Grace to You Resources
Grace to You - Resource

خوشحالم که به مطالعه و بررسی انجیل لوقا، به این تاریخچۀ الهام‌شدۀ زندگی و خدمت خداوندمان عیسی مسیح، می‌پردازیم. اکنون، فصل بیستم انجیل لوقا آیۀ ۹ و مَثَلی را بررسی می‌کنیم که از یک نبوت حکایت دارد، نبوت دربارۀ کشتن پسر خدا. ما در ادامۀ بررسی انجیل لوقا به هفتۀ آخر زندگی خداوندمان پیش از مرگش رسیدیم. اکنون، چهارشنبه است، چهارشنبۀ هفتۀ عید پِسح. روز جمعه، مسیح مصلوب می‌شود و یک‌شنبه از مردگان قیام می‌کند. اما امروز چهارشنبه است. خداوندمان چهارشنبه را در معبد دربارۀ حقایق ملکوت خدا تعلیم می‌دهد و انجیل را موعظه می‌کند. این را انجیل لوقا فصل ۲۰ آیۀ ۱ به ما می‌گوید. روز قبل، که سه‌شنبه است، مسیح معبد را پاکسازی می‌کند. فصل ۱۹ آیۀ ۴۵ به ما می‌گوید: «و چون داخل معبد شد، کسانی را که در آنجا خرید و فروش می‌کردند به بیرون نمودن آغاز کرد و به ایشان گفت: مکتوب است که خانۀ من خانۀ عبادت است، لیکن شما آن را مغارۀ دزدان ساخته‌اید.» روز دوشنبه، مسیح، پیروزمندانه، وارد شهر می‌شود، در شامگاه دوشنبه به معبد می‌رود و می‌بیند که آنجا چه خبر است! صبح سه‌شنبه بازمی‌گردد، معبد را پاکسازی می‌کند، و بساط کسب و کار نامشروع فروشندگان را که به نام خدا کفر گفته و به خانۀ خدا بی‌حرمتی کرده بودند به هم می‌ریزد و آنها را از معبد بیرون می‌کند. پس از پاکسازی، اختیار معبد را در دست می‌گیرد و در آنجا تعلیم می‌دهد و موعظه می‌کند. مسیح لنگان و نابینایان را شفا می‌دهد، حقایق ملکوت را موعظه می‌کند و انجیل را بشارت می‌دهد. با این حال، بیرون انداختن کسانی که به معبد بی‌حرمتی کرده بودند و دستور توقف تجارت و کسب و کاری که با نظارت و سرپرستی رؤسای کاهنان و کاهنان اعظم در معبد به راه بود به اصطلاح کارد را به استخوان رهبران مذهبی می‌رساند. پاکسازی معبد به معنی تاختن به سران مذهبی یهود بود، تاختن به نظام مذهبی یهود. آنها خواستار مرگ عیسی بودند، از خیلی وقت پیش، خواستار مرگ او بودند. اما، روز به روز، تلخ‌تر و خشن‌تر می‌شوند و برای پایان دادن به زندگی عیسی حریص‌تر می‌گردند، تا اینکه با پاکسازی معبد دیگر خونشان به جوش می‌آید.

عیسی همۀ اینها را می‌داند. او معبد را پاکسازی می‌کند، چون کار درست همین است. او می‌داند با چنین اقدامی مرگش در روز جمعه شتابان از راه خواهد رسید. البته همه‌چیز طبق برنامه‌ریزی الهی پیش می‌رود، چرا که مسیح باید جمعه جان بسپرد، چرا که جمعه روزی است که برّه‌های پِسح ذبح می‌شوند و مسیح باید یگانه برّۀ پِسح راستین باشد که برای آمرزش گناهان قربانی می‌شود. ولی هنوز دو روز مانده است. اکنون، چهارشنبه است و خداوندمان که می‌خواهد برای آخرین بار، یکبار دیگر، رحمت و دلسوزی و مهربانی و نیکویی و فیض خودش را نشان دهد، آن روز و حتی روز بعد، یعنی پنج‌شنبه، انجیل را موعظه می‌کند و انجیل را تعلیم می‌دهد و پیغام نجات و آمرزش و حیات جاویدان را به مردم اعلام می‌کند. مردم به مسیح گوش می‌سپرند، با شور و اشتیاق هم به او گوش می‌سپرند. مردم هنوز احساساتی هستند و در حال و هوای ورود پیروزمندانۀ مسیح در روز دوشنبه به سر می‌برند. مردم هنوز امیدوارند عیسی پادشاه و مسیح موعود آنها باشد و همۀ وعده‌ها به ابراهیم و داوود و انبیای عهدعتیق را به انجام برساند. مردم هنوز امیدوارند عیسی همان رهاننده‌ای باشد که یک عمر منتظرش هستند، کسی که دشمنانشان را سرکوب و اسراییل را سرافراز می‌کند و ملکوت پرجلال و پرشکوه را به ایشان هدیه می‌دهد. از این‌رو، به عیسی گوش می‌سپرند و با دقت و توجه فراوان نیز به او گوش می‌سپرند. رهبران مذهبی نیز به او گوش می‌دهند. آنها از یکی از گفته‌های مسیح غافل نمی‌مانند. خطاب به هر جمعیتی که مسیح موعظه می‌کند، رهبران مذهبی هم آنجا هستند. آنها خواستار مرگ عیسی بودند و دنبال هر فرصتی تا به خواسته‌شان برسند. البته پیدا کردن این فرصت‌ها برای آنها آسان نبود! لوقا فصل ۱۹ با این کلام تمام می‌شود: «و هر روز در معبد تعلیم می‌داد، اما رؤسای کَهَنه و کاتبان و اَکابر قوم قصد هلاک نمودن او می‌کردند و نیافتند چه کنند، زیرا که تمامی مردم بر او آویخته بودند که از او بشنوند.» آن رهبران می‌ترسیدند بر ضد عیسی جهت‌گیری کنند، چون او بسیار محبوب بود. حال آنکه، آنها به هیچ عنوان نمی‌خواستند عیسی زنده باشد، چون او تهدیدی بود برای الهیات و مذهب آنها و امپراتوریی که از لحاظ مالی و اقتصادی برپا کرده بودند.

مسیح با مَثَلی دربارۀ رهبران مذهبی به مردم تعلیم می‌دهد. این مَثَل در آیۀ ۹ یکی از سه مَثَل دربارۀ رهبران مذهبی است. متی هر سه مَثَل را برای ما تعریف می‌کند، ولی لوقا فقط به یکی از آنها می‌پردازد. از سحرگاه چهارشنبه، عیسی در معبد تعلیم می‌دهد. ممکن است مسیح مَثَل نامبرده را با تغییرات جزیی چندین بار بازگو کرده باشد. متی این مَثَل را با تغییراتی بسیار اندک توصیف می‌کند. توصیف مرقس نیز از این مَثَل با تغییراتی بسیار اندک همراه است، ولی محتوای آن دقیقاً یکی است. این احتمال وجود دارد که عیسی در جمع‌های مختلف این مَثَل را بازگو کرده است. با این حال، در بازگویی این مَثَل تفاوت‌ها و تغییرات جدی و اساسی به چشم نمی‌آید. همان‌طور که گفتم، در انجیل متی، دو مَثَل دیگر هم ثبت شده‌اند که این مَثَل یکی از آنها است. لوقا فقط همین یک مَثَل را برای ما توضیح می‌دهد. اکنون می‌خواهم داستانی را که مسیح تعریف می‌کند برای شما تعریف کنم. این مَثَلی است که از یک نبوت حکایت دارد و از آیۀ ۹ شروع می‌شود. «و این مَثَل را به مردم گفتن گرفت که شخصی تاکستانی غرس کرد و به باغبانانش سپرده، مدت مدیدی سفر کرد و در موسم غلامی نزد باغبانان فرستاد تا از میوۀ باغ بدو سپارند. اما باغبانان او را زده، تهیدست بازگردانیدند. پس غلامی دیگر روانه نمود. او را نیز تازیانه زده و بی‌حرمت کرده، تهیدست بازگردانیدند. و باز سومی فرستاد. او را نیز مجروح ساخته، بیرون افکندند. آن‌گاه، صاحب باغ گفت: چه کنم؟ پسر حبیب خود را می‌فرستم، شاید، چون او را بینند، احترام خواهند نمود. اما، چون باغبانان او را دیدند، با خود تفکرکنان گفتند: این وارث می‌باشد، بیایید او را بکشیم تا میراث از آنِ ما گردد. در حال، او را از باغ بیرون افکنده، کشتند. پس صاحب باغ بدیشان چه خواهد کرد؟ او خواهد آمد و باغبانان را هلاک کرده، باغ را به دیگران خواهد سپرد.» این کل داستان است.

در بررسی این داستان و جمله‌های بعدی از زبان خداوندمان، ما از مرگ مسیح و نتیجۀ مرگ او خبردار می‌شویم. بنابراین، این مَثَل بسیار مهمی است، چون توصیفگر رویدادی است که قرار است اتفاق بیفتد. این مَثَل از این نظر هم بسیار اهمیت دارد که به گذشته و به کل تاریخ اسراییل می‌پردازد. این مَثَل عالی و پرمعنا، به زبان بسیار ساده اما جامع و کامل، حقایق شگفت‌آور و تکان‌دهنده‌ای را برای ما بیان می‌کند. ما به این حکایت می‌پردازیم و چهار جنبه را توضیح می‌دهیم. ابتدا، به متن داستان می‌پردازیم. بعد، آن را توضیح می‌دهیم. سپس، در موعظۀ بعدی، به توضیحات ضمیمۀ این مَثل و به کاربرد آن می‌پردازیم. ولی، اکنون، پیغام خودمان را با بررسی و توضیح این مَثَل آغاز می‌کنیم. آیۀ ۹: «و این مَثَل را به مردم گفتن گرفت.» مسیح خطاب به جمعیت انبوهی سخن می‌گوید که از دو روز قبل، از لحظۀ ورودش به شهر، همراه او هستند. حالا این جمعیت عظیم در معبد حضور دارند و مسیح با آنها سخن می‌گوید و البته که رهبران مذهبی هم آنجا هستند. مسیح این مَثَل را برای مردم تعریف می‌کند، در حالی که رهبران مذهبی نیز آن را می‌شنوند. نکتۀ مهم اینجا است که این مَثَل داستانی است دربارۀ رهبران مذهبی یهود. درک آن خیلی ساده است: «شخصی تاکستانی غرس کرد.» این حرفه و پیشۀ رایج و متداولی در اسراییل بود. در واقع، از چشم‌انداز زمین‌داری و کشاورزی که نگاه کنیم، سرزمین اسراییل به دو گونه زمین شیب‌دار و صاف تقسیم می‌شد. در زمین‌های صاف و هموار، غلات می‌کاشتند و در زمین‌های شیب‌دار، تاکستان. زمین شیب‌دار و ناهموار را تخت و هموار می‌کردند، سنگلاخ‌ها را از زمین بیرون می‌بردند، زمین را با دیوارهای برآمده از خاک تقسیم و مرزبندی می‌کردند، سپس در آن زمین‌های شیب‌دار، که کَرت‌بندی شده بودند، درخت انگور می‌کاشتند. این حرفه و پیشه‌ای بسیار بسیار معمول و متداول بود.

متی نیز با توضیحات بیشتری به این مَثَل اشاره می‌کند. داستان همان داستان است، اما با کمی تغییرات جزیی که ممکن است عیسی آن را در روزهای دیگری که در معبد تعلیم داده بیان کرده است. متی زحمت و تلاش مردی که تاکستان را می‌کارد با جزییات بیشتری توضیح می‌دهد. او با شاخ و برگ گیاهان پَرچینی دور تا دور تاکستان درست می‌کند، چَرخُشتی می‌سازد و برجی در آنجا بنا می‌کند تا یک نفر نگهبانی دهد و مراقب باشد مبادا حیوانات یا دشمنان به تاکستان حمله کنند. پس کاشتن تاکستان یک دنیا زحمت داشت! اما مردم اسراییل با این کار و پیشه بسیار آشنا بودند. تمام زمین‌های شیب‌دار در اسراییل، که تعدادشان هم فراوان بود، پوشیده از تاکستان بودند. «و به باغبانانش سپرده.» این کار هم بسیار رایج بود. این اشخاص مالکانی بودند که در مِلک خود زندگی نمی‌کردند. مالک زمین خودش را اجاره می‌داد، در حالی که خودش آنجا زندگی نمی‌کرد. او مالک زمین است، ولی خودش آنجا حضور ندارد. مالکان زمین‌های خودشان را به کشاورزان اجاره می‌دادند. به نظرم، بتوانیم رابطۀ زمین‌داران و کشاورزان را به این شکل توضیح بدهیم که آنها به قول معروف کشاورزان پیمانکار بودند که خودشان صاحب زمین نبودند، ولی کارشان کشت و کار و کشاورزی بود. آنها زمین را از زمین‌دار اجاره می‌کردند، در زمین محصول می‌کاشتند، و طبق قرارداد و قول و قراری که می‌گذاشتند، درصد مشخصی از سود محصول را به مالک زمین می‌پرداختند. آن کشاورزان کارگران پیمانکار و قراردادی بودند که از کار بر روی زمین‌های کشاورزی درآمد داشتند. شرایط کار برای آن کشاورزان واقعاً مطلوب بود. آنها آزادی و اختیار داشتند هر طور که دلشان می‌خواهد روی زمین کار کنند و از خودشان خلاقیت نشان دهند. آنها به اصطلاح آقابالاسر نداشتند! این یک فرصت عالی برای کشاورزان بود. البته، در کنار این امتیاز، مسوولیت بزرگی هم به دوش داشتند. آن کشاورزان با سخت‌کوشی بر روی زمین‌ها کار می‌کردند و عرق می‌ریختند. آنها محصول را تولید می‌کردند و بنا بر قرارداد درصد مشخصی را به مالک زمین می‌پرداختند و بقیۀ محصول را خودشان برمی‌داشتند. بنابراین، بی‌آنکه صاحب زمین باشند، از آن سود می‌بردند و سخت کار می‌کردند و درآمد خوبی هم داشتند. آیۀ ۹ می‌فرماید: مالک زمین «مدت مدیدی سفر کرد،» یعنی زمان طولانی به سفر رفت. آن روزها، همۀ مسافرت‌ها طولانی بودند. سفر این مالک زمین طولانی بود، بسیار بسیار طولانی، سفری که به درازا کشید. در واقع، او برای کاشت محصول با کشاورزان قرارداد می‌بندد و حتی تا زمان برداشت محصول بازنمی‌گردد، یعنی سفرش این‌قدر طولانی است! همه با این شرایط به خوبی آشنا بودند. شماری از یهودیان زمین‌دار در اسراییل، خودشان، ساکن اسراییل نبودند و در مناطق دیگری زندگی می‌کردند. پس داستان این مَثَل داستانی است که همه با آن آشنا بودند.

فصل برداشت محصول فرا می‌رسد. آیۀ ۱۰: «در موسم،» «در وقت مقرر،» «غلامی نزد باغبانان فرستاد.» واژۀ «غلام» در زبان یونانی doulos «دولاس» می‌باشد. آن غلام نمایندۀ رسمی مالک زمین است که مشخص است به چه دلیل نزد باغبانان می‌آید. او می‌آید تا مقداری از محصول تاکستان را از باغبانان بگیرد. آنها قرارداد بسته و با هم قول و قرار گذاشته بودند. هم باغبانان موافق بودند و هم مالک زمین. حالا وقتش است که مالک بیاید و سهم خودش را از محصول زمین بگیرد. الان وقت پرداخت سهم زمین‌دار است. این خواستۀ نامعمولی نیست، همه‌چیز طبق برنامه‌ریزی و قول و قرارِ قبلی است. امروز هم در گوشه و کنار دنیا شاهد چنین داد و ستدی هستیم. قرن‌ها بلکه هزاران سال این داد و ستد میان زمین‌دار و کشاورزان مستأجر رواج دارد. این رسم بسیار معمول و متداولی است. اما آنچه معمول و متداول نیست واکنش آن کشاورزان مستأجر است. آیۀ ۱۰: «اما باغبانان او را زده» و آن غلام را که نزدشان آمده بود «تهیدست بازگردانیدند.» در این لحظه از ماجرا، یِکه می‌خوریم. بسیاری از حکایت‌هایی که خداوند برای ما تعریف می‌کند و در کتاب‌مقدس با آنها آشنا هستیم این لحظۀ خشونت‌بار، این لحظۀ تکان‌دهنده، این لحظۀ شرم‌آور را در خود دارند، لحظه‌ای که از شخصیت‌ها رفتاری می‌بینیم که اگر نگوییم جنایتکارانه است، ولی قطعاً پسندیده و قابل قبول هم نیست. شنوندگان این حکایت باید بدانند چنین رفتاری ناشی از ناسپاسی و پلیدی است، جنایت است، نامشروع است. سر باز زدن از پرداخت سهم مالک کاری غیرقانونی بود. کتک زدن آن غلام و دست خالی فرستادن او نیز جنایت مطلق بود. فعل «زدند» واژه‌ای بسیار قوی است که به مفهوم واقعی کلمه به این معنا است: «مشت کوبیدن به بدن.» یعنی واقعاً او را آزار می‌دهند و به او ظلم می‌کنند. آنها آن غلام را دست خالی روانه می‌کنند. آیۀ ۱۱ واکنش مالک زمین است: «پس غلامی دیگر روانه نمود. او را نیز تازیانه زده و بی‌حرمت کرده.» این فعل در زبان یونانی به معنی «زخمی کردن» است. او را «تهیدست بازگردانیدند. باز سومی فرستاد. او را نیز مجروح ساخته، بیرون افکندند.» در توصیف متی، مالک زمین حتی غلامان بیشتری را می‌فرستد که بعضی را می‌کشند و بعضی را سنگسار می‌کنند. رفتار آن کشاورزان مستأجر لبریز از خشم و خشونت است. آنها یک دنیا امتیاز دارند، یک دنیا فرصت دارند تا کار خودشان را به درستی انجام دهند. آنها آزادی و استقلال داشتند. آنها قول و قرار گذاشته و قرارداد بسته بودند. اما رفتار و طرز برخوردشان فقط خودخواهی و غیظ و سرکشی و جنایت است، حتی قتل و آدمکشی. آنها جنایتکارانی بدجنس و گستاخ و بی‌ادبند.

چقدر حیرت‌آور است که این مالک در حکایت یادشده، که ثابت کرده چقدر بردبار و شکیبا است، از همه‌نظر حق دارد، وقتی اولین غلام را کتک می‌زنند و دست خالی روانه‌اش می‌کنند، خودش بیاید و مقامات رسمی را خبر کند و آن کشاورزان را عادلانه و منصفانه به سزای اعمالشان برساند. اما او چنین کاری نمی‌کند. در عوض، دومین غلام را می‌فرستد. این یعنی رحمت، این یعنی مهربانی و صبوری. آنها همان بلا را بر سر دومین غلام می‌آورند. مالک زمین سومین غلام را می‌فرستد. با او هم همان کار را می‌کنند. این مالک بی‌نهایت صبور است و به آن کشاورزان بارها و بارها و بارها فرصت می‌دهد تا کار درست را انجام دهند، تا بر سر حرفشان بمانند، تا به قول و قرارشان عمل کنند. آیۀ ۱۳: «آن‌گاه، صاحب باغ گفت چه کنم؟» چه بسا این پرسش بی‌مورد و بی‌معنی به نظر برسد. تا الان، دیگر همه انتظار دارند صاحب تاکستان انتقام بگیرد. بعد از فرستادن اولین غلام و قطعاً پس از فرستادن دومین و سومین، دیگر، حتماً باید انتقام بگیرد. چرا اصلاً این سوال را می‌پرسد؟ چرا اصلاً با خودش حرف می‌زند؟ این سوال برای چیست؟ «چه کنم» دیگر یعنی چه؟ واضح است باید چکار کند. طرفداران صاحب تاکستان با خود می‌گویند: «او فقط باید یک کار بکند. باید بیاید و انتقام بگیرد، باید تلافی کند، چشم در مقابل چشم، دندان در مقابل دندان، جان در برابر جان.» حال آنکه، صاحب تاکستان بسیار بردبار و شکیبا است و تصمیم می‌گیرد فرصت دیگری به آنها بدهد. انتهای آیۀ ۱۳ می‌فرماید: «پسر حبیب خود را می‌فرستم، شاید، چون او را بینند، احترام خواهند نمود.» در توصیف متی از این مَثَل، متی می‌گوید: «سرانجام، پسر خود را نزد ایشان فرستاده، گفت: پسر مرا حرمت خواهند داشت.» به عبارتی، منظور این است: «این را از آنها انتظار دارم، پسر مرا احترام خواهند گذاشت.» واژۀ «حرمت» در یونانی entrepo «اِنتْرِپو» می‌باشد که دقیقاً به معنای «احترام گذاشتن ناشی از شرمندگی» است. پس از همۀ کارهای شرم‌آوری که انجام دادند، دیگر قطعاً از آنها انتظار می‌رود کمی باادب و نیک‌رفتار باشند و به پسر محبوبم احترام بگذارند. شاید آنها غلامان را به دیدۀ تحقیر نگاه می‌کنند. شاید آنها مانند بسیاری از غیریهودیان و غیرایمانداران غلامان را به چشم حیوان نگاه می‌کنند. صاحب تاکستان با این منطق پیش می‌رود که آن باغبانان، اگر به غلام احترام نمی‌گذارند، پسر را حرمت می‌نهند. اما ببینید در آیۀ ۱۴ چه می‌شود. «چون باغبانان او را دیدند،» یعنی قبل از اینکه او حرفی بزند، گویا اصلاً کلامی از دهان او خارج نمی‌شود. آنها او را می‌بینند و او را می‌شناسند. «با خود، تفکرکنان گفتند.» این عبارت در زبان یونانی dialogizomai «دیالوگیزومای» می‌باشد. آنها با هم بحث و گفتگو می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند: «این وارث است، بیایید او را بکشیم تا میراث از آنِ ما گردد.» آنها با برنامه‌ریری و با آگاهی کامل از هویت پسر نقشه می‌کشند. آن مستأجران پسر را به عمد به قتل می‌رسانند تا بتوانند صاحب‌اختیار همه‌چیز شوند. آنها نمی‌خواهند او دستی بر اموال داشته باشد. آنها نمی‌خواهند او از اموالی که معتقدند متعلق به خودشان است سهمی داشته باشد. تنها راه تصاحب اموال این است که او را بکشند.

یک نفر که به این حکایت گوش می‌دهد چه بسا تصور کند شاید آن باغبانان گمان می‌کردند پدر از دنیا رفته که وارث او از راه رسیده است. شاید فرض باغبانان این است که پادشاه، مالک و صاحب تاکستان، همۀ اموال و دارایی خودش را به پسرش بخشیده است. پس تنها کاری که باید بکنند این است که پسر را بکشند تا همه‌چیز از آنِ خودشان شود. به گفتۀ کتاب تَلمود یهودیان، اگر پس از سه سال کسی مدعی مالکیت زمین نشود، مالکیت آن به کسی واگذار می‌شود که روی زمین کار می‌کند. پس، اگر پسر را از سر راه بردارند، زمین متعلق به آنها خواهد شد. فرض آن باغبانان این است که پدر از دنیا رفته و به این دلیل سر و کلۀ پسر پیدا شده است. آنها می‌خواستند تاکستان کاملاً میراث آنها باشد. آن باغبانان نمی‌خواستند پسر ذره‌ای اختیار و اقتدار داشته باشد و چیزی را بر آنها تحمیل کند. آن باغبانان، بی‌درنگ، نقشۀ خودشان را عملی می‌کنند. آیۀ ۱۵: «او را از باغ بیرون افکنده، کشتند.» این داستانی تکان‌دهنده است، مانند بسیاری از مَثَل‌هایی که خداوندمان بیان می‌کند. عجب واکنش بهت‌آور و تکان‌دهنده‌ای! این مَثَل به شکلی طراحی و بیان می‌شود که خشم شنوندگان را نسبت به آن کشاورزان مستأجر برانگیزد. ولی مردم مذهبی و پیروِ قانون این داستان را نمی‌پسندند. کسانی که خودشان را آدم‌های خوبی می‌دانند، خداپرستان، کسانی که تلاش می‌کنند نیک‌رفتار و راست‌کردار باشند، این مَثَل در نظرشان خوشایند نیست. این توهین‌آمیز است. این رفتار مانند رفتار بت‌پرستان است. از این‌رو، کاملاً با مالک زمین همدردی می‌کنند و از کشاورزان مستأجر خشمگین می‌شوند.

انتهای آیۀ ۱۵ می‌فرماید: «پس صاحب باغ بدیشان چه خواهد کرد؟» عیسی پرسشی را مطرح می‌کند که مخاطبان با شنیدنش یِکه می‌خورند. «صاحب تاکستان با آنها چه خواهد کرد؟» پس صاحب تاکستان نمرده، او زنده است و چکار خواهد کرد؟ با این پرسش، مسیح از شنوندگانش توقع پاسخ دارد. آیۀ ۱۶ می‌فرماید: «او خواهد آمد و باغبانان را هلاک کرده، باغ را به دیگران خواهد سپرد.» در اینجا، عیسی خودش آن پرسش را پاسخ می‌دهد و به آنها مجالی برای پاسخ نمی‌دهد. البته قبلاً هم گفتم که هر یک از انجیل‌ها جزییاتی را دربارۀ مَثَل‌ها به توضیحات خودشان اضافه می‌کنند. انجیل متی ۲۱:‏۴۰ و ۴۱ در توصیف این مَثَل جزییات مفیدی را بیان می‌کند. مسیح از مخاطبانش می‌پرسد: «پس، چون مالک تاکستان آید، به آن دهقانان چه خواهد کرد؟» آیۀ ۴۱: «گفتند، البته آن بدکاران را به سختی هلاک خواهد کرد.» این را مردمی که شنوندگان مَثَل هستند به زبان می‌آورند. بدیهی است که باید چنین بشود. این اتفاقی دور از انتظار نیست. ولی نکتۀ مهم اینجا است که مردم این را تأیید می‌کنند. آنها به مسیح می‌گویند: «آن بدکاران را به سختی هلاک خواهد کرد.» بعد، در ادامه می‌گویند: «و باغ را به باغبانان دیگر خواهد سپرد که میوه‌‌‌هایش را در موسم بدو دهند.» این نتیجه‌گیری مردم است. بله، او آنها را هلاک خواهد کرد و سرپرستی زمین را به دیگران واگذار می‌کند. تنها پاسخ معقول و منطقی به آن پرسش همین است. مردم دقیقاً همین را می‌گویند. خداوندمان در آیۀ ۱۶ این پاسخ را تأیید می‌کند: «بله، او می‌آید و آن باغبانان را هلاک می‌کند و تاکستان را به دیگران می‌بخشد.» دقیقاً همین است. همه این را می‌دانند. بدیهی است که اگر آنها را هلاک کند، باید تاکستان را به یک نفر بسپرد که به آن رسیدگی بکند. این داوری بجا و برحق است و کسی با آن مخالفتی ندارد. مردم دقیقاً همین را می‌گویند: «او آن بدکاران را هلاک می‌کند و زمینش را به کسی دیگر می‌دهد.» این را آن جماعت می‌گویند و حرفشان هم کاملاً درست است. حالا خودشان هم به قولی درگیر داستان این مَثَل هستند. آنها مَثَل را شنیده‌اند. اما این یک مَثَل است، ولی معنی آن چیست؟ لوقا ۲۰:‏۱۶ می‌فرماید: «پس، چون شنیدند، گفتند: حاشا!» یعنی «چه عجیب! منظورت چیست؟» وقتی مردم معنی و توضیح این مَثَل را می‌شنوند، می‌گویند: «حاشا!» این واژه در زبان یونانی genoito «گِنوی‌تو» می‌باشد که قوی‌ترین حرف نفی در زبان یونانی است، یعنی نه، نه، نه. اصلاً و ابداً. هرگز، هرگز، هرگز.

مسیح فقط می‌گوید: «او آن باغبانان را هلاک می‌کند و تاکستان را به دیگران می‌بخشد.» پس چرا مردم می‌گویند: «نه، نه، نه، نه. اصلاً و ابداً»؟ چرا؟ الان به شما می‌گویم چرا. چون تازه معنی آن مَثَل را می‌فهمند. به انتهای آیۀ ۱۶ دقت کنید: «پس، چون شنیدند.» فعل «شنیدند» در زبان یونانی akouo «آکوئو» می‌باشد که ریشۀ واژۀ «پژواک» است. البته در اینجا به معنی «درک کردن، دریافتن» می‌باشد، به معنی «متوجه شدن، آگاه شدن.» یعنی «شنیدند و دریافتند، پی بردند.» در کتاب مکاشفه فصل ۲ و ۳، این عبارت تکرار می‌شود: «آن که گوش دارد بشنود که روح به کلیساها چه می‌گوید.» این عبارت چندین بار تکرار می‌شود. منظور به گوش رسیدن صدا یا به گوش رسیدن واژگان نیست، بلکه منظور درک کردن و فهمیدن پیغام‌ها است. واژۀ «آکوئو» در سراسر عهدجدید به این مفهوم به کار رفته است: «شنیدن به هدف درک کردن.» مردم می‌گویند: «جان آن باغبانان را بگیر و باغبانان دیگری را به جای آنها بیاور.» بعد، تازه معنی مَثَل را می‌فهمند. یا داستان آن مَثَل به قدری واضح و شفاف است که مردم، خودشان، به درک ناگهانی می‌رسند و یا لحظه‌ای که مسیح برای آنها توضیح می‌دهد، متوجه می‌شوند. در هر صورت، به محضی که معنای مَثَل را درک می‌کنند، می‌گویند: «نه، نه، نه. صبر کن ببینیم چه گفتی! مگر ممکن است؟ اصلاً امکان ندارد. اصلاً و ابداً. ما نمی‌توانیم آنها را بکشیم، نمی‌توانیم تاکستان را از آنها بگیریم. اصلاً ممکن نیست.» مردم به معنای مَثَل پی می‌برند. آنها می‌فهمند و سراسیمه می‌شوند. اما آنها چه چیزی را می‌فهمند؟ الان به شما می‌گویم چه چیزی را می‌فهمند. دوباره به سراغ مَثَل برویم تا ببینیم آن جماعت به چه حقیقتی پی می‌برند.

«شخصی تاکستانی غرس کرد.» این شخص تصویری از خدا است. تاکستان قوم اسراییل است. بدیهی است که خدا قوم اسراییل را پدید آورد. بانی و مالک اسراییل خدا است. قوم اسراییل قوم خدا است، قوم برگزیده و منتخب خدا که آنها را از ذرّیت ابراهیم به وجود آورد. خدا از نیاکان این قوم امتی به وجود می‌آورد و این امت را از اسارت در مصر نجات می‌دهد. این است پیدایش اسراییل. در واقع، در کتاب اشعیا فصل ۵، در هفت آیۀ زیبای شروع نبوت اشعیا، او می‌گوید خدا تاکستان می‌کارد. سپس، در آیۀ ۷، هویتِ این تاکستان را توضیح می‌دهد. «تاکستان خاندان اسراییل است.» بعد، با جزییات توضیح می‌دهد خدا چگونه اسراییل را می‌کارد. خدا آنها را «در تپه‌ای بسیار بارور» می‌کارد، یعنی در سرزمین بی‌نظیر کنعان. خدا «بهترین انگور» را می‌کارد. به عبارتی، می‌توان گفت ژن یهودیان ژن خوب، ژن مرغوب است. خدا برای آنها حصار و پَرچین درست می‌کند، از آنها مراقبت می‌کند، چَرخُشتی می‌سازد، که می‌تواند نمادی از نظام قربانی‌ها باشد، و برج مراقبت بنا می‌کند. خدا از هیچ کاری برای آنها دریغ نمی‌کند و البته که حق دارد از آن تاکستان انگور مرغوب انتظار داشته باشد. در عوض، تاکستان چه محصولی بار می‌دهد؟ انگور تلخ و تُرش. اینها را اشعیا می‌نویسد. خدا برای بنای اسراییل از هیچ کاری دریغ نمی‌کند تا آنها محصول مرغوب بار بدهند. اما خدا هیچ محصولی به دست نمی‌آورد و اشعیا می‌گوید خدا تاکستان خودش را پایمال می‌کند و باران بر آن نخواهد بارید. آن تاکستان خراب و خشک خواهد شد. اشعیا اسراییل مرتد و بی‌وفا و نامطیع و سرکش و کفرگو را توصیف می‌کند که در آستانۀ اسارت به دست بابِلیان در سال ۵۸۶ قبل از میلاد قرار داشتند.

حالا، اینجا، دوباره کلام اشعیا فصل ۵ یادآوری می‌شود و عیسی می‌فرماید: «هیچ‌چیز تغییر نکرده، هیچ‌چیز عوض نشده.» اسراییل تاکستانی است که خدا آن را می‌کارد. متی جزییات بیشتری را اضافه می‌کند: آن تاکستان چَرخُشت دارد، برج دارد، پَرچین دارد، و چیزهای دیگر دارد. خدا اسراییل را بنا می‌کند. در مزمور ۸۰:‏۸-‏۱۶ خدا اسراییل را به تاکستان تشبیه می‌کند. کتاب ارمیا ۲:‏۲۱ نیز توصیفگر همین تصویر از اسراییل است. پس آن جماعت با تصویر تاکستان آشنا بودند. آنها از اسارت قوم اسراییل به دست بابِلیان خبر داشتند. آنها با متن نامبرده از اشعیا آشنا بودند، چون این متن دقیقاً قبل از اشعیا فصل ۶ و رویای اشعیا دربارۀ خدا قرار دارد. اما باغبانان کیستند؟ خدا تاکستان را می‌کارد، ولی باغبانان کیستند؟ آن باغبانان را خدا سرپرست تاکستانش، یعنی امتش، قرار می‌دهد. آن باغبانان چه کسانی هستند؟ آنها رهبران مذهبی هستند که این مسوولیت را به دوش دارند تا مردم را به طریق خدا هدایت کنند، تا مردم را به اطاعت و پرستش راستین هدایت کنند. آنها که هادی و پیشوای قوم هستند باغبانان می‌باشند. آنها هیچ‌گاه مالک نیستند، بلکه همواره ناظر و مباشر دارایی خدا هستند. خدا صاحب و مالک قومش است. آنها فقط مسوولیت رهبری روحانی قوم را به عهده دارند. پادشاهان، کاهنان، حتی شماری از انبیای کاذب خودخوانده، و به طور کلی هر که برای سعادت روحانی قوم اسراییل به او مسوولیت داده شده، به طور مشخص، کاهنان و نظام کهانت اسراییل، آن باغبانان می‌باشند. خدا قوم خودش را از ذرّیت ابراهیم پدید می‌آورد و آنها را به دست کاهنان و سران مذهبی می‌سپرد، آنها را به دست مردان خداشناس، ریش‌سفیدان، حکیمان، می‌سپرد و خودش به سفری بسیار طولانی می‌رود. آن سفر چه سفری است؟ آن سفر سفر دو هزار سالۀ تاریخ عهدعتیق است. در این فاصله، خدا غلامانی را برای جمع‌آوری محصولش به تاکستان می‌فرستد. خدا زمانی از سفر بازمی‌گردد که در کالبد پسرش نزد آنها می‌آید. پس دقت کنید که سفر طولانی تصویری است از تاریخ عهدعتیق. خدا مراقبت از امت اسراییل را به رهبران مذهبی و روحانی اسراییل واگذار می‌کند، یعنی به پادشاهان و کاهنان، از زمان ابراهیم به بعد. در زمان مسیح، کاهنان اعظم، رؤسای کاهنان، کاتبان، فریسیان، صدوقیان، مشایخ و رهبران، پیشوا و ناظر روحانی امت اسراییل به حساب می‌آمدند.

در متن یونانی لوقا فصل ۲۰ آیۀ ۱۰، واژۀ «در موسم» به مفهوم واقعی کلمه به این معنا است: «به وقتش، در زمان مقرر، در زمان مناسب.» به عبارتی، «به وقت برداشت محصول، در فصل مشخص در تاریخ اسراییل، خدا غلامان را می‌فرستد.» غلامان کیستند؟ غلامان انبیا هستند، آنها انبیای راستین عهدعتیق هستند که خدا ایشان را نزد قوم اسراییل می‌فرستد تا شریعت خدا را برای مردم ارمغان بیاورند، تا توجه قوم را به شریعت جلب کنند، تا آنها را به اطاعت و راستی و عدالت بازگردانند. انبیا می‌آیند و قوم را فرا می‌خوانند تا برای حرمت و جلال خدا میوۀ روحانی محصول بدهند. از موسی تا یحیی تعمید دهنده، همگی، یک مسوولیت به عهده دارند. همه باید قوم را فرا بخوانند تا در راستای شریعت خدا گام بردارند، تا خدا را دوست بدارند، تا از گناهانشان توبه کنند، تا به سوی خدا بازگشت کنند، تا برای آمرزش و رستگاری به خدا تمنا کنند، تا مطیع شریعت خدا باشند. این پیغام و خدمت همۀ انبیای راستین است. خدا آنها را می‌فرستد تا مردم به گناهانشان پشت کنند و به حضور خدای حقیقی بازگردند. انبیا نزد مردم می‌آیند تا آنها را به شریعت خدا بازگردانند، تا به قدوسیت و توبۀ راستین بازگردانند، تا مردم طالب راستی و عدالت باشند. از زمان موسی تا یحیی تعمید دهنده، در دو هزار و اندی سال از تاریخ اسراییل، شمار فراوانی از انبیا نزد قوم اسراییل آمدند. اما با آنها چه کردند؟ این مَثَل به ما می‌گوید که با آن انبیا بدرفتاری کردند، شرم‌آورانه با آنها رفتار کردند، آنها را کتک زدند، آنها را زخمی کردند، آنها را طرد کردند، آنها را کشتند، آنها را سنگسار کردند. تاریخ اسراییل تاریخ ارتداد و خیانت و سرکشی روحانی است. تاریخ اسراییل تاریخ انبیایی است که به نزد قوم می‌آیند تا آنها را به راه راست هدایت کنند. اما قوم اسراییل حرف این انبیا را نمی‌پذیرند، با انبیا بدرفتاری می‌کنند، در حق آنها بدجنسی و خشونت روا می‌دارند، و آنها را می‌کشند. جاستینِ شهید در گفتگو با آقای تِرایفو اشاره می‌کند که یهودیان اشعیا را با اَرّه از وسط دو نیمه کردند. اشعیا همان کسی است که رسالۀ عبرانیان ۱۱:‏۳۷ در توصیفش می‌فرماید او را با اَرّه دوپاره کردند. چه بسیار با ارمیا بدرفتاری می‌شود. حتی او را در سیاه‌چال می‌اندازند. گفته‌ها حاکی از آن است که یهودیان ارمیا را سنگسار کردند و جانش را گرفتند. حزقیال نیز با نفرت و دشمنی مشابهی رو‌به‌رو بود. عاموس مجبور می‌شود جان خودش را بردارد و فرار کند. زکریا مطرود و سنگسار می‌شود، و صورت میکاه را مشت‌باران می‌کنند. یکی از نویسندگان می‌گوید: «خصومت و دشمنی مشابه و مشترک پادشاهان و کاهنان و مردم با انبیا یکی از مشخصه‌های چشمگیر در تاریخ یهودیان است. این خصومت و دشمنی همیشه به یک مقدار و یک میزان نبود، همیشه به یک شکل و شیوه نبود، گاه شدیدتر و گاه خفیف‌تر بود، گاه کمتر و گاه بیشتر بود، اما همیشه و همواره و پیوسته این خصومت و دشمنی وجود داشت. این درست است که مردم پس از مرگ ملاکی، پس از آنکه دیگر پیامبری برای آنها فرستاده نمی‌شود، به سوگ می‌نشینند، ولی، مادامی که انبیا را در کنار خودشان داشتند، با آنها دشمن بودند. به قول معروف، یک روزی قدر آنها را می‌دانید که دیگر دیر است! قوم اسراییل کمی مغرور بودند از اینکه چنین فیض خاص و منحصر به فردی به این امت بخشیده شد. آنها قدردان نبودند؛ آنها ناسپاس بودند.»

حتماً یادتان می‌آید فریسیان و کاتبان به عیسی می‌گویند: «اگر در ایام پدران خود می‌بودیم، در ریختن خون انبیا با ایشان شریک نمی‌شدیم!» قبل از به دنیا آمدن مسیح، چهارصد سال از هیچ پیامبری خبری نبود. آن فریسیان و کاتبان یک جوری حرف می‌زنند انگار خودشان مثل پدرانشان نیستند که به انبیا ظلم کنند، انگار، اگر دوباره پیامبری برای آنها فرستاده شود، آزارش نمی‌دهند! زهی خیال باطل، زهی امید محال! چرا که آنها، خودشان، نه فقط خواهان کشتن انبیا هستند، بلکه برای کشتن پسر خدا ولع دارند. برای درک این موضوع، به کتاب ارمیا فصل ۷ مراجعه کنیم. به جای اینکه به ماجرای زندگی تک‌تک انبیا بپردازیم، با بررسی دو متن، نظر کلی خدا را در این مورد به شما نشان می‌دهم. ارمیا ۷:‏۲۳: «ایشان را به این چیز امر فرموده، گفتم که قول مرا بشنوید و من خدای شما خواهم بود و شما قوم من خواهید بود و به هر طریقی که به شما حکم نمایم سلوک نمایید تا برای شما نیکو باشد. اما ایشان نشنیدند و گوش خود را فرا نداشتند، بلکه بر حسب مشورت‌ها و سرکشی دل شریر خود رفتار نمودند و به عقب افتادند و پیش نیامدند.» حالا به آیۀ ۲۵ دقت کنید: «از روزی که پدران شما از زمین مصر بیرون آمدند تا امروز، جمیع بندگان خود، انبیا، را نزد شما فرستادم» این انبیا همان غلامان هستند که فرستاده می‌شوند، «بلکه هر روز صبح زود برخاسته، ایشان را ارسال نمودم. اما ایشان نشنیدند و گوش خود را فرا نداشتند، بلکه گردن خویش را سخت نموده، از پدران خود بدتر عمل نمودند.» یعنی، حتی، آن زمان که خدا انبیای خودش را می‌فرستد، وضعیت بدتر و بدتر می‌شود. ارمیا ۲۵:‏۴: «و خداوند جمیع بندگان خود، انبیا، را نزد شما فرستاد» یعنی واعظان را «و صبح زود برخاسته، ایشان را ارسال نمود، اما نشنیدید و گوش خود را فرا نگرفتید تا بشنوید. و گفتند: هر یک از شما از راه بد خود و اعمال شریر خویش بازگشت نمایید و در زمینی که خداوند به شما و به پدران شما از ازل تا به ابد بخشیده است ساکن باشید و از عقب خدایان غیر نروید و آنها را عبادت و سجده منمایید و به اعمال دست‌های خود غضب مرا به هیجان میاورید، مبادا بر شما بلا برسانم.» این پیغامی است که انبیا بارها و بارها و بارها، نوبت به نوبت، موعظه می‌کنند. آیۀ ۷: «اما خداوند می‌گوید: مرا اطاعت ننمودید، بلکه خشم مرا به اعمال دست‌های خویش برای بلای خود به هیجان آوردید.» سپس خداوند کلام خویش را ادامه می‌دهد و داوری و هلاکت به دست نبوکدنصر و بابِلیان را اعلام می‌کند. آیۀ ۱۱: «تمامی این زمین خراب و ویران خواهد شد و این قوم‌ها هفتاد سال پادشاه بابِل را بندگی خواهند نمود.» اسارت یهودیان به دست بابِلیان داوری خدا بر مردمی سرکش و مرتد و نامطیع است که به انبیا گوش نمی‌دهند.

به عهدجدید و به انجیل متی فصل ۲۳ برویم و به این فصل چشمگیر بپردازیم. این بررسی به شما کمک می‌کند که درک کنید یهودیان در خصوص کشتن انبیا چه سابقۀ درخشانی دارند! در انجیل متی فصل ۲۳، مسیح بر ضد رهبران مذهبی سخن می‌گوید و در آیۀ ۲۹ می‌فرماید: «وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار که قبرهای انبیا را بنا می‌کنید و مدفن‌های عادلان را زینت می‌دهید.» این فقط گوشه‌چشمی از ریاکاری وسیع آنها در هر عرصه‌ای است. یکی از کارهای متظاهرانۀ آن مذهبیان این بود که وانمود می‌کردند برای انبیایی که پدرانشان از آنها بیزار بودند و آنها را آزار دادند و با آنها بدرفتاری کردند و جانشان را گرفتند حرمت و احترام قائل هستند. آن رهبران مذهبی بناهای یادبود انبیا را آذین می‌بستند و زینت می‌بخشیدند، چون نمی‌خواستند مردم آنها را به چشم پدرانشان نگاه کنند. آنها مثلاً از پدرانشان خیلی بهتر بودند و مگر ممکن بود با یک نبی راستین چنین رفتاری بکنند؟! از این‌رو، به نشانۀ احترام به انبیا، برای آنها مقبره‌های بزرگ‌تری می‌سازند و بنای یادبود صالحان را زینت می‌بخشند. آیۀ ۳۰: «و می‌گویید: اگر در ایام پدران خود می‌بودیم، در ریختن خون انبیا با ایشان شریک نمی‌شدیم.» آن رهبران مذهبی می‌خواستند وانمود کنند از پدرانشان بهترند. پدرانشان شهره بودند به کشتار انبیا. حال آنکه، مسیح با نظر آنها موافق نیست. آیۀ ۳۳: «ای ماران و افعی‌زادگان! چگونه از عذاب جهنم فرار خواهید کرد؟ لهذا، الحال، انبیا و حکما و کاتبان نزد شما می‌فرستم و بعضی را خواهید کشت و به دار خواهید کشید و بعضی را در کنایس خود تازیانه زده، از شهر به شهر خواهید راند.» منظور مسیح این است: «شما با پدرانتان فرقی ندارید. به محضی که رسولانم فرستاده شوند و واعظان انجیل فرستاده شوند، دقیقاً همان بلایی را سر آنها می‌آورید که پدرانتان سر انبیای گذشته آوردند. شما هم به آنها جفا می‌رسانید. شما هم آنها را می‌کشید.» همین هم شد. به جز یوحنا، همۀ رسولان مسیح شهید شدند. کشتار ادامه داشت. آیۀ ۳۵ می‌فرماید: «تا همۀ خون‌های عادلان که بر زمین ریخته شد بر شما وارد آید، از خون هابیل عادل تا خون زکریا اِبن بِرخیا که او را در میان معبد و مذبح کشتید.» ارتداد آنها تا کجا پیش می‌رود؟ تا آنجا که کمر به قتل آخرین انبیا می‌بندند و آنها را در معبد، میان مذبح و قدس، به قتل می‌رسانند. مسیح در آیۀ ۳۷ می‌فرماید: «ای اورشلیم، اورشلیم، قاتل انبیا و سنگسارکنندۀ فرستندگان خود!» این تاریخ قوم اسراییل است: مرتد، نامطیع، بی‌ایمان، سرکش، بت‌پرست، کفرگو، قاتل انبیا. در انجیل لوقا ۶:‏۲۲-‏۲۳، خداوندمان در موعظۀ «خوشا به حال‌ها» می‌فرماید: «خوشا به حال شما وقتی که مردم به خاطر پسر انسان از شما نفرت گیرند و شما را از خود جدا سازند و دشنام دهند و نام شما را مثل شریر بیرون کنند.» مسیح این را می‌گوید، چون می‌داند رهبران مذهبی یهود چه بر سر نسل اول ایمانداران یهودی می‌آورند. او از همه‌چیز خبر دارد. سپس در آیۀ ۲۳ می‌فرماید: «در آن روز، شاد باشید و وجد نمایید، زیرا، اینک، اجر شما در آسمان عظیم می‌باشد، زیرا که به همین‌طور پدران ایشان با انبیا سلوک نمودند.» جفا بر شما اتفاق تازه‌ای نیست، اصلاً تازه نیست!

