در این پیغام، به انجیل متی فصل ۸ بازمیگردیم. ما در حال بررسی این انجیل شگفتانگیز هستیم. متی، در این انجیل، با الهام روحالقدس، زندگی خداوند عیسی مسیح را توصیف میکند.
متنی که مطالعه میکنیم از آیات ۱۶ تا ۲۲ میباشد. عنوان پیغام امروز این است: «چه عاملی انسانها را از مسیح دور نگه میدارد؟» البته، در واقع، عنوان پیغام امروز میتواند این باشد: «چه عاملی باعث میشود مسیح کسانی را که میخواهند دنبال او بیایند نپذیرد؟»
واقعاً باورش سخت است و اصلاً توضیحی پیدا نمیکنیم که چرا مردم نمیخواهند به خداوند عیسی مسیح ایمان بیاورند و تسلیم خداوندی او بشوند. اصلاً در ذهن نمیگنجد و از قوۀ درک و فهم خارج است که مردم به عیسی مسیح در مقام نجاتدهنده ایمان نمیآورند. مردم به عیسی مسیح، پسر خدا، که بیهمتا و بینظیر و مهربان و با محبت و دلسوز است، پشت میکنند.
امروز، مثل زمانی که عیسی مسیح دو هزار سال پیش به دنیا آمد، مردم باز هم از منجی عالم، که برای آدمیان جان سپرد، رویگردان و بیزارند. با مطالعۀ انجیل متی، این واقعیت برای شما روشن میشود که با وجود همۀ کارهایی که مسیح انجام داد، که همگی آن کارها اعتبارنامۀ او بودند و بر ذات و کیستی او شهادت دادند، مردم باز هم به عیسی مسیح پشت کردند و به او ایمان نیاوردند.
در کلام خدا، این حقیقت، که عیسی خدا در جسم انسان است، به قدری واضح و آشکار است که جای هیچگونه بحث و گفتگو و تکذیب و انکار باقی نمیگذارد. گفتار مسیح، کارهای مسیح، مرگ مسیح، رستاخیز مسیح، همگی، با صدای بلند بانگ میزنند و شفاف و روشن ندا میدهند و قاطعانه این واقعیت را اعلام میکنند که عیسیْ مسیح خدا است، منجی عالم است.
در این راستا، انجیل یوحنا فصل ۱ میگوید: «[عیسی مسیح] به نزد خاصّان خود آمد و خاصّانش او را نپذیرفتند.» در انجیل یوحنا فصل ۵، عیسی مسیح میفرماید: «نمیخواهید نزد من آیید تا حیات یابید.» مردم، در آستانۀ مصلوب شدن مسیح، فریاد زدند: «نمیخواهیم این شخص بر ما سلطنت کند.» واقعیت این است که همۀ این آیات گویای بیایمانی مردم میباشد که حاضر نیستند به عیسی مسیح ایمان بیاورند و از او رویگردانند و به او پشت میکنند. اما موضوع این است که مردم زمان عیسی مسیح کارهای او را از نزدیک دیدند و باز هم به او ایمان نیاوردند. به عبارتی، با وجود آنهمه سند و مدرک واضح و آشکار، مردم عیسی مسیح را انکار کردند و به او ایمان نیاوردند.
بله، دنیا مثل یک قاضی است که بر کُرسی قضاوت در دادگاه تکیه زده و با وجود یک دنیا شاهد و سند و مدرک واضح و روشن، که به اصطلاح مو لای دَرز آن نمیرود، حکمی را صادر میکند که کاملاً خلاف آنهمه شاهد و سند و مدرک قطعی است.
در انجیل، اقتدار عیسی مسیح بر همگان واضح و آشکار است. متی فصل ۷ میگوید: «آن گروه از تعلیم او در حیرت افتادند، زیرا که ایشان را چون صاحب قدرت تعلیم میداد.» کلام عیسی کاملاً بیهمتا است. در انجیل یوحنا ۷:۴۶، در اشاره به مسیح چنین میخوانیم: «هرگز کسی مثل این شخص سخن نگفته است!» هیچکس نمیتواند انکار بکند کارهای عیسی مسیح الهی و از عالم بالا است. در انجیل یوحنا فصل ۹، آن مرد نابینا به کسانی که او را بازخواست میکردند چنین میگوید: «این عجب است که شما نمیدانید از کجا است و حال آنکه چشمهای مرا باز کرد. اگر این شخص از خدا نبود، هیچکار نمیتوانست بکند.»
حالا به حکمت عیسی مسیح نگاه بکنیم که حکمت انسانی نیست. در انجیل متی فصل ۲۲، مذهبیان یهود میخواهند به خیال خودشان عیسی را با کلام خودش به دام بیندازند. برای همین، از او میپرسند: «آیا مالیات دادن به قیصر روا است یا نه؟» عیسی مسیح پاسخ میدهد: «مال قیصر را به قیصر اَدا کنید و مال خدا را به خدا!» در ادامه، کلام خدا میفرماید: «چون ایشان شنیدند، متعجب شدند.»
سپس به پاکی و بدون گناه بودن عیسی میرسیم که کسی نمیتواند منکر آن بشود. در انجیل یوحنا، عیسی مسیح خطاب به رهبران مذهبی یهود میگوید: «کیست از شما که مرا به گناه ملزم سازد؟» سکوت مطلق جواب این سوال است. در صداقت و راستگویی مسیح شک و تردید نیست. او در انجیل یوحنا ۸:۴۶ میفرماید: «اگر راست میگویم، چرا مرا باور نمیکنید؟»
قدرت مسیح مردم را از شدت تعجب جای خودشان میخکوب میکند. در انجیل لوقا ۸:۲۵، شاگردان مسیح میگویند: «این چطور آدمی است که بادها و آب را هم امر میفرماید و اطاعت او میکنند؟»
عیسی مسیح تنها کسی است که مایحتاج یک جمعیت انبوه را تأمین میکند و به آنها خوراک میدهد. او در دامنۀ کوه شکم یک جمعیت انبوه را سیر میکند. اما، در انجیل یوحنا فصل ۶، دوباره جمعیت نزد عیسی میآیند و او میفرماید: «مرا میطلبید به سبب آن نان که خوردید و سیر شدید.»
اما از شفاهای عیسی دیگر چه بگوییم که بیماری و ناخوشی مردم را یک به یک شفا داد. به گفتۀ متی ۹:۸: «آن گروه، چون دیدند [که عیسی مسیح آن مفلوج را شفا داد]، متعجب شده، خدایی را که این نوع قدرت به مردم عطا فرموده بود تمجید نمودند.»
حالا به محبت عیسی مسیح نگاه بکنیم که چنان روی مردم اثر میگذرد که از تعجب حیران میمانند. جمعیتی که جلوی قبر ایلعازر ایستاده بودند با دیدن گریۀ عیسی میگویند: «بنگرید چقدر او را دوست میداشت!»
اقتدار و تسلط عیسی مسیح بر دیوها و ارواح پلید مردم را شوکه میکرد. وقتی او در متی ۹:۳۳ آن دیو را از یک نفر اخراج میکند، کلام خدا میفرماید: «همه در تعجب شده، گفتند: در اسراییل چنین امر هرگز دیده نشده بود.»
وقتی عیسی مسیح داوری را بر کسی یا چیزی اعلام میکند، پیامدش حیرتآور است. زمانی که مسیح به یک درخت انجیر میرسد و آن را لعنت میکند، در نتیجۀ این داوری، آن درخت خشکیده میشود. سپس، به گفتۀ متی ۲۱:۲۰، «چون این را دیدند، متعجب شدند.»
وقار و متانت عیسی مسیح وقار و متانت انسانی نبود. عیسی مسیح در حضور پیلاطس، که میتوانست حکم مرگ عیسی را صادر بکند، سکوت اختیار میکند. عیسی مسیح لحظهای ترس و هراس به خودش راه نمیدهد و از خودش دفاع نمیکند. انجیل متی ۲۷:۱۴ میگوید: «در جواب وی، یک سخن هم نگفت. برای همین، والی [یعنی پیلاطس] بسیار متعجب شد.»
حالا به تعلیم عیسی مسیح میرسیم که با تعلیم معلمان مذهبی یهود خیلی فرق دارد. انجیل یوحنا ۷:۱۵ میگوید: «یهودیان تعجب نموده، گفتند: این شخص هرگز تعلیم نیافته، چگونه کُتب را میداند؟» زمانی که عیسی یک پسربچۀ دوازده ساله بود، آن معلمان و کارشناسان مذهبی، که در معبد جمع بودند، از سوالهای عیسی حیرت میکنند. رهبران مذهبی یهود یِکه میخورند که میبینند عیسی با نظام مذهبی آنها فرسنگها فاصله دارد. فریسیان حیران بودند که عیسی قبل از آنکه لقمه به دهان بگذارد آداب شستن دستها و وضو گرفتن را که یک تشریفات مذهبی بود بهجای نمیآورد. عیسی آداب و تشریفات مذهبی فریسیان را رعایت نمیکرد.
سپس به رفتار ملایم و پرمهر عیسی مسیح میرسیم که مردم را شوکه میکند. در انجیل یوحنا فصل ۴، آن زن سامری پنج شوهر داشت و در آن زمان با مردی زندگی میکرد که شوهرش نبود. او یک زن بدکاره و زناکار بود. اما عیسی مسیح با این زن همکلام میشود، به او محبت میکند، و این زن را پاک و طاهر میسازد. به گفتۀ انجیل یوحنا ۴:۲۷، «تعجب کردند که با زنی سخن میگوید.»
بنابراین، متوجه هستید که همهچیز دربارۀ عیسی مسیح باعث حیرت و شگفتی است. او هر کاری انجام میدهد، از دیدگاه انسانی، قابل توضیح نیست و از قوۀ درک انسان خارج است. همهچیز دربارۀ عیسی مسیح شگفتآور است، فراسوی توانایی انسانی. همۀ کارهای عیسی مسیح الهی و از عالم بالا است. همۀ مردم این شگفتی را به چشم دیدند. برای همین، در انجیل مرقس ۶:۶ چنین میخوانیم: «[عیسی مسیح] از بیایمانی ایشان متعجب شد» اما چرا؟ واقعاً چرا؟ چگونه میتوانید اینهمه اعتبار و بیشمار سند و مدرک قانعکننده را ببینید و باز هم بیحس و بیاعتنا باشید؟ چگونه ممکن است؟
بسیار خوب، شماری از آدمها، آشکار و عمدی و علنی، عاشق گناهند. در انجیل یوحنا فصل ۳ چنین میخوانیم: «مردم ظلمت را بیشتر از نور دوست داشتند، از آنجا که اعمال ایشان بد است. آنها نمیخواهند سمت نور بیایند، چون نور اعمال آنها را آشکار میکند.» برخی افراد واقعاً گناه را دوست دارند و به شواهد بیاعتنا هستند و دودستی به شرارت خودشان میچسبند. آنها به خودشان زحمت نمیدهند نزد نور بیایند. در عوض، شتابان، سمت مخالف نور میدوند.
سپس به دستۀ دیگری میرسیم که جاذبه و گیرایی عیسی و قدرت او را میبینند و جذب آن میشوند. آنها به دنبال تب و تاب و هیجان هستند. این دسته آدمها میخواهند به قول معروف وسط ماجرا باشند و سری میان سرها داشته باشند و خودی نشان بدهند و خلاصه از قافله عقب نمانند. امروز در کلیسا از این دسته آدمها وجود دارد. آنها حتی ادعا میکنند تولد تازه دارند. شاید بگویند: «ما پیروِ عیسی مسیح هستیم.» در واقع، این آدمها جذب شگفتیهای شخصیت مسیح میشوند، اما دقیقاً به اندازۀ کسانی که به نور پشت میکنند و از نور فراریاند گمراه میباشند.
در این پیغام، با سه نفر از این اشخاص ملاقات خواهیم کرد.
ابتدا، به آیۀ 16 نگاه میکنیم. ولی، قبل از آن، دوباره اشاره بکنیم که متی در این فصل سه معجزه را ثبت کرده است، سه معجزه که احتمالاً در یک روز اتفاق افتادند. در فصل ۵ تا فصل ۷، عیسی مسیح موعظۀ باشکوه و استادانۀ خودش را بالای کوه تمام میکند. آنجا است که مردم از اقتدار او شگفتزده میشوند. برای جمع شدن جمعیت و جذب شدن آنها همین بس که عیسی مسیح فقط تعلیم بدهد! شکی در این نیست که او تا آن زمان هزاران نفر را شفا داده بود. از اینرو، جمعیت انبوه در پی عیسی از کنارۀ دریای جلیل روانه بودند. گویا مسیح این سه معجزه را در روز سبّت انجام داد.
حالا روز سبّت تمام شده و ما در متی فصل ۸ از آیه 16 ادامۀ رویدادها را پیگیری میکنیم: «اما، چون شام شد، بسیاری از دیوانگان را به نزد او آوردند و محض سخنی ارواح را بیرون کرد و همۀ مریضان را شفا بخشید.»
با غروب خورشید، روز سبّت تمام میشد. یهودیان تا قبل از غروب خورشید هیچ کاری انجام نمیدادند، مبادا احکام روز سبّت را بشکنند. اما، به محضی که آفتاب غروب میکند، به محضی که روز سبّت تمام میشود، مردم همۀ بیماران و همۀ دیوزدگان را نزد عیسی میآورند تا نیازمندان را شفا بدهد. البته که عیسی مسیح همۀ آنها را شفا داد. همیشه اینگونه بود. اینطور نبود که همۀ شهر را زیر پا بگذارید تا شاید بتوانید از عیسی مسیح یک معجزه ببینید. خیر. او هزاران نفر را شفا داد، همۀ بیماران را شفا داد. عیسی مسیح هر بیماری یا اختلال را که منشأ آن روحانی و عامل آن دیوها و ارواح پلید بودند شفا داد. عیسی بیماریهای جسمانی را شفا داد. همۀ بیماران را شفا داد. عیسی مسیح دربارۀ ایمان آنها سوال نکرد، از اوضاع و شرایط آنها نپرسید. همۀ آنها را شفا داد. شفاهای عیسی گواه این حقیقت است که او ماشیح و مسیح موعود میباشد. در آن شفاها الوهیت عیسی مسیح واضح و آشکار به چشم میآید.
در راستای این حقیقت که عیسی مسیح همۀ بیماران را شفا داد، حالا به این سری آیات نگاه بکنیم: متی ۱۲:۱۵: «عیسی این را درک نموده، از آنجا [یعنی شورای فریسیان] روانه شد و گروهی بسیار از عقب او آمدند. پس جمیع ایشان را شفا بخشید.» متی ۱۴:۱۴: «عیسی گروهی بسیار دیده، بر ایشان رحم فرمود و بیماران ایشان را شفا داد.» بله، شفای بدون قید و شرط و نامحدود!
حالا به انجیل لوقا ۵:۱۷ نگاه بکنید: «روزی از روزها واقع شد که او [یعنی عیسی مسیح] تعلیم میداد و فریسیان و فُقها که از همۀ شهرهای جلیل و یهودیه و اورشلیم آمده، نشسته بودند و قوت خداوند برای شفای ایشان صادر میشد.» انجیل لوقا فصل ۹ آیه ۶ همین واقعیت را بیان میکند: «پس بیرون شده، در دهات میگشتند و بشارت میدادند و در هر جا شفا میبخشیدند.»
هفته گذشته اشاره کردم که عیسی مسیح، در واقع، بیماری را از سرزمین اسراییل ریشهکن کرد. معجزات او شگفتانگیز، عظیم، و فراوان بودند.
طبیعی است که وقتی یک نفر در هر کوی و برزن قدم میزند و مردم را شفا میدهد، یک جمعیت انبوه جذب او بشوند. در شفاهای عیسی دقیقاً همین اتفاق افتاد. البته ناگفته نماند که حتی شفادهندههای تقلبی امروز هم میتوانند جمعیت را جذب کنند. جالب اینجا است که وقتی کسانی که نزد این شفادهندههای تقلبی میآیند شفا نمیگیرند، باز هم دست بردار نیستند و مصرّانه دنبال شفادهندۀ دیگری میروند. اما عیسی مسیح همۀ بیماران را شفا داد و طبیعی است که در چنین شرایطی جمعیت بزرگتر و بزرگتر میشد. برای همین، در متی فصل ۸ آیه 16 با یک جمعیت عظیم ملاقات میکنیم.
اما چرا عیسی مسیح همۀ بیماران را شفا داد؟ بسیار خوب، میتوان چنین گفت که او به خاطر رحمتش همه را شفا داد. بله، این درست است. عیسی مسیح دلش برای مردم میسوخت. او از بیماری متنفر بود، چون میدانست بیماری پیامد گناه است. البته این به آن معنا نیست که هر بار که بیمار میشوید، علتش گناه خاصی است. منظورم این است که چون در جهان گناه وجود دارد، در جهان بیماری نیز وجود دارد. چون در جهان گناه وجود دارد، در جهان مرگ نیز وجود دارد. بنابراین، عیسی مسیح از گناه و مرگ و بیماری بیزار است. از اینرو، مردم را با شفقّت و دلسوزی شفا میدهد. اما همۀ ماجرا همینجا ختم نمیشود. به نظرم، عیسی مسیح با شفا دادن مردم پیشنمایشی از ملکوتش را به آنها نشان میدهد. آیا میدانید وقتی عیسی مسیح ملکوت جاویدانش را برقرار بکند چه اتفاقی میافتد؟ دیگر مرگی نخواهد بود. دیگر غمی نخواهد بود. دیگر دردی نخواهد بود. دیگر بیماری نخواهد بود.
بله، در آن شفاها، عیسی مسیح بیماری را از سرزمین اسراییل ریشهکن کرد. او مردگان را زنده نمود. اینها همه پیشنمایش پادشاهی ابدی مسیح میباشند. در آن کوه که سیمای مسیح تبدیل شد، او حجاب جسم خودش را کنار میزند و جلال خودش را آشکار میکند. به همین شکل، در آن شفاها تصویری از ملکوت پرجلال آینده را به آنها نشان میدهد. در ملکوت مسیح، بیماری و ناخوشی برای همیشه نابود خواهد شد.
اما برای شفاهای مسیح یک دلیل سوم وجود دارد که در آیۀ ۱۷ مشخص است. آیۀ ۱۷ به کلام یک نبوت اشاره میکند که روحالقدس آن را الهام بخشید. شفاهای عیسی مسیح تحقق نبوت اشعیای نبی است. در عهدعتیق پیشبینی شده بود که ماشیح خواهد آمد. انبیا دربارۀ ماشیح، دربارۀ مسیح خدا، درباره نجاتدهندۀ جهان، دربارۀ برّۀ خدا که گناه را برمیدارد نبوتهای زیادی کرده بودند. کتابمقدس در این مورد بسیار سخن میگوید. زمانی که عیسی مسیح به دنیا آمد، همۀ آن پیشگوییها تحقق یافتند. در میان همۀ گفتههای انبیا، متی در آیۀ ۱۷ به کلام اشعیا اشاره میکند: «دردهای ما را بر خویش حمل نمود.» تحقق این آیه را در متی فصل ۸ آیه ۱۷ میبینید: «مرضهای ما را برداشت.» بله، یکی از کارهای ماشیح شفای بیماری و ناخوشی است. عیسی آمد و بیماریها را شفا داد. در آینده، عیسی مسیح سلطنت خودش را برقرار کرده و بیماری و مرگ و گناه را کاملاً نابود خواهد کرد. اما، در آن شفاها، عیسی مسیح اجازه میدهد مردم طعم ملکوت او را پیشمزه بکنند.
پس فهمیدیم که متی در فصل ۸ از اشعیا فصل ۵۳ نقلقول میکند: «او ضعفهای ما را گرفت و مرضهای ما را برداشت.» این فصل اشعیا یکی از فصلهای مهم در کتابمقدس میباشد، چون مرگ مسیح را پیشبینی میکند.
چند آیه را از این فصل اشعیا میخوانم تا با بافت و محتوای آن آشنا بشوید: «او غمهای ما را بر خود گرفت و دردهای ما را بر خویش حمل نمود.» این همان آیه است که متی از آن نقلقول میکند. حالا به کلام اشعیا ۵۳ توجه بکنید: «او غمهای ما را بر خود گرفت و دردهای ما را بر خویش حمل نمود و ما او را از جانب خدا زحمتکشیده و مضروب و مبتلا گمان بردیم. و حال آنکه به سبب تقصیرهای ما مجروح و به سبب گناهان ما کوفته گردید و تأدیب سلامتی ما بر وی آمد و از زخمهای او ما شفا یافتیم. جمیع ما مثل گوسفندان گمراه شده بودیم و هر یکی از ما به راه خود برگشته بود و یهوه گناه جمیع ما را بر وی نهاد.»
در این آیات، توجه بکنید که عیسی مسیح به خاطر خطایای ما مجروح و به خاطر گناهان ما کوفته گردید. خداوند یهوه گناه جمیع ما را بر عیسی نهاد. بله، عیسی مسیح به خاطر گناهان ما جان سپرد. باید این را درک کنید که عیسی مسیح به خاطر خطایا و گناهان ما جان داد. پس، وقتی اشعیا میگوید: «از زخمهای او ما شفا یافتیم،» به طور خاص، به شفای جسمانی اشاره نمیکند، بلکه شفا یافتن از گناه منظور او است. اما توجه داشته باشید که وقتی عیسی گناه را چاره میکند، به طور غیرمستقیم، بیماری را نیز چاره میکند، چون بیماری نتیجۀ گناه است.
مردم میگویند: «آیا در کفارۀ مسیح شفای جسمانی وجود دارد؟» بله. در کفارۀ مسیح، شفای جسمانی وجود دارد. اما به این نکته توجه کنید: این شفا برای حال حاضر نیست، برای آینده است. الان منظورم را توضیح میدهم.
وقتی عیسی مسیح روی صلیب جان سپرد، آیا گناه ما را برداشت؟ بله، برداشت. ولی آیا شما، که ایماندار هستید، الان دیگر با گناه کشمکش ندارید؟ البته که کشمکش دارید. عیسی مسیح گناه را از میان برداشت. اما نابودی گناه را به طور کامل در آینده به چشم خواهیم دید. وقتی عیسی مسیح روی صلیب جان سپرد، آیا دشمن ما یعنی مرگ را نابود کرد؟ بله، نابود کرد. ولی آیا مسیحیان نمیمیرند؟ البته که میمیرند. نابودی کامل مرگ، در آینده، تحقق پیدا میکند. وقتی عیسی مسیح روی صلیب جان سپرد، آیا بیماری را از میان برداشت؟ بله، از میان برداشت. ولی آیا مگر ما باز هم بیمار نمیشویم؟ البته که بیمار میشویم. پس نابودی کامل بیماری، در آینده، تحقق پیدا میکند. در کفارۀ مسیح، شفا وجود دارد. در کفارۀ مسیح، رهایی از مرگ وجود دارد. در کفارۀ مسیح، ایمانداران در حضور خدا، در ابدیت، به جلال جاویدان میرسند. اما هنوز منتظر آن روز هستیم که از راه برسد و همۀ این واقعیتها تحقق پیدا بکنند.
البته هستند مسیحیانی که میگویند: «ایمانداران هرگز نباید بیمار بشوند، چون در کفارۀ مسیح شفا وجود دارد. اگر مسیحی هستید، نباید سرما بخورید، نباید سرطان داشته باشید، نباید فلج بشوید، نباید هیچگونه ناخوشی داشته باشید، چون در کفارۀ مسیح شفا وجود دارد.» بسیار خوب، با این منطق، پس یک مسیحی هرگز نباید گناه بکند و هرگز نباید بمیرد. اما این یک تعلیم صحیح نیست که بگوییم مسیحیان نباید بیمار بشوند، چون در این صورت باید این را هم بگوییم که مسیحیان هرگز نباید گناه بکنند یا هرگز نباید بمیرند. اما واضح است کسانی که اینگونه تعلیم میدهند خودشان میمیرند و این باورشان به یک واقعیت تلخ و سنگین تبدیل میشود!
عزیزان، مسیح برای گناهان ما جان داد، نه برای بیماریهای ما. انجیل خبر خوش درباره آمرزش است، نه دربارۀ سلامتی و تندرستی. مسیح گناه شد، او بیماری نشد. مسیح گناه ما را برداشت، نه بیماری ما را. او روی صلیب برای گناه ما جان سپرد.
اگر متی از اشعیا نقلقول نکرده بود، ما اشعیا فصل ۵۳ را فقط از یک منظر تفسیر میکردیم، یعنی فقط میگفتیم اشعیا فصل ۵۳ به این معنا است که عیسی ما را از گناه شفا داد. دلیل حرفمان این میبود که پطرس در نامۀ اول پطرس ۲:۲۴ میگوید: «به ضربهای او شفا یافتید.» اما توجه داشته باشیم که او قبل از این جمله میگوید: «[عیسی مسیح] گناهان ما را در بدن خویش متحمل شد.» بنابراین، پطرس دربارۀ شفای روحانی و شفا از گناه صحبت میکند. اما متی میگوید: «او ضعفهای ما را گرفت و مرضهای ما را برداشت.» به این ترتیب، متی از معضل گناه به مشکل بیماری میرسد.
بله، در کفارۀ مسیح، شفا وجود دارد، سلامتی وجود دارد. اما این شفا و سلامتی فقط زمانی تحقق پیدا میکند که ما طعم رستگاری کامل را میچشیم، یعنی زمانی که در ملکوت جاودان عیسی مسیح بدنهای ما جلال مییابد.
بنابراین، در شفاهای عیسی مسیح طعم ملکوت آیندۀ او را میچشیم. شفاهای مسیح پیشنمایش ملکوت او است. روزی، او بیماریهای ما را خواهد برداشت. روزی، او ناتوانیهای ما را به طور کامل خواهد برداشت. شفاهای مسیح یک پیشمزه میباشد که اشعیای نبی به آن اشاره میکند. عجب کلام عظیمی!
البته میتوانیم به شکلهای دیگری نیز به این کلام اشعیا نگاه بکنیم. عیسی مسیح چگونه بیماریهای ما را بر دوش گرفت؟ به نظرم، او با حس همدردی با ما بیماریهای ما را بر دوش گرفت. عیسی مسیح دانای مطلق است. به گفتۀ کتابمقدس، عیسی مسیح از دل انسان خبر دارد. او فکر انسان را میخواند. حتماً یادتان میآید که نیقودیموس نزد عیسی میآید و از عیسی یک سوال میپرسد که عیسی به آن پاسخ نمیدهد. اما عیسی از نیقودیموس سوالی میپرسد که در ذهن نیقودیموس است، اما آن را به زبان نیاورده بود. شبیه اینگونه اتفاقها را در خدمت عیسی زیاد میبینیم، چون عیسی مسیح از دل انسان خبر دارد.
اگر عیسی مسیح دانای مطلق است، از همۀ احساسات و افکار شما باخبر است. اگر عیسی مسیح دانای مطلق است، از همهچیز بینهایت و بیکران آگاه است. بنابراین، او میتواند همۀ دردهای شما را احساس بکند. به همین دلیل، کتابمقدس میگوید که عیسی مسیح کاهن اعظم است که با ضعفهای ما همدردی میکند. این کلمۀ «ضعف» همان واژهای است که متی به کار میبرد.
من معتقدم عیسی مسیح بیماریهای ما را به این معنا متحمل شد که او درد ما را احساس میکند و با ما همدرد میباشد. به گفتۀ لوقا، عیسی جمعیت را میبیند و دلش برای آنها میسوزد. واژهای که «دل سوختن» ترجمه شده است به معنای «رنج بردن با کسی» میباشد. او درد آنها را احساس کرد. عیسی مسیح کاهن اعظم ما است که با ما همدردی میکند. او بیماریهای ما را بر خود نگرفت، اما درد ما را کاملاً احساس میکند.
بنابراین، از یک نظر، عیسی مسیح به آن معنا ضعفها و بیماریهای ما را به دوش گرفت که درد و رنج ناشی از بیماری و ناخوشی را احساس میکند. از نظر دیگر، عیسی مسیح به آن معنا ضعفها و بیماریهای ما را به دوش گرفت که ریشه و منشأ آنها را با همۀ وجودش احساس کرد. به نظرم، عیسی مسیح با دیدن بیماریها قدرت گناه را احساس میکرد. برای نمونه، عیسی مسیح کنار قبر ایلعازر عزیز ایستاده بود. عیسی بارها به خانۀ آنها رفته بود. ایلعازر برادر مریم و مارتا بود. اما حالا چندین روز از مرگ ایلعازر گذشته و عیسی کنار قبر او ایستاده بود. به گفتۀ کتابمقدس، عیسی در روح آه میکشد. دل عیسی مسیح از شدت غم بیقرار است. آیه بعد میگوید: «عیسی گریه کرد.» اما چرا؟ او برای چه آه کشید؟ او برای چه چیزی گریه کرد؟ شما میگویید: «چون ایلعازر مرده بود.» خیر، دلیلش این نیست. عیسی قرار بود ایلعازر را زنده بکند. عیسی به خاطر مرگ ایلعازر گریه نکرد و آه نکشید. پس چرا گریه کرد و آه کشید؟ چون، هرگاه عیسی مسیح بیماری و ناخوشی میدید، واقعیت تلخ جلجتا جلوی چشمش میآمد که باید بلاگردان آدمیان میشد. عیسی مسیح میدانست شرارت گناه باعث و بانی اینهمه درد و دلشکستگی و اندوه و سوگواری و غم و اندوه است. عیسی مسیح در سایۀ صلیب روزگار گذراند و همزمان با بیماری و ناخوشی همواره درد گناه را احساس کرد. با دیدن بیماران، عیسی مسیح دلش به درد میآمد، چون میدانست باعث و بانی بیماریها گناه میباشد. به همین دلیل، در انجیل متی ۹، یک آیۀ بسیار مهم وجود دارد. عیسی مسیح در آیۀ ۵ میگوید: «کدام آسانتر است، گفتن اینکه گناهان تو آمرزیده شد یا گفتن آنکه برخاسته راه برو؟»
بسیار خوب، پاسخ این است که هیچیک آسانتر از دیگری نیست. هر دو به هم ربط دارند. اگر بیماری را از میان بردارید، یعنی علت آن را که گناه است از میان برداشتید. اگر گناه را از میان بردارید، پیامد آن را که بیماری است از میان برداشتید. پس کدام آسانتر است؟ هیچکدام آسانتر نیست. کسی که بتواند بیماری را شفا بدهد، میتواند گناه را بیامرزد، زیرا بیماری و گناه با یک گرۀ محکم به یک لعنت بسته هستند.
بنابراین، عیسی مسیح آمد و به ریشه و میوۀ آن رسیدگی کرد. اما، به نظرم، عبارت «او ضعفهای ما را گرفت و مرضهای ما را برداشت» در اصل به این معنا است که وقتی ماشیح میآید و روی صلیب میرود، پایههای گناه را چنان ویران میکند که در نهایت همۀ بیماریها و ناخوشیها از بین خواهد رفت. در واقع، شفاهای مسیح در سرزمین اسراییل پیشنمایش آن روز شگفتانگیز در آینده است. پادشاه به سرزمین اسراییل آمد و از پادشاهی خودش سخن گفت و پیشنمایش ملکوت خودش را به مردم نشان داد. کارهای عیسی مسیح روشن و آشکار بود. شواهد به قدری واضح بود که حتی یک رهگذر که از کنار عیسی رد میشد، هر قدر کودن و نادان میبود، نمیتوانست به کیستی عیسی مسیح شک بکند.
اما بسیاری از فریسیان از عیسی مسیح نفرت داشتند، به او پشت کردند، و راه خودشان را گرفتند و رفتند. آنها گناه خودشان را دوست داشتند، تاریکی را بیشتر از نور دوست داشتند. اما عدهای از مردم جذب عیسی مسیح شدند، جذب شخصیت او. آنها به دنبال هیجان بودند. آنها نزد عیسی میآیند. اما یک عاملی مانع میشود به راستی توبه بکنند و ایمان بیاورند.
حالا با هم این موانع را بررسی بکنیم. اینها سه مانع معروف و رایج هستند. مانع شمارۀ یک راحتی و آسایش فردی است. متی فصل ۸: «چون عیسی جمعی کثیر دور خود دید، فرمان داد تا به کنارۀ دیگر بروند.» آنها در ساحل غربی دریای جلیل بودند. جمعیت زیاد شده بود و خداوند در بدن جسمانی خودش احساس خستگی میکرد. در واقع، گویا به خاطر همین خستگی، وقتی سوار قایق میشوند، عیسی مسیح، در پایین قایق، روی تختههای چوبی خوابش میبرد. او به دعا و تجدید قوا نیاز داشت. عیسی به استراحت و تأمل و تفکر در خلوت نیاز داشت، چون جمعیت از هر طرف به او فشار میآورد که البته در برنامه و تدبیر خدا چنین هجوم جمعیت ضرورت نداشت. از اینرو، عیسی مسیح میگوید: «بهتره از اینجا به یک منطقۀ جدید برویم.» او به جمعیت فرمان میدهد به سمت دیگر بروند. با این فرمان، بحث تعهد و سرسپردگی مردم مطرح میشود، چون، تا آن زمان، افراد زیادی دنبال مسیح بودند. در واقع، مرقس به ما میگوید، وقتی عیسی با قایق کوچک خودش از آنجا میرود، تعدادی قایق کوچک دیگر پشت سر او حرکت میکنند. از اینرو، عدهای از مردم در دوراهی تصمیمگیری بودند: «آیا سوار قایق بشوم یا همینجا بمانم؟ چکار بکنم؟»
بسیار خوب، در اینجا است که با سه گروه آشنا میشویم.
اولین نفر یک آقای بسیار علاقهمند است، اما هرگز واقعاً نجات پیدا نمیکند، چون راحتی و آسایش فردی را به عیسی مسیح ترجیح میدهد. آیه ۱۹: «آنگاه، کاتبی پیش آمده گفت: ای استاد، هر جا بروی، تو را متابعت میکنم.» بسیار خوب، چقدر عالی! حتماً در این توصیف آن مرد این سرود را میخوانیم: «پیرو، پیرو، پیروِ تو هستم. هر روز، پیروِ تو هستم.» دیگر از این بهتر نمیشود! بهبه، یک نفر، آن هم یک کاتب سختگیر و متعصب نزد مسیح آمده، دیگر چه شود!
کاتبان کارشناس شریعت بودند. در فرقۀ فریسیان، کاتبان کسانی بودند که تأییدیۀ رسمی داشتند و سران مذهبی یهود به آنها اجازه میدادند شریعت را تعلیم بدهند. کاتبان افراد تحصیلکرده بودند. کاتبان به نظام مذهبی یهود وفادار بودند. آنها شاگرد معلمان مذهبی یهود نبودند، بلکه خودشان معلم بودند. به طور کلی، کاتبان با عیسی مسیح دشمنی داشتند. آنها در ضدیت و مخالفت با عیسی مسیح همراه فریسیان بودند. بنابراین، یک کاتب یعنی یک یهودی سختگیر و متعصب.
حالا یکی از همین کاتبان نزد عیسی مسیح میآید و میگوید: «استاد، معلم، ربّای.» واژهای که استاد ترجمه شده است، در زبان یونانی، didaskalis «دیداسکالیس» میباشد. با این لقب، آن کاتب معلم بودن عیسی را خیلی قبول دارد. به عبارتی، او میگوید: «من، بدون قید و شرط، تو را هرجا که بروی پیوسته دنبال میکنم. یک لحظه از کنارت تکان نمیخورم.»
این یک بیانیه برای سرسپردگی و تعهد همیشگی است. مطمئنم در ذهن آن کاتب عیسی بزرگترین معلم بود. در اینجا، با یک جماعت شگفتزده روبهرو هستیم. مطمئنم وقتی آن کاتب معجزات مسیح را میبیند، با خودش میگوید: «این کارها از جانب خدا است. این کارها با هرچه تا به حال دیدیم فرق دارد. باورکردنی نیست. چقدر جذاب! میخواهم این مرد را بهتر بشناسم. هر کجا برود، همراهش میروم. مگر میشود به او نه گفت!»
حالا تصور بکنید امروز یک نفر با مشخصات و حرفهای همین کاتب از راه برسد. ما یک دنیا ذوق میکنیم و میگوییم: «بهبه، خوش آمدی!» بله، ما برای استقبال از چنین شخصی سر از پا نمیشناسیم. اما عیسی اینگونه مشتاق نبود. به کلام عیسی مسیح به آن کاتب دقت بکنید. چه جملۀ عجیبی! شاید، در ظاهر، کلام مسیح به این کاتب غیرمنتظره باشد. عیسی مسیح به آن کاتب میگوید: «روباهان را سوراخها و مرغان هوا را آشیانهها است. اما پسر انسان را جای سر نهادن نیست.»
الان از خودمان میپرسیم: «این حرف یعنی چه؟ چرا حرف از روباه و پرنده؟» بسیار خوب، این یک ضربالمثل است به این معنی که حتی مایحتاج اولیۀ زندگی، که حیوانات از آن برخوردارند، برای عیسی مسیح فراهم نبود.
در این راستا، به انجیل یوحنا فصل ۷ نگاه بکنید: «پس هر یک به خانۀ خود رفتند، اما عیسی به کوه زیتون رفت.» او خانهای نداشت و شب را در بستر زمین در حال دعا با پدر آسمانی سپری کرد. در لوقا، فصل ۸ با خانمهای عزیزی آشنا میشویم که از عیسی مسیح مهماننوازی کردند. کلام خدا بارها به ما میگوید عیسی در خانۀ کوچکی در بیتعِنیا ماند. پس عیسی مسیح راحتی و رفاه نداشت، اموال و دارایی نداشت.
الان شما میگویید: «اصلاً چرا عیسی مسیح به آن کاتب چنین حرفی زد؟» جواب شما این است که عیسی مسیح میتوانست افکار آن کاتب را بخواند و میدانست مشکل آن مرد کجا است. حرف آن کاتب این بود: «زندگی من غنی است. من ثروتمندم و هرچه دلم میخواهد به دست آوردم. من از زندگیام راضی هستم. فقط میخواهم تو را به زندگیام اضافه کنم و دنبالت باشم.» خیر. این محبوبیت و شیفتگی، که گذرا و لحظهای است، به کار عیسی مسیح نمیآید.
حتماً یادتان میآید که در انجیل یوحنا فصل ۲ عیسی مسیح در اورشلیم معجزه میکند. کلام خدا میگوید: «بسیاری به اسم او ایمان آوردند. اما عیسی به ایمان آنها اعتماد نداشت، زیرا که او همه را میشناخت و از آنجا که احتیاج نداشت که کسی دربارۀ انسان شهادت دهد، زیرا خود آنچه در انسان بود میدانست.»
آیا معنی این آیه را میدانید؟ یعنی عیسی مسیح به ایمان آنها ایمان نداشت. او میدانست ایمان آنها سطحی و ظاهری است و فقط دنبال هیجان هستند. در واقع، در مَثَل بذر و زمینها عیسی مسیح روی صحبتش با این آدمها است. او میفرماید: «شما روی زمینی بذر میپاشید که خاک زیاد ندارد. بذر خیلی زود سبز میشود. اما، چون آفتاب درمیآید، بذر میسوزد و چون ریشه ندارد خشک میشود.» بله، افرادی هستند که میخواهند داخل جمع کلیسا باشند و در ظاهر به نظر میرسد در مسیح حیات تازه دارند. اما، تا جفا از راه میرسد، تا رفاه و آسایش رخت میبندند، به محض اینکه لانه یا آشیانه خراب میشود، به محض اینکه مایحتاج اولیۀ زندگی تأمین نمیشود، بذر از خاک بیرون میآید و آفتاب آن را میسوزاند و میمیرد.
حالا به آن کاتب بازگردیم. او عیسی را میبیند و جذب او میشود. اما عیسی مسیح ذات انسانی او را میشناسد. او میداند انسان دمدمیمزاج است. عیسی مسیح میداند آدمیزاد بیثبات است، خودمحور است. او میداند انسان تشنۀ احساسات و هیجان است. ذات آدمیزاد اینگونه است. آنهمه جمعیت و معجزات و تب و تاب و شور و هیجان برای آن کاتب جذاب بود. آقای لِنسکی [تفسیرگر عهدجدید در قرن بیستم] در توصیف آن کاتب چنین میگوید: «او سربازان را میبیند که رژه میروند. لباسهای یکدست و زیبا را میبیند. برق هر اسلحه به چشم او میآید و بیقرار میشود به ارتش ملحق بشود. اما راهپیماییهای خستهکننده، نبردهای خونین، و کشته شدن در جنگ را فراموش میکند.»
در راستای این کلام آقای لِنسکی باید بگوییم، بله، از دیدگاه عیسی مسیح، آن کاتب بیش از اندازه آماده و مشتاق است. او بیدرنگ اعلام میکند آمادۀ پیروی از مسیح است. آن کاتب مثل بذری است که در سنگلاخ میافتد و سریع رشد میکند، اما ریشه ندارد و زیر آفتاب سوزان هر سختی که سراغش میآید و بهایی که باید برای آن سختی پرداخت بکند دوام نمیآورد و میمیرد.
آن کاتب هرگز اصول اساسی شاگرد مسیح بودن را درک نکرد. اصول اساسی شاگردی انکار خود است، ازخودگذشتگی است، تحمل رنج و سختی است. از اینرو، عیسی مسیح این حقیقت را به آن کاتب یادآوری میکند و به او میفرماید: «میخواهم یک چیز را بدانی: تو با پیروی من به رفاه و زندگی در پَر قو نمیرسی.»
بسیار خوب، حالا ببینیم آیه بعد چه میگوید؟ آیۀ بعد هیچچیز دربارۀ آن کاتب نمیگوید. آیا میدانید چرا؟ چون او اصلاً در آنجا نیست. آن کاتب در فاصلۀ آیات ۲۰ و ۲۱ از آنجا میرود. خداوند همان لحظه دست او را رو میکند و آن کاتب از آنجا میرود. بله، عیسی مسیح مثل ما نیست. ما تقلا میکنیم تا جایی که میتوانیم پیغام انجیل را شیرین و دلپذیر بشارت بدهیم که به دل همه بنشیند و همه بتوانند به راحتی و بدون مانع وارد بشوند. ولی عیسی مسیح آزمون ورودی را بسیار سخت میکند تا فقط کسانی داخل بشوند که به راستی سرسپردهاند.
من از این جمله خوشم میآید: «پسر انسان را جای سر نهادن نیست.» لقب «پسر انسان» اولین بار در کتاب دانیال ۷:۱۳ عنوان میشود. دانیال پیشگویی میکند که ماشیح پسر انسان خواهد بود. وقتی عیسی مسیح به دنیا آمد، چنین فرمود: «من پسر انسان هستم.» این لقب هشتاد بار در انجیل به کار رفته است. عیسی مسیح با قاطعیت اعلام میکند پسر انسان است.
اما منظور از این لقب چیست؟ این لقب حاکی از افتادگی و تواضع و خوار شدن است. عنوان «پسر خدا» به الوهیت مسیح اشاره دارد و عنوان «پسر انسان» به خوار شدن او. به عبارتی، عیسی مسیح میفرماید: «در این خوار شدن، حتی به اندازۀ یک روباه لانه ندارم.»
در آن روزگار، روباهها در آن مناطق جولان میدادند. آنها زمین را سوراخ میکردند و در آن سوراخهای کوچک برای خودشان لانه میساختند. پرندگان نیز همهجا آشیانه درست میکردند. اما عیسی مسیح میگوید: «من حتی آن لانه و آشیانه را ندارم. در این افتادگی و خوار شدن، حتی مایحتاج ابتدایی زندگی را ندارم. اگر میخواهید دنبالم بیایید، باید حاضر باشید از رفاه و راحتی زندگی دست بکشید.»
در همین راستا، عیسی مسیح در انجیل متی ۱۰:۱۶ به شاگردانش میگوید: «شما را میان مردم میفرستم.» «من شما را مانند گوسفندان در میان گرگان میفرستم.» البته که این جمله برای شاگردان مسیح یک خبر خوشایند و دلپذیر نیست. آنها میگویند: «یعنی واقعاً میخواهی ما را مثل گوسفندان در میان گرگان بفرستی؟!» سپس عیسی مسیح به آنها میگوید: «از مردم برحذر باشید، زیرا که شما را به مجلسها تسلیم خواهند کرد و در کنیسههای خود شما را تازیانه خواهند زد و در حضور حاکمان و پادشاهان شما را خواهند برد.» سپس به آنها میفرماید: «اما نگران نباشید، من به شما میگویم چه بگویید.» آیۀ ۲۲: «به جهت اسم من، جمیع مردم از شما نفرت خواهند داشت.» آیۀ ۲۳: «بر شما جفا میکنند.» آیۀ ۲۴: «خیال نکنید از معلم خود بالاتر هستید. اگر به من جفا رساندند، به شما نیز جفا میرسانند.»
حالا به انجیل یوحنا فصل ۱۵ نگاه بکنید. عیسی مسیح میفرماید: «تعجب نکنید وقتی مردم از شما نفرت دارند. آنها از من نفرت دارند. تعجب نکنید وقتی شما را میکشند، آنها گمان میکنند در حال خدمت به خدا هستند.» بله، در این دنیا جفا و آزار و اذیت در انتظار خواهد بود. عیسی مسیح به شاگردانش میفرماید: «در جهان برای شما زحمت خواهد بود.» در رسالۀ دوم تیموتائوس ۳:۱۲ چنین میخوانیم: «همۀ کسانی که میخواهند در [این عصر حاضر] خداپسندانه زیست کنند زحمت خواهند کشید.» متی فصل ۵: «خوشحال باشید چون شما را فحش گویند و جفا رسانند و به خاطر من هر سخن بدی بر شما کاذبانه گویند.» به گفتۀ رسالۀ عبرانیان فصل ۱۱، همۀ قهرمانان ایمان رنج کشیدند و جفا دیدند. در پایان عبرانیان فصل ۱۱ چنین میخوانیم: «جهان لایق ایشان نبود.»
واقعیت این است که برای ایماندار بودن باید بها پرداخت. ولی آن کاتب حاضر نبود آن بها را بپردازد. او فقط میخواست به زندگیاش هیجان را هم اضافه کند. او این زمینه را داشت که به یک یهودای دیگر تبدیل بشود. همینجا باید گفت خیلی ممنون، همان یک یهودا برای ما کافی است!
پس میبینیم کلام عیسی مسیح آن کاتب را از او دور میکند. در این مورد، یک مثال میزنم. فرض بکنید یک جوانی تمایل به ادامۀ تحصیل دارد. ما باید به او بگوییم: «خیلی هم عالی! ولی آیا حاضری از هر گونه تفریح و سرگرمی دست بکشی و کمر همت ببندی و با جدیت و پشتکار درس بخوانی تا به هدف برسی؟»
یا فرض بکنید یک کاوشگر گروهی را جمع میکند تا بخشی ناشناخته از زمین را کشف بکند. همه صف میکشند و آمادۀ همراهی با او میشوند. اما، به محضی که آن کاوشگر از برف و یخبندان و گرمای سوزان و باتلاق و مرداب و حیوانات وحشی حرف میزند، ناگهان، آن جماعت، یکییکی، ناپدید میشوند.
یا یک جوان را در نظر بگیرید که میخواهد یک ورزشکار نامدار بشود. مربی به او میگوید: «بله، ولی آیا حاضری برای این نامدار شدن ازخودگذشتگی بکنی؟»
پس متوجه هستید که ما به عیسی مسیح خوشخدمتی نمیکنیم اگر مردم را به این باور برسانیم که مسیحی شدن راه سهل و آسانی است. خیر، این راه آسان نیست. البته این را میدانیم که هیچ راهی به اندازۀ راه و طریق عیسی مسیح شادیبخش نیست. شکوه و جلالی که در پایان این راه در انتظار است در هیچ راه دیگری وجود ندارد. با این حال، عیسی مسیح هرگز نمیگوید این راه آسان خواهد بود. او همیشه میگوید باید صلیب خودتان را بردارید.
شما افرادی را میبینید که به دنبال راحتی و آسایش فردی هستند. آنها دنیا و آخرت را با هم میخواهند، بیآنکه حاضر باشند حتی برای لحظهای از رفاه و آسایش دنیا دست بکشند. این آدمها میخواهند زندگی روزمره و عادتهای خودشان را داشته باشند و هیچچیز روال زندگی آنها را به هم نریزد و در کنار این روال معمول عیسی مسیح را به راه و رسم زندگی خودشان اضافه بکنند. اما عیسی مسیح چنین افرادی را نمیپذیرد.
حالا به انجیل متی فصل ۸ بازگردیم و با نفر دوم آشنا بشویم. ما بررسی کردیم که نفر اول به خاطر حفظ آسایش و راحتی خودش نتوانست وارد ملکوت خدا بشود. اما نفر دوم به دنبال ثروت است. به آیۀ ۲۱ نگاه بکنید: «یکی دیگر از شاگردانش.» دقت بکنید این شخص یکی از دوازده شاگرد رسمی عیسی مسیح نیست. واژهای که در این آیه برای «شاگرد» به کار رفته است صرفاً به معنی یادگیرنده و دنبالهرو میباشد. در این مقطع از خدمت عیسی مسیح، افراد مختلف و گوناگونی عیسی مسیح را دنبال میکنند. حالا یکی از همین کسانی که پیگیر مسیح است به او میگوید: «ای خداوند، اول، مرا اجازه بده تا رفته، پدر خود را دفن کنم.»
الان شما میگویید: «بسیار خوب، این یک درخواست معقول و منطقی است. واضح است که جنازۀ پدرش نباید روی زمین بماند. حتماً که باید برود و جنازه را به خاک بسپرد. قطعاً که کار درست همین است.»
ناگفته نماند که یهودیان پیکر مردگان را مومیایی نمیکردند. بنابراین، وقتی کسی از دنیا میرفت، باید پیکر او را هرچه سریعتر دفن میکردند. از طرف دیگر، رسم یهودیان این بود که برای پدر و مادر که از دنیا رفته بودند سی روز عزاداری میکردند. بنابراین، شاید منظور آن شخص این است که میخواهد برای مقدمات خاکسپاری و مراسم سوگواری پدرش آماده بشود. شاید او میگوید: «فقط یک ماه لازم دارم تا کارها را سر و سامان بدهم.»
این را هم بگوییم که به گفتۀ کتاب پیدایش خاکسپاری والدین وظیفۀ پسر خانواده بود و پدر و مادر این حق را بر گردن پسر خانواده داشتند که مراسم خاکسپاری آنها را درخور و شایسته برگزار بکند. این رسم بسیار زیبایی است. پس به نظر میرسد درخواست این شخص بسیار منطقی باشد. او میداند خداوند قرار است سوار قایق بشود و از آنجا برود. برای همین، میگوید: «من نمیتوانم بیایم، اما بعد از اینکه پدرم را دفن کردم، به شما ملحق میشوم.»
بسیار خوب، این فقط ظاهر ماجرا است. جملۀ «باید بروم و اول پدرم را دفن بکنم» یک اصطلاح رایج و عامیانه است که حتی در همین دوره و زمانه در خاورمیانه به کار میرود.
چند وقت پیش، آقای دکتر والْدمایِر، مبشر کلام خدا در خاورمیانه، با یک آقای تُرک، که یک جوان ثروتمند بود، صحبت میکرد. آقای والْدمایِر به این آقای جوان تُرک توصیه میکند که یک سفر به اروپا برود و در خدمات بشارتی با او همراه بشود. آقای والْدمایِر در این فکر بود که شاید بتواند آن جوان را شاگردسازی بکند تا پس از پایان تحصیلاتش در خدمت بشارت همراه او باشد. ولی آن جوان تُرک در پاسخ میگوید: «اول باید پدرم را دفن بکنم.» سپس آقای والْدمایِر میگوید: «ای وای، من خبر نداشتم پدر شما از دنیا رفته. خیلی متأسفم. ببخشید که مراعات حال شما را نکردم.» آن جوان میگوید: «خیر. پدرم نمرده. این فقط یک اصطلاح است. پدرم زنده است. ولی، تا وقتی هنوز در قید حیات است، باید کنارش بمانم و وظایفی که به عهده دارم انجام بدهم و البته ارث و میراث را هم بگیرم.»
بسیار خوب، پس حالا فهمیدیم جملۀ «باید اول بروم و پدرم را دفن کنم که هنوز زنده است» این معنی را دارد: «خیلی وقت است منتظر ارث و میراث هستم. آیا امکان دارد یک مدت دیگر کنار پدرم بمانم؟ پدرم آفتاب لب بام است. وقتی ارثم را گرفتم، بعد به این فکر میکنم که چطور میتوانم در این خدمت با شما همراه بشوم.»
پس میبینیم که این شخص فقط به پول و دارایی فکر میکند. او به فکر امور ناچیز و کماهمیت است و این دغدغه برای امور ناچیز و کماهمیت شهامت و سرسپردگی را از او میگیرد و نمیتواند پیروِ عیسی مسیح بشود. با وجودی که پدرش هنوز زنده بود، او دغدغۀ ارث و میراث داشت.
حالا به این کلام عیسی مسیح توجه بکنیم که به او میگوید: «مرا متابعت بکن و بگذار که مردگان مردگان خود را دفن کنند.» کلام مسیح در اینجا بسیار جدی و محکم است. در نگاه اول، این جمله بیمعنی به نظر میرسد. چگونه مردگان میتوانند مردگان را دفن کنند؟ واضح است که مردگان نمیتوانند مردگان را دفن کنند. اما این جمله زمانی معنی پیدا میکند که دستۀ اول را کسانی در نظر بگیریم که از نظر روحانی مردهاند. منظور عیسی مسیح دقیقاً همین است. این جمله یک مَثَل است: «بگذار مردگان مردگان خود را دفن بکنند. بگذار کسانی که از نظر روحانی مردهاند جسد مردگان خودشان را دفن بکنند.» وقتی لوقا این ماجرا را تعریف میکند، این جمله را نیز اضافه میکند: «تو برو و به ملکوت خدا موعظه بکن.»
توجه داشته باشیم که این هم یک مَثَل مانند مَثَل روباه و پرندگان است که عیسی مسیح به آن اشاره میکند. در مَثَل روباه و پرندگان، منظور عیسی مسیح این است که «من هیچ رفاه و راحتی فردی ندارم.» اما مَثَل مردگان به این معنی است: «بگذار کسانی که از نظر روحانی مردهاند جسد مردگان خودشان را دفن بکنند. بگذار دنیای بیایمان خودش به مسائل خودش رسیدگی بکند. اما تو به ملکوت خدا خوانده شدی.» آیا تفاوت این دو مَثَل را متوجه هستید؟ در واقع، عیسی مسیح میگوید: «اولویتهای شما درست نیست.» به عبارتی، بگذار نظام دنیا خودش به کارهای خودش رسیدگی بکند.
حواسمان باشد که منظور عیسی مسیح این نیست که مسیحیان نباید در مراسم خاکسپاری شرکت بکنند. او نمیگوید، اگر ایماندار هستید، نباید فکر خاکسپاری پدر یا مادرتان باشید. این جملۀ مسیح یک مَثَل است. منظور او این است که امور گذرای دنیا، آمدن و رفتن آدمها، انتقال ارث و میراث و دارایی، همۀ اینها، جزیی از یک نظام مرده است. اما شما به یک ملکوت زنده خوانده شدید. بروید و دربارۀ آن ملکوت بشارت بدهید.
پس میبینیم که اولویتهای این مرد به هم ریخته است. امور دنیوی متعلق به آدمهای دنیوی است. نظامی که انسان آن را اداره میکند خودش باید به کارهای خودش رسیدگی بکند. اما این مرد پس از کلام مسیح چکار میکند؟ او اصلاً آنجا نیست که کاری بکند! آن مرد در فاصلۀ آیه ۲۲ و ۲۳ از آنجا میرود.. او ناپدید میشود. اما چرا؟ چون ثروت و دارایی برای او خیلی مهم بود. او مدتها منتظر مانده بود و اکنون نمیخواست کنار بکشد. بله، او هیجان و تب و تاب و آنهمه جاذبه و شگفتی و معجزه را دوست داشت. این چیزها خیلی عالی بودند. او میخواست با این قافله همراه باشد. اما از تعهد و سرسپردگی خبری نبود. او ارث و میراثش را میخواست.
ماجرای این آقا مرا به یاد مرد دیگری میاندازد که در انجیل متی فصل ۱۹ به حضور عیسی مسیح میآید و میگوید: «ای استاد نیکو، چه عمل نیکو کنم تا حیات جاودانی یابم؟» شما با شنیدن این حرف، میگویید، «بهبه، چقدر عالی. او میخواهد بداند برای رسیدن به حیات ابدی باید چکار بکند!» اما خداوند در آیۀ ۲۱ به او میگوید: «اگر بخواهی کامل شوی، رفته دارایی خود را بفروش و به فقرا بده که در آسمان گنجی خواهی داشت و آمده مرا متابعت نما.» عیسی مسیح به او میگوید: «برو و هرچه داری بفروش و آن را به فقیران بده.» حالا سوال این است که آیا راه رستگاری این است؟ آیا ما با فروش دارایی و بخشیدن همۀ پول و ثروت به فقیران و تهیدستان نجات ابدی پیدا میکنیم؟ خیر. ولی، اگر پول شما مانع و سد راه باشد و پول و دارایی خدای شما باشد، باید از دست آن پول و دارایی خلاص بشوید تا مانع از سر راه برداشته بشود و بتوانید به رستگاری برسید.
بله، مشکل آن جوان ثروتمند این بود که پول و دارایی برای او مانع بود. البته که شما با خالی کردن کیف پولتان نجات پیدا نمیکنید. ولی مانع را از سر راه برمیدارید تا بتوانید وارد ملکوت خدا بشوید. پول و دارایی شما سد راه است که باید از میان برداشته بشود.
توجه بکنید که آن جوان ثروتمند به عیسی مسیح میگوید: «من همۀ شریعت خدا را رعایت کردم. حالا میخواهم حیات ابدی داشته باشم.» اما عیسی مسیح از زیر و بَم زندگی این مرد خبر دارد. عیسی مسیح دانای مطلق است و از همۀ جزییات آگاه. از اینرو، به آن جوان میگوید: «بسیار خوب، هرچه داری بفروش و به فقیران بده.» با این حرف، عیسی مسیح روی نقطه ضعف او دست میگذارد.
حالا به آیه بعدی نگاه بکنید: «چون جوان این سخن را شنید، دلتنگ [یعنی غمگین] شده، رفت، زیرا که اموال بسیار داشت.» بله، او ناراحت میشود. او غمگین میشود که نمیتواند وارد ملکوت بشود، چون میخواهد دودستی به پولش بچسبد. این عجب حماقتی است! ولی متأسفانه بسیاری از مردم مثل او هستند. چقدر غمانگیز! رفاه و آسایش، دارایی و ثروت مانع میشوند تا مردم به عیسی مسیح ایمان بیاورند. مردم جذب میشوند، شگفتزده میشوند، شیفته میشوند، اما ماندگار نمیشوند. آنها راه خودشان را پیش میگیرند و برای همیشه از مسیح دور میشوند، چون بهای پیروی از او گران است.
بسیار خوب، در همان روز، یک نفر سوم نزد عیسی مسیح میآید. البته متی درباره او چیزی به ما نمیگوید. اما لوقا به او اشاره میکند. پس به انجیل لوقا فصل ۹ برویم و خیلی سریع ماجرای جالب این مرد سوم را بررسی بکنیم. لوقا مثل متی همان ماجراها را تعریف میکند و این مورد سوم را اضافه میکند. لوقا فصل ۹ یک فصل طولانی است. اما در آیه 61 چنین میخوانیم: «و کسی دیگر [یعنی نفر سوم] گفت: خداوندا، تو را پیروی میکنم. ولی اول اجازه بده تا اهل خانۀ خود را وداع نمایم.»
الان شما میگویید: «مشکل کجا است؟ برو و خداحافظی بکن. برو و مادرت را ببوس و پدرت را در آغوش بگیر.» بسیار خوب، در پاسخ به این مرد، عیسی مسیح یک مَثَل دیگر بیان میکند. این مَثَل به هشتصد سال قبل از میلاد بازمیگردد. آقایی به نام حِسِد این مَثَل را ساخت. در آن روزها، این مَثَل سر زبانها بود: «کسی که دست را به شخم زدن دراز کرده، از پشت سر نظر کند، شایستۀ ملکوت خدا نمیباشد.» حرف مَثَل نامبرده این است که اگر موقع شخم زدن به عقب نگاه بکنید، خیلی دشوار است که بتوانید زمین را صاف و مستقیم شیار بدهید.
بله، به نظرم این حرف درست است. من کارم زمین شخم زدن نیست. اما واضح است که اگر در حالی که پشت سرتان را نگاه بکنید زمین را شخم بزنید، حتماً که از راه صاف و مستقیم خارج میشوید. منظور عیسی مسیح دقیقاً همین نکته است.
حالا ببینیم عیسی مسیح دربارۀ این مرد جوان چه اطلاعاتی دارد. عیسی مسیح خیلی بیشتر از آنچه به ذهن ما میآید از حال و روز این مرد باخبر است. آن مرد به عیسی مسیح میگوید: «تو را پیروی میکنم. ولی اول اجازه بده تا اهل خانۀ خود را وداع نمایم.»
همینجا این را بگوییم که منظور این مرد از اهل خانه همسر و فرزندانش نیست. او از مادر و پدرش حرف میزند. حتماً تا الان متوجه شدید ماجرا از چه قرار است. این آقا نازپروردۀ مامان است و عزیزدُردانۀ بابا. به عبارتی، پدر و مادر این مرد کاملاً اختیاردار او بودند و او به قول معروف بدون اجازۀ والدینش آب نمیخورد. از اینرو، عیسی مسیح میدانست اگر آن مرد به خانه بازگردد و به پدر و مادرش خبر بدهد، واویلا میشود. مادر و پدر به خاطر وابستگی عاطفی شدیدی که به پسرشان دارند، اول از همه، شیون و زاری میکنند و او را قسم میدهند که خانه را ترک نکند. سپس ممکن است کار به عاق والدین و طرد شدن از خانواده برسد. بنابراین، عیسی مسیح میداند رفتن به خانه همان و بازنگشتن همان.
بله، افراد زیادی مثل این آقا هستند. آنها نزد مسیح میآیند، اما از حرف خانواده و بستگان میترسند، از اینکه پدر خانواده به آنها چه بگوید یا با شنیدن این خبر چکار میکند واهمه دارند. این دسته از آدمها از طرد شدن میترسند و به خاطر همین ترس در یک نظام مذهبی کاذب ماندگار میشوند و یا به خاطر ترسی که در وجودشان است از عیسی مسیح دوری میکنند. البته این آدمها شاید گاه به گاه کلیسا بیایند، زیرچشمی نگاهی بیندازند، و در حالی که به عقب نگاه میکنند، زمین را شیار بدهند.
در این راستا، به انجیل متی ۱۰:۳۴ نگاه بکنید که عیسی مسیح میفرماید: «گمان مبرید که آمدهام تا سلامتی بر زمین بگذارم. نیامدهام تا سلامتی بگذارم، بلکه شمشیر را. زیرا که آمدهام تا مرد را از پدر خود و دختر را از مادر خویش و عروس را از مادر شوهرش جدا سازم. و دشمنان شخص اهل خانۀ او خواهند بود. و هر که پدر یا مادر را بیش از من دوست دارد لایق من نباشد و هر که پسر یا دختر را از من زیاده دوست دارد لایق من نباشد.»
آیا متوجه هستید؟ اگر وابستگی شدید به خانواده مانع بشود تا شما کاملاً سرسپردۀ عیسی مسیح بشوید، شایستۀ ورود به ملکوت خدا نیستید. عیسی مسیح در اینجا دربارۀ خدمت روحانی صحبت نمیکند. حرف او دربارۀ نجات ابدی است. شما نمیتوانید در حالی که هنوز به دامن مامانتان چسبیدید نجات ابدی پیدا بکنید. به عبارتی، عیسی مسیح میفرماید: «با این خوی و منش، شایستۀ ورود به ملکوت من نیستید.»
بله، یک دل اینجا یک دل آنجا به کار خدا نمیآید. حرف حرف خدمت روحانی نیست، حرف نجات ابدی است. آن مرد نتوانست خودش را تمام و کمال سرسپردۀ مسیح بکند. از اینرو، عیسی مسیح کاری با او نداشت. نه راه نصفه و نیمه به کار مسیح میآید و نه شاگردی نصفه و نیمه. روابط خانوادگی، ثروت و دارایی، رفاه و آسایش، همگی اینها، مانع و سد راه هستند. چقدر غمانگیز!
الان شما میگویید: «ولی مگر عیسی مسیح در انجیل یوحنا ۶:۳۷ نمیگوید: هر که به جانب من آید او را بیرون نخواهم نمود.» بله، درست است. بعد، شما میگویید: «اما این مردم آمدند و عیسی مسیح آنها را از خودش دور کرد.» بله، شما درست میگویید. ولی، اگر انجیل یوحنا فصل 6 را ادامه بدهید، در آیات بعد، خداوند میفرماید: «اگر بدن مرا نخورید و خون مرا ننوشید، سهمی با من نخواهید داشت.»
منظور مسیح از این حرف چیست؟ منظور این است که اگر در سرسپرده شدن به عیسی مسیح هر بهای سنگین را به جان نخرید، هیچ سهمی از او نخواهید داشت. به گفتۀ کلام خدا، از آن زمان که عیسی مسیح این حرف را میزند، بسیاری از شاگردانش دیگر همراه او نمیروند. آنها حاضر نبودند کاملاً سرسپرده بشوند. از اینرو، عیسی مسیح آنها را از خودش دور میکند. عیسی مسیح میفرماید: «هر که به جانب من آید او را بیرون نخواهم نمود. اگر کسی بنا بر شرایطی که من تعیین میکنم نزدم بیاید، او را بیرون نخواهم کرد. اگر با تسلیم کامل بیاید، اگر با خُلق و خویی که در موعظۀ خوشا به حالها توصیف کردم بیاید، اگر مسکین در روح بیاید، اگر برای گناهش ماتم بگیرد، اگر در حضور خدا افتادهدل باشد، اگر گرسنه و تشنۀ عدالت باشد، اگر تمنای رحمت داشته باشد، اگر آماده است به خاطر من جفا ببیند و دشنام بشنود و تنفر مردم را به جان بخرد، او را بیرون نخواهم کرد.»
در راستای همین حقیقت، ماجرایی را تعریف میکنم. یک روز، یک ارباب به غلامش میگوید: «در تو یک شادی و نشاط میبینم که دلم میخواهد من هم این شادی و نشاط را داشته باشم. این شادی و نشاط تو از کجا میآید» غلام پاسخ میدهد: «این شادی و نشاط به خاطر عیسی مسیح است.» ارباب میگوید: «من هم این مسیح را که تو داری میخواهم.» غلام میگوید: «پس برو، کت و شلوار سفیدت را بپوش و بیا، در این گِل و لای کار بکن تا با عیسی مسیح ملاقات بکنی.» اما ارباب میگوید: «من چنین کاری نخواهم کرد. این کار در شأن من نیست.»
یک سال بعد، آن ارباب، که گرفتار مشکلات بیشتری است، نزد آن غلام بازمیگردد و به او میگوید: «چیزی را که تو داری من هم میخواهم.» غلام به او میگوید: «آنچه من دارم عیسی مسیح است.» ارباب میگوید: «چطور میتوانم مثل تو عیسی مسیح را بشناسم؟» غلام پاسخ میدهد: «کت و شلوار سفیدت را بپوش و بیا با ما در این گِل و لای کار بکن تا با عیسی مسیح ملاقات بکنی.» ارباب میگوید: «من چنین کاری نخواهم کرد.»
مدتی بعد، در اوج ناامیدی، آن ارباب بار سوم بازمیگردد و میگوید: «من باید آنچه تو داری داشته باشم.» غلام میگوید: «خودت میدانی باید چکار بکنی. کت و شلوار سفیدت را بپوش و بیا پایین و اینجا با ما در گِل و لای کار بکن تا او را ملاقات بکنی.» ارباب میگوید: «بسیار خوب، قبول!» اما غلام در جواب میگوید: «لازم نیست چنین کاری بکنی.» ارباب میگوید: «یعنی چه که لازم نیست؟» غلام میگوید: «فقط باید مایل باشی، همین.»
بسیار خوب، حرف اصلی این است که خداوند نمیخواهد رفاه و آسایش و دارایی شما را بگیرد یا شما را از روابط خانوادگی محروم بکند. اما موضوع این است که اگر خداوند برای شما چنین در نظر بگیرد، باید حاضر باشید تسلیم خداوند بشوید. با این تسلیم شدن، شما در واقع در زندگیتان تسلیم خداوندی عیسی مسیح میشوید. ولی فرض بکنید نزد عیسی مسیح میآیید، اما حاضر نیستید از دلبستگیهای زندگی دل بکنید. شما از صمیم قلب نزد خداوند نمیآیید. به قول معروف، یک دلتان پیش خداوند است و صد دلتان پیش دلبستگیها. در این صورت، هیچ سهمی از خداوند نخواهید داشت. حال آنکه، اگر همهچیز را تقدیم عیسی مسیح بکنید، چه بسا او اجازه بدهد سهمی از داشتههایتان برای خودتان نگه بدارید. حتی ممکن است خداوند بیشتر از آنچه دارید به شما ببخشد. بحث اصلی بحث تمایل است.
این سه نفر، که ماجرای آنها را بررسی کردیم، از نزد عیسی مسیح میروند. آقای ویلیام مکدونالد [الهیدان معاصر] این سه نفر را به درستی توصیف میکند. او میگوید: «آنها مسیح را ترک کردند تا برای خودشان در دنیا جایی راحت بسازند و باقیماندۀ عمرشان دودستی به دلبستگیهایشان بچسبند.» این حرف آقای مکدونالد عجب حرفی است!
بسیار خوب، الان باید از شما این سوال را پرسید که آیا شما یک شاگرد واقعی هستید یا نه؟ آیا در مورد عیسی مسیح چشمتان به شواهد میباشد؟ در طول قرنها، مردم از اقتدار عیسی مسیح، از کلامش، از کارهایش، از حکمتش، از پاکی و قدوسیتش، از راستگویی و صداقتش، از قدرتش، از اینکه فکر تأمین نیازها است شگفتزده شدند. در طول قرنها، مردم از شفاهای عیسی مسیح، از محبتش، از حاکمیتش حیرتزده شدند. در طول قرنها، آدمیان از قضاوت مسیح، از آرامش و متانت مسیح، از تعالیم مسیح، از خودکفا بودن مسیح، و از تواضع او مبهوت ماندند. بله، مردم شگفتزده شدند، حیران ماندند، متعجب شدند، با این حال، راه خودشان را کج کردند و از مسیح دور شدند، بیآنکه به نجات ابدی برسند. چرا؟ چون حاضر نشدند تسلیم شرایطی بشوند که عیسی مسیح مقرر میکند.
در پایان، به این نقلقول از آقای جِی. سی. رایْل [واعظ انگلیسی در قرن نوزدهم] توجه بکنید: «غمانگیزترین جادهای که به جهنم میرسد جادهای است که از زیر منبر کلیسا میگذرد و در مسیر راهش از کنار کتابمقدس و از میان هشدارها و فراخوانهای کلام خدا میگذرد.»
در تأیید این گفتۀ آقای رایْل، امیدوارم به آنچه روح خدا میگوید گوش بسپرید.
با هم دعا بکنیم.
ای پدر آسمانی، برای این وقت که در کلامت و در پرستش گذراندیم از تو ممنونیم. از نوای موسیقی ممنونیم. زیبایی آوای موسیقی هنوز در دلهایمان طنین میاندازد.
ای خداوند، دعا میکنیم حقیقت تو در زندگی ما تأثیر بگذارد. از ما افرادی بساز که بدانیم چگونه با نظام دنیا قطع رابطه بکنیم و این دنیای بیایمان را به حال خودش بگذاریم تا خودش به کارهای خودش رسیدگی بکند. به ما کمک بکن برای ابدیت زندگی بکنیم. به ما کمک بکن برویم و ملکوت خدا را موعظه بکنیم. به ما کمک بکن اولویتها را بشناسیم. ما را متمایل بگردان که از همۀ داشتهها دست بکشیم و این را بدانیم که چه بسا تو بیشتر از آنچه در خواب و خیالمان نمیگنجد به ما برکت میدهی. به ما کمک بکن بدانیم مسألۀ اصلی داشتههای ما نیست، بلکه مهم نگرش ما به داشتههایمان است.
ای خدا، امیدوارم هیچ شاگردی در این کلیسا نباشد که به خاطر راحتی شخصی، داراییهای شخصی، یا روابط شخصی از مسیح دور بشود. ای پدر آسمانی، قبل از اینکه زندگی دیگران را کندوکاو بکنیم، دعا میکنیم ابتدا به این فکر بکنیم که چگونه روح تو این حقایق را در زندگی خودمان عملی بکند. در نام مسیح دعا میکنیم. آمین.
پایان
This article is also available and sold as a booklet.
