرشته بانگ میزند: «کیست لایق اینکه طومار را باز بکند و مُهرهایش را بردارد.» آنها به آسمان و زمین و همهجا نظر میکنند، ولی کسی را پیدا نمیکنند. سرانجام، برّۀ خدا از راه میرسد، شیر طایفۀ یهودا، خداوند عیسی مسیح. تنها او میتواند طومار را باز بکند. اما چرا؟ چون او وارث برحق است. عیسی مسیح طومار را باز میکند. سپس، در ابتدای فصل ۶، مُهرها گشوده میشوند و عیسی مسیح کرۀ زمین را پس میگیرد و دوباره مالک آن میشود تا پادشاهی خودش را برقرار بکند. تنها او حق سلطنت دارد. عیسی مسیح تنها کسی است که خدا میراث را به او میبخشد. اینجا، به یک حقیقت شگفتآور توجه بکنید: او که خودش را فروتن کرد، او که در نهایت تواضع به دنیا آمد، وارث همهچیز خواهد بود. پس، تا اینجا، اولین مورد را بررسی کردیم، یعنی میراث عیسی مسیح را.
حالا به دومین مورد میرسیم که به نقش عیسی مسیح در آفرینش جهان ربط دارد. علاوه بر اینکه عیسی مسیح در انتها وارث همهچیز است، او، در ابتدای آفرینش جهان، منشأ و آغازگر این عالم میباشد. رسالۀ عبرانیان فصل ۱ آیۀ ۲ به ما میگوید: «به وسیلۀ او [یعنی عیسی مسیح] عالمها را آفرید.» عیسی مسیح دنیا را آفرید. واژۀ «به وسیله» در زبان یونانی dia«دیآ» میباشد. انجیل یوحنا ۱:۳ میگوید: «همهچیز به واسطۀ او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت.» بله، عیسی مسیح توانایی دارد خلق بکند و بیافریند. او همهچیز را آفرید و البته که فقط خدا میتواند خلق بکند و بیافریند.
الان لازم است به نکتۀ جالبی اشاره بکنم. در آیاتی که عنوان میشود همهچیز در جهان به وسیلۀ عیسی مسیح آفریده شد، در متن یونانی، واژۀ جهان، یعنی kosmos «کاسموس،» به کار نرفته است. منظور این است که عیسی مسیح فقط جهان مادی و فیزیکی را نیافرید. این آفرینش ورای دنیای مادی و فیزیکی است. واژهای که در زبان یونانی برای «جهان» به کار رفته است aion «ایاون» میباشد که به معنی «عصرها یا دورانها» است. جانِ کلام این است که عیسی مسیح فقط جهان مادی و فیزیکی را که در عالم هستی وجود دارد خلق نکرد. ما باید از جهان مادی یک قدم جلوتر برویم. عیسی مسیح زمان و مکان و نیرو و انرژی و ماده را نیز آفرید. او هر آنچه لازمۀ حیات و بقای این عالم مادی است آفرید. عیسی مسیح همهچیز را آفرید.
پس، تا اینجا، بررسی کردیم عیسی مسیح وارث همهچیز و خالق همهچیز است. حالا در رسالۀ عبرانیان فصل ۱ آیۀ ۳ به مورد سوم میرسیم و تأثیر و اقتدار عیسی مسیح را میبینیم: «به کلمۀ قوت خود، حامل [یعنی نگهدار] همۀ موجودات بوده.» این یعنی تأثیر و اقتدار او. عیسی مسیح نگهدار همهچیز و عامل بقای همهچیز است. عیسی مسیح ذرۀ اتم را کنترل میکند تا در مدار خودش حرکت بکند. این قدرت مسیح است که اتم را که بُن همهچیز و ذرۀ سازندۀ همهچیز است نگه میدارد تا متلاشی نشود.