انجیل لوقا فصل ۱۱ آیۀ ۴۹ می‌فرماید: «از این‌رو، حکمت خدا نیز فرموده است که به سوی ایشان انبیا و رسولان می‌فرستم و بعضی از ایشان را خواهند کشت و بر بعضی جفا خواهند کرد تا انتقام خون جمیع انبیا که از بنای عالم ریخته شد از این طبقه گرفته شود، از خون هابیل تا خون زکریا که در میان مذبح و معبد کشته شد. بلی، به شما می‌گویم که از این نسل [به عبارتی، از این امت] بازخواست خواهد شد.» این امتی است که در سراسر تاریخش، تاریخ طولانی‌اش، در دوران عهدعتیق، پیغام‌آوران و خادمانی را که خدا نزدشان فرستاد تا انگور مرغوب را از تاکستانی که خودش کاشته بود، برحق و بِجا، بچینند جفا رساندند و با آنها بدرفتاری کردند و جانشان را گرفتند. در انجیل لوقا فصل سیزدهم آیۀ ۳۴ دوباره همین لحن به گوش می‌رسد: «ای اورشلیم، ای اورشلیم که قاتل انبیا و سنگسارکنندۀ فرستندگان خود هستی.» این لحن کلام متی فصل ۲۳ است. کار شما همین است! استیفان، نخستین شهید مسیحی، در کتاب اعمال رسولان ۷:‏۵۱ در موعظه‌اش می‌گوید: «ای گردنکشان، که به دل و گوش نامختونید.» او خطاب به یهودیان در اورشلیم موعظه می‌کند. «شما پیوسته با روح‌القدس مقاومت می‌کنید، چنان که پدران شما، همچنین شما. کیست از انبیا که پدران شما بدو جفا نکردند؟» این را استیفان از یهودیان می‌پرسد. «و آنانی را کشتند که از آمدن آن عادلی که شما بالفعل تسلیم‌کنندگان و قاتلان او شدید، پیش، اخبار نمودند.» شما انبیایی را که آمدن آن عادل را اعلام کردند کشتید و بعد هم خود آن عادل را کشتید. «چون این را شنیدند، دل‌ریش شده، بر وی دندان‌های خود را فشردند.» آنها استیفان را سنگسار می‌کنند و جانش را می‌گیرند. شائول از ته دل با سنگسار او موافق بود و از شدت خشم آرام و قرار نداشت. او تهدید به مرگ می‌کرد، کمر به نابودی کلیسا و کشتن نسل اول مسیحیان بسته بود، و به خیال خودش گمان می‌کرد با این کارها دین یهود را زنده نگه می‌دارد. در طول تاریخ، همیشه این‌چنین بوده است. خدا بردبار و شکیبا است. یک نبی می‌آید، نبی دیگر می‌آید، نبی بعدی می‌آید، یکی پس از دیگری، اما با همه به یک شکل رفتار می‌شود.

اکنون، به لوقا فصل ۲۰ و تفسیر مَثَل بازگردیم. صاحب تاکستان مهم‌ترین سوال را می‌پرسد: «چه کنم؟» آیۀ ۱۳: «پسر حبیب خود را می‌فرستم، شاید، چون او را بینند، احترام خواهند نمود.» این پسر محبوب و یکی یک‌دانه است. خدا پسر محبوب خودش را می‌فرستد. لوقا ۳:‏۲۲: «تو پسر حبیب من هستی.» خدا هنگام تعمید عیسی این را می‌فرماید. متی ۱۷:‏۵: «پسر حبیب من.» خدا هنگام تبدیل چهرۀ عیسی نیز همین را می‌فرماید. در توصیف مرقس از این مَثَل، او می‌گوید: «یک پسر حبیب خود را باقی داشت.» یوحنا ۳:‏۱۶: «خدا جهان را این‌قدر محبت نمود که پسر یگانۀ خود را داد.» این پسر با همۀ پیامبران فرق دارد. او غلام نیست؛ او پسر است. خدا فقط یک پسر دارد. او آخرین پیغام‌آور عهدعتیق است، او نبی نبیان است. او وارث کل دارایی خدا است. او صاحب اقتدار مطلق الهی است. این حق مسلم الهی او است که اطاعتش بکنیم و حرمتش بنهیم. داوری حق مسلم الهی او است. آنها باید به او عزت و احترام بگذارند، باید حرمت او را نگاه دارند. به خاطر کاری که با انبیای نویدبخش آمدن پسر کردند، باید از شدت شرمندگی سر خودشان را پایین بیندازند و با عزت و احترام به او خوشامد بگویند. آنها می‌دانند او کیست. به این عبارت توجه کنید: «چون باغبانان او را دیدند.» سراسر زندگی عیسی مملو از شواهد و مدارک بی‌شماری است که ثابت می‌کنند او به راستی پسر خدا است، ماشیح است. این حقیقت بسیار شفاف و روشن است. آن باغبانان می‌گویند: «این وارث می‌باشد.» چه حقیقت محکوم‌کننده‌ای! آنها از ادعاهای او خبر دارند. آنها می‌دانند او با قدرت بر بیماری، قدرت بر مرگ، قدرت بر دیوها، ادعاهای خودش را ثابت می‌کند. آنها از قدرت معجزه‌های او باخبرند. آنها می‌دانند هیچ توضیح دیگری ندارند، جز اینکه اعتراف کنند او صاحب الوهیت است. اما چرا به او ایمان نمی‌آورند؟ یوحنا ۱۲:‏۴۲: «با وجود این، بسیاری از سرداران نیز بدو ایمان آوردند، اما به سبب فریسیان اقرار نکردند که مبادا از کنیسه بیرون شوند، زیرا که جلال خلق را بیشتر از جلال خدا دوست می‌داشتند.» هیچ‌گاه، بحث بحث کمبود سند و مدرک نیست، هرگز. آنها حتی می‌گویند: «می‌دانیم که تو به راستی سخن می‌رانی و طریق خدا را به صدق می‌آموزی.» آنها هرگز دربارۀ معجزه‌های مسیح بحث نمی‌کنند. آنها هیچ‌گاه حتی یک معجزۀ او را انکار نمی‌کنند، هرگز. آنها نمی‌خواهند زیر بار بروند که به مسیح ایمان بیاورند، چون مذهب خودشان را دوست دارند و خودشیفتگی ناشی از مذهبی بودن و تعریف و تمجیدی را که مذهب برای آنها همراه دارد بیشتر از خدا دوست دارند. بحث بحث دانش و آگاهی نیست، بحث بحث دل است. عیسی مسیحِ موعود است. او پسر یگانه و محبوب خدا است.

