Grace to You Resources
Grace to You - Resource

به فصل بیستم انجیلِ لوقا بازمی‌گردیم و با بررسی مجموعه‌ای از آیات هفتۀ آخر زندگی خداوندمان را که به مصلوب شدن او در روز جمعه ختم می‌شود مرور خواهیم کرد. به انجیل لوقا ۲۰:‏۱-‏۸ و به فرمایش خداوند گوش بسپریم. «روزی از آن روزها واقع شد هنگامی که او قوم را در معبد تعلیم و بشارت می‌داد که رؤسای کَهَنه و کاتبان با مشایخ آمده، به وی گفتند: به ما بگو که به چه قدرت این کارها را می‌کنی و کیست که این قدرت را به تو داده است؟ در جواب ایشان گفت: من نیز از شما چیزی می‌پرسم. به من بگویید. تعمید یحیی از آسمان بود یا از مردم؟ ایشان با خود اندیشیده، گفتند که اگر گوییم از آسمان، هر آینه، گوید چرا به او ایمان نیاوردید؟ و اگر گوییم از انسان، تمامی قوم ما را سنگسار کنند، زیرا یقین می‌دارند که یحیی نبی است. پس جواب دادند که نمی‌دانیم از کجا بود. عیسی به ایشان گفت: من نیز شما را نمی‌گویم که این کارها را به چه قدرت به‌جا می‌آورم.»

این گفتگوی غم‌انگیزی است. این آخرین بیانیۀ عیسی مسیح است که اعلام می‌کند با اسراییل، با سران مذهبی یهود، دیگر حرفی ندارد، دیگر با آنها کاری ندارد. بحث بحث اقتدار است، به همین دلیل، خداوندمان این آخرین بیانیۀ تلخ را اعلام می‌کند. ما معنی اقتدار را درک می‌کنیم. ما درک می‌کنیم اقتدار داشتن و زیر اقتدار بودن یعنی چه. «اقتدار» واژه‌ای بسیار پرمعنا است و حاکی از اجازه، قدرت، امتیاز، حکمرانی، اختیار، و تسلط می‌باشد. در دنیا، بسیار شاهد اقتدار هستیم. در خانه‌ها، پدرها و مادرها بر فرزندانشان اقتدار دارند. در مدرسه‌ها شاهد اقتدار هستیم. همیشه کسانی هستند که بر ما اقتدار دارند. در محل کارمان، صاحب‌کارها بر ما اقتدار دارند. ما با اقتدار دولت‌ها رو‌به‌رو هستیم که مسوول قانون‌گذاری و اِعمال قانون هستند و قوانین را با اقتدار اجرا می‌کنند. ما به اقتدار عادت داریم. ما مردمی هستیم که زیر اقتداریم و در مواردی خودمان هم اقتدار داریم. پس معنی اقتدار را می‌فهمیم و می‌دانیم اقتدار داشتن یعنی چه. این را هم می‌دانیم که زیر اقتدار بودن به چه معنا است. همۀ ما تا اندازه‌ای هم اقتدار داریم و هم زیر اقتدار هستیم. البته، به طور کلی، بیشتر زیر اقتدار هستیم.

اما در مورد عیسی مسیح، اقتدار واقعیتی بسیار متفاوت است. در انجیل متی ۲۸:‏۱۸، مسیح می‌فرماید: «تمامی قدرت در آسمان و بر زمین به من داده شده است.» بله، تمامی اقتدار. حاکم مطلق بودن به این معنا است. حاکم مطلق بودن به این معنا است که به کسی جز خودتان پاسخگو نباشید، صاحب تمامی اقتدار باشید. مسیح با شکل‌های مختلف اقتدار خودش را نشان می‌دهد. در موعظۀ بالای کوه، مسیح، با تسلط و چیره‌دستی، پیغامی بشارتی را موعظه می‌کند. او در ابتدای موعظه‌اش پایه‌های مذهب کاذب یهود را فرو می‌ریزد و کلامش را با دعوت مردم به ورود به راه باریک پایان می‌دهد. در پایان موعظه، در انجیل متی ۷:‏۲۹، واکنش مردم به موعظۀ مسیح این است: «او چون صاحب قدرت تعلیم می‌دهد.» این اقتدار اقتداری بی‌همتا است. مردم عادت نداشتند به سخنان کسی گوش بسپرند که خودش صاحب اقتدار است. آن جماعت عادت داشتند وقتی کسی سخنرانی می‌کند از شخص دیگری نقل‌قول بیاورد و با تکیه به اقتدار شخص دیگری سخن بگوید. اما مسیح با اقتدار خودش سخن می‌گوید. انجیل متی ۹:‏۶-‏۸ می‌فرماید: «پسر انسان را قدرت آمرزیدن گناهان هست.» این اقتداری است که یهودیان می‌دانستند فقط متعلق به یک نفر است و آن یک نفر فقط خدا است. در انجیل متی ۱۰:‏۱، معلوم است که مسیح بر تمامی نیروهای جهنمی، بر دیوها و ارواح پلید، قدرت و اقتدار دارد. در انجیل یوحنا ۱:‏۱۲، مسیح می‌فرماید اقتدار دارد آدمیان را نجات بخشد، یعنی اقتدار دارد انسان‌ها را حیات جاودان، حیات روحانی، و رستگاری ببخشد. انجیل یوحنا ۵:‏۲۷ می‌فرماید به مسیح اقتدار بخشیده شده است تا همۀ انسان‌ها را داوری نماید. در انجیل یوحنا ۱۰:‏۱۸، مسیح می‌فرماید: «قدرت دارم که آن [یعنی جانم] را بنهم و قدرت دارم آن را بازگیرم.» یعنی مسیح بر مرگ و بر حیات اقتدار دارد. این حقیقت را کتاب مکاشفه به زیبایی بیان می‌کند که کلیدهای مرگ و عالم مردگان در دستان مسیح است. انجیل یوحنا ۱۷:‏۲ به ما می‌گوید مسیح بر هر بشری اقتدار دارد. مسیح جز خدا زیر اقتدار کسی نیست. مسیح، که خودش خدا است، در سازگاری و هماهنگی کامل با خدا است. مسیح صاحب قدرت است. او صاحب اقتداری است که ما هرگز تجربه‌اش را نداشتیم. مسیح همه‌جانبه صاحب اقتدار مطلق است و صاحب‌اختیار تا هر کاری را هر زمان اراده می‌کند انجام دهد، تا با هر کسی هر کاری دلش می‌خواهد انجام دهد.

یکی از راه‌های ساده برای درک جوهر و ماهیت این اقتدار بررسی دو واژۀ یونانی است که «اقتدار» ترجمه می‌شود. نخستین واژه dunamis «دونامیس» است که معمولاً «قدرت» ترجمه می‌شود. این واژه ریشۀ کلمۀ «دینامیت» است. «دونامیس» به توانایی انجام کار هم اشاره دارد. واژۀ دیگر exousia «اِکسوسیا» می‌باشد که معمولاً «اقتدار» ترجمه می‌شود و همان واژه‌ای است که در آیات مورد نظر ما در این موعظه سه بار تکرار می‌شود. این واژه گویای حق داشتن برای انجام کاری است. پس صاحب تمامی اقتدار بودن یعنی صاحب تمامی قدرت بودن و همه‌جانبه حق داشتن برای انجام هر کاری و هر چیزی که شخص صاحب اقتدار اراده می‌کند و دلش می‌خواهد انجام دهد. مسیح قادر است هر آنچه می‌خواهد انجام دهد. او حق دارد هر کاری که دلش می‌خواهد با هر کسی که دلش می‌خواهد انجام دهد. این یعنی اقتدار داشتن. مسیح هم «دونامیس» دارد و هم «اِکسوسیا». او قدرت و اقتدار دارد. مسیح صاحب قدرت و اقتدار است، چون او خدا است. هرچند مسیح انسان گشت، هرچند او، که خودش خدا است، در کالبد انسان به دنیا آمد، با وجودی که خودش را همچون یک خادم فروتن نمود، همچنان صاحب اقتدار و قدرت است تا دقیقاً هر آنچه خدا اراده می‌کند به‌جا بیاورد. قدرت مسیح محدودیت ندارد. هیچ‌کس نمی‌تواند در مقابل قدرت مسیح مقاومت کند. توانایی مسیح محدودیتی ندارد. حقی که مسیح صاحبش است محدودیتی ندارد. او حق دارد و توانایی دارد هر آنچه اراده می‌کند انجام دهد و البته که مسیح در هماهنگی کامل با پدر آسمانی عمل می‌کند. این نکتۀ مهمی است که الان می‌خواهم آن را توضیح بدهم. مسیح در دوران زندگی‌اش در این کرۀ خاکی هیچ‌گاه برای انجام کاری از کسی اجازه نگرفت، هرگز. او در خدمتش برای هیچ کاری از کسی اجازه نگرفت. در کالبد انسانی‌اش، هیچ‌کس جز پدرش از او بالاتر نبود. مسیح می‌فرماید: «من همواره کاری را که خدای پدر به من می‌گوید انجام می‌دهم. من همواره آنچه خدای پدر به من نشان می‌دهد انجام می‌دهم. من همواره فقط و فقط ارادۀ پدر آسمانی را به‌جای می‌آورم.» در هر شرایطی، شخص صاحب اقتداری وجود نداشت که عیسی نزد او برود.

باید متوجه باشید که تعلیم مسیح در موعظۀ بالای کوه تا چه اندازه برای یهودیان تکان‌دهنده بود. این موعظۀ مسیح، در اصل، تاخت و تاز به اندوخته‌های دین یهود، یعنی به مذهب شریعت‌گرایی بود. مسیح به این دین و مذهب می‌تازد و جدی و قاطع، با اقتدار خودش، آن را در هم می‌کوبد و فرو می‌ریزد. مسیح انگشت می‌گذارد بر صدقه و خمس و زکات آنها، انگشت می‌گذارد بر روزه‌داری آنها، انگشت می‌گذارد بر دعا و نماز آنها، انگشت می‌گذارد بر قربانی‌های آنها، انگشت می‌گذارد بر بالیدن و فخرفروشی به نیکوکاری و اعمال مذهبی آنها، انگشت می‌گذارد بر هر آنچه در نظر آنها مقدس بود. مسیح، در تعلیمی که می‌دهد، کل نظام مذهبی و اصل و اساس مذهب یهود را نشانه می‌گیرد و از فتوای مجتهدان و معلمان مذهبی یهود نقل‌قول نمی‌کند. او از هیچ کنیسه‌ای اجازه نمی‌گیرد. او خودش را به هیچ شورای مجتهدان و هیئت مذهبی پاسخگو نمی‌داند. برخلاف سایر مجتهدان و معلمان مذهبی یهود، مسیح به شکل رسمی دستگذاری نمی‌شود تا به مقام واعظ و معلم برگزیده شود. این‌گونه نیست که شورای عالی یهود الهیات او را بررسی و تأیید بکنند. حتی، زمانی که در ابتدای خدمتش تازیانه می‌سازد و فروشندگان و خریداران را از خانۀ پدرش بیرون می‌راند، برای این اقدام از کسی اجازه نمی‌گیرد. او نزد شورای رهبری معبد نمی‌رود تا از آنها اجازه بگیرد. اعضای این شورا را کاهنان اعظم و رؤسای کاهنان و سایر رهبران و اشخاص برجسته تشکیل می‌دادند. مسیح نزد شورای عالی یهود نمی‌رود. اعضای این شورا را کاهنان اعظم و کاتبان و صدوقیان و هیرودیان و سایر رهبران و مقامات رسمی مذهبی تشکیل می‌دادند. مسیح نه اولین بار از کسی اجازه می‌گیرد و نه آخرین باری که معبد را پاکسازی می‌کند. حتماً به یاد دارید که در انجیل لوقا ۱۹:‏۴۵ مسیح وارد معبد می‌شود، فروشندگان را بیرون می‌کند، و به آنها می‌گوید: «مکتوب است که خانۀ من خانۀ عبادت است، لیکن شما آن را مغارۀ دزدان ساخته‌اید.» سپس آنجا را پاکسازی می‌کند، در حالی که از کسی اجازه نمی‌گیرد. بدون اجازه از مقامات رسمی، مسیح کل بساط آنها را به هم می‌ریزد. او هرگز از هیچ انسانی اجازه نمی‌گیرد. باید متوجه باشید که این توهینی جدی به سران مذهبی در اسراییل بود. آنها آشفته و پریشانند که مسیح به الهیات و اعتبار آنها حمله می‌کند. مسیح نقاب را از صورت آنها برمی‌دارد و ریاکاری آنها را برملا می‌کند. حالا هم که رسماً دست به کار می‌شود و به سلطه و قلمروی آنها می‌تازد. مسیح در تعلیم و موعظۀ خودش کوچک‌ترین اشاره‌ای به مجتهد یا معلم یا پیشوای مذهبی یهود نمی‌کند. او از شورای عالی یهود اعتبارنامه و نامۀ رسمی در دست ندارد که بر تعلیم و وعظ او مُهر تأیید بزند، مُهر تأییدی که فقط باید شورای عالی یهود آن را صادر کند. چنین رفتاری، به طور کلی، بسیار توهین‌آمیز است، چه برسد به آنکه مورد تأیید شورای مذهبی یا مقام مذهبی رسمی هم نباشد، دیگر دوچندان توهین و اهانت به حساب می‌آید!

مسیح، خودش، صاحب اقتدار است. او نبوت کلام خدا را بر زبان می‌آورد. او حقیقت را بیان می‌کند. مسیح عهدعتیق را به درستی تفسیر می‌کند. او کلام راستین خدا را بیان می‌کند. خود یهودیان حتی این را اعتراف می‌کنند. مسیح گناهان را می‌آمرزد. مسیح بیماران را شفا می‌دهد. مسیح مردگان را زنده می‌کند. مسیح دیوها را اخراج می‌کند. او همۀ این کارها را بدون اجازه از کسی انجام می‌دهد. اما اصل مطلب این است که مسیح با کل نظام مذهب یهود به شکلی برخورد می‌کند که اصلاً انگار وجود ندارد! او به شورای عالی یهود اصلاً اهمیت نمی‌دهد. او به کاهنان اعظم اصلاً اهمیت نمی‌دهد. او به شورای مذهبی آنها اصلاً اهمیت نمی‌دهد. او به نظر و عقیدۀ عموم اصلاً اهمیت نمی‌دهد. او اصلاً به هیچ‌چیز در مورد مذهب آنها اهمیت نمی‌دهد. مسیح به کاهنان کاملاً بی‌اعتنا است. او به مجتهدان مذهبی بی‌اعتنا است. او به فقیهان و کاتبان و الهیدان‌ها بی‌اعتنا است. او به نظام قربانی‌ها بی‌اعتنا است. او به رهبری و مدیریت معبد بی‌اعتنا است. او با آن رهبری و مدیریت به شکلی برخورد می‌کند که اصلاً انگار وجود ندارند! مدیریت و رهبری معبد جایی در زندگی مسیح ندارد، جایی در تعلیم او ندارد، جایی در کلام او ندارد. در اصل، تاختن مسیح به معبد یک انتقام است. باید توجه داشته باشید که این حجم از خصومت واقعاً بی‌اندازه است. یادمان باشد که آن رهبران مذهبی یهود همۀ فکر و ذکرشان این بود که مردم به آنها عزت و احترام بگذارند. آنها ردا و عبای بسیار بلند که بر لبۀ آن منگوله‌هایی آویزان بود می‌پوشیدند و خودشان را اشخاصی روحانی و بسیار پاک و مقدس نشان می‌دادند. همۀ فکر و ذکرشان خودنمایی بود که به همه اعلام کنند روزه‌دارند. آنها خاکستر بر سر می‌ریختند و در معبد جلوی چشم همه صدقه و خیرات می‌دادند و در لحظۀ ورودشان به معبد یک نفر شیپور می‌نواخت تا همه بفهمند این روحانیان از راه رسیدند. آنها همیشه می‌خواستند صدرنشین هر مجلسی باشند، دلشان می‌خواست همه به آنها عزت و احترام بگذارند و همیشه آنها را «استاد» و «معلم» و «پدر» و از این‌گونه عنوان‌ها و لقب‌ها خطاب کنند. همۀ دغدغۀ آن رهبران مذهبی این بود که مردم به اصطلاح آنها را روی سَرشان بگذارند و حلوا حلوا بکنند! حالا مسیح می‌آید و آنها را از اساس و بنیان به دیدۀ تحقیر نگاه می‌کند. در نظر مسیح، آنها اصلاً وجود نداشتند! آنها با خدا کاری نداشتند، با ملکوت خدا کاری نداشتند. آن رهبران مذهبی با قوم راستین خدا کاری نداشتند. آنها با هدف و مقصود خدا و با حیات خدا غریبه بودند. فاجعه‌ای از این بدتر وجود ندارد که شما در نظر خودتان تصور کنید شخص مهمی هستید، در حالی که دیگران شما را اصلاً به حساب نیاورند! چنین طرز برخوردی به هیچ عنوان قابل هضم نیست. همۀ اینها را اضافه کنید به خشمی که درون آنها افروخته بود. آن رهبران از شدت خشم آرام و قرار نداشتند و آتش نفرت درونشان شعله‌ور بود. آتش مخزن این خشم و نفرت به سرعت شدت می‌گیرد و در رویداد صلیب در روز جمعه، سرانجام، منفجر می‌شود.

اکنون، می‌خواهم چارچوب و زمینۀ این ماجرا را برای شما توضیح بدهم. مسیح آخرین سال زندگی‌اش را به طور مشخص در یهودیه سپری و زمان کوتاهی را نیز در جلیل خدمت می‌کند. او به مناسبت عید پِسح به اورشلیم می‌آید، از کنارۀ شرق اردن عبور می‌کند، از اریحا می‌گذرد، و به سمت بالا راهی اورشلیم می‌شود. اکنون، مسیح در شهر اورشلیم است. او سال ۳۰ میلادی، در ماه نیسان، روز شنبه به نزدیک اورشلیم می‌رسد تا روز جمعه مصلوب شود، یعنی روزی که برّه‌های پِسح ذبح می‌شوند. مسیح برّۀ واقعی پِسح است که در آن روز و در آن سال، دقیقاً در سالی که دانیال نبی نبوت می‌کند، ذبح می‌شود. مسیح روز شنبه به نزدیک اورشلیم می‌رسد و نزد خانواده‌ای که آنها را می‌شناسد و آنها را دوست دارد، یعنی به خانۀ مریم و مارتا و ایلعازر، می‌رود و در خانۀ آنها در دهکده‌ای به نام بیت‌عِنیا می‌ماند. این دهکده در چهار کیلومتری شرق اورشلیم قرار داشت. مسیح شنبه‌شب را با آنها سپری می‌کند. روز یک‌شنبه، همه خبردار می‌شوند مسیح آنجا است. جمعیت انبوهی از اورشلیم و دهکده‌های اطراف به بیت‌عِنیا می‌آیند تا مسیح و ایلعازر را ملاقات کنند که چند هفته قبل مسیح او را زنده کرده بود. این رویدادهای یک‌شنبه است. مسیح در بیت‌عِنیا می‌ماند و جمعیتی به دیدار او می‌آیند. روز دوشنبه، چنان که می‌دانید، مسیح، پیروزمندانه، سوار بر کره‌الاغی وارد اورشلیم می‌شود تا نبوت کتاب زکریا ۹:‏۹ را به انجام برساند که می‌فرماید ماشیح «بر الاغ و بر کرۀ بچه‌الاغ سوار است.» مسیح از دروازۀ شرقی وارد می‌شود. انبوه جمعیت او را در مقام ماشیح خوش‌آمد می‌گویند. آن مراسم شادباش، با ورود مسیح به معبد که داخل دروازۀ شرقی است، تمام می‌شود. مسیح در میان انبوه جمعیت وارد دروازه می‌شود و به معبد قدم می‌گذارد. اکنون، دوشنبه است. شامگاه دوشنبه، مسیح از معبد و از اورشلیم می‌رود، از میان جمعیت عبور می‌کند، و به بیت‌عِنیا بازمی‌گردد تا شب را کنار مریم و مارتا و ایلعازر و رسولانش سپری کند. صبح سه‌شنبه، لبریز از خشم مقدس بازمی‌گردد. آخرین صحنه‌ای که از شامگاه دوشنبه در ذهنش مانده حال و هوای معبد است. پس از ورود پیروزمندانه، مسیح از دروازۀ شرقی وارد شده و صدای گوشخراش و فاجعه‌بار دزدان در مکانی که خانۀ خدا است در گوش او طنین انداخته است. کل شب و روز بعد، قطعاً، آن صحنه‌ها و آن تصویرها در ذهنش ماندگار است که برای انتقام بازمی‌گردد. در خشم مقدس، مسیح می‌آید و آن شریران و بدکاران را که به خانۀ پدرش بی‌حرمتی کرده بودند بیرون می‌اندازد. در همین حال، یکی دیگر از نویسندگان انجیل به ما می‌گوید چند پسربچۀ خُردسال با بانگِ هوشیعانا به مسیح خوش‌آمد می‌گویند و این بانگ آنها رهبران مذهبی را خشمگین‌تر می‌کند. لحظه‌ای را تصور بکنید که مسیح در حال بیرون انداختن جماعت است و پسربچه‌ها با بانگ هوشیعانا به مسیح خوش‌آمد می‌گویند. از این‌رو، سران مذهبی جدی‌تر می‌شوند که کمر به قتل مسیح ببندند تا این بی‌حرمتی به مقدس‌نمایی خودشان را که آرامش آنها را بر هم زده متوقف کنند. آنها نمی‌توانند کسی را تحمل کنند که عبادت کاذب ایشان را فرو می‌ریزد، از ریاکاری شدید و پرتب و تاب آنها نقاب برمی‌دارد، و بی‌اجازه چنین کارهایی می‌کند.

پس از پاکسازی معبد در سه‌شنبه، مسیح به بیت‌عِنیا می‌رود و چهارشنبه به اورشلیم بازمی‌گردد. اکنون، در فصل ۲۰ آیۀ ۱ روز چهارشنبه است. البته در کتاب «تفسیر عهدجدید به قلم مک‌آرتور» این روز سه‌شنبه نوشته شده که خودتان می‌توانید آن را اصلاح کنید. این روز چهارشنبه است. مسیح به اورشلیم و به معبد که پاکسازی شده است بازمی‌گردد. آن فروشندگان دیگر به معبد بازنمی‌گردند که همین نشانۀ قدرت مسیح است. حالا او معبد را پاکسازی نموده و خودش در مرکز توجه قرار دارد. خداوند به معبدش آمده است، چنان که یکی از انبیا می‌فرماید: «ناگهان به معبد خود خواهد آمد.» او به معبد خودش آمده است. صبح چهارشنبه، مسیح از راه می‌رسد. او برای تعلیم به معبد می‌رود. آیۀ ۱: «روزی از روزها» که در واقع چهارشنبه است (طبق بررسی همۀ انجیل‌ها) «واقع شد هنگامی که او قوم را در معبد تعلیم و بشارت می‌داد.» دیگر وقتش است حقیقت در معبد موعظه شود. دیگر وقتش است دروغگویان، متقلبان، کسانی که کارشان کَلک و فریب و نیرنگ است، معلمان دروغین، ریاکاران، کلاهبرداران، و آدم‌های جعلی از معبد بیرون رانده شوند. وقت وقت اعلام حقیقت است. وقت وقت تعلیم معلم راستین خدا است، وقت وقت کلام راستین خدا است، وقت وقت انجیل راستین خدا است که نجات و رستگاری را بشارت می‌دهد، وقت وقت شنیدن خبر خوش واقعی است. مسیح می‌آید و در مرکز توجه قرار می‌گیرد. لوقا فصل ۱۹ آیۀ ۴۷ می‌فرماید: «و هر روز در معبد تعلیم می‌داد، اما رؤسای کَهَنه و کاتبان و اَکابر قوم قصد هلاک نمودن او می‌کردند و نیافتند چه کنند، زیرا که تمامی مردم بر او آویخته بودند که از او بشنوند.» در آن چند روز، مردم به کلام مسیح آویخته بودند. فصل ۲۱ آیۀ ۳۷ و ۳۸ می‌فرماید: «و روزها را در معبد تعلیم می‌داد و هر بامداد قوم نزد وی در معبد می‌شتافتند تا کلام او را بشنوند.» این برنامۀ روزانۀ مسیح بود: قطعاً چهارشنبه و پنج‌شنبه، و البته، جمعه که می‌آید، مسیح محاکمه و مصلوب می‌شود.

حالا، در آن چهارشنبه، مسیح بازمی‌گردد تا حقیقت را در مکانی اعلام کند که فقط دروغ در آن رواج پیدا کرده بود. مسیح می‌آید تا پیغام ناب خدا را در مکانی اعلام کند که فقط شیّادی و تقلب و فریب اهریمنی در آن جریان داشت. مسیح می‌آید تا مردم را در معبد تعلیم و انجیل را بشارت دهد. آن روز عجب روز شگفت‌انگیزی بود! در ضمن، تعلیم مسیح تا انتهای فصل ۲۰ ادامه دارد و حتی به فصل ۲۱ هم می‌رسد. اما به نظرم فصل ۲۰ شامل کل تعلیم مسیح در روز چهارشنبه است. این تعلیم به قدری مهم است که متی و مرقس هم به آن اشاره می‌کنند. آن روز روز مهمی است. این آخرین باری است که مسیح تعلیم می‌دهد، آخرین باری است که سخن می‌گوید. مسیح انجیل را به مردم بشارت می‌دهد، کلام راستین خدا را به مردم بشارت می‌دهد. این یعنی فیض، یعنی شفقّت، یعنی دلسوزی، یعنی مهربانی. این یعنی صبر، این یعنی تحمل، این یعنی رحمت. آنجا متعلق به مسیح است. در آن چند روز آخر، او قوم اسراییل را به توبه و نجات می‌خواند. مسیح علاقه‌ای ندارد برای ملتی بی‌ایمان اصلاحات اجتماعی و سیاسی و نظامی ارمغان بیاورد. او می‌آید تا حقیقت را تعلیم و انجیل را بشارت دهد. مرقس به ما می‌گوید مسیح به صحن بزرگ معبد، در کنار سایر عمارت‌ها و صحن‌ها و ستون‌های بزرگ، قدم می‌گذارد. او به میان جمعیت می‌آید. رهبران مذهبی نیز همیشه آنجا و همیشه پیگیر مسیح بودند. فصل ۱۹:‏۴۷ می‌فرماید: «و هر روز در معبد تعلیم می‌داد، اما رؤسای کَهَنه و کاتبان و اَکابر قوم قصد هلاک نمودن او می‌کردند و نیافتند چه کنند، زیرا که تمامی مردم بر او آویخته بودند که از او بشنوند.» آنها دنبال بهانه بودند تا مسیح را به دام اندازند. اما بهانه‌ای پیدا نمی‌کردند و از مردم هم می‌ترسیدند. این راه و روش مجتهدان مذهبی بود. او وارد می‌شود، در میان جماعت می‌خرامد، کُنش و واکنش نشان می‌دهد، گفتگو و مباحثه می‌کند. این روش تدریس مسیح بود.

اما حرف مسیح چیست؟ او مردم را تعلیم می‌دهد. پیغام او چیست؟ احتمالاً، همان پیغامی است که کتاب اعمال رسولان ۱:‏۳ به ما خبر می‌دهد: «دربارۀ امور ملکوت خدا سخن می‌گفت.» پیغام مسیح سیاسی نیست، اقتصادی نیست، دربارۀ نیک‌رفتاری نیست. پیغام مسیح دربارۀ اموری نیست که مردم از ماشیح انتظار داشتند. پیغام مسیح دربارۀ ملکوت خدا است. احتمالاً، مسیح دربارۀ گناه و پلیدی گناه و حماقت مذهب ریاکارانه، که نمی‌تواند گناه را بیامرزد، با مردم سخن می‌گوید. احتمالاً، او دربارۀ داوری، دربارۀ داوری گریزناپذیر الهی، دربارۀ جهنم تعلیم می‌دهد. احتمالاً، مسیح از راستی و عدالت می‌گوید و برای مردم توضیح می‌دهد چه بی‌فایده است تکیه به دستاورد انسان و دلخوش کردن به نیکوکاری و اعمال مذهبی خویش. من مطمئنم مسیح دربارۀ فروتنی و ورشکستگی روحانی و شکسته‌دلی و قلب نادم و پشیمان تعلیم داد. او حتماً از محبت و محبت رحیمانۀ خدا برای گناهکاران سخن گفت. چه بسا دربارۀ آشتی با خدا و ورود به ملکوت خدا و حیات جاودان و امید جلال تعلیم داد. احتمالاً، دربارۀ حماقت دعا و عبادت کاذب و تکرار وِردهای بیهوده و اعمال مذهبی سطحی و ظاهری با مردم سخن گفت. قطعاً به آنها گفته چه حماقتی است که اعمال مذهبی و خیرخواهانۀ خودشان را جلوی چشم دیگران به نمایش بگذارند و به جای تأیید گرفتن از خدا به تأییدیۀ مردم دل خوش کنند. مسیح احتمالاً دربارۀ تواضع و فروتنی کاذب و غرور و تکبر روحانی سخن گفت و شاید دربارۀ بهای پیروی از خودش و دربارۀ انکار نمودن خویشتن و صلیب خود را برداشتن تعلیم داد. ممکن است از سختی و جفایی که بر سر پیروانش می‌آید گفت. شاید از کتاب‌مقدس، کلام خدا، سخن گفت و دربارۀ صداقت و بخشش و ثروت واقعی و ایمان و فیض و رحمت و موضوعاتی از این دست تعلیم داد. همۀ اینها در دایرۀ این فعل یونانی به نام euaggelizomai «ایگِلیزومای» جای دارد که به معنای «موعظۀ انجیل» می‌باشد. مسیح دربارۀ همۀ موضوعاتی که به نجات و رستگاری ربط دارند سخن گفت.

مردم به کلام مسیح گوش می‌دهند. رهبران مذهبی هم آنجا هستند و نمی‌توانند آن سخنان را تحمل کنند. به گفتۀ فصل ۱۹، آنها دنبال راهی هستند تا او را گرفتار کنند و به دام بیندازند، حال آنکه نمی‌توانند راهی پیدا کنند. آن رهبران، که بسیار خشمگین هستند، دیری نمی‌گذرد دست به کار می‌شوند و در فصل ۲۰ آیۀ ۱ ما را به اولین نکته‌ای می‌رسانند که می‌خواهم آن را برای شما توضیح بدهم، نکته‌ای که همانا «رو‌به‌رو کردن» است. «رؤسای کَهَنه و کاتبان با مشایخ آمده، به وی گفتند.» این فعل، که در زبان یونانی ephistemi «اِفیستِمی» می‌باشد به این معنا است: «حمله کردن، رو در رو شدن، تاختن.» آن رهبران که نمی‌توانند خشم خودشان را کنترل کنند از کوره در می‌روند. البته سعی می‌کنند به اصطلاح خودشان را کنترل کنند و پرسشی الهیاتی را مطرح می‌کنند تا اصل خصومت و دشمنی خودشان را پنهان سازند. اما مشخص است که به قصد انتقام‌گیری نزد مسیح می‌آیند. توجه کنید این اشخاص رؤسای کاهنان و کاتبان و مشایخ هستند. این موضوع بسیار مهمی است. این رؤسای کاهنان شامل کاهنان اعظم بودند که زیر نظر کاهن اعظم خدمت می‌کردند. کاهن اعظم ارشد کاهنان بود و به قولی ناظر و سرپرست کاهنان به حساب می‌آمد و عهده‌دار همه‌چیز بود. بعد، به رده‌بندی کاهنان می‌رسیم. کاهنان، به نوبت، دو هفته در سال در معبد خدمت می‌کردند. در میان کاهنان، انواع و اقسام مقام و مرتبه و رده‌بندی وجود داشت. جمع این کاهنان، به طور کلی، رؤسای کاهنان را تشکیل می‌دادند. سپس به کاتبان می‌رسیم که الهیدان بودند و بیشتر جمعیتشان را فریسیان تشکیل می‌دادند. البته همۀ کاتبان فریسی نبودند. مشایخ یا رهبران مذهبی نیز گروه دیگری می‌باشند که شامل رؤسای کاهنان بودند و بیشتر جمعیتشان را صدوقیان تشکیل می‌دادند. شماری از این مشایخ شامل صدوقیان بودند، شماری از جمعیتشان را احتمالاً هیرودیان تشکیل می‌دادند، و شماری از آنها فریسیان بودند. این جمع مشایخ و رهبران اعضای شورای عالی یهود را تشکیل می‌دادند. این شورا هفتاد عضو داشت که همه با هم چرخ مذهب یهود را می‌چرخاندند.

حالا این جماعت، همه با هم، جمع می‌شوند و نزد مسیح می‌آیند. ولی ماجرا وقتی جالب می‌شود که می‌فهمیم این سه گروه هم‌عقیده و هم‌نظر نبودند. صدوقیان دیدگاه خودشان را داشتند، فریسیان دیدگاه خودشان را، هیرودیان نیز به نظر و عقیدۀ خودشان پایبند بودند. همه با هم اختلاف نظر داشتند. اما این سه گروه، با وجود نظر و عقیدۀ مختلف، در یک مورد موافق بودند: «نمی‌خواهیم این شخص زنده باشد.» کل نظام مذهبی یهود در این مورد متحد بودند. همۀ آن گروه‌ها با نظرها و عقیده‌های مختلف یک نقطۀ مشترک داشتند و آن نقطۀ مشترک این بود که دلشان می‌خواست ماشیح خودشان را بکشند. اگر این ولع آنها برای کشتن ماشیح به شما ثابت نمی‌کند دین یهود تا چه اندازه از خدا دور بود، من دیگر حرفی ندارم! آن جماعت مذهبی در بسیاری از موارد اختلاف نظر داشتند، ولی در یک مورد متحد بودند که نمی‌خواستند عیسی زنده باشد. این برای ما درس خوبی است. همۀ مذاهب دروغین، هر یک، باور و عقیدۀ مختلف و ضد و نقیض با یکدیگر دارند، ولی همۀ آنها در یک مورد موافقند و آن یک مورد این است که با انجیل عیسی مسیح ضدیت دارند. مذهب دروغین چیست؟ هر دین و مذهبی، با هر نام و نشانی، وقتی تعلیمش با انجیل عیسی مسیح سازگار نیست، مذهب کاذب و دروغین به حساب می‌آید، از دین اسلام گرفته تا بودایی و هندو یا شماری از بدعت‌های منحرف در مسیحیت. همۀ مذاهب کاذب در یک مورد موافقند که ضد انجیل باشند. همواره این بزرگ‌ترین حمله به حقیقت بوده است. ناگفته نماند که در آخر زمان همۀ مذاهب دنیا ضد مسیح متحد می‌شوند. اما، در زمان مسیح، آن سه گروه، با هم، ضد مسیح به پا می‌خیزند. البته خیلی بزدل و ترسو هستند و واقعاً نمی‌دانند چکار کنند و نمی‌خواهند برملا کنند که واقعاً در دل و فکرشان چه می‌گذرد و چه عقیده و باوری دارند. برای همین، تلاش می‌کنند عیسی را در دام بیندازند. آیۀ ۲: «به وی گفتند: به ما بگو که به چه قدرت این کارها را می‌کنی و کیست که این قدرت را به تو داده است؟»

الان لازم می‌دانم موضوعی را توضیح بدهم. آن رهبران مذهبی در دنیایی زندگی می‌کردند که اقتدار موضوع مهمی بود. وظیفۀ آن رهبران مذهبی مانند رتبه‌بندی در وزارت دفاع آمریکا بسیار پیچیده بود. یک عده مسوول برگزاری عیدها و مناسبت‌های مذهبی بودند. یک عده مسوول موسیقی و نواختن شیپور بودند. عده‌ای دیگر مسوول پخت و پز و نگهداری از نمک و چوب و هدیه‌های ریختنی بودند. عده‌ای مسوول قرعه انداختن بودند. قربانی‌های سوختنی، نگهداری از آب و رسیدگی به علامت‌ها و بُخور و پرده‌ها و رداها و سایر مسایل به عهدۀ عده‌ای دیگر بود. این ترتیب و این رده‌بندی از بالا به پایین شکل گرفته بود. در صدر آنها کاهن اعظم قرار داشت. بعد از او، پیشوای معبد قرار داشت و بعد از او دیگران در رده‌های پایین‌تر قرار می‌گرفتند. اگر شما صاحب اقتدار نبودید، نمی‌توانستید به اصطلاح از جای خودتان تکان بخورید و کاری انجام دهید. اکنون، همه با هم جمع می‌شوند، چون همه را مسیح خَس و خاشاک به حساب آورده بود! همه با هم موافق هستند که عیسی به آنها اهانت کرده و کارهای توهین‌آمیز انجام داده و به ایشان اصلاً توجهی نکرده است. بنابراین، به نظرشان باید دربارۀ «اقتدار» سوالی بپرسند، چون به گمانشان این موضوع برای مردم مهم بود. «به ما بگو که به چه قدرت این کارها را می‌کنی؟» منظورشان کدام کارها است؟ عده‌ای می‌گویند منظور آنها از «این کارها» تعالیم مسیح است. اگر شورای عالی یهود شما را انتخاب نکرده باشد، نمی‌توانید در معبد تعلیم دهید. عده‌ای می‌گویند منظور آنها از «این کارها» معجزه‌های مسیح است. حتماً یادتان می‌آید که مسیح معجزه کرد. نابینایان و لَنگان نزد مسیح آمدند و او آنها را شفا داد. اما این مشکل نبود. موضوعی که باعث شد آن رهبران از عیسی سوال کنند پاکسازی معبد بود. «این کارها» یعنی پاکسازی معبد! «تو به چه جرأتی اختیار این مکان را به دست می‌گیری؟» «این کارها» یعنی ورود پیروزمندانه، ادعای ماشیح بودن. «تو داخل معبد می‌شوی، این مکان را پاکسازی می‌کنی، و بعد اختیارش را به دست می‌گیری، به چه اقتداری؟»

من هم معتقدم منظور آنها همین بود، چون در انجیل یوحنا فصل ۲، در ابتدای خدمتش، زمانی که مسیح برای نخستین بار معبد را پاکسازی می‌کند، این را می‌خوانیم: «پس یهودیان روی به او آورده، گفتند: به ما چه علامت می‌نمایی که این کارها را می‌کنی؟» یعنی به چه اجازه‌ای این کارها را می‌کنی؟ این باز هم همان سوال است. بار اول، می‌خواستند بدانند او با اجازۀ چه کسی این کارها را انجام می‌دهد. این بار هم می‌خواستند بدانند او از کجا اجازه گرفته است. با چه اقتداری؟ چه کسی این اجازه و اقتدار را به تو داده است؟ همۀ مردم می‌دانستند قوانین و مقرراتی وجود دارند که باید مطیعشان باشند و اشخاصی صاحب قدرت و اقتدار که باید از آنها اجازه بگیرند. مردم این را هم می‌دانستند که عیسی همواره ادعا می‌کند اقتدارش از جانب خدا است. او همیشه این را گفته است. مسیح می‌فرماید: «من آنچه پدرم به من می‌گوید انجام می‌دهم. من آنچه پدرم به من نشان می‌دهد انجام می‌دهم. من ارادۀ پدرم را به‌جا می‌آورم.» به نظرم، آن جماعت امیدوار بودند عیسی بگوید: «اقتدار من از جانب خدا است.» بعد، آنها بگویند: «کفر می‌گوید، کفر می‌گوید.» بعد هم سنگسارش کنند. آنها سوال خودشان را می‌پرسند، ولی مسیح نسبت به موضوع اقتدار کاملاً بی‌اعتنا است. این را هم بگویم که مجتهدان مذهبی یهود، علاوه بر آنکه برای این مقام انتخاب می‌شدند، معمولاً کلاهی بر سر می‌گذاشتند تا نشان دهند مرشد و پیشوای آنها چه کسی است، یعنی کلاه شما نشان می‌داد شما در مکتب کدام مرشد و پیشوا درس خوانده‌اید. شاید عیسی حتی کلاهی بر سر نداشت. آن سران مذهبی همۀ دغدغه‌شان مسالۀ اقتدار بود.

پاسخ عیسی شخصیت واقعی آن جماعت را برملا می‌کند. در اینجا از «رو‌به‌رو کردن» به «پرسش متقابل» می‌رسیم. آیۀ ۳: «در جواب ایشان گفت: من نیز از شما چیزی می‌پرسم. به من بگویید.» این رسم معلمان مذهبی یهود بود. معلمان دانا و باحکمت همیشه این روش را به کار می‌گیرند. اما این سبک خاص آن معلمان مذهبی بود. شما پرسش را با پرسش پاسخ می‌دهید تا دانش‌آموز را وادار کنید عمیق‌تر فکر کند، به عبارتی، او را سر دوراهی قرار می‌دهید. مسیح در اینجا از پاسخ دادن شانه خالی نمی‌کند، بلکه ریاکاری آن جماعت را برملا می‌کند. آنها می‌دانستند اقتدار مسیح از کجا است. او بارها و بارها به آن اشاره کرده بود. آنها خیلی خوب می‌دانستند موضوع چیست. حالا فقط می‌خواستند او را در موقعیتی قرار بدهند که سوالشان را پاسخ دهد تا بتوانند او را به کفرگویی متهم کنند و جانش را بگیرند. اما، به جای پاسخ به سوالشان، مسیح ریاکاری آنها را برملا می‌کند. آنها مثلاً معلمان برجستۀ اسراییل بودند. آنها قرار بود به قول معروف کتابچۀ حل مسایل باشند. آنها به عبارتی پیشوای مردم بودند. آنها قرار بود دربارۀ کل مسایل روحانی و الهیاتی همه‌چیزدان باشند. از این‌رو، مسیح می‌فرماید: «حالا من از شما سوالی دارم.» در ضمن، مسیح این روش را بارها به کار می‌برد. در فصل ۵ و فصل ۶ و فصل ۱۱ و دوباره در فصل ۲۰، او پرسش را با پرسش پاسخ می‌دهد. «من نیز از شما چیزی می‌پرسم. به من بگویید.» آیۀ ۴: «تعمید یحیی از آسمان بود یا از مردم؟» همه یحیی را می‌شناختند. ما هم در بررسی انجیل لوقا دربارۀ یحیی تعمید دهنده صحبت کردیم، مگر نه؟ یحیی تعمید دهنده یک نبی بود که در بیابان‌های حاشیۀ رود اردن به سر می‌برد و مردم را برای توبه تعمید می‌داد و آنها را برای آمدن ماشیح آماده می‌کرد. حتماً یادتان می‌آید انجیل لوقا چگونه شروع می‌شود. فرشته نزد زکریا می‌آید و می‌گوید: «با اینکه نابارور و کهن‌سال هستی، صاحب فرزند خواهی شد. تو و همسرت، الیزابت، بچه‌دار خواهید شد. آن فرزند پیشگام ماشیح خواهد بود.» زکریا و الیزابت صاحب فرزندی می‌شوند که نامش را یحیی می‌گذارند. یحیی بزرگ می‌شود و آمدن ماشیح را اعلام می‌کند. با فراخوان مردم به تعمید، یحیی آنها را برای آمادن ماشیح آماده می‌کند. «بیایید و به گناهانتان اعتراف کنید. داخل آب شوید که نمادی است از پاک شدن از گناه، در حالی که دلتان را برای آمدن ماشیح آماده می‌کنید.» کل اهالی یهودیه نزد یحیی حاضرند. همه تعمید می‌گیرند، چون می‌خواهند هنگام آمدن ماشیح آماده باشند.

یک روز، عیسی از راه می‌رسد و یحیی می‌گوید: «اینک، برّۀ خدا که گناه جهان را برمی‌دارد!» یحیی عیسی را تعمید می‌دهد و آوای پدر آسمانی طنین‌انداز می‌شود: «این است پسر حبیب من که از او خشنودم.» خدمت یحیی تعمید دهنده فقط محدود به تعمید مردم در آب نیست، بلکه جنبۀ نبوتی خدمت او اهمیت دارد. پس، وقتی خداوندمان می‌پرسد: «تعمید یحیی از آسمان بود یا از مردم،» منظورش این است که خدمت یحیی، فراخوان او به توبه و تعمید درست و سنجیده، علامتی است که نشان می‌دهد آن تعمید مثل تعمید نوکیشانی است که توبه می‌کنند و به دین یهود روی می‌آورند. به عبارتی، آن تعمید از یک یهودی می‌خواهد اعتراف کند که او با یک غیریهودی فرقی ندارد، چرا که آن تعمید مخصوص غیریهودیان بود که می‌خواستند به یهودیان و به عبادت و پرستش آنها بپیوندند. نظر به اینکه غیریهودیان قوم یهود به حساب نمی‌آمدند و با اسراییل غریبه و بیگانه بودند، باید برای پیوستن به یهودیان رسم و آدابی را به‌جای می‌آوردند. یحیی به یهودیان می‌گوید: «شما، که یهودی هستید، باید خودتان را یک غیریهودی مطرود به حساب بیاورید، به گناهانتان اعتراف کنید، از گناهانتان توبه کنید، و رسم و آدابی را به‌جا بیاورید که نشانۀ ظاهری این تغییر و تحول است.» معنی تعمید یحیی این بود. آنها باید آمادۀ از راه رسیدن ماشیح باشند و حالا یحیی عیسی را ماشیح می‌خواند. کل ماجرا را می‌توانید در انجیل لوقا فصل ۳ مطالعه کنید. همه‌چیز با جزییات آنجا نوشته شده است.

بنابراین، پرسش مسیح پرسش ساده‌ای است. «آیا این کار انسان است یا کارِ خدا؟ آیا از آسمان است یا از انسان؟» این پرسش برای رهبران مذهبی یک دوراهی محال بود. آنها دلشان می‌خواست بگویند خدمت یحیی از انسان است، ولی چنین پاسخی مشکل‌ساز بود. آنها نمی‌خواستند بگویند خدمت یحیی از جانب خدا است، چون این را باور نداشتند، اصلاً از چنین باوری بیزار بودند. در انجیل لوقا فصل ۷، جهت‌گیری رهبران مذهبی نسبت به یحیی تعمید دهنده برای ما ثبت شده است. آیۀ ۲۹: «و تمام قوم و باجگیران، چون شنیدند، خدا را تمجید کردند، زیرا که تعمید از یحیی یافته بودند.» پس انبوه جمعیت نزد یحیی رفته و تعمید گرفته بودند: «بله، می‌خواهیم آماده باشیم. بله، می‌خواهیم به گناهانمان اعتراف و توبه کنیم. می‌خواهیم حضور داشته باشیم زمانی که ماشیح می‌آید تا ملکوتش را برقرار کند.» اما لوقا ۷:‏۳۰ می‌فرماید: «لیکن فریسیان و فقها ارادۀ خدا را از خود رد نمودند، زیرا که از وی تعمید نیافته بودند.» آنها تعمید یحیی را نمی‌پذیرند و از او تعمید نمی‌گیرند. نپذیرفتن تعمید یحیی به این معنی است که آن رهبران اعتراف می‌کنند در عهد خدا جایی ندارند، اعتراف می‌کنند در ملکوت خدا جایی ندارند. آنها پاک و مقدس نیستند. اصلاً حاضر نیستند تعمید بگیرند. در نتیجه، پاسخشان این خواهد بود: «یحیی از طرف خدا نیامده، تعلیم او از انسان است.» مسیح نیز آنها را در اوج دوراهی قرار می‌دهد: «تعمید یحیی از آسمان بود یا از مردم؟» انجیل مرقس ۱۱:‏۳۰ در توصیف این ماجرا می‌گوید: «تعمید یحیی از آسمان بود یا از انسان؟ مرا جواب دهید.» مسیح عرصه را بر آنها تنگ‌تر می‌کند. آن رهبران نه راه پس دارند و نه راه پیش. یا می‌پذیرند عیسی مسیح موعود است یا انکار می‌کنند یحیی تعمید دهنده نبی خدا است. واضح است که نمی‌توانند قبول کنند عیسی مسیح موعود است، محال است قبول کنند. اما بهتر است این را هم انکار نکنند که یحیی نبی خدا است، زیرا این انکار آنها پیامدهای جدی به همراه دارد. پس نتیجه چیست؟ آیۀ ۵: «ایشان با خود اندیشیده.» این واژه در زبان یونانیِ این متن واژۀ جالبی است که به معنای «ژرف‌اندیشی» می‌باشد. انجیل متی ۲۱:‏۲۵ نیز واژۀ «گفتند» را به کار می‌برد. پس آن رهبران هم ژرف می‌اندیشند و هم گفتگو می‌کنند. سپس با خودشان می‌گویند: «اگر گوییم از آسمان، هر آینه گوید چرا به او ایمان نیاوردید؟» چرا حرف یحیی را باور نکردید که اعلام می‌کند عیسی مسیح موعود است؟ آیۀ ۶: «و اگر گوییم از انسان، تمامی قوم ما را سنگسار کنند، زیرا یقین می‌دارند که یحیی نبی است.» چرا آنها را سنگسار می‌کردند؟ به چه دلیل؟ به دلیل کفرگویی، چون مردم می‌توانستند با اشاره به کتاب‌های خروج و اعداد ۱۴:‏۱۰ آن رهبران را به کفرگویی متهم کنند، چرا که نبی خدا را نبی خدا ندانستند. بنابراین، آن رهبران واقعاً با مشکلی جدی رو‌به‌رو هستند. «اگر گوییم از آسمان است، دیگر بهانه‌ای برای ایمان نیاوردن به او نداریم. اگر گوییم از انسان است، مردم ما را سنگسار می‌کنند.» اینجا، می‌توانید احساس کنید تودۀ مردم چه تب تندی داشتند! آن جمعیت چقدر دمدمی‌مزاج و بی‌ثبات بودند که برای لحظه‌ای گذرا در مورد عیسی هیجان‌زده می‌شوند و بعد تب آنها سرد می‌شود. از این‌رو، آن رهبران مذهبی نمی‌توانند حقیقت را بگویند. پس چه می‌کنند؟ آیۀ ۷: «جواب دادند که نمی‌دانیم از کجا بود.» آن رهبران مذهبی برای این پرسش پاسخی ندارند، که صد البته این پاسخ ندادن برای آنها که همه‌چیزدان هستند بسیار دردناک است. وظیفۀ دینی آنها این بود که پیروِ حقیقت باشند. اما، وقتی حاضر نمی‌شوند آن پرسش را پاسخ دهند، خودشان خودشان را متهم می‌کنند: «نمی‌دانیم.» راهی برای فرار از آن دوراهی وجود نداشت. قبلاً هم گفتم که عیسی بارها آنها را در این موقعیت قرار داده بود.

اکنون، به آخرین نکته، یعنی به «محکومیت،» می‌پردازیم. از «رو‌به‌رو کردن» به «پرسش متقابل» و سرانجام به «محکومیت» می‌رسیم. این یکی از جمله‌های بسیار بسیار غم‌انگیز است: «عیسی به ایشان گفت: من نیز شما را نمی‌گویم که این کارها را به چه قدرت به‌جا می‌آورم.» چقدر غم‌انگیز! مسیح در اصل به آنها می‌فرماید: «شما دانش و اندوخته، فراوان، دارید. ولی به خاطر نگرش و طرز برخوردتان دیگر چیزی به شما نمی‌گویم. دیگر همه‌چیز تمام شد.» در حالی که مسیح مردم را تعلیم می‌دهد و انجیل را به مردم بشارت می‌دهد، قطعاً دیگر با رهبران مذهبی حرفی ندارد. آنها از خدمت یحیی باخبر بودند. آنها می‌دانستند عیسی و یحیی، هر دو، عنوان می‌کنند که از جانب خدا آمدند. پیوند یحیی و عیسی جدانشدنی است. اگر یکی را قبول کنید، دیگری را هم حتماً باید قبول بکنید. مرواریدها را نزد خوک‌ها انداختن دیگر جایز نیست. آن رهبران مذهبی، به عمد و خودخواسته، نور را پس می‌زنند، پس دیگر دلیلی ندارد در معرض نور بیشتری قرار بگیرند. این داوری بر رهبران مذهبی اسراییل بود. انجیل لوقا ۲۲:‏۶۶ می‌فرماید: «اهل شورای قوم، یعنی رؤسای کَهَنه و کاتبان.» دوباره همان گروه اینجا هم هستند. «فراهم آمده، در مجلس خود او را آورده، گفتند: اگر تو مسیح هستی، به ما بگو. او به ایشان گفت: اگر به شما گویم، مرا تصدیق نخواهید کرد و اگر از شما سوال کنم، جواب نمی‌دهید و مرا رها نمی‌کنید. لیکن بعد از این پسر انسان به طرف راست قوت خدا خواهد نشست.» فقط داوری در انتظار شما است. «همه گفتند: پس تو پسر خدا هستی؟» در نهایت، همۀ حرف مسیح این است: «شما می‌گویید که من هستم.» واکنش آنها چیست؟ «گفتند: دیگر ما را چه حاجت به شهادت است؟ زیرا خود از زبانش شنیدیم.» او را بکشید!

حرف زدن با آنها دیگر فایده ندارد. آنها در بی‌ایمانی‌شان، سرسخت و سرکش، ایستاده‌اند. فصل ۲۳ آیۀ ۸ می‌فرماید: «اما هیرودیس، چون عیسی را دید، به غایت شاد گردید، زیرا که مدت مدیدی بود می‌خواست او را ببیند، چون که شهرت او را بسیار شنیده بود و امیدوار می‌بود که معجزه‌ای از او بیند.» فصل ۲۳ آیۀ ۹: «پس چیزهای بسیار از وی پرسید، لیکن او به وی هیچ جواب نداد.» عیسی در نظر هیرودیس شخص مهمی بود، ولی عیسی به سوال هیرودیس پاسخی نمی‌دهد. دیگر حرفی نمانده است. این یعنی داوری. این یعنی کتاب پیدایش ۶:‏۳: «روح من در انسان دایماً تقلا نخواهد کرد.» این پایان صبر خدا است. این تحقق کتاب نحمیا ۹:‏۳۰ است: «سال‌های بسیار با ایشان مدارا نمودی و به روح خویش به واسطۀ انبیای خود برای ایشان شهادت فرستادی، اما گوش نگرفتند. لهذا ایشان را به دست قوم‌های کشورها تسلیم نمودی.» زمانی می‌رسد که خدا می‌فرماید: «دیگر با شما حرفی ندارم.» کتاب اشعیا ۶۳:‏۱۰: «ایشان عاصی شده، روح قدوس او را محزون ساختند، پس برگشته، دشمن ایشان شد و او، خود، با ایشان جنگ نمود.» کتاب ارمیا فصل ۱۱ آیۀ ۷ و ۱۱ نیز همین را می‌گوید: «زیرا از روزی که پدران شما را از زمین مصر برآوردم تا امروز ایشان را تأکید سخت نمودم، تأکید نموده، گفتم قول مرا بشنوید.» ولی آنها نشنیدند. آیۀ ۱۱: «بنابراین، خداوند چنین می‌گوید: اینک، من بلایی را که از آن نتوانند گریخت بر ایشان خواهم آورد و نزد من استغاثه خواهند کرد، اما ایشان را اجابت نخواهم نمود.» حتماً که انجیل لوقا ۱۹:‏۴۱ را به یاد دارید: «و چون نزدیک شده، شهر را نظاره کرد، بر آن گریان گشته، گفت: اگر تو نیز می‌دانستی هم در این زمان خود آنچه باعث سلامتی تو می‌شد، لیکن الحال از چشمان تو پنهان گشته است.»

برای مردم اما هنوز رحمت مهیا است، هنوز انجیل مهیا است. در روز پنطیکاست، سه هزار نفر ایمان می‌آورند و هزاران نفر نیز بعدها. ولی برای رهبران مذهبی دیگر حرفی باقی نمانده است. حتی، زمانی که مسیح از مردگان قیام می‌کند، رهبران مذهبی رستاخیز مسیح را باور نمی‌کنند و دروغی به هم می‌بافند تا رستاخیز او را انکار کنند.

من به این می‌اندیشم که در میان اعضای این کلیسا نیز کسانی هستند که خداوند هنوز دستانش را به روی آنها می‌گشاید. ولی کسانی هم مانند آن رهبران مذهبی وجود دارند که در به روی آنها بسته می‌شود. مگر چند مرتبه می‌توانید پیغام انجیل را بشنوید و به آن ایمان نیاورید، تا اینکه خداوند بگوید: «دیگر حرفی برای گفتن ندارم!» نگذارید کار به آنجا بکشد! در همین لحظه، حتماً شخصاً و از صمیم قلب مسیح مصلوب را بشناسید. از او فقط در مقام شخصیتی تاریخی شناخت نداشته باشید، بلکه مسیح را به گونه‌ای بشناسید که زندگی شما دگرگون شود.

با هم دعا کنیم.

ای پدر آسمانی، ما نگرانی عمیق خودمان را برای دل‌ها و زندگی کسانی اعلام می‌کنیم که چه بسا دربارۀ تو دانش درستی دارند. مذهب می‌تواند مخفیگاهی برای ریاکاران باشد. ای خداوند، دعا می‌کنیم هر دل ریاکار را برملا کنی و هر کسی که رابطه‌اش با تو سالم نیست با این ترس و واهمه زندگی کند که مبادا سرانجام تو به او بگویی: «دیگر برای تو حرفی ندارم.» آن‌گاه، داوری از راه برسد و روشنایی را با خود ببرد و فقط ظلمت و تاریکی بر جای بگذارد.

پیش از آنکه این اتفاق برای کسانی بیفتد که بارها و بارها و بارها پیغام انجیل را شنیده‌اند و بارها و بارها و بارها در مقابلش مقاومت کرده‌اند، باشد که امروز به راستی توبه کنند و به انجیل ایمان بیاورند. ما، ایمانداران به مسیح، حواسمان باشد که این نفرت و تلخی عاملی شد تا آن رهبران مذهبی جمعیت به ظاهر وفادار را تحریک کنند که فریاد بزنند: «مصلوبش کن، مصلوبش کن!» صلیب با همۀ زشتی و هولناکی‌اش اما بزرگ‌ترین فیضی است که به انجام رسید، زیرا، در نفرت آن رهبران و در کشتن پسر خدا، قربانی برای گناهان ما فراهم شد. با اینکه بیزاریم از کاری که با منجی ما کردند، عشق می‌ورزیم به کاری که تو به وسیلۀ منجی ما انجام دادی. پس با قلبی شکرگزار و دلی توبه‌کرده به حضورت می‌آییم و مرگ او را به خاطر خودمان به یاد می‌آوریم. آمین.

پایان

This sermon series includes the following messages:

Please contact the publisher to obtain copies of this resource.

Publisher Information
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969

Welcome!

Enter your email address and we will send you instructions on how to reset your password.

Back to Log In

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize
View Wishlist

Cart

Cart is empty.

Subject to Import Tax

Please be aware that these items are sent out from our office in the UK. Since the UK is now no longer a member of the EU, you may be charged an import tax on this item by the customs authorities in your country of residence, which is beyond our control.

Because we don’t want you to incur expenditure for which you are not prepared, could you please confirm whether you are willing to pay this charge, if necessary?

ECFA Accredited
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Back to Cart

Checkout as:

Not ? Log out

Log in to speed up the checkout process.

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize