در مطالعۀ کلام خدا، این افتخار و فرصت عالی از آنِ ما است که انجیل متی فصل ۹ را بررسی بکنیم. باید این را به شما بگویم که چقدر خوشحالم هر هفته یک زمان مشخص را به مطالعۀ این انجیل عالی و بینظیر اختصاص میدهم. هر هفته منتظرم وقت این مطالعه فرا برسد. من این مطالعه و بررسی را خیلی دوست دارم، چون دل و جانم را سیراب میکند. اما افتخار مطالعۀ انجیل برای من دو برابر میشود زمانی که اینجا میآیم و آنچه در انجیل مطالعه کردم با شما شریک میشوم. این برای من شادی و خوشی عظیمی است.
ولی این را هم بگویم که حتی اگر قرار نبود موعظهای در کار باشد، باید بدانید که مطالعه و کندوکاو انجیل به خودی خودش بسیار ارزشمند است و البته که ارزش آن را دارد که برای مطالعۀ آن وقت بگذاریم و تلاش بکنیم و زحمت بکشیم، چون انجیل شخص عیسی مسیح را به دولتمندی و پرباری توصیف میکند.
اکنون، در این پیغام، انجیل متی فصل ۹ آیات ۲۷ تا ۳۳ را بررسی میکنیم. نام این پیغام «معجزههای بینایی و شنوایی» میباشد.
وقتی خدا انسان را آفرید، به او اختیار داد بر کرۀ زمین اقتدار داشته باشد. آدم، اولین انسان، پادشاه کرۀ زمین بود و حق فرمانروایی داشت. خدا به آدم این حق را داد که حیوانات را نامگذاری بکند و بر همۀ مخلوقات تسلط داشته باشد. آدم پادشاه بود و قلمروی پادشاهی او یک دنیای شگفتانگیز و حیرتآور، دنیایی که آفریدۀ ذهن بیکران و بیهمتای خدا بود: قلمروی نور، قلمروی جلال، قلمروی شگفتی و زیبایی.
اما انسان گناه کرد و تاج پادشاهی را از دست داد. انسان اختیار فرمانروایی را از دست داد. آن قلمروی نور جای خودش را به قلمروی تاریکی این کرۀ زمین داد. شیطان اختیار فرمانروایی انسان را بر کرۀ زمین تصاحب کرد. به خاطر این تصاحب شیطان و به خاطر اینکه قلمروی تاریکی بر دنیا غلبه کرد، کرۀ زمین دستخوش همۀ این معضلات شد: اشک و گریه و زاری، غم و غصه و اندوه، درد و بیماری و ناخوشی، صدمه و آسیب و خسارت، رنج و زجر و عذاب، زوال و فرسایش و تباهی، ستیزه و کشمکش و بگومگو، جنگ و نبرد و مبارزه، آشوب و ناآرامی و بینظمی، قتل و دروغ و فریب، و در نهایت مرگ. این است زندگی انسان در دنیایی که برای خودش ساخت.
اما، به محضی که انسان در گناه سقوط کرد، خدا وعده داد روزی قلمروی پادشاهی را به انسان بازمیگرداند. روزی، انسان دوباره پادشاه کرۀ زمین خواهد شد. روزی، تسلط و اختیار از شیطان گرفته خواهد شد. روزی، قلمروی ظلمت تمام خواهد شد و قلمروی نور و جلال بازخواهد گشت و تا ابد ماندگار خواهد بود.
در واقع، در کتاب پیدایش فصل ۳، هنوز زمان زیادی از سقوط انسان نگذشته بود که خدا وعده داد یک نفر از ذرّیت زن میآید و همان یک نفر سر مار را خواهد کوبید.
از زمان این وعدۀ خدا، ورق به ورق عهدعتیق پُر از وعده است که خدا یک نجاتدهنده میفرستد و خدا یک پادشاه میفرستد و آن پادشاه قلمروی نور یا ملکوت نور را بازمیگرداند، سلطنت خدا را دوباره برقرار میکند، و بیماری و ناخوشی و مرگ و درد و غم و غصه و جنگ و ستیزه را از جهان پاک خواهد کرد. انبیای عهدعتیق، بارها و بارها، تکرار میکنند این پادشاه میآید، آن مسحشده میآید، شاه شاهان میآید، او که بر شیطان پیروز میشود، او که بر مرگ پیروز میشود، او که گناه را نابود میکند، آن شفادهنده میآید. یهودیان میدانستند او که میآید ماشیح میباشد که آن مسحشده است، نبی، کاهن، و پادشاه است، برتر از همگان. به گفتۀ عهدعتیق، یک روز، او خواهد آمد. یک روز، او تخت سلطنتش را برقرار خواهد کرد. یک روز، چنان که خدا مقرر نمود، او به جهان خواهد آمد.
سپس، وقتی به انجیل متی میرسیم، میفهمیم هدف متی از انجیل متی این است که به ما اعلام بکند عیسی همان ماشیح موعود است. متی اعلام میکند روز موعود فرا رسید و ماشیح آمد. متی به ما خبر میدهد عیسی همان پادشاه موعود است. او همان کسی است که میتواند هر ویرانی را سامان ببخشد. او همان کسی است که میتواند لعنت را از کرۀ زمین برچیند. او همان کسی است که میتواند ملکوت خدا را برقرار بکند. او همان کسی است که میتواند دشمن ما را نابود بکند. بله، عیسی ماشیح و همان کسی است که میتواند همۀ این کارها را به انجام برساند.
آنگاه، متی، برای اینکه ما را متقاعد بکند که عیسی قدرت انجام این کارها را دارد، در انجیل متی فصل ۸ و ۹، قدرت معجزههای او را توصیف میکند. البته متی این معجزهها را هدفمند و به یک ترتیب خاص و مشخص بیان میکند. به نظرم، متی قدرت معجزههای عیسی را بنا بر نبوتهای عهدعتیق توضیح میدهد. عیسی فراوان معجزه کرد. اما متی در فصل ۸ و ۹ از نُه معجزه نام میبرد. او از سه گروه معجزه نام میبرد که هر گروه شامل سه معجزه میباشد. در این معجزهها، تحقق نبوتهای عهدعتیق به چشم میآید. متی میگوید: «این شخص ماشیح است. او نبوتهای عهدعتیق را به انجام میرساند. بنا بر نبوتها، ماشیح همۀ این کارها را در ملکوت خدا انجام خواهد داد. حالا، با این معجزهها، ماشیح پیشنمایش همۀ آن کارهای آینده را به شما نشان میدهد.»
بنا بر نبوتهای عهدعتیق، در ملکوت خدا، در آینده، ماشیح بر بیماری قدرت دارد، بر مرگ، و بر عناصر طبیعت قدرت دارد. قدرت مسیح در کرۀ زمین مشهود خواهد بود.
سپس، وقتی ماشیح برای اولین بار به این دنیا میآید، پیشنمایشی از همۀ این قدرتها را به ما نشان داد. حالا این عیسی مسیح است که با معجزههایی که انجام میدهد قدرت ماشیح را به ما نشان میدهد. متی در این دو فصل نُه معجزه از معجزههای عیسی را ثبت کرده است. سه معجزۀ اول به شفای بیماری ربط دارد. سه معجزۀ دوم به ناهنجاری جسمانی و روحانی میپردازد و سومین گروه معجزات در اصل دربارۀ زنده کردن مردگان است. در این معجزهها، قدرت ماشیح را به چشم میبینیم.
حالا وقتش است این سه معجزهها را در راستای نبوتهای عهدعتیق مرور بکنیم. در متی فصل ۸، سه معجزۀ اول به شفای بیماری و ناخوشی اختصاص دارد. توجه بکنید اشعیای نبی در فصل ۳۳ آیۀ ۲۲ تا ۲۴ در توصیف ملکوت خدا چه میگوید: «یهوه پادشاه ما است. پس ما را نجات خواهد داد . . . و ساکن آن نخواهد گفت که بیمار هستم.» به عبارتی، در ملکوت جاویدان مسیح خبری از بیماری و ناخوشی نخواهد بود. در کتاب اشعیا ۵۷:۱۹، خدا از زبان اشعیای نبی دوباره اعلام میکند که در ملکوت خدا «بر آنانی که دورند سلامتی باد و بر آنانی که نزدیکند سلامتی باد و من ایشان را شفا خواهم بخشید.»
بنابراین، یهودیان چشمانتظار بودند ماشیح در ملکوت پرجلالش بیماری و ناخوشی را از کرۀ زمین پاک بکند. قبل از سقوط انسان در گناه، خبری از بیماری نبود. پس از برچیدن لعنت از کرۀ زمین، دوباره خبری از بیماری و ناخوشی نخواهد بود. با این توصیف، اگر عیسی همان کسی است که قدرت دارد بیماری و ناخوشی را از کرۀ زمین پاک بکند، باید بتواند ثابت بکند که صاحب این قدرت است. برای همین، متی به ما نشان میدهد عیسی بر بیماری قدرت دارد.
حالا به سه معجزۀ بعدی در گروه دوم نگاه بکنیم که آنها را در متی فصل ۹ بررسی کردیم. این معجزهها به یک سری ناهنجاری میپردازد: ناهنجاری در جهان مادی، ناهنجاری در بُعد روحانی که به اخراج دیوها مربوط است، ناهنجاری در خصوص امور اخلاقی که به معضل گناه رسیدگی میکند.