پس آن جماعت معنی مَثَل را درک می‌کنند. عیسی، در بطن این داستان، به رویداد کشته شدن خودش اشاره می‌کند که می‌داند دقیقاً دو روز دیگر به دست آنها اتفاق می‌افتد. آن جماعت قرار است او را بکشند. آنها قرار است که او را بکشند، چون می‌خواهند اختیاردار میراث او شوند. آنها می‌گویند: «تا میراث از آنِ ما گردد.» آنها می‌خواهند اختیاردار مذهبشان باشند. آنها می‌خواهند اختیاردار ملکوت خدا باشند، اما ملکوتی که ساخته و پرداختۀ اعتقادات خودشان است. آنها می‌خواهند مرتدان را بسوزانند. در سراسر تاریخ مسیحیت، این روش کسانی بوده است که خودشان را ناظران خودخواندۀ ملکوت خدا می‌دانند. آنها می‌خواهند صاحب‌اختیار باشند. آنها می‌خواهند کنیسه و معبد را به روش خودشان اداره کنند، در حالی که عیسی مانعی است بر سر راه آنها. پس او را بکشیم تا بتوانیم دین و مذهبمان را زنده نگه داریم. «او را بکشیم!» منظور چیست؟ منظور مصلوب کردن عیسی است. آنها مدت زیادی نقشه کشیده‌اند و حالا می‌خواهند نقشۀ خودشان را شتابان عملی کنند. «او را از باغ بیرون افکنده، کشتند.» این جمله توصیفگر چیست؟ این جمله توصیفگر طرد کردن است. او را طرد می‌کنند و از ملیت خودشان بیرون می‌رانند. عده‌ای این جمله را اشاره به مصلوب شدن مسیح بیرون از شهر می‌دانند، که چه بسا از نظر یهودیان نمادی است از اینکه ملت اسراییل عیسی را از خودشان می‌رانند. عیسی بیرون از شهر جان می‌سپرد. این تاریخ یهود است. این تاریخ دامنه‌دار قوم یهود است. وقتی مردم معنی مَثَل را درک می‌کنند، تازه می‌فهمند چه گفتند! «آن باغبانان پلید را هلاک کن و تاکستان را به دیگران ببخش!» این چه حرفی بود که بر زبان آوردیم؟ ما مذهب خودمان و ملت خودمان را محکوم کردیم. به همین دلیل، در انتهای آیۀ ۱۶ می‌گویند: «حاشا! نه، نه، حرفمان را پس می‌گیریم. هرگز نباید چنین حرفی می‌زدیم. اصلاً چنین حرفی نباید از دهانمان بیرون می‌آمد.» آیۀ ۱۶: «او خواهد آمد و باغبانان را هلاک کرده.» این یعنی چه؟ این یعنی داوری الهی که لوقا ۱۳:‏۳۵ آن را پیشگویی می‌کند: «خانۀ شما برای شما خراب گذاشته می‌شود.» لوقا ۱۹:‏۴۲: «اگر تو نیز می‌دانستی در این زمان خود آنچه باعث سلامتی تو می‌شد. لیکن، الحال، از چشمان تو پنهان گشته است. زیرا ایامی بر تو می‌آید که دشمنانت گرد تو سنگرها سازند و تو را احاطه کرده، از هر جانب محاصره خواهند نمود و تو را و فرزندانت را در اندرون تو بر خاک خواهند افکند و در تو سنگی بر سنگی نخواهند گذاشت، زیرا که ایام یاری خود را ندانستی.» این آیات پیشگویی ویرانی اورشلیم در سال ۷۰ میلادی به دست رومیان است. اگر نگوییم صدها هزار، اما دست‌کم ده‌ها هزار یهودی کشته شدند و اورشلیم و معبد با خاک یکسان گشتند. از آن لحظه به بعد، نظام کهانت در اسراییل برچیده شد و دیگر از معبد و قربانی و آداب و تشریفات مذهبی خبری نیست. از آن لحظه به بعد، بساط صدوقیان، فریسیان، رؤسای کاهنان، کاهنان اعظم برچیده می‌شود و کل نظام مذهب یهود فرو می‌ریزد و دیگر هرگز برپا نمی‌شود.

مردمی که آن مَثَل را می‌شنوند معنای آن را درک می‌کنند و سراسیمه می‌شوند. آنها می‌فهمند وقت هلاکت رهبرانِ مذهبی فرا رسیده است. آنها می‌فهمند وقتش رسیده است از جایگاه رفیع خود و از برکت و سعادت رانده شوند. آن جماعت، ترسان و هراسان، می‌گویند: «نه، نه، نه، حاشا، اصلاً و ابداً. نمی‌خواهیم تو چنین کاری بکنی. ما می‌خواهیم تو پادشاهمان باشی. ما پسر را نمی‌کشیم. ما هرگز جان پسر را نمی‌گیریم. ما می‌خواهیم تو ماشیح ما باشی.» آنها این را می‌گویند، ولی دیری نمی‌گذرد که همین جماعت، در عمل، صدای خودشان را بلند می‌کنند و فریاد می‌زنند: «مصلوبش کن، مصلوبش کن، مصلوبش کن.» آن جماعت، که با رهبران مذهبی همراه می‌شوند، داوری و هلاکت و جهنم را بر خودشان نازل می‌کنند.

یک نکتۀ دیگر: «باغ را به دیگران خواهد سپرد.» این «دیگران» چه کسانی هستند؟ توضیحش بماند برای موعظۀ بعدی. اینجا در واقع نقطۀ اوج ماجرا است. شما می‌گویید: «صبر کن ببینم چه می‌گویی. آیا منظور از دیگران کلیسا است؟» بسیار خوب، موضوع این‌قدر هم ساده نیست. اگر ساده بود، حتماً به شما می‌گفتم. اما این جمله نیاز به توضیح بیشتری دارد. ولی واقعاً حقیقت پرقدرتی است که بماند برای پیغام بعدی.

اکنون، ما به چه جمع‌بندی می‌رسیم؟ این جمع‌بندی خیلی سخت نیست، در واقع خیلی آسان است، واقعاً آسان. کسانی که به عیسی مسیح ایمان نمی‌آورند، چه یهودیان زمانۀ عیسی و چه یهودیان و غیریهودیان در این دوره و زمانه یا هر عصر و دورانی، عواقب و پیامد ابدی در انتظارشان است. شما یا خداوند عیسی مسیح را دوست دارید یا اگر او را دوست ندارد، ملعون و محکوم خواهید بود. شما یا باور می‌کنید عیسی پسر خدا است، یگانه منجی است، و به او اعتماد می‌کنید و ایمان می‌آورید، یا محکوم و داوری خواهید شد. داوری در انتظار همۀ کسانی است که به مسیح ایمان نمی‌آورند. کلام خدا می‌فرماید: «اگر کسی عیسی مسیح خداوند را دوست ندارد، لعنت باد، محکوم باد!» خدا به شما این امتیاز را بخشیده که حقیقت را بشنوید، که حقیقت را بشناسید، که به پیغام مسیح گوش بسپرید. همۀ مردم دنیا این امتیاز و افتخار را ندارند، اما شما دارید. شما از حقیقت باخبرید و از این نظر مسوول هستید. شما با این حقیقت چه می‌کنید؟ آیا مانند رهبران مذهبی اسراییل خواهید بود که به خاطر چیزهای دیگر که برایتان مهم‌تر است، به خاطر عشق به گناهانتان، به خاطر دلبستگی به مذهبتان، به خاطر دل نکندن از عقایدتان، به خاطر علاقه به رابطه‌هایتان، به مسیح پشت می‌کنید و دودستی به چیزی می‌چسبید که شما را محکوم می‌کند و داوری بر سرتان می‌آورد؟ الان وقتش است از همه‌چیز دل بکنید و به مسیح ایمان بیاورید تا مبادا هلاک شوید و به جمع کسانی بپیوندید که محروم هستند از همۀ نعمت‌ها و برکت‌های ملکوت مسیح.

با هم دعا کنیم.

ای پدر آسمانی، اکنون به پایان این موعظه رسیدیم، ولی هنوز مانده تا ضرورت شناخت عیسی مسیح و اعتراف به خداوندی و منجی بودن او را تشخیص دهیم. کسانی که این افتخار به آنها عطا شده تا از مکاشفۀ ذات و شخصیت مسیح آگاه شوند مسوولند که به مسیح در مقام منجی خودشان ایمان بیاورند، که اگر ایمان نیاورند، پیامدی بس هولناک و ابدی در انتظارشان است. باشد که فیض تو امروز به فراوانی ببارد بر دنیایی که پُر است از کسانی که مسیح را نمی‌شناسند و او را دوست ندارند.

مبادا به دنبال جمعیت انبوهی برویم که در جادۀ هلاکت پیش می‌روند، بلکه باشد تا همگان در راه باریک قدم برداریم و با دلی توبه‌کرده به عیسی مسیح در مقام خداوند و منجی خودمان ایمان بیاوریم تا به شادی و برکت داخل شویم، تا ما هم به کسانی بپیوندیم که ناظران جدید ملکوت حقیقت و برکت هستند، نه برای مدتی، بلکه برای ابدیت. باشد که فیض و نجات پرقدرت تو در دل‌ها عمل کند. بسیاری را نزد پسرت بیاور. دعا می‌کنیم در نام او. آمین.

پایان

This sermon series includes the following messages:

Please contact the publisher to obtain copies of this resource.

Publisher Information
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969

Welcome!

Enter your email address and we will send you instructions on how to reset your password.

Back to Log In

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize
View Wishlist

Cart

Cart is empty.

Subject to Import Tax

Please be aware that these items are sent out from our office in the UK. Since the UK is now no longer a member of the EU, you may be charged an import tax on this item by the customs authorities in your country of residence, which is beyond our control.

Because we don’t want you to incur expenditure for which you are not prepared, could you please confirm whether you are willing to pay this charge, if necessary?

ECFA Accredited
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Back to Cart

Checkout as:

Not ? Log out

Log in to speed up the checkout process.

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize