Grace to You Resources
Grace to You - Resource

این هفته، در خلوت خودم، خیلی به کلام خدا فکر و روی آن تأمل کردم و در کنار مطالعۀ کلام خدا دل خودم را هم کندوکاو کردم و برای پیغام امروز و آماده شدن برای مراسم شام خداوند از خداوند کمک خواستم. اکنون، در این پیغام، با هدایت روح‌القدس و روح خدا لازم می‌دانم برای موضوع مهمی تأکید بکنم که دوست داشتن خداوند عیسی مسیح می‌باشد.

کلیسا مسایل و پیچیدگی‌های مخصوص به خودش را دارد و گاه ما به قدری درگیر مسایل جانبی می‌شویم که از اصل موضوع غافل می‌مانیم. به نظرم، اصلی‌ترین عنصر یا محتوای زندگی مسیحی دوست داشتن خداوند عیسی مسیح است. ما دیر یا زود باید به این موضوع اصلی بازگردیم. البته این کار آسانی نیست. نمی‌دانم شما اصلاً به این موضوع فکر می‌کنید یا نه، ولی من این روزها خیلی به این فکر می‌کنم که ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که یک عالمه گزینه و حق انتخاب پیشِ روی ما قرار دارد و این واقعاً گیج‌کننده و سرسام‌آور است.

هفتۀ گذشته، کتابی می‌خواندم که نویسنده‌اش توضیح می‌داد ما برای هر چیزی و برای هر موضوعی یک دنیا گزینه و حق انتخاب و راه‌های میان‌بر داریم. همین باعث می‌شود مردم دربارۀ امور و مسایل مختلف یک نظر قاطع و مشخص نداشته باشند و واقعاً اولویت‌های خودشان را نشناسند، چون برای هر چیز هزاران هزار گزینه جلوی راهشان قرار دارد. به همین دلیل، اصل راه را گم کردند. یک مثال ساده‌اش این است که حتی برای رفتن به یک رستوران، از بس که تعداد رستوران‌ها زیاد است، باید پانزده دقیقه بایستیم و با هم مشورت بکنیم تا بتوانیم تصمیم بگیریم به کدام رستوران برویم. این فقط یک نمونۀ ساده‌اش است. اما واقعیت این است که ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که در آن همه‌گونه تنوع و گوناگونی وجود دارد. ما دربارۀ اینکه چه بخوریم و چه بپوشیم هزار و یک گزینه و حق انتخاب داریم. ما هزار و یک نوع تفریح و سرگرمی داریم. وقتی حرف آموزش و پرورش و تحصیلات به میان می‌آید، گزینه پشت گزینه داریم.

در دنیایی که پشت مردم به گزینه‌ها گرم است و دلشان به گزینه‌ها خوش است و اینکه چه ماشینی سوار بشوند، چه مدل خانه‌ای داشته باشند، چه لباسی بپوشند و هزار و یک انتخاب و گزینۀ دیگر، حالا مسیحیت و کلیسا نیز درگیر این گزینش‌ها شده است. امروز، دربارۀ ملکوت خدا و خود خداوند و کلیسا هر کاری که می‌خواهیم انجام بدهیم جلوی رویمان یک فهرست بلندبالای گزینه‌ها را داریم و به سراغ آنها می‌رویم. ما کلیسا را هم گزینشی کردیم. منظورم این است که وقتی پای حق انتخاب وسط می‌آید با خودمان حساب و کتاب می‌کنیم و می‌گوییم آیا به کلیسا برویم یا برویم گلف بازی بکنیم یا با ماشین برویم یا پیاده برویم یا برویم صبحانه بخوریم یا جلسۀ دعا با خانواده داشته باشیم یا تلویزیون تماشا بکنیم یا برویم تماشای مسابقۀ ورزشی یا پیک‌نیک برویم. به عبارتی، در میان هزاران هزار گزینه‌ای که در اختیار داریم، انگار یک کار خاص و ویژه، یعنی تمرکز به امور روحانی، که امری واجب است و اختیاری و گزینشی نیست، در میان همۀ این گزینه‌ها و حق انتخاب‌ها گم شده و امور روحانی را با همۀ کارهایی که دل‌بخواه انجام می‌دهیم قاطی کردیم. با یک دنیا گزینه که روی میز است، امور الهی و مربوط به خداوند را جزو یکی از گزینه‌های انتخابی و دل‌بخواهی قرار دادیم، در حالی که به نظرم وقتی حرف دوست داشتن خداوند عیسی مسیح در میان است باید بدانیم دوست داشتن او یک گزینۀ انتخابی و اختیاری نیست. ما دلمان می‌خواهد خداوند عیسی مسیح را دوست داشته باشیم. ما دربارۀ این موضوع سرود می‌خوانیم. ما در این باره سرود می‌خوانیم که چقدر خداوند عیسی مسیح را دوست داریم! اگر از ما بپرسند: «آیا خداوند عیسی مسیح را دوست داری؟» با قاطعیت می‌گوییم: «بله، البته که او را دوست دارم.» اگر بپرسند: «آیا او را با تمام دل دوست داری؟» می‌گوییم: «بله، البته.» و اگر بپرسند: «آیا او را با تمام جان و دل و فکر و قوت دوست داری؟» می‌گوییم: «قطعاً دلم می‌خواهد او را این‌چنین دوست بدارم.» بله، ما محبتمان به خداوند عیسی مسیح را به زبان می‌آوریم، ولی سوال اینجا است که آیا این دوست داشتن خودش را در زندگی‌مان نشان می‌دهد یا نه. آیا واقعاً خداوند عیسی را دوست داریم یا اینکه دوست داشتنمان فقط در حد حرف است. از طرف دیگر، انواع و اقسام گزینه‌های دیگر را هم دوست داریم. به عبارتی، خداوند عیسی را همراه با همۀ چیزهای دیگر دنیا دوست داریم و همان‌قدر که خداوند عیسی مسیح را دوست داریم چیزهای دیگر را هم دوست داریم. منظورم این است که ما خداوند عیسی مسیح را به این شرط دوست داریم که برای این دوست داشتن بهای سنگینی پرداخت نکنیم. ما خداوند عیسی را به این شرط دوست داریم که آرامش ما به هم نخورد. ما خداوند عیسی را دوست داریم، به شرطی که گزینۀ بهتر از آن پیش نیاید. یعنی، اگر گزینۀ بهتری وجود داشته باشد، به سراغ آن گزینه می‌رویم. من در این مورد نگرانم، چون ما در کشورمان و در بسیاری از کلیساها و حتی در دلمان آن حس تقدس و مقدس بودن امور الهی و سرسپردگی به امور الهی را از دست دادیم. برای ما، امور الهی جزو زندگی ما هست، اما لا‌به‌لای سایر گزینه‌های زندگی. ولی من نگرانم و به همین دلیل می‌خواهم در این پیغام توجه شما را فقط به خداوند عیسی مسیح جلب بکنم. البته، راستش را بخواهید، روی سخنم با دل خودم نیز می‌باشد.

در عهدعتیق، نشانۀ اصلی و اولیۀ مقدسان، که به خدای راستین، یهوه، ایمان داشتند، چیست؟ اگر بخواهید مشخصات مقدس‌ترین فرد را در عهدعتیق ببینید، آن مشخصات چیست؟ به کتاب تثنیه فصل ۶ آیۀ ۵ نگاه بکنیم که در آنجا به نظرم اصلی‌ترین رفتار و کردار روحانی و سرسپردگی یک فرد مقدس را پیدا می‌کنید. ابتدایی‌ترین و اساسی‌ترین فضیلت روحانی این است: «یهوه خدای خود را به تمامی جان و تمامی قوت خود محبت نما.» این یعنی سرسپردگی کامل به خدا، با همۀ دل و جان و قوت. این یک اولویت بی‌نظیر و بی‌همتا است که با هیچ سرسپردگی دیگری قابل مقایسه نیست، یعنی، به هیچ عنوان و به هیچ شکل، دوست داشتن خدا یک انتخاب و یک گزینه میان سایر انتخاب‌ها و گزینه‌ها نیست. اطاعت از خدا به هیچ عنوان و به هیچ شکل یک انتخاب و یک گزینه میان سایر انتخاب‌ها و گزینه‌ها نیست. پرستش خدا و خدمت خدا به هیچ عنوان یک انتخاب و یک گزینه میان سایر انتخاب‌ها و گزینه‌ها نیست. دوست داشتن خدا اولویت حاکم و غالب در زندگی است. کتاب تثنیه فصل ۱۰ آیۀ ۱۲ می‌فرماید: «پس الان، ای اسراییل، یهوه خدایت از تو چه می‌خواهد؟» این یک جملۀ بسیار مهم است. خدا از شما چه می‌خواهد؟ خواستۀ اصلی خدا چیست؟ مهم‌ترین خواستۀ خدا از شما چیست؟ «جز اینکه از یهوه، خدایت، بترسی و در همۀ طریق‌هایش سلوک نمایی و او را دوست بداری و یهوه خدای خود را به تمامی دل و به تمامی جان خود عبادت نمایی و اوامر خداوند و فرایض او را که من امروز تو را برای خیریتت امر می‌فرمایم نگاه داری.» پس، در اصل، خدا از شما چه می‌خواهد؟ اینکه خداوند خدای خود را آن‌قدر دوست بداری که در همۀ طریق‌هایش سلوک بنمایی و او را به تمامی دل و به تمامی جان خود عبادت نمایی و اوامر او و فرایض او را که من امروز تو را امر می‌فرمایم نگاه داری. به عبارتی، جانِ کلام این است: دوست داشتن خداوند، خدایت، مساوی است با اطاعت نمودن از او. بحث بر سر این است که آنچه خدا حکم نموده انجام بدهیم و با تمامی دل و تمامی جانمان او را عبادت و خدمت بنماییم. از این‌رو، جایی برای گزینۀ دیگری باقی نمی‌ماند. به همین دلیل، کتاب یعقوب می‌گوید اگر خودمان را کاملاً تسلیم خدا نکنیم، انگار مرتکب گناه تن‌فروشی و خودفروشی می‌شویم. به گفتۀ یعقوب، اگر خدا و دنیا را با هم دوست داشته باشیم، زناکار می‌شویم. شما انگار زنا می‌کنید اگر از صمیم قلب و با همۀ وجودتان با خداوند عیسی مسیح رابطۀ منحصر به فرد و صمیمی نداشته باشید. جانِ کلام این است که ما باید خدا را دوست داشته باشیم.

در کتاب تثنیه، فصل ۱۱ آیۀ ۱، به مقدسان عهدعتیق چنین حکم می‌شود: «یهوه خدای خود را دوست بدار و ودیعت و فرایض و احکام و اوامر او را در همه‌وقت نگاهدار.» به قول معروف، نمی‌توانیم سر خودمان را کلاه شرعی بگذاریم. خدا را باید تمام و کمال دوست داشته باشیم. دوست داشتن خدا باید اولویت همه‌جانبه باشد. به همین دلیل، وقتی آن فقیه نزد عیسی می‌آید و می‌پرسد: «کدام حکم از همه بزرگ‌تر است؟» خداوند عیسی می‌فرماید: «خداوند خدای خود را به همۀ دل و تمامی نَفْس و تمامی فکر و قوت خود محبت نما.» همه‌چیز به این حکم بازمی‌گردد. امروز، در زندگی ما نیز همین حکم صادق است. ما باید خداوند عیسی مسیح را با همۀ وجودمان دوست داشته باشیم، درست مثل حکم عهدعتیق به مقدسان که خداوند خدای خود را دوست داشته باشند.

بار دیگر به کتاب تثنیه فصل ۱۰ آیۀ ۱۳ توجه بکنید که می‌فرماید: «برای خیریت تو.» پس این یک محبت دوطرفه است. این محبتی است که باران برکت را فراوان بر کسی که خدا را دوست دارد سرازیر می‌کند. آیا دعای دانیال را در کتاب دانیال فصل ۹ به یاد دارید که چطور به نیابت از قومش به درگاه خدا دعا می‌کند؟ دانیال چنین دعا می‌کند: «نزد یهوه، خدای خود، دعا کردم و اعتراف نموده، گفتم: ای خداوند، خدای عظیم و مهیب که عهد و رحمت را با محبّان خویش و آنانی که فرایض تو را حفظ می‌نمایند نگاه می‌داری.» خدا وعده‌های خودش را به دوستداران خودش وفا می‌کند و آنها را از باران رحمت خودش لبریز می‌سازد. بنابراین، دوست داشتن خدا با تمامی دل و جان و فکر و قوت شما را در موقعیتی قرار می‌دهد که عهد خدا و رحمت خدا شامل حالتان می‌شود. نحمیا نیز در کتاب نحمیا فصل ۱ آیۀ ۵ مثل دانیال دعا می‌کند: «آه، ای یهوه، خدای آسمان‌ها، ای خدای عظیم و مهیب که عهد و رحمت را بر آنانی که تو را دوست می‌دارند و اوامر تو را حفظ می‌نمایند نگاه می‌داری.» این واقعیت که نحمیا و دانیال، که در دو زمان مختلف زندگی می‌کردند، مثل هم دعا می‌کنند من را متقاعد می‌کند که این دعا میان یهودیان رایج بود. این دعا نشان می‌دهد کسانی که رحمت خدا را چشیدند و آنها که از عهد و وعده‌های خدا برکت می‌گیرند کسانی هستند که با تمامی دل و تمام وجودشان خدا را دوست دارند و سرسپردۀ خدا می‌باشند. در واقع، حرف دل مزمورنویس همین است. مزمور ۱۸:‏۱ می‌فرماید: «ای خداوند، ای قوت من، تو را محبت می‌نمایم.» یک ایماندار اراده می‌کند خدا را با عزم راسخ دوست داشته باشد. او انتخاب می‌کند در مقابل دوست داشتن چیزهای دیگر خداوند را دوست داشته باشد. در کتاب امثال سلیمان ۸:‏۱۷، خدا می‌فرماید: «من دوست می‌دارم آنانی را که مرا دوست می‌دارند.»

آیا این موضوع در عهدجدید نیز صادق است؟ آیا در عهدجدید نیز خواندگی ما همین است؟ بله، من باور دارم که چنین است. پطرس در رسالۀ اول پطرس ۱:‏۸ این حقیقت را برای ما خلاصه می‌کند. در توصیف عیسی مسیح، پطرس می‌گوید: «که او را اگرچه ندیده‌اید محبت می‌نمایید.» این نشانۀ ایماندار واقعی است. رسالۀ افسسیان ۶:‏۲۴: «با همۀ کسانی که به مسیح عیسی خداوند محبت در بی‌فسادی دارند فیض باد.» یعنی فیض با همۀ کسانی باشد که با خلوص و صداقت و روراستی و همبستگی و بدون تظاهر و ریاکاری سرسپردۀ خداوند می‌باشند. در واقع، در انجیل متی فصل ۱۰، عیسی مسیح می‌فرماید: «هر که پدر یا مادرش را بیش از من دوست دارد لایق من نباشد و هر که پسر یا دخترش را از من زیاده دوست دارد لایق من نباشد و لایق نیست شاگرد من باشد.» رسالۀ اول قرنتیان ۱۶:‏۲۲ می‌فرماید: «اگر کسی عیسی مسیح خداوند را دوست ندارد، لعنت باد!» پس ما خوانده شدیم خداوند عیسی مسیح را دوست بداریم و او را با تمامی جان و تمامی دل و تمامی فکر و تمامی قوتمان دوست بداریم. بله، ما به زبان می‌آوریم که خداوند عیسی را دوست داریم، ولی من به جامعه نگاه می‌کنم و به کلیسا نگاه می‌کنم و چنین سرسپردگی و محبت را نمی‌بینم. من نمی‌بینم مردم از سایر اولویت‌ها دست بکشند و امور الهی اولویتشان باشد. آنچه شاهدم این است که ما چپ و راست از انتخاب‌هایمان حرف می‌زنیم و به امور زمینی و گذرا به اندازۀ امور ابدی یا حتی بیشتر از امور ابدی بها و ارجحیت می‌دهیم. الان وقتش است از خودمان بپرسیم آیا خداوند عیسی مسیح را دوست داریم؟ معمولاً می‌گوییم: «ما او را دوست داریم، چون او ابتدا ما را محبت نمود» (اول یوحنا ۴:‏۱۹). ما آیین شام خداوند را نماد محبت خداوند عیسی می‌دانیم، چون آیین شام خداوند صلیب را به یادمان می‌آورد که بزرگ‌ترین نماد محبت خدا است. پس، در شام خداوند، ما به دوست داشتن فکر می‌کنیم. ما به این فکر می‌کنیم که خدا ما را آن‌قدر دوست دارد که جانش را برای ما فدا کرد. شما را نمی‌دانم، ولی این حقیقت مرا به این فکر وامی‌دارد که با خودم بگویم: «من مشتاق و بی‌تابم که خدا همه‌جانبه مرا محبت بکند، ولی قطعاً در خودم آن اشتیاق را نمی‌بینم که من هم خدا را به همان اندازه محبت بکنم.» منظورم این است که محبت خدا به ما و محبت ما به خدا به هیچ عنوان برابر نیست. من دلم می‌خواهد فیض خدا شامل حالم باشد، من دلم می‌خواهد خدا همۀ محبتش را نثارم بکند، اما در خودم نمی‌بینم که من هم خدا را به همان اندازه محبت بکنم. این روحیۀ عصر و دوران ما است، حتی این روحیۀ کلیسای دوره و زمانۀ ما است. من از این‌همه الهیات خودمحور، که به فکر لذت‌جویی و رفاه و آسایش است و در کلیسا نیز رخنه کرده، حالم بد می‌شود. این الهیات معروف به «لب تَر کن و صاحب شو» یا «تکرار جمله‌های تأکیدی مثبت» دیدگاهی است که معتقد است «عیسی باید خواسته‌های شما را برآورده بکند.» در این الهیات، مسیحیت به قدری از راه راست منحرف شده که به جای آنکه واعظان تعلیم بدهند که زندگی خودمان را به هر قیمتی وقف دوست داشتن عیسی مسیح بکنیم این را ترویج می‌دهند که از مسیح محبتش را طلبکار باشیم و انتظار داشته باشیم هر چیز دلچسبی که از او می‌خواهیم دودستی تقدیم ما بکند. ولی این نامش تحریف مسیحیت است.

دیروز، زندگی‌نامۀ آقای جان بانیان را می‌خواندم که توضیح می‌دهد چطور به نجات‌دهنده‌اش ایمان آورد. این زندگی‌نامه یک کتاب عالی و بی‌نظیر است که انگار شما را سوار ماشین زمان به عصر و دوران دیگری می‌برد. این کتاب توصیف گناهکاری است که به سینه می‌کوبد و می‌فهمد گناهکار است، می‌فهمد محکوم به جهنم است، واقعاً از ترس قالب تهی می‌کند که مبادا برای نجات یافتن جزو برگزیدگان نباشد، از این وحشت دارد که چون یک گناهکار کاملاً نالایق مبادا فیض نجات از جانب خدای حاکم مطلق شامل حالش نشود. او با آه و ناله خواهش می‌کند جزو برگزیدگان باشد تا رستگار بشود. وقتی سرانجام به عیسی مسیح ایمان می‌آورد، تنها کاری که می‌کند این است که بارها و بارها فهرست بی‌پایان شرارت‌هایش را بازگو می‌کند. او در دنیا فقط یک خواسته دارد و آن هم این است که به هر قیمتی خودش را کاملاً وقف خدمت به عیسی مسیح بکند. شما می‌دانید خدمت جان بانیان به عیسی مسیح برای او چه بهایی داشت. جان بانیان به خاطر خدمتش به عیسی مسیح زندانی شد.

شما این زندگی‌نامه را می‌خوانید و با خودتان می‌گویید: «بیشتر کلیساها این آدم را اصلاً قبول ندارند و چنین آدمی را از کلیسا بیرون می‌کنند.» بله، الهیات جان بانیان خلاف آموزه‌هایی است که احترام به خویشتن و عزت نَفْس را ترویج می‌دهند. الهیات جان بانیان خلاف تعالیم انجیلی است که سلامتی و ثروت و کامیابی را ترویج می‌دهد، خلاف آموزه‌هایی است که فیض ارزان و کم‌هزینه را ترویج می‌دهند و انجیلی که تعلیمش زندگی در پَر قو و رفاه و آسایش است. پس این روزها مسیحیتی رواج پیدا کرده که مطابق و سازگار است با یک دنیا گزینه و حق انتخابی که جلوی ما قرار دارد تا هر کسی که به خواب غفلت فرو رفته هر گزینه‌ای را که دوست دارد انتخاب بکند. البته، در این مسیر انتخاب گزینه‌های دلخواه، این‌طور نیست که ایمانداران بگویند: «من دیگر خداوند عیسی مسیح را دوست ندارم.» خیر، آنها این را نمی‌گویند. فقط خیلی ظریف و نامحسوس از راه به در می‌شوند و سرگرم دل‌مشغولی‌های دیگر. این دسیسۀ دشمن است که خیلی هم مَکرش تأثیرگذار است. شیطان کارش را خیلی خوب انجام داده است.

در آخرین جلسه با رهبران و مشایخ کلیسا، به آنها گفتم: «به نظرم، خیلی خوب است که هر برنامۀ جانبی را از کلیسا حذف بکنیم و یک‌شنبه صبح و عصر را فقط به پرستش خداوند اختصاص بدهیم و در کنار جلسۀ پرستش جلسات دعا و کلاس‌های آموزشی را برای بشارت به گمشدگان برگزار بکنیم. فعلاً این تصمیم را گرفتیم و برنامه‌های دیگر را تعطیل کردیم تا ببینیم مردم از نظر موقعیت روحانی کجا ایستادند. به این شکل، می‌توانیم بفهمیم هر کسی تا چه میزان سرسپردۀ خداوند است.» پس باید به اولویت‌ها بازگردیم و یکی از ابتدایی‌ترین اولویت‌ها این است که خداوند عیسی مسیح را دوست داشته باشیم. ما می‌گوییم: «خداوندا، دوستت داریم،» که البته مشکلی در این نیست، اما مشکل اینجا است که باید مطابق با آنچه به زبان می‌آوریم زندگی بکنیم. همۀ ما این را می‌دانیم. برای همین می‌خواهم خودتان را محک بزنید. یوحنای رسول در رسالۀ اول یوحنا ۳:‏۱۸ می‌گوید: «ای فرزندان، محبت را به‌جا آوریم، نه در کلام و زبان بلکه در عمل و راستی.» بله، بحث این نیست که چه می‌گویید، بلکه چه می‌کنید. مسأله اینجا است.

الان به سراغ انجیل یوحنا فصل ۲۱ برویم. در اینجا، شاهد گفتگوی عیسی مسیح و پطرس هستیم. قبل از آن، لازم است پیش‌زمینه‌ای را توضیح بدهم. در انجیل متی فصل ۲۸، عیسی مسیح پس از رستاخیزش دو بار به شاگردانش ظاهر می‌شود و در آیۀ ۱۶ به آنها می‌گوید: «به کوه بروید و آنجا منتظرم بمانید تا بیایم.» بعد، انجیل یوحنا فصل ۲۱ آیۀ ۲ به ما خبر می‌دهد که شمعون پطرس و توما و ناتانائیل و پسران زِبِدی، یعنی یعقوب و یوحنا، و دو نفر دیگر از شاگردان، که حتماً فیلیپ و آندریاس بودند، بالای کوه جمع می‌شوند. رهبرشان، شمعون پطرس، همراه آنها است. در خصوص دوست داشتن خداوند عیسی مسیح، این صحنه برای ما صحنه‌ای بسیار آموزنده است. اولین نکته‌ای که باید به آن اشاره بکنیم قصور در دوست داشتن است. در انجیل متی به شاگردان گفته می‌شود به کوه بروند و منتظر بمانند. پطرس در انجیل متی فصل ۲۶ آیات ۳۳ و ۳۴ تأکید می‌کند که خداوند را دوست دارد. او می‌گوید: «هرگاه همه دربارۀ تو لغزش خورند، من هرگز نخورم.» پطرس می‌گوید: «هرگاه مردنم با تو لازم شود، هرگز تو را انکار نکنم.» سایر شاگردان هم همین را می‌گویند. پطرس به خداوند می‌گوید: «تو را دوست دارم، حتی اگر به قیمت جانم تمام بشود. تو را به هر قیمتی دوست دارم. تو را دوست دارم و هرگز تو را ترک نمی‌کنم.» پطرس این سرسپردگی را به زبان می‌آورد و حرف اشتباهی نمی‌زند. برای همین، خداوند به او و سایر شاگردان، که برای محبتشان به خداوند تأکید کرده بودند، یک آزمون می‌دهد. خداوند به آنها می‌گوید: «به کوه بروید و منتظر بمانید.» این کار سختی نیست، وظیفۀ دشواری نیست. خداوند به آنها می‌گوید: «بروید بالای کوه تا من بیایم.» اما محبت آنها به خداوند، که فقط آن را به زبان آورده بودند، در بین راه سرد می‌شود. ما سرد شدن محبت شاگردان را در آیۀ ۳ می‌بینیم: «شمعون پطرس به ایشان گفت: می‌روم تا صید ماهی کنم.» به نظرم، پطرس با این حرف می‌گوید: «به شغل قبلی‌ام بازمی‌گردم.» یادمان باشد که خداوند به او فقط یک حکم ساده می‌دهد: «در کوه منتظرم باشید تا بیایم.» اما پطرس از همین حکم ساده سرپیچی می‌کند. ما نمی‌دانیم آن لحظه در ذهن پطرس چه می‌گذرد، ولی واقعیت این است که او از حکم خداوند نااطاعتی می‌کند. بقیۀ شاگردان نیز به پیروی از او که رهبر است می‌گویند: «ما نیز با تو می‌آییم.» پس همه از کوه بازمی‌گردند. آنها همه با هم در یک لحظه به حکم مستقیم و بسیار سادۀ عیسی مسیح، که از مردگان قیام کرده و تا آن زمان دو بار به آنها ظاهر شده بود، بی‌اعتنا می‌شوند. شاگردان می‌دانستند عیسی مسیح زنده است.

در ادامه، می‌خوانیم: «پس بیرون آمده، به قایق سوار شدند.» در متن این آیه به زبان یونانی، مشخص است که آن قایق می‌تواند همان قایقی باشد که پطرس قبلاً برای ماهیگیری از آن استفاده می‌کرد. بنابراین، پطرس به شغل قبلی‌اش بازمی‌گردد. اینجا قاصر ماندن از دوست داشتن خداوند به چشم می‌آید. همۀ حرف‌هایی که پطرس به زبان آورده بود در یک لحظه بی‌معنی می‌شوند. خداوند به او یک حکم ساده و یک اولویت ساده می‌دهد که «این کار را بکن، چون من از تو می‌خواهم آن را انجام بدهی.» اما پطرس نمی‌تواند همین یک حکم را نگه بدارد. او از حکم خداوند سرپیچی می‌کند و همان لحظه ریشۀ محبتش خشک می‌شود. بله، پطرس فقط از یک حکم ساده نااطاعتی کرد.

با این توصیف‌ها، الان یک نکتۀ بسیار واضح را به شما گوشزد می‌کنم: «وقتی پای نااطاعتی میان می‌آید، محبت از بین می‌رود.» برای من مهم نیست شما چقدر دربارۀ عیسی مسیح احساساتی می‌شوید. من به این نگاه نمی‌کنم شما چقدر عواطف به خرج می‌دهید و گریه می‌کنید یا مثلاً بعضی از سرودهای روحانی اشک شما را درمی‌آورند. برای من احساساتی شدن مهم نیست. مسأله اصلاً این نیست. محبت شما زمانی سرد می‌شود که نااطاعتی و سرپیچی می‌کنید. این موضوع خیلی ساده و سرراست است، چون آزمون همیشگی همین است: وقتی از حکم خداوند سرپیچی بکنید، محبت شما به خداوند از بین می‌رود. عیسی مسیح در انجیل یوحنا ۱۴:‏۲۱ می‌فرماید: «هر که احکام مرا دارد و آنها را حفظ کند آن است که مرا محبت می‌نماید.»

پس، به همین دلیل، واضح است که شاگردان تمام شب روی آب می‌مانند، اما حتی یک ماهی هم صید نمی‌کنند. آن شب در کنترل و اختیار خداوند بود. آنها اصلاً یک دانه ماهی هم صید نمی‌کنند. در واقع، پطرس به شاگردان می‌گوید: «ببینید، من دربارۀ بشارت دادن چیزی نمی‌دانم، دربارۀ موعظۀ ملکوت چیزی نمی‌دانم، اما یک کار بلدم و می‌روم سراغ آن کار.» البته که ماهیگیری همان یک کاری است که پطرس در آن کاربلد است، اما نمی‌تواند از عهده‌اش بربیاید. او همۀ عمرش ماهی صید کرده بود و احتمالاً دریای جلیل را مثل کف دستش می‌شناخت و می‌دانست کجا باید ماهیان را صید بکند. پطرس احتمالاً می‌توانست حرکت ماهیان را در هر فصل سال و در هر ساعت از روز تشخیص بدهد، ولی آن زمان نتوانست حتی یک ماهی بگیرد. پس پطرس کاری را که خیال می‌کرد می‌تواند انجام بدهد دیگر نمی‌توانست انجام بدهد، چون خدا دست خودش را روی زندگی پطرس گذاشته بود و خدا در کنترل بود. این ابتدای یادگیری درس روحانی است.

پس ما کوتاهی در دوست داشتن خداوند را می‌بینیم، اما خوشبختانه بازگشت آن محبت را هم شاهدیم. این برای ما خیلی خبر خوبی است، چون همۀ ما در دوست داشتن خداوند کم می‌آوریم. همۀ ما بارها گفتیم: «بله، خداوند را با تمامی دل و جان و فکر و قوت دوست داریم. ما واقعاً خداوند عیسی مسیح را دوست داریم.» بله، ما دربارۀ دوست داشتن خداوند سرود می‌خوانیم و زمان خواندن سرودها احساساتی می‌شویم، ولی بارها و بارها از دوست داشتن خداوند قاصر می‌مانیم، چون اولویت‌هایمان درهم و برهم است. شما زندگی‌نامۀ جان بانیان را می‌خوانید و احساس می‌کنید خودتان چقدر بی‌دل و جرأت هستید و از آن ایماندارانی نیستید که به اصطلاح بتوانید دل به دریا بزنید. شما دربارۀ تعهد و سرسپردگی مبشران مسیحی می‌خوانید که هرچند پیگیر هدف مشخصی بودند، ولی جسمشان تحلیل می‌رود و از نظر جسمانی ضعیف می‌شوند و بعد هم مرگ به سراغشان می‌آید. شما اخبار کسانی را می‌شنوید که فقط خدا می‌داند چند هزار نفر از آنها در انقلاب چین شهید شدند. شما اینها را می‌شنوید، بعد با خودتان می‌گویید: «پس میزان تعهد و سرسپردگی من به خداوند چقدر است وقتی که حتی نمی‌توانم یک کار خیلی ساده را انجام بدهم.» در مورد این افراد که مثال زدم، به نظرم، خداوند اول به آنها یک آزمون ساده و ابتدایی می‌دهد تا بعدها بتوانند در آزمون‌های دشوارتر قبول بشوند. خداوند ابتدا به آنها می‌گوید: «بروید و یک مدت در کوه بمانید.» مدتی بعد، خداوند می‌گوید: «بروید و به خاطر من مصلوب بشوید.»

بله، همۀ ما قاصر می‌مانیم، ولی خوشبختانه می‌دانیم که برای محبت ما به خداوند راه بازگشت وجود دارد. به یوحنا فصل ۲۱ آیۀ ۴ دقت بکنید: «و چون صبح شد، عیسی بر ساحل ایستاده بود، اما شاگردان ندانستند که عیسی است.» این را هم بگویم که پس از رستاخیز خداوند، تا زمانی که او خودش را به شاگردان مکشوف نمی‌کرد، هیچ‌گاه آنها او را در یک نگاه اول نمی‌شناختند. در عیسی مسیح پس از رستاخیزش یک تغییر و دگرگونی به چشم می‌آمد. پس از رستاخیزش، جلال عیسی مسیح حجابی بر هویت او بود، تا زمانی که او خودش را به شاگردانش مکشوف می‌کرد. برای همین، شاگردانش، با اینکه فقط چند متر با ساحل فاصله دارند، عیسی مسیح را نمی‌شناسند. گویا آنها نمی‌توانستند چهرۀ او را تشخیص بدهند. سپس عیسی مسیح به آنها می‌گوید: «ای بچه‌‌‌ها، نزد شما خوراکی هست؟» آیا چیزی صید کردید؟ او کاملاً از پاسخ آنها خبر دارد. شاگردان جواب می‌دهند: «خیر.» به نظرم، آنها با کلافگی پاسخ می‌دهند: «خیر!» بعد، خداوند می‌فرماید: «دام را به طرف راست قایق بیندازید که خواهید یافت. پس انداختند و از کثرت ماهی نتوانستند آن را بکشند. پس آن شاگردی که عیسی او را محبت می‌نمود به پطرس گفت: خداوند است.» همین‌جا این را بگویم که آن شاگردی که عیسی او را محبت می‌نمود نامش یوحنا است. بله، او چرا باید خودش را یوحنا بنامد وقتی می‌تواند در توصیف خودش بگوید: «آن شاگردی که عیسی او را محبت می‌نمود.» من این حس و حال یوحنا را کاملاً درک می‌کنم. سپس ادامۀ آیه می‌فرماید: «چون شمعون پطرس شنید که خداوند است.» اما چطور پطرس می‌فهمد او خداوند است؟ بسیار خوب، چه شخص دیگری می‌تواند بر ماهیان اختیار داشته باشد؟ چه کسی جز خداوند می‌تواند بگوید: «دام را به طرف راست قایق بیندازید که خواهید یافت؟» ادامۀ آیه می‌فرماید: «جامۀ خود را به خویشتن پیچید، چون که برهنه بود و خود را در دریا انداخت.» پطرس اصلاً به این فکر نمی‌کند قرار است بعد چه بشود. او فقط این را می‌داند که باید نزد خداوند بازگردد. پطرس بی‌قرار است تا دوباره محبت اولیه برای خداوند در دلش زنده بشود. سایر شاگردان در قایق می‌مانند و تلاش می‌کنند کل صید را به ساحل بیاورند. اما پطرس دیگر آنجا نیست. آنها قایق را همراه با تور ماهیان به ساحل می‌آورند. ادامۀ آیه می‌فرماید: «پس چون به خشکی آمدند، آتشی افروخته و ماهی بر آن گذارده و نان دیدند. عیسی بدیشان گفت: از ماهیی که الان گرفته‌اید بیاورید. پس شمعون پطرس رفت و دام را بر زمین کشید، پُر از صد و پنجاه و سه ماهی بزرگ.» حتماً پطرس خیلی قوی و پرزور بود که توانست آن تور را با صد و پنجاه ماهی روی زمین بکشد! «و با وجودی که این‌قدر بود، دام پاره نشد. عیسی بدیشان گفت: بیایید بخورید. ولی احدی از شاگردان جرأت نکرد که از او بپرسد تو کیستی، زیرا می‌دانستند که خداوند است.» این یعنی گرم شدن دوبارۀ محبت شاگردان که چقدر هم لحظۀ مبارکی است! پس محبت من و شما به خداوند هر قدر هم که سرد بشود باز جای امیدواری و جای بازگشت برای آن محبت وجود دارد.

در این آیات یادشده، نکته‌های زیادی وجود دارد، ولی یک نکتۀ خاص را برای شما توضیح می‌دهم. این منجی و نجات‌دهندۀ ما است که برای زنده کردن محبت شاگردان پیشقدم می‌شود. آیا متوجه هستید؟ منجی ما، که از کلامش سرپیچی و او را آزرده کردند، خودش برای ترمیم این رابطه قدم پیش می‌گذارد. همیشه این‌طور است. ولی ترسم از این است که ایماندارانی که محبتشان به خداوند سرد می‌شود و از خداوند دور می‌شوند مبادا به خاطر احساس شرم و تقصیر و یا نگرانی و دلواپسی از بازگشت به خداوند خودداری بکنند. این ایمانداران باید بدانند که خداوند خودش مشتاق است که آنها به حضورش بازگردند. وقتی به ساحل می‌رسند، خداوند با تازیانه منتظر آنها نیست، بلکه برای آنها صبحانه آماده کرده است. آیا به این نکته توجه می‌کنید؟ این دل خداوند است برای گرم کردن دوبارۀ محبتی که یخ زده است.

پس، در این آیات، ما سرد شدن محبت را می‌بینیم و سپس گرم شدن محبت را و من از این موضوع چقدر خوشحالم، چون خودم بارها و بارها به جای آنکه بالای کوه منتظر باشم داخل دریا بودم. اما همیشه از این خوشحالم که وقتی به ساحل می‌رسم، خداوند با تازیانه منتظرم نیست، او با صبحانه منتظرم است. خداوند منتظر است با من همسفره بشود. این راه و رسم خداوند است که برای برقراری رابطه پیشقدم می‌شود. این همان کلام ارمیا در فصل ۳۱ آیۀ ۳ می‌باشد: «با محبت ازلی، تو را دوست داشتم.» هیچ‌چیزی، حتی زمانی که سرپیچی می‌کنیم، ما را از محبت مسیح جدا نمی‌کند. حتی کمبود محبت از جانب ما، که هر از گاه اتفاق می‌افتد، نمی‌تواند محبت خداوند را که محبت بی‌پایان است از بین ببرد. این محبت بی‌انتهای خداوند ما را دوباره و دوباره و دوباره نزد خودش بازمی‌گرداند.

من از این اشتیاق پطرس خوشم می‌آید. او به سرعت داخل آب می‌پرد. او دلش می‌خواهد همه‌چیز به جای اول بازگردد. همان لحظه که پطرس می‌فهمد آن شخص عیسی مسیح است، عذاب وجدان پیدا می‌کند. او می‌داند یک جای کار می‌لنگد، او خودش می‌داند قرار است الان در کوه باشد، پس روی آب چکار می‌کند؟! اما پطرس به این دلیل به یک ایماندار مفید و ثمربخش تبدیل می‌شود که به همان سرعتی که هر دو بار قصور می‌کند به همان سرعت هم قصورش را جبران می‌کند. عزیزان، اگر به زندگی خودتان نگاه بکنید، می‌بینید که این عدم قصور و کوتاهی شما نیست که باعث می‌شود برای خدا مفید و کارآمد باشید، بلکه، وقتی قصور و غفلت می‌کنید، بی‌تاب و بی‌قرارید که قصور خودتان را جبران بکنید. کلید اینجا است. اما، وقتی مدام قصور می‌کنید و از این غفلت آب از آب هم در دلتان تکان نمی‌خورد و اصلاً میل و اشتیاقی ندارید که قصور خودتان را جبران بکنید و حاضر نیستید به آن کسی تبدیل بشوید که خواست و ارادۀ خدا است، وقتی به یک مسیحیت آسان و بی‌دردسر و سطحی، که به اولویت‌های ملکوت خدا توجه ندارد، قانع هستید، آن‌زمان است که باید نگران وضعیت روحانی خودتان باشید. چرا؟ چون، در این وضعیت و با چنین شرایطی، خدا از شما استفادۀ چندانی نخواهد کرد. پس موضوع این نیست که شما اصلاً قصور نمی‌کنید، بلکه، وقتی قصور می‌کنید، شتابان به دنبال جبران باشید تا دوباره از برکت‌های روحانی بهره‌مند بشوید.

بنابراین، ما سرد شدن محبت شاگردان مسیح و بعد ترمیم آن محبت را می‌بینیم و حالا به آنچه محبت از آنها می‌طلبد می‌رسیم. شاگردان مشغول خوردن صبحانه هستند. در آیۀ ۱۳، عیسی مسیح به آنها نان و ماهی می‌دهد. خداوند فقط صبحانه را آماده نمی‌کند، بلکه در خوردن صبحانه به شاگردانش خدمت می‌کند. این واقعاً نکتۀ مهمی است. خداوند نمی‌گوید: «من پادشاهم. شما هم سرپیچی کردید. پس حالا جلوی من تعظیم بکنید.» این به راستی زیبا است. شاگردان جمع می‌شوند و به جای اینکه خداوند از آنها بخواهد خدمتش بکنند، خودش به آن شاگردان نامطیع، که محبتشان سرد شده بود، خدمت می‌کند. دلم از این اتفاق شاد می‌شود، چون من هم بارها در دوست داشتن خداوند کوتاهی کردم، اما خداوند در محبت نمودن به من سنگ تمام می‌گذارد و زمانی که به حضور خداوند بازمی‌گردم او مرا خدمت می‌کند.

در ادامه، آیۀ ۱۴ می‌فرماید: «و این مرتبۀ سوم بود که عیسی بعد از برخاستن از مردگان خود را به شاگردان ظاهر کرد.» الان در آیۀ ۱۵ به این جملۀ بسیار معروف می‌رسیم که در اصل خواست خداوند برای محبت نمودن است: «و بعد از غذا خوردن، عیسی به شمعون پطرس گفت: ای شمعون، پسر یونا.» خداوند پطرس را به نام قبلی‌اش می‌خواند، چون رفتارش مثل پطرس قدیمی بود، پطرس قبل از ایمان. در ضمن، واژۀ «غذا» در زبان اصلی به معنی «صبحانه» می‌باشد. ادامۀ آیه می‌فرماید: «آیا مرا بیشتر از اینها محبت می‌نمایی؟» خداوند در اینجا در زبان یونانی واژۀ agapao «آگاپائو» را به کار می‌برد که بالاترین نوع محبت است، رفیع‌ترین نوع سرسپردگی است. «آیا مرا بیشتر از اینها به بالاترین شکل محبت می‌کنی؟» یادمان باشد که پطرس به خداوند گفته بود: «هرگاه همه دربارۀ تو لغزش خورند، من هرگز نخورم.» حالا خداوند به پطرس می‌گوید: «آیا واقعاً از شاگردان دیگر مرا بیشتر دوست داری؟» شاید هم منظور خداوند از اشاره به «اینها» قایق و تور و دریا و ماهی و همۀ چیزهایی است که پطرس قبلاً به آنها تعلق خاطر داشت. البته آن چیزها و آن کارها پلید نبودند، اما خدا پطرس را به آن کارها نخوانده بود. خداوند به او می‌گوید: «آیا واقعاً مرا بیشتر از راه و رسم خودت و زندگی خودت و خواسته‌ها و آرزوهای خودت و هر آنچه از آن لذت می‌بری دوست داری؟» به عبارتی، خداوند به پطرس می‌گوید بله، بازگشت به حرفۀ ماهیگیری آسان است، اما موعظۀ ملکوت خدا وظیفۀ دشواری است و به قیمت جانت تمام می‌شود. ماهیگیری آسان است، ولی «آیا مرا بیشتر از ماهیگیری دوست داری؟» سپس پطرس در آیۀ ۱۵ به خداوند پاسخ می‌دهد: «بلی خداوندا، تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» خداوند واژۀ «آگاپائو» را به کار می‌برد، پطرس واژۀ «فیلِئو.» [phileo در زبان یونانی واژۀ دیگری است برای محبت که معنی آن با آگاپائو فرق دارد]. واضح است که پطرس به هیچ عنوان نمی‌تواند بگوید: «بله، خداوند، من تو را از همه بالاتر دوست دارم.» در این صورت، خداوند به او می‌گفت: «ای ریاکار، چطور می‌توانی این را بگویی، در حالی که همین الان از من نااطاعتی کردی؟» پس پطرس می‌دانست نمی‌تواند محبت آگاپه را به زبان بیاورد، نه در حضور خداوند و نه در حضور سایر شاگردان. برای همین، پطرس می‌گوید: «بله، تو را دوست دارم، ولی نه در حد محبت آگاپه.» آن‌گاه، خداوند به او می‌گوید: «پس برّه‌‌‌های مرا خوراک بده.» ماهی نگیر، برّه‌ها را خوراک بده! تو ماهیگیر نیستی، شبان هستی. تو ماهی صید نمی‌کنی، تو برّه‌ها را خوراک می‌دهی.

به عبارتی، منظور خداوند این است که اگر می‌گویی مرا دوست داری، بگذار ببینم اولویت‌های زندگی‌ات کدامند. وقت را چطور می‌گذرانی؟ پولت را چطور خرج می‌کنی؟ انرژی و توان جسمانی‌ات را چطور صرف می‌کنی؟ فکرت و برنامه‌ریزی ذهنت در کجا متمرکز است؟ اولویت‌های تو چه چیزهایی هستند؟ اگر واقعاً مرا دوست داری، برّه‌هایم را خوراک بده. آیۀ ۱۶: «بار دوم، به او گفت: ای شمعون، پسر یونا، آیا مرا محبت می‌نمایی؟» خداوند به پطرس می‌گوید: «آیا مرا بالاتر از همه‌چیز دوست داری؟ آیا محبت تو به من برترین و عالی‌ترین محبت است؟ آیا محبت آگاپه است؟» پطرس باز هم مثل بار اول پاسخ می‌دهد: «بلی خداوندا، تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم.» سپس خداوند می‌فرماید: «گوسفندان مرا شبانی بکن.» بار اول و سوم که خداوند از پطرس سوال می‌کند به او حکم می‌دهد گوسفندان را خوراک بدهد. اما، بار دوم، خداوند از پطرس می‌خواهد گوسفندان را شبانی بکند و مراقب گلّۀ خداوند باشد. خداوند به پطرس می‌گوید: «فکر ماهی‌ها نباش، به فکر گوسفندانم باش. به پیشبرد ملکوت خدا کمک بکن. اولویت‌ها را مشخص بکن.» در اصل، عیسی مسیح به پطرس می‌گوید: «اگر واقعاً مرا دوست داری، محبت خودت را با دوست داشتن من با تمامی دل و جان و فکر و قوت نشان بده و همۀ توان و انرژی‌ات را صرف کاری بکن که هدف اصلی من است.»

آن‌گاه، خداوند بار سوم از پطرس سوال می‌کند. من معتقدم عیسی مسیح به این دلیل که پطرس سه بار مسیح را انکار کرد سه بار از او سوال می‌کند، هر سوال برای یکبار انکار! حالا دقت بکنید بار سوم خداوند چطور از پطرس سوال می‌کند: «ای شمعون، پسر یونا، مرا دوست می‌داری؟» خداوند همان کلمۀ پطرس را به کار می‌برد، یعنی محبت فیلِئو. واضح است که پطرس نمی‌تواند به خداوند بگوید تو را از همه بیشتر دوست دارم، ولی دست‌کم می‌تواند بگوید تو را دوست دارم، ولی نه به اندازۀ محبت آگاپه. پطرس این را می‌گوید که سرزنش نشود. به همین دلیل، خداوند از او می‌پرسد آیا دست‌کم مرا کمتر از محبت آگاپه دوست داری؟ آیۀ ۱۷: «پطرس محزون گشت، زیرا مرتبۀ سوم بدو گفت مرا دوست می‌داری؟» پطرس از این ناراحت نمی‌شود که خداوند سه بار از او سوال می‌کند، اما از این غمگین می‌شود که خداوند بار سوم از پطرس سوال می‌کند آیا او را دست‌کم کمتر از محبت آگاپه دوست دارد؟ پطرس از این دلگیر می‌شود که خداوند حتی بار سوم به همان محبتی اشاره می‌کند که پطرس آن را بار اول به زبان آورده بود تا دست کم بتواند از توبیخ و سرزنش در امان بماند. سپس پطرس پاسخ می‌دهد: «خداوندا، تو بر همه‌چیز واقف هستی. تو می‌دانی که تو را دوست می‌دارم. عیسی بدو گفت: گوسفندان مرا خوراک ده.»

قبول شدن در آزمون محبت به این بستگی ندارد که شما احساساتی بشوید، به این بستگی ندارد که با شنیدن سرودهای روحانی مورمور بشوید، به این بستگی ندارد که به عیسی مسیح حس خوب و دلپذیر داشته باشید. آزمون محبت شما به مسیح به این بستگی دارد که آیا اولویت‌های زندگی شما امور روحانی‌اند یا امور دنیایی، آیا اولویت‌های زندگی شما امور آسمانی‌اند یا امور زمینی. آزمون محبت شما به مسیح به این بستگی دارد که آیا سرگرم ماهیگیری هستید و از آن لذت می‌برید و در کارتان استادید و حسابی سرگرم امور دنیایی هستید و یا مشغول خوراک دادن به گوسفندان می‌باشید که یک خدمت روحانی است. بله، لازمۀ دوست داشتن خداوند اطاعت کردن از او است.

الان لازم است نکتۀ جالبی را توضیح بدهم. من قبلاً فکر می‌کردم یک تعداد از مردم خدا و عیسی مسیح را به شکلی خاص و اسرارآمیز دوست دارند. آیا شما هم تا به حال چنین تصوری داشتید؟ در واقع، شاید برخی از شما تصور می‌کنید من یا سایر شبانان و رهبران کلیسا یا مبشران مسیحی خداوند را در یک سطح و درجۀ دیگری دوست دارند، گویا به درجات رفیع‌تری رسیدند و در عالم دیگری سِیر و سیاحت می‌کنند که شما از آن بی‌خبرید و آن را درک نمی‌کنید. یادم می‌آید، وقتی بچه بودم، خیال می‌کردم این آدم‌ها خدا را به شکلی عجیب و غریب و اسرارآمیز دوست دارند. من خیال می‌کردم حتماً یک اتفاقی در زندگی این آدم‌ها می‌افتد که باعث می‌شود به یک سطح بالاتری برسند. شاید بتوانیم این ترفیع روحانی را «خیزش مقدس» بنامیم. شما ناگهان به یک سطح بالاتر پرتاب می‌شوید. مثلاً من کلیسا می‌روم یا به اردوی مسیحی می‌روم یا در یک کنفرانس مسیحی شرکت می‌کنم و یک نفر که آنجا سخنران است با شور و حال خاص توضیح می‌دهد که باید خودمان را وقف و سرسپردۀ خدا بکنیم. او به قول الهیدان‌ها از «زندگی پیروزمندانه» یا به قول خودم از «خیزش مقدس» حرف می‌زند تا شما را از نظر روحانی ترفیع درجه بدهد و شما را به سطح بالاتر برساند. این دسته آدم‌ها معمولاً چنین می‌گویند: «این ترفیع درجات روحانی زمانی اتفاق می‌افتد که شما به عمق‌های روحانی بروید و برکت دوباره را در زندگی مسیحی تجربه بکنید و در روح‌القدس تعمید بگیرید و به زبان‌ها صحبت بکنید و خلاصه همۀ وجودتان را روی مذبح بگذارید.» به این شکل، یک خیزش بزرگ برمی‌دارید.

ولی، عزیزان، این را به شما بگویم که همۀ این حرف‌ها که می‌شنوم به جز اینکه مرا کلافه بکند نتیجۀ دیگری ندارد، چون من نمی‌توانم خیز بردارم و ترفیع درجه پیدا بکنم. من آدم‌هایی را دیدم که تلاش کردند خیزش‌های بزرگ بردارند، ولی بعدها که آنها را دیدم فهمیدم که دقیقاً سر جای اولشان هستند، یعنی خیزش بی‌خیزش. پس چه شد؟ بعد، به این نتیجه رسیدم که شما می‌توانید به عقب هم خیز بردارید و پس‌روی بکنید. ولی، به هر حال، این تفکر وجود دارد که گفته می‌شود برخی از مسیحیان نورچشمی در یک فضای ملکوتی به سر می‌برند و از یک سری توانایی‌های فرازمینی برخوردارند که می‌توانند خداوند را در بُعد دیگری دوست داشته باشند. ولی آیا می‌دانید واقعیت چیست؟ واقعیت این است که همۀ این حرف‌ها بی‌معنی است. اما سوال اصلی این است که آیا ما با اطاعت روزانه از خداوند، رفته‌رفته، به شباهت مسیح تبدیل می‌شویم یا نه. خیر، از خیزش مقدس خبری نیست.

بله، واضح است که در این سفر روحانی یک لحظه‌های بِزنگاه و یک نقطۀ عطف در زندگی‌تان وجود خواهد داشت. بدیهی است لحظه‌هایی در زندگی شما وجود دارد که دربارۀ یک حقیقت کتاب‌مقدس به روشنگری می‌رسید و یا به نقطه‌ای می‌رسید که می‌فهمید باید از گناهی که مدت‌های طولانی درگیر آن بودید دست بکشید. شما تصمیم می‌گیرید به خداوند امین و وفادار باشید و با عزم راسخ چنین تصمیمی می‌گیرید. اما این تصمیم و این روشنگری شما را به یک بُعد و سطح تازۀ روحانی پرتاب نمی‌کند. شما صرفاً در مسیر رشد روحانی یک قدم جلوتر می‌روید و بهتر است بگوییم یک قدم بزرگ‌تر برمی‌دارید و جلوتر می‌روید. من، خودم، این را زمانی فهمیدم که متوجه شدم محبتم به خداوند عیسی در حال افزایش است و این محبت هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود. بله، موضوع اصلی این است. ناگفته نماند که این افزایش محبت با مطیع بودن ما به وجود می‌آید. لازمۀ دوست داشتن خداوند اطاعت کردن از او است، نه اینکه منتظر رویدادهای اسرارآمیز و ماورایی باشیم.

در انجیل یوحنا فصل ۲۱ آیات ۱۸ و ۱۹، خداوند بهای محبت را توضیح می‌دهد: «جانت را از دست می‌دهی. این محبت به بهای جانت تمام می‌شود.» دوست داشتن خداوند به قیمت از دست دادن همه‌چیز است. به این شکل، در آیات یادشده، ما شاهد سرد شدن محبت و گرم شدن محبت و شرط محبت و بهای محبت هستیم. پس از همۀ اینها، در انتهای آیۀ ۲۲، خداوند به پطرس می‌فرماید: «از عقب من بیا!» پس، چنان که قبلاً هم اشاره کردم، اطاعت نکتۀ اصلی و کلیدی است. این اطاعت است که خداوند را خشنود می‌کند. خواست و ارادۀ خداوند این است که قومش و مردمش او را دوست داشته باشند. در این مورد، یک مثال می‌زنم. دخترک کوچکی عاشق عروسکش است و نزد مادرش می‌آید و مادرش را بغل می‌کند. مادر به او می‌گوید: «چی شده؟ چه خبر شده؟» دخترک می‌گوید: «چیزی نشده. من این‌همه مدت به عروسکم محبت می‌کنم و او را دوست دارم، ولی عروسکم هیچ‌وقت به من محبت نمی‌کند. برای همین، پیش تو آمدم، چون تو همیشه نشان می‌دهی مرا دوست داری و به من محبت می‌کنی.»

به نظرم، باید این را درک بکنیم که وقتی خدا ما را از محبت بی‌کرانش لبریز می‌کند، انتظار دارد ما نیز محبتمان را به او ابراز بکنیم. ولی بسیار مایۀ ناراحتی و تأسف است که این محبت را در کلیسا از دست دادیم. از دوست داشتن خدا با تمامی دل و تمامی فکر، از محبت سرسپرده، چندان خبری نیست. همۀ ما وقتمان را با سایر اولویت‌ها هدر می‌دهیم. ولی الان وقتش است به قصورمان در محبت به خداوند اعتراف بکنیم، وقتش است پیگیر گرم شدن آن محبت باشیم، وقتش است خودمان را سرسپرده بسازیم و به هر قیمتی مطیع باشیم.

پایان

This sermon series includes the following messages:

Please contact the publisher to obtain copies of this resource.

Publisher Information
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969

Welcome!

Enter your email address and we will send you instructions on how to reset your password.

Back to Log In

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize
View Wishlist

Cart

Cart is empty.

Subject to Import Tax

Please be aware that these items are sent out from our office in the UK. Since the UK is now no longer a member of the EU, you may be charged an import tax on this item by the customs authorities in your country of residence, which is beyond our control.

Because we don’t want you to incur expenditure for which you are not prepared, could you please confirm whether you are willing to pay this charge, if necessary?

ECFA Accredited
Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Back to Cart

Checkout as:

Not ? Log out

Log in to speed up the checkout process.

Unleashing God’s Truth, One Verse at a Time
Since 1969
Minimize