در این خصوص، وقتی کتاب اشعیا فصل ۳۵ را بخوانید، متوجه میشوید اشعیای نبی در توصیف جهان مادی عنوان میکند که وقتی ملکوت خدا از راه برسد، ماشیح چهرۀ کرۀ زمین را دگرگون خواهد کرد. صحرا مثل گل سرخ خواهد شکفت. آبها در بیابان و نهرها در صحرا خواهد جوشید. شکل کرۀ زمین عوض خواهد شد. جغرافیای زمین تغییر خواهد کرد. ماشیح بر جهان مادی قدرت دارد و عناصر طبیعت را تغییر خواهد داد. حال، اگر ماشیح قرار است در آینده چنین تغییراتی در کرۀ زمین به وجود بیاورد، باید از قبل نشان بدهد قدرتش را صاحب است. برای همین، متی فصل ۸ از معجزهای نام میبرد که عیسی باد و امواج دریا را آرام میکند تا گواه قدرت او بر جهان مادی باشد.
سپس، وقتی به معضل ناهنجاری روحانی میرسیم، میدانیم که ماشیح قرار است بر شیطان و دیوهایش پیروز بشود. کتاب دانیال فصل ۹ و ۱۰ و ۱۱ دربارۀ این ستیزه و کشمکش میان فرشتگان مقدس و فرشتگان سقوطکرده، یعنی دیوها، صحبت میکند. به گفتۀ کتاب دانیال، در نهایت، خدا و فرشتگان مقدسش پیروز خواهند بود. با این توصیف، اگر قرار است عیسی در آخر زمان بر شیطان و دیوهایش پیروز بشود، باید نشان بدهد قدرتش را دارد. برای همین، متی از معجزهای نام میبرد که عیسی تعداد زیادی از دیوها و در واقع یک قشون دیو را از یک مرد دیوزده در منطقۀ جِدریان بیرون میکند و نشان میدهد قدرت دارد همین کار را در پادشاهیاش انجام بدهد.
اما سومین ناهنجاری یک ناهنجاری اخلاقی است که به معضل گناه رسیدگی میکند. در متی فصل ۹ آیۀ ۱ تا ۸، در واقع، خداوند گناه را اخراج میکند. چرا؟ چون، به گفتۀ اشعیا ۳۳:۲۴، در ملکوت خدا «گناه قومی که در آن ساکن باشند آمرزیده خواهد شد.»
بنابراین، ماشیح باید گناه را بیامرزد و بر دیوها پیروز بشود. ماشیح باید بر جهان مادی تسلط داشته باشد و بیماری و ناخوشی را شفا بدهد. حالا، اگر عیسی ادعا میکند ماشیح میباشد، باید این را ثابت بکند. برای همین، متی، با دقت و موشکافی، این معجزهها را انتخاب میکند تا مُهر تأیید باشد که عیسی ماشیح است.
سپس به سومین گروه معجزات میرسیم که در اصل دربارۀ قدرت عیسی بر مرگ میباشد. البته، در این میان، عیسی معجزههای دیگری انجام میدهد که به زنده کردن مردگان بیربط نیست. ولی، الان، به طور مشخص، متی فصل ۹ آیۀ ۱۸ تا ۲۶ را مطالعه میکنیم. هفتۀ گذشته، این آیات را بررسی کردیم. در بررسی این آیات، میبینیم که عیسی دختر شخصی به نام یایرُس را زنده میکند. این دقیقاً تحقق کلام اشعیا فصل ۶۵ میباشد: ماشیح قدرت دارد عمر آدمیان را طولانی بسازد. به گفتۀ کتاب دانیال ۱۲:۲، ماشیح قدرت دارد مردگان را زنده بکند. با این توصیف، اگر عیسی ماشیح میباشد، باید نشان بدهد صاحب چنین قدرتی است. در ماجرای زنده کردن دختر یایرُس، عیسی دقیقاً همین حقیقت را به همگان نشان میدهد که او قدرت دارد مردگان را زنده بکند.
حالا به این نکته توجه بکنیم که عیسی، علاوه بر اینکه قدرت دارد مردگان را زنده بکند، بر اندامهای مردۀ بدن قدرت دارد. او قادر است چشم و گوش و زبان را زنده بکند. در آیاتی که در این پیغام بررسی میکنیم، همین حقیقت را واضح و روشن مشاهده خواهیم کرد.
در همین راستا، به دو نبوت از عهدعتیق نگاه میکنیم. اولین نبوت در کتاب اشعیا ۲۹:۱۸ میباشد که به آیاتی که الان آنها را بررسی میکنیم ربط مستقیم دارد. اشعیا از ملکوت خدا و از روزی سخن میگوید که ماشیح از راه میرسد. او میگوید: «و در آن روز ناشنوایان کلام کتاب را خواهند شنید و چشمان کوران از میان ظلمت و تاریکی خواهد دید.» در همین خصوص، اشعیا فصل ۳۵ آیۀ ۵ و ۶ از آمدن ملکوت خدا خبر میدهد و چنین میگوید: «آنگاه، چشمان کوران باز خواهد شد و گوشهای ناشنوا باز خواهد گردید. آنگاه، لنگان مثل غزال جست و خیز خواهند نمود و زبان گُنگ خواهد سرایید.» بله، بر اساس کلام عهدعتیق، گوشهای ناشنوا باز خواهد شد، زبانی که قدرت تکلم ندارد شروع به حرف زدن خواهد کرد، کور بینا خواهد شد، و شخص لنگان خرامان. این کار ماشیح میباشد که به اندامهای مرده حیات میبخشد. این معجزۀ بینایی و شنوایی است. این دقیقاً همان اتفاقی است که در انجیل متی فصل ۹ آیۀ ۲۷ تا ۳۳ شاهدیم. آنچه در این آیات به چشم میبینیم یک مُهر تأییدی است که یکبار دیگر این واقعیت را نشان میدهد که عیسی همان ماشیح است که دربارۀ او نبوت شده بود، چون که عیسی همۀ آن نبوتها را صریح و روشن، عیان و آشکار، به انجام میرساند.
در اینجا لازم است یک نکتۀ مهم را اضافه بکنم. هرچه عهدجدید را بیشتر مطالعه میکنید، بیشتر آشکار و مشخص میشود که وقتی عیسی برای اولین بار به این دنیا قدم گذاشت پیشنمایشی را از آنچه در ملکوتش به وقوع خواهد پیوست، شفاف و روشن، به همگان نشان داد. برای نمونه، وقتی عیسی بالای کوه میرود و در آنجا چهرۀ او دگرگون میشود، در واقع، حجاب جسم را کنار میزند و جلالش را به کسانی که آنجا حاضر بودند نشان میدهد. این اتفاق در بالای کوه مشت نمونۀ خروار است، گوشهچشمی است از آنچه در بازگشت دوبارۀ مسیح شاهد خواهیم بود.
نمونۀ دیگر زمانی است که در روز پنطیکاست شاگردان مسیح از روحالقدس پُر میشوند و به زبانهای دیگر صحبت میکنند. کلام خدا در توصیف این اتفاق چنین میگوید: «این همان است که یوئیل نبی گفت.» به عبارتی، آنچه در روز پنطیکاست اتفاق افتاد یک نمونه از رویدادی است که در پادشاهی پرجلال مسیح به کاملترین شکل تحقق خواهد یافت.
بنابراین، زندگی عیسی روی کرۀ زمین و قدرت او در معجزههایی که انجام داد گوشهچشمی است از قدرت او در آن زمان که سلطنت ابدیاش را روی کرۀ زمین و در آسمان جدید و زمین جدید برقرار خواهد کرد.
از اینرو، متی معجزههای مسیح را اتفاقی و تصادفی انتخاب نمیکند. اینطور نیست که متی هر معجزهای را که دوست دارد و دلش میخواهد انتخاب بکند. آن معجزهها از زبان متی بیان میشوند تا تحقق نبوتهای عهدعتیق را دقیق و روشن به ما نشان بدهد و تأیید بکند که عیسی همان ماشیح موعود میباشد.
در بررسی این معجزههای مشخص، اکنون به معجزۀ بینایی و شنوایی میرسیم. به متی فصل ۹ آیۀ ۲۷ نگاه بکنید: «و چون عیسی از آن مکان میرفت.» الان لازم است بپرسیم: «کدام مکان؟» جواب این است که عیسی خانۀ یایرُس را ترک میکرد. اینجا همان روزی است که عیسی دختر یایرُس را زنده کرد. تا الان دیگر غروب شده و عیسی خانۀ یایرُس را ترک میکند. آن روز عجب روز شلوغی بود! عیسی مرده زنده کرد، زنی را که مشکل خونریزی داشت شفا داد، احتمالاً با شاگردان یحیی تعمید دهنده و با فریسیان گفتگو کرده بود. آن روز سر عیسی خیلی شلوغ بود. حالا غروب شده و عیسی خانۀ یایرُس را ترک میکند.
یادمان باشد که یک جمعیت زیاد دنبال مسیح بودند. در واقع، دو گروه اطراف عیسی بودند. یک گروه در کوچههای باریک کفرناحوم دنبال عیسی به سمت خانۀ یایرُس روانه میشوند. همین گروه دورِ عیسی بودند زمانی که او آن زن را که مشکل خونریزی داشت شفا میدهد. این گروه دنبال معجزات مسیح بودند و از معجزههای او در حیرت. اما یک گروه دیگر به این گروه اضافه میشود. یک گروه، که شغلشان سوگواری برای مردگان بود، یعنی نوازندگان نِی و زنانی که کارشان گریه کردن بالای سر جنازه بود و برای مراسم سوگواری دختر یایرُس آنجا آمده بودند، به گروه قبلی اضافه میشوند. البته، وقتی عیسی آن دختر را زنده میکند، مراسم عزاداری به هم میخورد. حالا عیسی از میان آن دو گروه سمت خانهای که در آن سکونت دارد به راه میافتد. در بازگشت به خانه، عیسی معجزههای شگفتآوری انجام میدهد که الان دربارۀ آنها توضیح میدهیم.
ابتدا، دربارۀ شفای دو مرد نابینا صحبت میکنیم. قبل از هر چیز، به موقعیت این مردان در متی فصل ۹ آیۀ ۲۷ دقت بکنیم. به گفتۀ این آیه، زمانی که عیسی خانۀ یایرُس را ترک میکند، «دو کور، فریادکنان، در عقب او افتادند.»
همینجا این را بگوییم که در آن روزگار در کشور مصر، کشورهای عربی، و اسراییل نابینایی یک بیماری رایج بود. در واقع، در انجیل، شفای نابینایان بیشترین آمار را در میان سایر بیماریها دارد. همین تعداد زیاد شفای کوران در انجیل نشان میدهد نابینایی یک بیماری رایج بود. فقر و تهیدستی و کمبود امکانات بهداشتی که یکی از پیامدهای فقر است، درخشندگی خورشید، گرمای بیش از اندازه، طوفان شن، حادثههای مختلف، جنگ، عفونت، و همۀ این موارد، میتوانستند باعث نابینایی بشوند. خیلی از مردم کور مادرزاد بودند. به خاطر اینکه مادر باردار بیماری سوزاک داشت، در خیلی موارد، نوزادان کور میشدند. خیلی وقتها، مادر حتی نمیدانست سوزاک دارد. زمانی که جنین در رَحِم میچرخید و به دهانۀ رَحِم میرسید، میکروبهایی که در رَحِم جا خوش کردند وارد سطح داخلی پلک جنین میشوند، همانجا تکثیر میشوند، و در فاصلۀ سه روز چشم نوزاد را برای همیشه کور میکنند. برای همین، امروز، در چشم نوزادان قطرۀ ضد عفونی میریزند تا از این عارضه جلوگیری بکنند. امروز، این مشکل کوری مادرزاد را برطرف کردیم.
شاید شاگردان عیسی مسیح به همین معضل فکر میکردند زمانی که در انجیل یوحنا ۹:۲ در مورد آن مرد نابینا از عیسی میپرسند: «چه کسی گناه کرد، این شخص یا والدین او؟» درست است که این یک سوال الهیاتی است، اما کمی رنگ و بوی پزشکی هم دارد. چه بسا منظور شاگردان مسیح این بود: «آیا این مرد به خاطر گناه والدینش کور شده؟» واقعیت این است که معمولاً بیماریهای آمیزشی نتیجۀ یک رابطۀ جنسی گناهآلود بودند که باعث کوری مادرزادی میشد.
بیماری دیگری به نام تَراخم وجود داشت که یک عفونت باکتریایی شدید در چشم بود. امروز، داروهای ضد باکتری این بیماری تَراخم را تقریباً ریشهکن نمودند. اما، آن قدیمها، همۀ این بیماریها یک معضل جدی بودند و باعث کوری میشدند. نابینایی یک عارضۀ جدی بود. معمولاً نابینایان دور هم جمع میشدند و یک پاتوق داشتند. پس خیلی طبیعی بود که دو شخص نابینا را همراه هم ببینید. برای همین، خداوند به فریسیان میگوید: «شما مثل کوران هستید که یک کور راهنمای کور دیگر است و هر دو داخل چاه میافتید.»
پس با موقعیت آن دو نابینا که نزد عیسی مسیح میآیند آشنا میشویم. حالا به فریاد آنها نگاه بکنیم که نکتۀ بسیار مهمی است. این دو مرد همراه با جمعیت از محلۀ یایرُس بازمیگردند. آنها با اینکه نابینا هستند تلاش میکنند خودشان را از میان جمعیت به عیسی برسانند. آنها به دنبال او روانه میشوند و میگویند: «پسر داوود، بر ما رحم کن!»
این دو نفر شهامت دارند. آنها کمرو و خجالتی نیستند، خودشان را از جمعیت پنهان نمیکنند، یواشکی و پاورچین به عیسی نزدیک نمیشوند. این دو مرد راه خودشان را از میان جمعیت باز میکنند و با صدای بلند فریاد میزنند. واضح است که نام و آوازۀ عیسی به گوش آنها رسیده بود. حتماً که این دو مرد بین همان جمعیتی بودند که روانۀ خانۀ یایرُس شدند و از ماجرای زنده شدن دختر او خبر داشتند.
الان لازم است به نکتهای اشاره بکنم. همیشه شکستهدلان و محرومان و آسیبدیدگان و آدمهایی که از نظر جامعه به درد نخورند عیسی مسیح را دنبال میکنند. همیشه این طردشدگان و ناامیدان و غمدیدگان و آدمهای تنها و گناهکار و تقصیردارند که دنبال عیسی میآیند. هیچگاه نمیبینید آدمهای خودکفا که به داشتههای خودشان میبالند دنبال عیسی باشند. شما نمیبینید کسی که واقعاً در ذهنش هیچ سوالی ندارد دنبال عیسی باشد.
این هفته با آقایی صحبت میکردم که به او گفتم: «میخواهم مسیح را به شما معرفی بکنم. میخواهم دربارۀ مسیح با شما صحبت بکنم. اگر واقعاً دلتان میخواهد دربارۀ مسیح بدانید، میتوانم دربارۀ او صحبت بکنم.» آن آقا در جواب گفت: «نمیخواهم دربارۀ مسیح بدانم. نیازی ندارم دربارۀ او چیزی بدانم.»
بسیار خوب، تنها کاری که میتوانید در این موقعیت برای چنین فردی انجام بدهید این است که دعا بکنید خدا او را به جایی برساند که نیاز شدیدش را به مسیح ببیند، چون فقط انسانهای درمانده و نیازمند نزد مسیح میآیند.
حالا به آن مرد نابینا و دوستش بازگردیم که فریاد میزنند. واژهای که در این آیه «فریاد» ترجمه شده یک واژۀ جالب است و دایرۀ معنای آن وسیع و تفسیرهای مختلف دارد. اما، در اصل، این کلمه دقیقاً به معنی داد زدن، جیغ زدن، و فریاد زدن است. در انجیلها، این کلمه در توصیف آدمهای مجنون و دیوانه به کار میرود که با جیغ و داد و فریاد از خودشان صدای نامفهوم درمیآورند. این واژه در توصیف کسانی که بیماری صرع دارند به کار میرود. در انجیل مرقس فصل ۵، این کلمه در توصیف آن مرد مجنون و شیدا و دیوزده در منطقۀ جِدریان به کار میرود که جیغ میزد و فریاد میزد و نعره میکشید. همین واژۀ فریاد در انجیل مرقس فصل ۱۵ در توصیف خداوندمان روی صلیب به کار میرود: «عیسی به آواز بلند ندا کرده، روح را سپرد.» در کتاب مکاشفه ۱۲:۲، این واژه در توصیف زنی به کار میرود که از درد زایمان فریاد میزند. این کلمه لزوماً به معنی صحبت کردن نیست و میتواند گویای یک فریاد نامفهوم باشد، فریاد ناشی از اندوه و محنت، چنان که در مثالهایی که از آنها نام بردیم شاهد هستیم.
اما نکتۀ جالب برای من این است که آن دو نابینا فقط جیغ و داد نمیکنند و فریاد نمیزنند، بلکه کلامی به زبان میآورند و میگویند: «پسر داوود، به ما رحم بکن!» این کلام آنها یک جملۀ خشک و سرد و بیروح نیست. اینطور نیست که آنها با کلمات از پیش حسابشده و دیکتهشده و به قول معروف شسته و رُفته نزد عیسی بیایند. آنها از روی درد و محنت و ناامیدی و نیاز جدی فریاد میزنند و التماس میکنند و خواهش و تمنا میکنند. تولد تازه نتیجۀ چنین درماندگی و ناامیدی است.
بله، آن دو نابینا، علاوه بر فریاد زدن، کلامی به زبان میآورند. به این عبارت مهم در آیۀ ۲۷ دقت بکنید. آنها خطاب به عیسی میگویند: «پسر داوود.» اما چرا این را میگویند؟ چرا عیسای ناصری را پسر داوود مینامند؟ آیا آنها میدانستند نسل عیسی از طرف یوسف به داوود بازمیگردد؟ آیا میدانستند نسل او از طرف مریم، به گفتۀ لوقا فصل ۳، به داوود بازمیگردد؟ مطمئن نیستیم آنها این را میدانستند یا نه. پس آن دو مرد از کدام حقیقت خبر داشتند؟
در الهیات یهودیان، عبارت «پسر داوود» لقب ماشیح است. متی میداند این لقب برای یهودیان اهمیت دارد. برای همین، او انجیل متی فصل ۱ آیۀ ۱ را اینگونه شروع میکند: «كتاب نَسَبنامۀ عیسی مسیح، پسر داوود.» این جمله یعنی مُهر تأیید برای ماشیح. عیسی آن یگانه موعود است. عیسی پسر داوود است و پادشاهی و سلطنتی که انبیا از آن صحبت میکنند متعلق به او است.
به گفتۀ عهدعتیق، ماشیح از ذرّیت زن خواهد آمد. این به آن معنا است که ماشیح یک انسان خواهد بود. او از باکره متولد خواهد شد. بنابراین، خدا انسانها را از طریق یک انسان رستگار میکند. اما، از میان همۀ انسانها، خدا کسی را انتخاب میکند که علاوه بر اینکه از ذرّیت زن است، بنا بر کتاب پیدایش فصل ۲۲، از ذرّیت ابراهیم خواهد بود. اما نه از نسل هر فرزند ابراهیم، بلکه از نسل یک پسر مشخص ابراهیم، یعنی از نسل یهودا. سپس از میان نسل یهودا، که پیدایش فصل ۴۹ آیۀ ۱۰ به آن اشاره میکند، ماشیح به طور مشخص از نسل داوود خواهد بود.
به این ترتیب، ماشیح از طریق یک انسان به دنیا میآید، از طریق ابراهیم، از طریق یهودا، از طریق داوود. برای همین، در کتاب دوم سموییل فصل ۷ آیۀ ۱۲، در این کلام بسیار مهم، خدا به داوود چنین وعده میدهد: «زیرا روزهای تو تمام خواهد شد و با پدران خود خواهی خوابید و ذرّیت تو را که از تن تو بیرون آید بعد از تو استوار خواهم ساخت و سلطنت او را پایدار خواهم نمود. او برای اسم من خانهای بنا خواهد نمود و کرسی سلطنت او را تا به ابد پایدار خواهم ساخت. من او را پدر خواهم بود و او مرا پسر خواهد بود.»
در اینجا، دقت بکنیم که این وعدۀ خدا به داوود با آمدن سلیمان به انجام نرسید. این پسرِ موعودْ مسیح، پسر داوود، میباشد. همۀ یهودیان تفسیر دوم سموییل فصل ۷ را بلد بودند. هر یهودی میدانست سرانجام پسر داوود میآید.
در همین راستا، در انجیل لوقا فصل ۱ آیۀ ۳۲، آن فرشته میگوید: «او بزرگ خواهد بود و پسر حضرت اعلا نامیده شود و خداوند خدا تخت پدرش داوود را به او عطا خواهد فرمود.» حالا به لوقا فصل ۱ آیۀ ۶۹ نگاه بکنید: «شاخ نجاتی برای ما برافراشت، در خانۀ بندۀ خود، داوود.» لوقا فصل ۲ آیۀ ۴: «یوسف نیز از جلیل از شهر ناصره به یهودیه به شهر داوود رفت. زیرا که او از خاندان و آل داوود بود.» کتاب اعمال رسولان فصل ۲ اعلام میکند که آمدن مسیح تحقق وعدۀ خدا به داوود است. پولس در رسالههای خودش و یوحنا در کتاب مکاشفه همین حقیقت را اعلام میکنند. مسیح بارها و بارها پسر داوود نامیده میشود.
در همین خصوص، به دو آیۀ بسیار مهم نگاه بکنیم تا این حقیقت ملکۀ ذهنتان بشود. انجیل متی فصل ۲۱ ورود پیروزمندانه عیسی را به اورشلیم توصیف میکند. جمعیت حاضر به عیسی خوشآمد میگویند و او را ستایش میکنند و جلوی پای او شاخههای نخل پهن میکنند. به گفتۀ آیۀ ۹: «جمعی از پیش و پس او رفته، فریادکنان میگفتند: هوشیعانا، پسر داوود. مبارک باد کسی که به اسم خداوند میآید! هوشیعانا در عرش برین.»
آن جمعیت عیسی را ماشیح مینامد. در زبان عبری، هوشیعانا یعنی «الان نجات بده.» ماشیح به نام خداوند میآید. او نمایندۀ حضرت اعلا است. او خدا است.
البته آنها یک جمعیت دمدمیمزاج و به قول معروف باری به هر جهت بودند. با این حال، عیسی را با لقبی که مخصوص ماشیح میباشد صدا میکنند. لقب «پسر داوود» صریح و روشن بیان میکند ماشیح از نسل داوود و پسر داوود میباشد (متی فصل ۲۲). منظورم این است که حتی آن جمعیت دمدمی و بیثبات میدانستند پسر داوود لقب برحق ماشیح میباشد. حتی فریسیان که هیچگاه به مسیح ایمان نداشتند این را میدانستند. در انجیل متی فصل ۲۲، چنین میخوانیم: «چون فریسیان جمع بودند، عیسی از ایشان پرسیده، گفت: دربارۀ مسیح [یا ماشیح] چه گمان میبرید؟ او پسر کیست؟ به او گفتند: پسر داوود.» بنابراین، حتی فریسیان، جمعیت دمدمیمزاج، و همۀ مردم میدانستند پسر داوود لقب ماشیح است.
حالا، در متی فصل ۹ آیۀ ۲۷، وقتی آن دو نابینا عیسی را «پسر داوود» خطاب میکنند، من معتقدم برای آنها شکی باقی نبود که عیسی همان ماشیح است که یک عمر منتظرش بودند. آنها باور داشتند عیسی وارث برحق سلطنت است، پادشاه اسراییل میباشد. چه بسا آن دو نابینا اشعیا فصل ۳۵ را به یاد داشتند که وقتی ماشیح بیاید، کوران را شفا خواهد داد.
همینجا یادمان باشد که خدمت یحیی تعمید دهنده بسیار گسترده و تأثیرگذار بود. یحیی با خدمتی که به دوش داشت این حس چشمانتظار بودن برای آمدن ماشیح را شدت بخشیده بود. مردم زمان یحیی با این حس انتظار زندگی میکردند. سپس، وقتی عیسی آمد و معجزه کرد و حتی مرده زنده کرد، برای عدهای از مردم، از جمله این دو مرد نابینا، آشکار و مشخص شد عیسی همان کسی است که با آمدنش انتظار آنها به سر رسید. از اینرو، عیسی را با لقب ماشیح صدا میزنند.
الان شما میگویید: «اما آن جمعیت دمدمی نیز عیسی را پسر داوود مینامند.» بله، درست میگویید. حالا باید ببینیم آن دو مرد نابینا صادقتر بودند یا آن جمعیت. یادمان باشد آن دو نابینا حرفی میزنند که اصالت ایمانشان را بیشتر به ما نشان میدهد. آنها میگویند: «پسر داوود، بر ما رحم بکن!» آن دو نابینا، گذشته از اینکه میدانستند عیسی کیست، کردار و رفتارشان نیز درست میباشد. آنها میدانستند یک نیاز جدی دارند. من معتقدم آن دو نابینا، به همان اندازه که از نظر جسمانی محتاج بودند، نیاز روحانی خودشان را حتی بیشتر از نیاز جسمانی احساس میکردند. آنها باور داشتند عیسی ماشیح است. آنها با توجه به آنچه دربارۀ مسیح موعود شنیده بودند میدانستند او قدرت دارد یک ملکوت پربرکت برقرار بسازد. با این حال، آن دو نابینا میدانستند لایق نبودند. برای همین، تمنای رحمت داشتند. اما هرگز از زبان یک فریسی نمیشنوید که تمنای رحمت داشته باشد، چون فریسیان به خودکفایی خودشان فخر میفروختند. فریسیان خیال میکردند هر آنچه خدا از آنها انتظار دارد، تمام و کمال، بهجای میآورند. به خیالشان، آنها به هر دستاوردی که لازم بود رسیده بودند. از اینرو، فریسیان تمنای رحمت نداشتند. همینجا بگوییم که رحمت یعنی خدا چیزی را به شما میدهد که لایقش نیستید و به عبارتی آنچه سزاوارش هستید به سرتان نمیآورد.
در همین راستا، حتماً آن فریسی را در انجیل لوقا فصل ۱۸ به یاد دارید که به معبد میرود و اینگونه دعا میکند: «خدایا، تو را شکر میکنم که مثل سایر مردم نیستم. به همۀ وظایف دینی عمل میکنم. هدیه میدهم. خمس میدهم. زکات میدهم. دهیک میدهم. دعا میکنم. روزه میگیرم. همۀ این کارها را میکنم.» حالا به آیۀ ۱۳ توجه بکنید: «اما آن باجگیر دور ایستاده، به سینۀ خود زده گفت: خدایا، بر من گناهکار ترحّم فرما! » سپس عیسی میگوید: «این شخص عادل کرده شده به خانۀ خود رفت، به خلاف آن دیگر.»
به این ترتیب، آن فریسی هرگز از خدا درخواست رحمت نداشت، چون به نظرش اصلاً محتاج رحمت نبود. اما آن دو نابینا به درستی فهمیده بودند عیسی کیست و به درستی درک کرده بودند اصلاً لایق نیستند. آنها درخواست رحمت داشتند. آن دو نابینا دقیقاً نزد آن کسی میآیند که میتواند به آنها رحمت نشان بدهد. عیسی بسیار رحمان و رحیم است.
من کتابی نوشتم به نام «زندگی متناسب با ملکوت.» از بین کتابهایی که نوشتم، این تنها کتابی است که خودم آن را بارها خواندم، چون موعظۀ عیسی دربارۀ خوشا به حالها واقعاً دلم را تازه و شاداب میکند. در این کتاب، بخشی را به این اختصاص دادم که خداوند چقدر رحمان و رحیم است! این بخش با دل خودم صحبت کرد. دو خط از این کتاب را برای شما میخوانم:
«او رحیمترین انسان کرۀ زمین است. او به داد بیماران رسید و آنها را شفا داد. او به داد مفلوجان رسید و پای آنها را شفا داد تا خرامان راه بروند. او چشم نابینا را شفا داد، گوش ناشنوا را شنوا کرد، زبان لال را گویا کرد. او دست روی روسپیان و باجگیران و عیاشان و مِیگساران گذاشت، با محبت خودش پذیرای آنها شد، آنها را رستگار کرد، کمر آنها را راست کرد، و پای آنها را استوار ساخت. او کاری کرد تا آدمهای تنها احساس بکنند کسی هست که آنها را دوست دارد و به فکرشان است. او کودکان را در آغوش گرفت و به آنها محبت کرد. هیچکس در این دنیا به اندازۀ او رحمت ندارد. در یک مراسم تشییع جنازه، او مادری را میبیند که برای پسرش که از دنیا رفته بود شیون و زاری میکرد. او بیوهزن بود و حالا دیگر فرزندی نداشت که به او رسیدگی بکند. آیا کسی به این زن اهمیت میدهد؟ اما عیسی مراسم تشییع جنازه را متوقف میکند، دست روی تابوت میگذارد، و آن پسر را زنده میکند، چون عیسی فکر مردم بود.»
در پایان این نقلقول، باید بگوییم بله، خداوند ما چنین رحمان و رحیم است. به گفتۀ رسالۀ عبرانیان ۲:۱۷، عیسی در هر امری مشابه برادران خود شد تا رییس کَهَنهای رحیم و امین بشود. به گفتۀ رسالۀ تیطس ۳:۵: «محض رحمت خود ما را نجات داد.» حالا به رسالۀ افسسیان فصل ۲ نگاه بکنید: «خدا در رحمت دولتمند است.» کتاب دانیال فصل ۹ میگوید: «خداوند خدای ما را رحمتها و آمرزشها است.» در کتاب مراثی ارمیا (که زیباترین متن دربارۀ رحمت خدا است) چنین میخوانیم: «از رحمتهای خداوند یهوه است که تلف نشدیم، زیرا که رحمتهای او بیزوال است. آنها هر صبح تازه میشود و امانت تو بسیار است.»
بله، عیسی مسیح خدای رحمت است. او برای شفای بیماران رحمت دارد، برای نجات ابدی مردم رحمت دارد. عیسی مسیح برای آن دو مرد نابینا و درمانده رحمت دارد. آنها دنبال عیسی میروند. آن دو نابینا مسیح را به راستی میشناختند و رفتارشان درست بود. فریاد آنها ناشی از آن است که باور دارند عیسی ماشیح میباشد. آنها تمنا و التماس میکنند تا عیسی به آنها رحمتی نشان بدهد که واقعاً لیاقتش را نداشتند.
اما نکتۀ جالب برای من این است که در ابتدا عیسی به آن دو مرد نابینا اصلاً توجه نمیکند. او فرصت میدهد آنها درد دلشان را ابراز بکنند و با پافشاری و اصرار و سماجتی که نشان میدهند، به قول معروف، انگشتنما بشوند تا در میان آن جمعیت بیثبات و دمدمیمزاج اصالت ایمان این دو مرد به خوبی به چشم بیاید. آنها نشان میدهند، برخلاف بقیه، ایمانشان سطحی نیست. پس، حالا که ایمانشان واقعی است، حتماً اصرار و پافشاری میکنند و تا از عیسی شفا نگیرند از آنجا نمیروند. آن دو مرد پیروِ عیسی خواهند بود. از اینرو، عیسی مسیح ایمان آنها را محک میزند. او ایمان آنها را تا بالاترین حد ممکن محک میزند تا اصالت آن ثابت بشود.
حالا به مورد سوم میرسیم، یعنی ملاقات با عیسی مسیح. سرانجام، او به آن دو نابینا توجه میکند. آیۀ ۲۸: «چون [عیسی] به خانه درآمد.» در اینجا توجه بکنید که متی از یک خانۀ مشخص نام میبرد، نه از هر خانهای. اما این خانه کدام خانه است؟ بسیار خوب، نمیدانیم کدام خانه است. اما احتمالاً منظور خانهای است که عیسی در آن سکونت دارد. حالا ببینیم او در کدام خانه اقامت دارد. خیلی مطمئن نیستیم کدام خانه است. اما به نظرم این خانه باید خانۀ پطرس در کفرناحوم باشد. آنها هنوز در شهر کفرناحوم در کنارۀ شمالی دریای جلیل هستند و حالا به خانه بازمیگردند. عیسی در جلیل، احتمالاً، در خانۀ پطرس ساکن بود. در یهودیه، او در خانۀ مریم و مارتا و ایلعازر سکونت داشت. این خانهها مثل خانۀ خودش بودند.
سرانجام، پس از یک روز شلوغ، پس از تعلیم و موعظه و شفا و راهپیمایی و سر و کله زدن با یک جمعیت زیاد، عیسی به خانه بازمیگردد. حالا به آیۀ ۲۸ نگاه بکنید: «آن دو کور نزد او آمدند.»
همینجا بگوییم که این موضوع خیلی توجه مرا جلب میکند که خداوندمان حریم خصوصی نداشت. یک جماعت پیگیر هر کجا او میرفت دنبالش میرفتند و به قول معروف یک لحظه او را راحت نمیگذاشتند. عیسی مسیح به خانه میرود، آنها نیز دنبال او به خانه میروند. بعید میدانم هیچیک از ما اصلاً بفهمیم و درک بکنیم چطور میشود در تمام دوران خدمت مسیح اینهمه آدم هر روز و لحظه دنبال او باشند و یک لحظه او را به حال خودش نگذارند. عیسی یک لحظه تنها نبود، مگر نیمهشب که به یک مکان خلوت میرفت تا دعا بکند.
حالا آن دو مرد نابینا دنبال عیسی به خانه میآیند، اما او مانع ورود آنها نمیشود. در اینجا، یک حقیقت مهم به چشم میآید. در هر یک از شفاها که در متی فصل ۹ ثبت شده است همواره شاهد اصرار و پافشاری از طرف کسی هستیم که میخواهد شفا بگیرد. با همین اصرار و پافشاری و پیگیری است که عیسی مسیح ایمان راستین را محک میزند. برای همین، تمام شفاهایی که تا حالا دیدیم فقط شفای بیماری نیستند، بلکه مردم از نظر روحانی تبدیل و دگرگون میشوند، چون در آن شفاها عیسی مسیح ایمان آنها را مکشوف میکند. برای نمونه، دوستان آن مرد مفلوج برای اینکه او شفا بگیرد مجبور میشوند سقف خانه را خراب بکنند. این یعنی اصرار و پافشاری. آنها نمیگویند: «جمعیت زیاد است. برویم و یک روز دیگر بازگردیم.» خیر. آنها سقف را خراب میکنند و داخل میشوند.
سپس به آن رییس کنیسه میرسیم که میگوید: «دخترم مرده است.» برای همین، عیسی مسیح راهی خانۀ او میشود. در این فاصله، در میان جمعیت، او یک زن را که مشکل خونریزی دارد شفا میدهد و با آن خانم گفتگو میکند. همزمان، آن رییس کنیسه را مجسم بکنید که حتماً نگران و دلواپس است. دخترش مرده، زمان در گذر است، و عیسی دیر کرده، چون آن خانم که مشکل خونریزی دارد منگولۀ ردای او را گرفته و البته که عیسی آن زن را به حال خودش رها نمیکند. او میپرسد: «چه کسی لباس مرا لمس کرد؟» عیسی مسیح به آن زن نظر میکند و با او حرف میزند. عیسی ایمان آن زن را تأیید میکند.
حالا این دو مرد نابینا تا جلوی خانه دنبال عیسی میآیند. آیۀ ۲۸: «چون به خانه درآمد، آن دو کور نزد او آمدند. عیسی بدیشان گفت: آیا ایمان دارید که این کار را میتوانم کرد؟» در اینجا شاید با خودتان بگویید: «این دیگر چه جور سوالی است؟! منظور چیست که آیا ما باور داریم عیسی میتواند شفا بدهد؟ از میان جمعیت، آن دو نابینا هر طور شده خودشان را به اینجا میرسانند. چرا عیسی از آنها میپرسد آیا ایمان دارید؟»
بسیار خوب، گمان نمیکنم هدف از این سوال این بود که عیسی ایمان آن دو مرد را تکذیب بکند. آنها قبلاً عیسی را پسر داوود خطاب کرده و اعلام کرده بودند او ماشیح است. گمان نمیکنم منظور عیسی مسیح این بود که آیا آنها ایمان داشتند که او قدرت این معجزه را دارد یا نه. او میدانست آنها این را باور داشتند. من معتقدم عیسی مسیح از آنها سوال میکند، چون میخواهد آن دو مرد با زبان خودشان به ایمانشان اعتراف بکنند. پولس رسول میگوید: «اگر به زبان خود عیسی خداوند را اعتراف کنی و در دل خود ایمان آوری که خدا او را از مردگان برخیزانید نجات خواهی یافت.» به اعتقاد من، عیسی مسیح میخواهد آن دو مرد به زبان خودشان اعتراف بکنند تا این اعتراف تأیید ایمانشان باشد. چه بسا آن دو مرد با خودشان گفته باشند: «گمان میکنیم، اما مطمئن نیستیم عیسی قدرتش را دارد.» اما عیسی مسیح میخواهد اصالت ایمان آنها را با اعترافی که به زبان میآورند تصدیق بکند تا این اعتراف شهادتی باشد که همه بدانند ایمان اصیل و واقعی چگونه تعریف میشود. عیسی مسیح از آن دو مرد میپرسد: «آیا ایمان دارید که این کار را میتوانم بکنم؟» آنها در جواب میگویند: «بله، خداوند.»
دوباره این آیه را به یاد بیاوریم: «اگر به زبان خود عیسی خداوند را اعتراف کنی.» پس اعتراف به خداوندی عیسی تأیید ایمان آن دو مرد است. علاوه بر این، معتقدم که عیسی میخواهد آن دو نفر را از کسانی تفکیک بکند که فقط دنبال این بودند که یک نفر پیدا بشود و آنها را از نظر سیاسی آزاد بکند و از نظر سیاسی نجاتدهندۀ آنها باشد. در واقع، عیسی مسیح به آن دو نابینا میگوید: «آیا باور دارید من همان کسی هستم که صاحب قدرت الهی میباشم، نه یک رهبر سیاسی، نه یک آدم پرجاذبه، نه یک انسان کاردان و کاربلد؟ آیا باور دارید در شفای شما قدرت خدا را مکشوف میکنم؟ آیا باور دارید فرستادۀ خدا هستم و ملکوتم آسمانی است؟ آیا حاضرید به خداوندی من اعتراف بکنید؟»
قبلاً اشاره کردم که برای شفا گرفتن ایمان ضرورت ندارد. انجیل پُر از ماجراهایی است که عیسی مردم را شفا میدهد، در حالی که آنها ایمان نداشتند. در خصوص آن شفاها، انجیل یک کلمه حرف نمیزند که آن مردم ایمان داشتند. اما برای تولد تازه یافتن ایمان ضروری است. عیسی مسیح میخواهد آن دو مرد را به نقطهای برساند که به ایمانشان اعتراف بکنند.
وقتی یک نفر به عیسی مسیح میگوید: «محتاج رحمتتم. تو ماشیح موعودی. من ایمان دارم تو صاحب قدرت خدایی،» وقتی یک نفر در جواب عیسی میگوید: «بله،» و عیسی مسیح را خداوند مینامد، معنی آن ایمان نجاتبخش است.
عیسی مسیح کاری میکند که این اعتراف از زبان آن دو مرد جاری بشود. البته این را بگوییم که واژۀ «خداوند» میتواند به معنی اَدای احترام باشد، یعنی چه بسا آنها عیسی را «آقا» خطاب کرده باشند. ولی من معتقدم وقتی آن دو مرد میگویند: «بله، خداوند،» روحیه و کردار آنها نشان میدهد واژۀ «خداوند» را در معنی و مفهوم کامل و همهجانبۀ آن به کار میبرند. به اعتقاد من، کلام آنها پُر از حس حرمت و احترام بود، پُر از محبت برای خداوند و ستایش و پرستش و تسلیم و سرسپردگی. «بله، خداوند.» این کلام آن دو مرد یک اعتراف ایمان نجاتبخش است.
تا اینجا، در ماجرای این دو مرد نابینا، وضعیت آنها را بررسی کردیم. آنها نابینا بودند. این دو مرد فریاد میزنند: «پسر داوود، به ما رحم بکن.» سپس با عیسی ملاقات میکنند و او از آنها میپرسد: «آیا ایمان دارید؟» آن دو مرد پاسخ میدهند: «بله، خداوند.»
حالا به مورد چهارم میرسیم، یعنی رستگاری آن دو مرد. من معتقدم رستگاری آنها عظیمتر از شفای چشمان آنها است. به آیۀ ۲۹ نگاه بکنید: «در ساعت، چشمان ایشان را لمس کرده، گفت: مطابق ایمانتان به شما بشود. در حال، چشمانشان باز شد.» من باور دارم فقط چشم آنها بینا نشد، بلکه، در آن لحظه، گل ایمان در دل آنها شکوفا گشت و آن دو مرد فرزند خدا شدند.
الان به این نکته توجه بکنیم که عیسی مسیح در بسیاری موارد بدن مردم را لمس میکرد و آنها را شفا میداد. بیشتر وقتها، او نرمی و ملایمت و مهربانی خدا را به مردم ابراز میکرد. در مورد این دو مرد، او چشمان آنها را لمس میکند، به همین سادگی! این را خیلی دوست دارم. در شفاهای مسیح، خبری از جار و جنجال و سر و صدا و شلوغکاری و ماجراجویی نیست. عیسی مسیح نمیگوید: «عقب بروید، چون هر لحظه ممکن است قدرت جاری بشود.» اینطور نیست که عیسی روی یک سکوی بلند بایستد و بگوید: «حالا مرا تماشا بکنید.»
خدا نیاز ندارد برای انجام کاری یک دنیا انرژی مصرف بکند. او، خیلی ساده، دو نابینا را شفا میدهد. او که میتواند مردگان را زنده بکند قطعاً که میتواند دو نابینا را شفا بدهد. تنها کاری که میکند این است که چشمان آنها را لمس میکند. به گفتۀ آیۀ ۳۰، «در حال، چشمانشان باز شد.» در دستور زبان این جمله، فعل ماضی حاکی از یک واقعیت بهتآور است که در یک آن و یک لحظه اتفاق میافتد. لحظهای که چشمان آنها بینا میشود، یک شادی توصیفناپذیر وجود آن دو مرد را فرا میگیرد.
حالا به انتهای آیۀ ۲۹ توجه بکنید: «مطابق ایمانتان به شما بشود.» الان میپرسید: «منظور چیست که عیسی میگوید مطابق ایمانتان؟» بسیار خوب، سوال این است که آن دو مرد چقدر ایمان داشتند؟ آیا به قدری ایمان داشتند که شفا بگیرند؟ بله. آیا به قدری ایمان داشتند که رستگار بشوند؟ بله. اگر به قدری ایمان داشتند که نجات ابدی پیدا بکنند، پس مطابق ایمانشان به آنها عطا شد.
دوباره این را تکرار بکنیم که ایمان برای شفا گرفتن ضرورت ندارد، اما برای نجات یافتن و رستگار شدن ایمان ضروری است. به عبارتی، کلام عیسی مسیح به آن دو مرد این معنی را دارد: «ایمان شما به قدری عظیم است که به نجات ابدی میانجامد. پس مطابق ایمانتان به شما عطا بشود.» ایمان آن دو مرد به این اندازه بود. البته ایمان به خودی خودش قدرتی ندارد.
در خصوص ایمان، به این نقلقول از اُسقف اعظم، آقای تِرنچ، که در سال ۱۹۰۲ میلادی اَدا شد، توجه بکنید. او دربارۀ ماجرای شفای این دو مرد نابینا در انجیل متی تفسیر جالبی نوشته است. او میگوید: «ایمان به خودی خودش چیزی نیست. با این حال، برای همهچیز یک وسیله و طریق مهم است. ایمان مجرایی است که خالی بودن انسان را به پُری خدا پیوند میدهد. همۀ ارزش ایمان در همین پیوند میباشد. ایمان دَلوی است که داخل چشمۀ فیض خدا فرو میرود. بدون ایمان، محال است انسان بتواند از چاه نجات آب حیات بگیرد. چاه نجات عمیق است و انسان دَلو در دست ندارد که بتواند آب بیرون بیاورد. ایمان کیف پول است که به تنهایی نمیتواند صاحبش را ثروتمند بکند. حال آنکه، در واقع، این محتویات کیف است که صاحبش را ثروتمند میکند.»
این نقلقول از آقای تِرنچ یک بیانیۀ مهم دربارۀ ایمان است. ایمان آن دَلوی است که در چاه نجات فرو میرود. ایمان کیف پول است که به خودی خودش کسی را ثروتمند نمیکند، بلکه محتویات آن ثروتمند میسازد. ایمان طریقی است که به وسیلۀ آن از دست سخاوتمند خدا برکتهای روحانی میگیریم. خدا میگوید: «کیف شما به قدری بزرگ است که بتوانید همۀ آنچه میخواهم به شما عطا کنم از دستم بگیرید. دَلو شما به قدری بزرگ است که بتوانید آب چاه نجات را بیرون بیاورید.»
دوباره به این آیه توجه بکنید: «مطابق ایمانتان به شما بشود. در حال، چشمانشان باز شد.» چه اتفاق شگفتآوری! بله، عیسی قدرت دارد بینایی عطا بکند. عیسی قدرت دارد نجات عطا بکند.
ما در مورد این دو مرد وضعیت آنها و فریاد آنها را بررسی کردیم، ملاقات آنها با عیسی مسیح و نجات و رستگاری آنها را بررسی کردیم. حالا به حکم عیسی مسیح به آنها در آیۀ ۳۰ نگاه بکنید: «عیسی ایشان را به تأکید فرمود که زنهار، کسی اطلاع نیابد.»
چه بسا آن دو مرد با خودشان میگویند: «مگر چنین چیزی ممکن است؟ چطور کسی نفهمد؟ ما چکار بکنیم که کسی از این شفا باخبر نشود؟ مگر میشود با چشمان بسته این طرف و آن طرف برویم و خودمان را به کوری بزنیم و وانمود بکنیم چشمانمان نمیبیند؟ کسانی که ما را میشناسند میفهمند که ما دیگر نابینا نیستیم. منظور عیسی چیست؟»
حرف عیسی مسیح به آنها خیلی جدی است. کلام خدا میگوید: «ایشان را به تأکید فرمود.» در زبان یونانی، فعل این جمله حاکی از شدت و جدیت است. این فعل در توصیف زمانی به کار میرود که حیوان اسب با صدای بلند نَفَس میکشد.
به این ترتیب، عیسی مسیح به تأکید از آنها میخواهد از این ماجرا به کسی خبر ندهند. این همان فعلی است که در انجیل مرقس ۱۴:۵ به معنای سرزنش کردن به کار رفته است. اما چرا عیسی مسیح این را به آنها میگوید؟ عدهای معتقدند: «عیسی میخواست این واقعیت را پنهان بکند که یک معجزهگر است.» در جواب این عده باید بگوییم البته که او نمیخواست این واقعیت را پنهان بکند. عیسی جلوی چشم مردم معجزه میکرد. پس دلیلش این نیست.
یک عده میگویند: «عیسی نمیخواست هیچکس اصلاً بفهمد این دو نفر شفا گرفتند.» بسیار خوب، این هم درست نیست، چون دوستان و بستگان آن دو مرد، بیدرنگ، میفهمیدند که آنها بینا شدند. پس این حکم عیسی باید دلیل مهمتری داشته باشد که با همۀ این دلیلها فرق دارد. خیر. عیسی مسیح نمیخواست معجزههایش را پنهان بکند. اگر چنین قصدی داشت، هیچگاه جلوی چشم مردم معجزه نمیکرد. خیر. دلیل حکم عیسی این نبود که نمیخواست کسی از شفای آنها باخبر بشود، چون واضح است که همۀ اطرافیان آن دو مرد به هر حال میفهمیدند آنها بینا شدند. پس چرا عیسی مسیح به آنها میگوید به کسی اطلاع ندهند؟ الان توضیح میدهم که به نظرم چرا عیسی چنین حکمی میدهد.
اول از همه یادمان باشد که آن دو مرد نابینا اعلام میکنند عیسی پسر داوود است. پسر داوود لقب ماشیح میباشد. حالا، اگر کسی به هر کوی و برزن برود و اعلام بکند عیسی ماشیح است، پسر داوود است و وارث تاج و تخت، قطعاً که این اعلامیه میتواند مشکلساز بشود. اولین مشکل این بود که برای یهودیان جا نمیافتاد عیسی ماشیح موعود است، چون عیسی به نظام مذهبی یهودیان وابسته نبود. علاوه بر این، رومیان نمیتوانستند این واقعیت را قبول بکنند که عیسی پادشاه است، چون قیصر را پادشاه خودشان میدانستند. به هر حال، همۀ شما میدانید یکی از دلایلی که باعث شد عیسی را مصلوب بکنند اعلام این واقعیت بود که او پادشاه است. از اینرو، منظور عیسی این میباشد: «هنوز وقتش نرسیده.» میدانیم که خدا مطابق زمانبندی الهی خودش پیش میرود.
اما دلیل دوم آن حکم مسیح این بود که مردم همواره تمایل داشتند با عیسی ملاقات بکنند و اطراف او باشند. حالا، اگر از این معجزهها خبردار میشدند، اگر عیسی را فقط یک معجزهگر میدیدند، عیسی شهرت و آوازهای پیدا میکرد که واقعاً لزومی نداشت و حتی جانش را به خطر میانداخت.
حتماً انجیل یوحنا فصل ۶ را به یاد دارید که وقتی مردم میبینند عیسی پنج هزار نفر را خوراک میدهد، بیدرنگ، میخواهند او را پادشاه بکنند. سپس، وقتی آن جمعیت دنبال عیسی میآید، به آنها میگوید: «مرا میطلبید، نه به خاطر آنچه گفتم، بلکه چون غذای رایگان میخواهید.»
بنابراین، عیسی مسیح باید حواسش به این مشکل میبود که مردم میخواستند او را پادشاه بکنند. همچنین عیسی مسیح باید مراقب میبود مبادا شهرت و آوازۀ او باعث بشود زودتر از موعد مقرر به او جفا برسانند. به عبارتی، او میگوید: «الان وقتش نیست. کاری نکنید که آزار و جفا زودتر از وقت معین شروع بشود.»
سپس، در انجیل متی فصل ۱۰، عیسی مسیح رسولانش را میفرستد تا پیغام درست و مناسب را دربارۀ نجات و رستگاری به گوش مردم برسانند. او نمیخواست یک نفر با پیغام نصفه و نیمه و نیمپز نزد مردم برود. عیسی نمیخواست یک نوایمان، از جمله این دو نابینا که شفا گرفته بودند، پیغامی را به گوش مردم برساند که باعث گیجی و سردرگمی بشود. به عبارتی، عیسی مسیح میفرماید: «خیلی واضح بگویم: سفیران و ایلچیان رسمی را بعد نزد مردم میفرستم.»
اما به نظرم یک دلیل سوم وجود دارد که چرا عیسی مسیح به آن دو مرد چنین میگوید. به نظرم، او میخواست مردم با چشم خودشان ببینند و نتیجهگیری بکنند. به نظرم، عیسی نمیخواست مردم فقط از راه دور دربارۀ او بشنوند. او نمیخواست مردم فقط به حرف دیگران بسنده بکنند، بلکه خودشان نزد عیسی بیایند و دربارۀ آنچه به چشم میبینند نظر بدهند، نه دربارۀ آنچه فقط به گوش میشنوند. اگر آن دو مرد از دایرۀ آشنایان و بستگان بیرون میرفتند و این خبر را همهجا پخش میکردند، آنگاه، مردم میگفتند: «از کجا بدانیم واقعاً نابینا بودید؟ حرفتان را باور نمیکنیم. ادعای شما برای ما اهمیت ندارد.» بنابراین، بهتر است مردم خودشان بیایند و ببینند و بسنجند تا اشتباه نتیجهگیری نکنند.
بسیار خوب، اینها چند دلیلی بودند که آنها را توضیح دادیم. عیسی مسیح نمیخواست جنبشی ناهنگام به راه بیفتد و یک جماعت بیثبات و دمدمیمزاج او را پادشاه بکنند و به تاج و تخت برسانند. عیسی نمیخواست جماعتی از مردم که توبه نکردند و درکی از ملکوت خدا ندارند دنبال او راه بیفتند و به قول معروف شلوغکاری بکنند. عیسی نمیخواست در مکان نادرست و زمان نادرست کاری بکند که ناخواسته مردم به خاطر او شورش بکنند و انقلاب بشود. برای همین، به آن دو مرد میگوید: «به کسی چیزی نگویید. تأکید میکنم به کسی چیزی نگویید.» عیسی مسیح کاملاً جدی است و با آنها شوخی ندارد.
حالا ببینید آن دو مرد چکار میکنند. آیۀ ۳۱: «اما ایشان بیرون رفته، او را در تمام آن نواحی شهرت دادند.» آنها دقیقاً کاری را انجام دادند که عیسی آنها را منع کرده بود. البته میتوان حدس زد چرا این کار را کردند. شما یک عمر نابینایید و حالا که بینا شدید آنقدر ذوق دارید که دلتان میخواهد همه را باخبر بکنید. گاه، خداوند از ما میخواهد حرفی بزنیم، ولی ما سکوت میکنیم. اما یک وقتهایی خداوند نمیخواهد ما حرفی بزنیم، ولی ما نمیتوانیم سکوت بکنیم. به نظرم این گناهی است که فقط از یک دل قدردان برمیآید. منظورم این است که خداوند برای شما کاری انجام میدهد و شما به قدری شاکر و قدردان او هستید که نمیتوانید سکوت بکنید. اما به هر حال با این کارتان مرتکب گناه میشوید. من این گناه را ساز مخالف زدن انسانها مینامم. به آن دو مرد حکم میشود به کسی چیزی نگویند، ولی آنها خلاف آن حکم عمل میکنند.
من خیلی خوشحالم که در متی فصل ۹ همۀ ماجرا در آیۀ ۳۱ تمام نمیشود. هفتۀ بعد، آیۀ ۳۱ را بررسی میکنیم. ولی الان میخواهم به آیۀ ۳۲ نگاه بکنیم.
اما، قبل از آن، دوباره این پیغام را مرور میکنیم. ما وضعیت آن دو مرد را بررسی کردیم: آنها نابینا بودند. ما بررسی کردیم که فریاد زدند: «پسر داوود، بر ما رحم بکن.» ما ملاقات آنها را با عیسی بررسی کردیم: عیسی مسیح از آنها میپرسد: «آیا ایمان دارید؟» ما رستگاری آنها را بررسی کردیم: «مطابق ایمانتان.» ما حکم مسیح را به آنها بررسی کردیم: «به کسی چیزی نگویید.» ما ساز مخالف آنها را بررسی کردیم: «آن خبر را همهجا پخش کردند.»
حالا، در مورد آخر، سرسپردگی این دو مرد را بررسی میکنیم. با وجودی که آنها بیدرنگ نااطاعتی کردند، شاید برایمان این سوال پیش بیاید که آیا آنها به راستی فرزند خدا شدند یا نه؟ برای همین، الان میخواهم به شما نشان بدهم که آن دو مرد یک کار دیگر انجام دادند. آیۀ ۳۲: «و هنگامی که ایشان بیرون میرفتند، ناگاه، دیوانهای گُنگ را نزد او آوردند.» این دو مرد با چشمان بینا از خانه بیرون میروند. همینجا یادآوری بکنیم که واژۀ ناگاه حاکی از تعجب و شگفتی است، یعنی: «ببین، چقدر حیرتانگیز!»
حالا در همین آیۀ ۳۲ به واژۀ «گُنگ» نگاه بکنید. در زبان یونانی، این واژه koufos «کوفُس» میباشد. همین کلمه در انجیل متی ۱۱:۵ «ناشنوا» ترجمه شده است. احتمالاً، منظور شخص کر و لال میباشد.
توجه داشته باشیم که این شخص لال از دوستان آن دو مرد میباشد. آنها نابینا بودند و دوستشان کر و لال بود. او برای آنها چشم بود و آنها برای او گوش و زبان! آن دو مرد، بیدرنگ، از خانه بیرون میروند و دوستشان را که دیوزده بود نزد عیسی میآورند. این یعنی تعهد و سرسپردگی آن دو مرد. گویا دوستشان نیز گدایی میکرد.
ناگفته نماند که در آن روزگار ناشنوایی خیلی رایج بود. عفونت گوش میانی و گوش داخلی یا نقص مادرزادی میتوانست باعث ناشنوایی بشود. به گفتۀ شماری از نویسندگان، در آن دوره و زمانه، ناشنوایی یک معضل بسیار جدی بود. مشکل اینجا بود که هر بار طوفان شن به پا میشد، گرد و غبار داخل گوش جمع میشد و گوش جِرم میگرفت و چون نمیتوانستند داخل گوش را به درستی تمیز بکنند، گوش گرفتگی پیدا میکرد و مردم به همین سادگی ناشنوا میشدند.
اما مشکل این مرد هیچیک از اینها نبود. آیۀ ۳۲ به طور مشخص به علت ناشنوایی و لال بودن او اشاره میکند. او دیوزده بود. دیوها او را کر و لال کرده بودند. در کلام خدا میبینیم که دیوها میتوانند روی جسم انسانها اثر بگذارند. دیوها این مرد را تسخیر کرده بودند. اما خداوندمان بر قلمروی دیوها قدرت دارد.
حالا به آیۀ ۳۳ نگاه بکنیم: «و چون دیو بیرون شد، گُنگ گویا گردید.» این آیه حتی به ما نمیگوید خداوند چگونه این مرد را شفا داد. اینجا باز هم میبینیم که خبری از همهمه و شلوغکاری نیست. به قول معروف، عیسی قدرتش را داخل بوق و کَرنا جار نمیزند. عیسی قدرت فراوان داشت و این معجزهها برای او کار سادهای بود. عیسی مسیح آن دیو را بیرون میکند و آن مرد زبان باز میکند. دقت بکنید که اینجا از ایمان آن مرد حرفی زده نمیشود. نمیدانیم او اصلاً میدانست آنجا چه خبر است و اوضاع از چه قرار است یا نه. در این آیه، فقط به شفای آن مرد اشاره میشود و از ایمان و نجات و رستگاری او حرفی زده نمیشود. اما آنچه برای ما مشخص است این نکته میباشد که آن دو مرد نابینا بیدرنگ برای مسیح مفید و ثمربخش میشوند، چون میروند و دیگران را نزد مسیح میآورند. من خوشحالم که ماجرای آنها به این شکل تمام میشود. بله، آن دو مرد از نظر روحانی ضعیف بودند و اطاعت نکردند. اما آنقدر سرسپرده بودند که یک گدای دیگر را نزد مسیح میآورند.
در پایان، با دقت به آنچه میگویم توجه بکنید. ماجرای این دو مرد نابینا یک ماجرای ساده است. ولی به نظرم همین ماجرای ساده یکی از زیباترین تشبیهات برای نجات و رستگاری در کل انجیل متی میباشد. کوری آنها تشبیهی است برای کوری روحانی. گناه انسانها را کور کرده و انسانها در گناه گمشدهاند. میتوانید ماجرای این دو نابینا را تشبیهی برای نجات ابدی به کار ببرید. این تشبیه را از اینجا شروع بکنید که این دو مرد محتاج و نیازمند بودند. آنها کور بودند و خودشان میدانستند کورند. نجات و رستگاری از همین نقطه شروع میشود که از نیاز خودتان باخبر باشید. کسی که احساس نیاز نکند به حضور خدا نمیآید. یک نفر در صورتی نزد خدا میآید که بداند چشمانش کور است، بداند از خودش دستاورد روحانی و اخلاقی ندارد، بداند امید ندارد، بداند نمیتواند حقیقت را تشخیص بدهد. کسی نزد خدا میآید که احساس درماندگی بکند.
پس از احساس نیاز، به بینش و آگاهی میرسیم. آن دو نابینا میفهمند عیسی کیست. آنها درک میکنند عیسی نجاتدهنده است، همان ماشیح، پسر داوود است. دانش و معلومات آنها درست است. نیازشان باعث میشود معلومات کسب بکنند. آنها جویای پیدا کردن حقیقتند و حقیقت را پیدا میکنند. نجات و رستگاری اینگونه آغاز میشود. همهچیز با حس نیاز شدید شروع میشود. این نیاز شدید باعث میشود دنبال پاسخ درست باشیم. پس از آن، احساس گناهکار بودن سراغمان میآید. آن دو مرد به عیسی مسیح میگویند: «به ما رحم بکن. ما اینجا نیامدیم که بگوییم لایق هستیم. ما اینجا آمدیم که بگوییم محتاج چیزی هستیم که لایقش نیستیم.»
بله، این یعنی نجات. شما با تمنای رحمت نزد عیسی مسیح میآیید.
حالا به مورد چهارم میرسیم، یعنی ایمان. آن دو مرد میگویند: «بله، خداوند، ما با اصرار و پافشاری دنبالت آمدیم و نزدت فریاد زدیم. آیا همین گواه ایمانمان نیست؟»
آن دو مرد پیگیر خداوند بودند. خدا در عهدعتیق میفرماید: «چون مرا به تمامی دل خود جستجو نمایید، مرا خواهید یافت.»
بنابراین، نقطۀ شروع نجات و رستگاری این است که بدانیم محتاج و نیازمندیم، سپس بفهمیم راهحل برطرف کردن این نیاز چیست. آنگاه، گناهکار بودن خودمان را ببینیم و بدانیم که آنچه خدا برای ما انجام داد لیاقتش را نداریم. اما با ایمان نزد خدا برویم و به زبان اعتراف بکنیم. «آیا ایمان داری؟» «بله، خداوند.» اینجا است که به خداوندی عیسی مسیح اعتراف میکنیم و تسلیم و سرسپردۀ او میشویم و محبت خدا در دلمان جوانه میزند: «بله، خداوند، ایمان داریم.» سپس تبدیل و رستگاری از راه میرسد: «مطابق ایمانت بشود.» ولی پس از آنکه نجات پیدا میکنیم، یک اتفاق میافتد: ضعف روحانی از راه میرسد و نااطاعتی رخ میدهد. اما چرا؟ چون، وقتی تولد تازه پیدا میکنید، در مسیح یک نوزاد هستید. طبیعی است که نوزادان قدرت تشخیص ندارند و در اثر امواج و باد تعالیم گوناگون به هر طرف پرتاب میشوند. نوایمانان هنوز حقایق عمیق الهیاتی را درک نکردند و از نظر روحانی ضعیفند و مستعد برای نااطاعتی. نوایمانان حتی گاه در غیرتی که برای خدا دارند نااطاعتی میکنند.
سرانجام، ماجرای این دو مرد با مفید بودن و ثمربخش بودن آنها تمام میشود. همزمان با اینکه نااطاعتی کردند، اما اشتیاق داشتند یک نفر دیگر را نزد عیسی بیاورند. نوایمانان معمولاً اینگونه هستند. آن دو مرد هنوز خیلی حقایق را نمیدانند. اما یک نفر کر و لال را که دم دستشان است نزد عیسی میآورند. بعید میدانم خداوند آن مرد کر و لال را به خاطر ایمانش شفا داد. کلام خدا به این موضوع اشاره نمیکند. به نظرم، خداوند آن مرد را شفا میدهد تا به آن دو مرد که قبلاً نابینا بودند نشان بدهد آنها در پیشبرد ملکوت مسیح برای او مفید و ثمربخش میباشند.
ماجرای شفای این دو مرد تصویر زیبای نجات و رستگاری است.
دوستان، عیسی ماشیح میباشد. اگر هنوز این حقیقت را باور ندارید، زندگی شما خلاف همۀ شواهد و مدارکی است که ثابت میکنند عیسی ماشیح میباشد. اگر هنوز از نظر روحانی تبدیل نشدید و تولد تازه ندارید، چنان که در زندگی این دو مرد شاهد بودیم، همچنان در تاریکی و کوری گناهانتان به سر میبرید. اما واقعاً لزومی ندارد در این تاریکی و کوری بمانید، چون مسیح اعلام میکند خودش تنها کسی است که بر تاریکی غلبه میکند.
اکنون، به این سرود آقای جرج لَنسینگ تایلور توجه بکنید:
«ای منجی، کوریم و نداریم زبان.
آییم نزدت بهر چشم و زبان.
به تابش تابناک حقیقت، بکن چشم را تو روشن.
سرود ستایش بیاموز بر لبانمان.
مدد کن که شب نشینیم به سوگ،
تا که چشم دوزیم به نور تو.
تا که بشنویم ز تو:
«بشود طبق ایمانت.»
تیزپا رویم و آن بیزبان نزدت آریم،
تا که فیضت بینیم، تا که حمدت خوانیم.»
با هم دعا بکنیم.
ای پدر آسمانی، برای این وقت از تو ممنونیم که این ماجرای عالی را بررسی کردیم. از تو ممنونیم که روزی که به حضور ابدی تو داخل بشویم این افتخار را داریم که با این دو مرد ملاقات کنیم که آن روز نجاتشان دادی. از تو ممنونیم که همانطور که برای آن دو مرد صبر کردی، همچنان صبر میکنی برای هر گناهکار که میداند نیازمند است و میداند نالایق است و میداند تو چارۀ او هستی. تو صبر میکنی برای هر گناهکار که در ایمان پشتکار دارد و به زبان اعتراف میکند تو خداوندی.
تو صبر کردی تا به وقتش به آن دو مرد تولد تازه ببخشی. سپس حتی، با وجود ضعف روحانی که از خودشان نشان دادند، از آنها برای پیشرفت ملکوتت استفاده کردی.
ای خداوند، از تو ممنونیم برای همۀ کارهایی که در ما انجام میدهی و همه را به وسیلۀ روح خودت در ما انجام میدهی.
ای پدر آسمانی، دعا میکنیم الان هر کسی را که خودت میخواهی به اتاق دعا هدایت بکن. برای کلامت از تو ممنونیم.
ای خداوند، ما را دوباره امشب دور هم جمع بکن تا شگفتی کتاب رومیان را ببینیم و زندگی مردی را بررسی بکنیم که از او به فراوانی استفاده کردی تا کتاب رومیان و خیلی از کتابهای دیگر عهدجدید را بنویسد. دل ما را برای امشب آماده بکن. به ما روز خوبی عطا بکن، چون مطیع کلامت و ارادهات هستیم. به خاطر عیسی. آمین.
پایان
This article is also available and sold as a booklet.