این هم ناگفته نماند که فعل «حامل همۀ موجودات بوده» زمان حال استمراری است، یعنی عیسی مسیح همواره و پیوسته نگهدار همهچیز میباشد. این عالم هستی متلاشی میشود و هر ذرۀ آن فرو میپاشد اگر قدرت نگهدار مسیح آن را حفظ نکند. در این خصوص، چند مثال میزنم: اگر سرعت گردش کرۀ زمین حتی یک ذره آهسته بشود، ما یخ میزنیم یا از گرما میسوزیم. اگر دمای سطح خورشید، که پنج هزار و پانصد سانتیگراد است، کمی زیادتر یا کمتر بشود، ما یخ میزنیم یا میسوزیم. اگر انحراف محوری کرۀ زمین، که بیست و سه درجه است، دقیقاً به این اندازه نباشد، بخار اقیانوسها سمت شمال و جنوب حرکت میکنند و قارّهها یخ میزنند. اگر کرۀ ماه فاصلۀ دقیق خودش را با کرۀ زمین حفظ نکند، جزر و مدّ اقیانوسها دو بار در روز اتفاق میافتاد و خشکی را آب فرا میگرفت. اگر اقیانوسها فقط یک متر عمیقتر میبودند، دیاکسید کربن و اکسیژن موجود در جوّ زمین کاملاً از بین میرفت و هیچ گل و گیاهی زنده نمیماند. اگر لایههای اتمسفر زمین باریکتر میشد، میلیونها شهاب، که در فضا و جوّ زمین شناورند، کرۀ زمین را شهابباران میکردند و با ضربههای مداوم و سنگینی که وارد میکردند جان سالم برای ما باقی نمیگذاشتند.
پس از همۀ این توصیفها، سوال اینجا است که چه کسی این تعادل و توازن را با چنین دقت و موشکافی حفظ میکند؟ چه کسی نگهدار همهچیز است تا متلاشی نشود؟ پسر خدا، جلال یهوه، نگهدار همهچیز است. خیلی وقتها به این فکر میکنم که وقتی عیسی مسیح انسان شد و به این دنیا آمد، وقتی در این کرۀ خاکی قدم برداشت و مثل ما، انسانها، زندگی کرد، همزمان، نگهدار کل عالم هستی بود و بقای همهچیز را در دست داشت!
پس، تا اینجا، بررسی کردیم مسیح وارث همهچیز است، بانی و خالق و منشأ همهچیز است، و بر همهچیز تأثیر و اقتدار دارد. حالا به مورد چهارم در عبرانیان فصل ۱ آیۀ ۳ میرسیم: «چون طهارت گناهان را به اتمام رسانید.» من این جمله را در آیۀ ۳ خیلی دوست دارم. عیسی مسیح، خودش، این مهم را به انجام رساند.
عزیزان، کاری که عیسی مسیح برای پاک کردن گناهان انجام داد قدرت او را نشان میدهد. عظیمتر از آفرینش جهان، عظیمتر از مشیّت و تدبیر الهی، عظیمتر از حفظ و نگهداری این عالم، طهارت گناهان میباشد. عیسی مسیح این طهارت را به انجام رساند، او گناهان ما را پاک کرد. این حقیقت درونمایۀ رسالۀ عبرانیان است.
در تأیید این گفته، حالا به ادامۀ رسالۀ عبرانیان نگاه میکنیم. نویسندۀ عبرانیان در فصل ۷ آیۀ ۲۷ میگوید: «که هر روز محتاج نباشد به مثال آن رؤسای کَهَنه که اول برای گناهان خود و بعد برای قوم قربانی بگذراند، چون که این را یکبار فقط بهجا آورد هنگامی که خود را به قربانی گذرانید.» بله، عیسی مسیح گناهان ما را پاک کرد. او در هنگامۀ مصیبت و فلاکت ما وارد عمل میشود و برای مدت کوتاهی جلال خودش را ترک کرد. برای مدتی کوتاه، نور شِکیناه تاریک شد. اندکزمانی، آن فروغ بیفروغ شد. در آن تاریکی و بیفروغی، عیسی مسیح جلالش را دریغ کرد، اما به خاطر ما چنین کرد. ولی این پایان ماجرا نبود، او به جایگاه متعال خودش بازگشت.
پس دوباره این موارد را مرور میکنیم: مسیح وارث همهچیز است، مسیح بانی و خالق و منشأ همهچیز است، مسیح بر همهچیز تأثیر و اقتدار دارد، مسیح برای مصیبت گناه ما پادرمیانی کرد.
حالا به مورد آخر میرسیم که تعالی یافتن مسیح میباشد. وقتی رسالت عیسی مسیح برای نجات و رستگاری آدمیان تمام شد، او به دست راست کبریا در عرش اعلا بنشست. واژهای که اینجا «کبریا» ترجمه شده است یکی از نامهای خدا میباشد. خدا، در اقتدار و عظمت و ابهت خودش، در عرش اعلا حضور دارد. همچنین دست راست خدا جایگاه عزت و افتخار و احترام است، جایگاه برکت، جایگاه قدرت. عیسی مسیح در این جایگاه نشست. اما چرا او نشسته است؟ چون رسالت عیسی مسیح برای نجات و رستگاری آدمیان تمام شد.
الان، در این خصوص باید به نکتۀ جالبی اشاره بکنیم. در عهدعتیق، داخل خیمۀ عبادت و داخل معبد، جایی برای نشستن وجود نداشت. وقتی توصیف خیمۀ عبادت و معبد را میخوانید، حرفی از صندلی و جای نشستن نیست. اما چرا؟ چون کار کاهنان تمامی نداشت و آنها اصلاً وقت نداشتند لحظهای بنشینند. قربانی پشت قربانی، میلیونها قربانی، کار کاهنان پایان نداشت و آنها وقت نشستن نداشتند. ولی عیسی مسیح یکبار قربانی شد و زمانی که کار او تمام شد، نشست. قربانی مسیح یکبار برای همیشه بود، دیگر کاری نمانده است. او کار خودش را تمام کرد و نشست. در این مورد، رسالۀ عبرانیان ۱۰:۱۲ عجب آیهای است! «اما او (یعنی عیسی مسیح)، چون یک قربانی برای گناهان گذرانید، به دست راست خدا نشست، تا ابدالاباد.»
عزیزان، پیغام کریسمس همین است. خدا به این دنیا آمد و ما باید به الوهیت او فکر بکنیم. او خدا است که به دنیا آمد.
حالا دوباره این مورد را بررسی بکنیم که چرا عیسی مسیح دست راست خدا بنشست. چهار دلیل را بررسی میکنیم. اولین مورد این است که دست راست جایگاه عزت و احترام است. به گفتۀ رسالۀ فیلیپیان فصل ۲، «خدا او را [یعنی عیسی مسیح را] بینهایت سرافراز نمود و نامی را که فوق از جمیع نامها است به او بخشید.» دست راست جایگاه عزت و احترام است. عیسی مسیح دست راست خدا بنشست، چون عیسی مسیح محترم و باعزت است.
دومین مورد این میباشد که دست راست جایگاه فرمانروایی است. به گفتۀ رسالۀ اول پطرس ۳:۲۲، عیسی مسیح به آسمان رفت و به دست راست خدا بنشست و فرشتگان و قدرتها و قوتها مطیع او شدند. پس دست راست جایگاه عزت و احترام و فرمانروایی است.
اما، در مورد سوم، دست راست جایگاه استراحت و آرام گرفتن است. عیسی مسیح، چون رسالتش را تمام کرد، دست راست خدا بنشست. و در مورد چهارم، دست راست خدا جایگاه شفاعت است. به گفتۀ زیبای رسالۀ رومیان ۸:۳۴، «عیسی مسیح به دست راست خدا است و برای ما شفاعت میکند.» برای همین، او دست راست خدا بنشست.
الان آنچه تا حالا بررسی کردیم دوباره مرور میکنیم. اشعیای نبی میگوید جلال یهوه مکشوف شده است. نویسندۀ رسالۀ عبرانیان میگوید پسر خدا فروغ جلال خدا است. پیغام کریسمس این است که خدا با همۀ جلالش به این دنیا آمد. خدا آنچه قبلاً با نجوا و زمزمه و کلامش بیان کرده بود، اکنون، با صدای بلند بانگ میزند. به گفتۀ کتاب مکاشفه، در آینده، روزی میرسد که عیسی مسیح در جلال درخشان و خیرهکننده بازمیگردد. عیسی مسیح در جلال عظیم بازمیگردد. وقتی او بار دوم، در جلال، بازمیگردد، به گفتۀ کتابمقدس، آن بانگ رساتر از همیشه خواهد بود و آن زمان هر که صدا در گلو دارد با صدای بلند بانگ میزند و خدا را میستاید و خدا را میپرستد.
حالا ببینیم همۀ این حقایق برای ما چه حرفی دارند. پس به رسالۀ دوم قرنتیان فصل ۳ آیۀ ۱۰ نگاه میکنیم و بعد این پیغام را تمام میکنیم. «زیرا که آنچه جلال داده شده بود نیز به این نسبت جلالی نداشت، به سبب این جلال عالی.» حالا ببینیم معنی این آیه چیست.
میدانیم ابر شِکیناه در عهدعتیق و کلام خدا در عهدعتیق پرجلال بود. عبارت «آنچه جلال داده شده بود» به ابر شِکیناه در عهدعتیق و به عهد و پیمان قدیم اشاره دارد که بسیار پرجلال بود. «اما به این نسبت جلالی نداشت، به سبب این جلال عالی.» به عبارتی، مکاشفۀ تازۀ جلال خدا در عیسی مسیح، که انسان شد، و عهدجدید که دربارۀ عیسی مسیح است، بسیار پرجلالتر از عهدعتیق میباشد. منظور این است که در مقایسه با مکاشفۀ جلال خدا در عیسی مسیح، در عهدجدید، آن مکاشفۀ قدیم در عهدعتیق چندان پرجلال نیست. در مقایسه با این جلال عالی، آن جلال اصلاً جلال نداشت. بله، مکاشفۀ جلال خدا در عهدجدید برتر از هر جلال دیگر در گذشته است. برای همین، میگوییم خدا در شخص عیسی مسیح با صدای بلند بانگ میزند.
اما این حقیقت برای ما چه حرفی دارد؟ جوابش رسالۀ دوم قرنتیان فصل ۳ آیۀ ۱۸ میباشد: «اما همۀ ما چون با چهرۀ بینقاب جلال خداوند را در آینه مینگریم.» منظور از چهرۀ بینقاب این است که آن پرده و پوشش از صورت ما کنار رفته، یعنی آنچه سرّ بود و باعث گیجی و سردرگمی بود کنار رفته است. ما مثل حزقیال نیستیم که جلال خدا برای ما جزو اسرار باشد. برای ما پرده برافتاد و سرّ فاش شد. الان جلال خداوند را مینگریم، یعنی جلال عیسی مسیح را.
ما، هرچه بیشتر به مسیح مینگریم و چشم از او برنمیداریم، «از جلال تا جلال به همان صورت تبدیل میشویم، چنان که از خداوند که روح است.» به عبارتی، با نگریستن به عیسی مسیح، به معنی واقعی، شبیه او میشویم. ما، ایمانداران، در این روند پیش میرویم. ما از جلال مسیح چشم برنمیداریم و در این مسیر به شباهت او تبدیل میشویم.
آیا قصۀ «جوجه اردک زشت» را یادتان میآید؟ او میان سایر جوجهها یک وصلۀ ناجور بود که از نظر هیچکس زیبایی و جذابیتی نداشت و همه او را مسخره میکردند و به خاطر اینکه قیافهاش با آنها فرق داشت به این جوجه اردک طعنه میزدند. این جوجه اردک، برای آنکه از دست آنهمه آزار و اذیت خلاص بشود، به خانهای پناه میبرد که یک مرغ و یک گربه آنجا زندگی میکردند. اما در آن خانه هم کسی این جوجه اردک را دوست ندارد، چون او نمیتواند مثل مرغ تخم بگذارد و مثل گربه خُرخُر بکند. جوجه اردک به آنها میگوید: «شما اصلاً مرا درک نمیکنید.» اما جوابش فقط طعنه و تمسخر است، تا اینکه یک روز با دستهای از قوهای رعنا و دلنشین آشنا میشود. آنها زیباترین پرندگانی بودند که او به چشم دیده بود. با دیدن آن قوها، حس عجیبی به جوجه اردک دست میدهد. او پُشتک میزند و خودش را داخل آب پرت میکند، سپس گردنش را دراز میکند و دلش میخواهد همراه آن قوها پرواز بکند. اما آه از نهادش برمیآید و تا به خودش میآید، آن قوها در آسمان ناپدید شده بودند. جوجه اردک زشت دوباره داخل آب میرود و سر از آب بیرون میآورد، دیگر سر از پا نمیشناسد. او نمیداند آن پرندگان زیبا کجا رفتند. اما، بیقرار، تنها چیزی که میداند این است که تا حالا هیچ کسی را مثل آن پرندگان دوست نداشته است.
زمستان با همۀ سختی و مشقّت از راه میرسد و جوجه اردک زشت از سرمای زمستان جان سالم به در میبرد. سرانجام، بهار میآید و یخهای دریاچه را آب میکند. یک روز، جوجه اردک زشت در حال شنا داخل دریاچه است که دوباره دو پرندۀ سفید را مثل همان پرندههای زیبا روی آب میبیند. آنها سمت او شنا میکنند و با نزدیک شدن به جوجه اردک زشت او را بیشتر میترسانند. اما، وقتی با آنهمه زیبایی جلوی او میآیند، جوجه اردک زشت سر خودش را به نشانۀ احترام خم میکند و روی خودش را با بالهای خودش میپوشاند. ولی، همزمان که سر خم میکند، در انعکاس آب، برای اولین بار، در یک شگفتی وصفناپذیر، قوی زیبایی را در چهرۀ خودش میبیند. آرامآرام، بالها را از چهره کنار میزند و سر خودش را از آب بیرون میآورد. اما او مثل شترمرغ، با غرور و تکبر، سر راست نمیکند، بلکه متواضع و افتاده، همچون قو، به نشانۀ تشکر و قدردانی سر خم میکند. آنگاه، همراه سایر قوها، که همنوع او هستند، بالهای پروازش را باز میکند.
بسیار خوب، این بود قصۀ جوجه اردک زشت. این داستان برای ما یک تشبیه است. شاید شما هم تجربۀ جوجه اردک زشت را داشتید. شما هم، بار اول، با ایمان به عیسی مسیح نگاه میکنید، مثل جوجه اردک زشت که بار اول آن قوها را میبیند. اما شما به خاطر زشتی وجودتان نمیتوانید قدم از قدم بردارید، با این حال، از دیدن مسیح چنان بیتاب و بیقرارید که دلتان زیر و رو شده است و نمیتوانید مقابل این حس مقاومت بکنید.
حالا میفهمیم چرا جوجه اردک زشت با دیدن قوها سر از پا نمیشناخت. این یک حس درونی و عمیق است، چون او یک قو بود و یک قو آفریده شده بود. ما نیز به عیسی مسیح همین حس را داریم. یک حس عمیق درونمان میجوشد که خودمان هم نمیدانیم چرا این احساس را داریم، ولی دلیل اصلی این است که ما برای همین آفریده شدیم که در مسیح و با مسیح باشیم.
اما، یک روز، ما هم، در اوج زشتی خودمان، افتادهدل شدیم. حالا در آینه مینگریم تا روز به روز به آن زیبایی تبدیل بشویم که آرزو و اشتیاقش را به دل داریم. ما، در تواضع و فروتنی و با حس قدردانی در دلمان، روزانه، گام به جلو میرویم و زندگی ما در حضور خدا پیش میرود. خدا میخواهد شما را شبیه خودش بگرداند، از جلال تا جلال.
برای خود من بسیار مایۀ حیرت و شگفتی است و حتی از قوۀ درک من خارج است که خداوند عیسی مسیح جلال یهوه است که به ما مکشوف شد. ما از شدت حیرت و شگفتی تلوتلو میخوریم که میفهمیم عیسی مسیح جلال یهوه است که برای ما مکشوف شد. درک اینکه عیسی مسیح جلال یهوه است که برای ما مکشوف شد شگفتی شگفتیها است. «مسیح در شما و امید جلال است.»
برای خیلی از مردم کریسمس معنی ندارد، عیسی مسیح برای آنها معنی ندارد، جلال یهوه برای آنها معنی ندارد. امیدوارم شما مثل خیلی از مردم نباشید. امیدوارم به عیسی مسیح فکر بکنید، بر او تأمل بکنید تا به آن کسی تبدیل بشوید که از ابتدا آفریده شدید: تا جلال خداوند از شما بدرخشد.
پایان
This article is also available and sold as a booklet.
