واقعیت قیام عیسی مسیح از مردگان قصه و داستان تاریخی نیست. رستاخیز عیسی مسیح مثل تجربۀ کسانی نیست که ادعا میکنند مردند و رفتند آن دنیا و بازگشتند. رستاخیز مسیح این نیست که میگویند روح عیسی زنده است و آن را در رنج و درد تهیدستان میتوان دید و همچنین در لبخند یک کودک به چشم میآید. رستاخیز عیسی مسیح مثل یک مثال یا یک درس عملی یا یک نمایش نیست که به مردم نشان بدهد چطور میتوانند بر سختیها غلبه بکنند و بر مصیبتهای زندگی پیروز بشوند. رستاخیز عیسی مسیح یک نمونۀ عملی نیست که به ما نوید بدهد گاه در بنبست ناامیدی میتوان به امید رسید. همۀ اینها مثالهای زیبا هستند، ولی هیچیک به معنا و مفهوم رستاخیز عیسی مسیح ربطی ندارند. در واقع، باید این را درک بکنید که رستاخیز مسیح تنها راهی است که مردم را به بهشت جاودان وارد میکند و آنها را از جهنم ابدی نجات میدهد. در اصل، معنا و مفهوم رستاخیز مسیح همین است. هر تعریف دیگر از رستاخیز مسیح یا هر بحث و گفتگو دربارۀ رستاخیز مسیح که آن را به ابدیت انسانها ربط نمیدهد از معنا و مفهوم رستاخیز مسیح غافل میماند. رستاخیز عیسی مسیح سرنوشتسازترین رویداد جهان است، چون، در نهایت، سرنوشت همۀ انسانها را رستاخیز عیسی مسیح تعیین میکند. رستاخیز مسیح تأثیرگذارترین رویداد تاریخ جهان است. پذیرفتن یا قبول نکردن این رویداد مشخص میکند ابدیت را در بهشت میگذرانید یا در جهنم.
در این پیغام، از نقطه نظر آنچه در مسیحیت به ظاهر تناقض به نظر میآید رستاخیز عیسی مسیح را بررسی میکنیم. در مسیحیت، از این موارد بسیارند که در ظاهر ضد و نقیض به نظر میرسند، در حالی که اصلاً ضد و نقیض نیستند. برای نمونه، ما دربارۀ ملکوت خدا و پادشاهی خدا در دل ایمانداران و کسانی که خدا را میشناسند صحبت میکنیم. این ملکوت در زمین است، اما پایتخت این سلطنت در آسمان میباشد. ما از ملکوتی حرف میزنیم که روی زمین برقرار است، اما هیچ کشوری در کرۀ زمین وجود ندارد که این ملکوت، این پادشاهی، جامع و کامل در آن برقرار باشد. این ملکوتی است که مردم از آن بیزارند، در حالی که این ملکوت محبوب خدا است. این ملکوت به ظاهر ضد و نقیض از مردم سربلند و سرافرازی تشکیل شده که قبلاً همگی اسیر و بردۀ گناه بودند. این ملکوت از مردم صالح و عادلی تشکیل شده که قبلاً همگی شریر و بدکار بودند. این ملکوت از مردم محترم و شریفی تشکیل شده که قبلاً همگی تبهکار بودند. این ملکوت از مردم امین و مطیع و وفادار تشکیل شده که قبلاً همگی یاغی و شورشگر و گردنکش بودند. این ملکوت از دوستانی تشکیل شده که همگی قبلاً دشمن بودند. این ملکوت از حاکمانی تشکیل شده که همزمان خادم میباشند. این ملکوت از شکستخوردگانی تشکیل شده که همزمان پیروزند. این ملکوت از قهرمانانی تشکیل شده که به ضعفهایشان افتخار میکنند. این ملکوت از فاتحانی تشکیل شده که بالاترین هدف و مقصود آنها فروتن بودن است. همۀ این مردم، در این ملکوت و در این پادشاهی، تابع قانون میباشند. این قانون، که کاملاً بر مبنای شریعت خدا است، ثمرهاش آزادی میباشد. این قانون آزادی بار میآورد. در این ملکوت، همه گوش به فرمان پادشاه هستند و این پادشاه برای تابعانش جان فدا کرد. این پادشاه آن قاضی است که در دادگاهی که خودش عهدهدار قضاوت آن میباشد به خاطر و به جای تبهکاران و بزهکاران مجازات شد. او، که در جلال و شکوه آسمان فرمانروا میباشد، با تاجی از خار تاجگذاری شد. او، که خداوند و مالک حیات است، جان خود را از دست داد. او، که خالق آدمیان است، به دست آدمیان کشته شد.
این تناقضها آنجا به اوج میرسد که آن پادشاه که جان سپرد زنده میشود. به خاطر این واقعیت، مردگان زنده جای خودشان را به زندگان مرده میدهند. این آخرین تناقضی است که الان میخواهم دربارۀ آن صحبت بکنم: جابهجایی مردگان زنده با زندگان مرده. اینها دو عبارت ضد و نقیض میباشند، ولی، اگر کتابمقدس را درست درک بکنیم، این دو عبارت، به ظاهر، ضد و نقیضند، ولی، در عمل، درست میباشند. کتابمقدس بیان میکند هر کسی که خارج از ملکوت خدا قرار دارد، هر کسی که به عیسی مسیح ایمان ندارد، یک مردۀ زنده است. اما همۀ کسانی که در ملکوت خدا جای دارند و به عیسی مسیح ایمان دارند زندگانی هستند که طعم مرگ را میچشند. اما این یعنی چه؟
بسیار خوب، برای یافتن پاسخ به این پرسش به رسالۀ افسسیان فصل ۲ نگاه میکنیم که با الهام روح خدا این موضوع را برای ما توضیح میدهد. من در این موعظه کلام خدا را برای شما توضیح میدهم، نه کلام خودم را. رستاخیز مسیح در دل این نکته جای دارد که آیا شما مردگان زنده هستید یا زندگان مرده. این در واقع پیغام زیبای رسالۀ افسسیان فصل ۲ میباشد. خدا رستاخیز عیسی مسیح را تدبیر نمود تا مردم را از مردگان زنده به زندگان مرده تبدیل بکند. الان این موضوع را توضیح میدهم.
رسالۀ افسسیان فصل ۲ آیۀ ۱ میفرماید: «و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید، که در آنها قبل رفتار میکردید بر حسب دورۀ این جهان، بر حسب رییس قدرت هوا، یعنی آن روحی که الحال در فرزندان معصیت عمل میکند. که در میان ایشان همۀ ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی میکردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را به عمل میآوردیم و طبعاً فرزندان غضب بودیم، چنان که دیگران. اما خدا، که در رحمانیت دولتمند است، به سبب محبت عظیم خود که با ما نمود، ما را نیز که در خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید، زیرا که محض فیض نجات یافتهاید، و با او برخیزانید و در جایهای آسمانی در مسیح عیسی نشانید تا در عالمهای آینده دولت بینهایت فیض خود را به لطفی که بر ما در مسیح عیسی دارد ظاهر سازد.» ما این آیات را به دقت بررسی میکنیم. ولی الان میخواهم یک لحظه به آیۀ ۵ توجه بکنید: «ما را که مرده بودیم زنده گردانید.» این معنا و مفهوم رستاخیز عیسی مسیح است. این جانِ کلام ایمان مسیحی است. این انجیل عیسی مسیح است. این فرق مسیحیت با مذهب است. این حقیقت خدا است. بدون خدا، همۀ انسانها مردهاند.
اکنون، دربارۀ مردگان زنده صحبت بکنیم. آیۀ ۱ میفرماید: «شما مرده بودید.» پولس این را خطاب به ایمانداران مینویسد و به آنها یادآوری میکند که قبلاً مرده بودند. ولی آیا آنها از نظر جسمانی و بدنی زنده بودند؟ بله، زنده بودند. اما از نظر روحانی چطور؟ خیر، از نظر روحانی مرده بودند. آنها قبلاً از نظر روحانی مرده بودند و به مرگ ابدی دچار بودند. این حقیقت فقط دربارۀ مخاطبان پولس صادق نیست، به انتهای آیۀ ۳ و به این عبارت کوتاه دقت بکنید که میگوید: «چنان که دیگران.» بنابراین، پولس به کل بشر اشاره میکند. این یک وضعیت جهانی و عالمگیر است. فقط شما مرده نیستید، بلکه همۀ انسانهای روی زمین. هیچکسی انکار نمیکند که دنیا دچار مشکل است. هیچکسی انکار نمیکند که ما مدام با همهگونه مشکلات دست و پنجه نرم میکنیم. حالا، در این میان، چپ و راست، کسانی هم پیدا میشوند که ادعا میکنند برای مشکلات چاره دارند. آنها میگویند چارۀ کار در تغییرات است، باید نظام آموزش و پرورش را بهتر بکنیم، باید یکدیگر را بهتر درک بکنیم، باید تنشهای نژادپرستی را برطرف بکنیم، باید از نظر روانشناسی به مردم آموزش بدهیم که خودشان را دوست داشته باشند و به خودشان احترام بگذارند و عزت نَفْس داشته باشند، و هزار و یک راهکار دیگر. آنها که حلّال مشکلات هستند به ما میگویند مشکل اصلی انسان مشکل اجتماعی است. مشکل انسان این است که نمیتواند با محیط اجتماعی که در آن زندگی میکند سازگار باشد. مشکل انسان این است که نمیتواند با مردم جامعه کنار بیاید. انسان باید از نظر اجتماعی بیدار بشود، باید نسبت به مسایل اجتماعی حساس بشود، باید از نظر اجتماعی آموزش ببیند.
یک عده هم میگویند: «مشکل اساسی انسان در روانشناسی ریشه دارد. مشکل انسان اجتماعی نیست، مشکل انسان رابطه برقرار کردن با دیگران نیست، مشکل انسان رابطه برقرار کردن با خودش است. مشکل انسان این است که نمیتواند با احساسات درونی خودش ارتباط برقرار بکند. انسان نمیتواند تشویش و اضطراب درون خودش را آرام بکند. از اینرو، چاره این است که انسان با خودش به صلح و آرامش برسد. انسان باید عزت نَفْس را در خودش پرورش بدهد. اگر انسان بتواند مشکلات روانشناسی را برطرف بکند و به قولی خودش را پیدا بکند، آنوقت خیلی راحت میتواند با دیگران کنار بیاید.»
از آن طرف، یک جماعتی هم میگویند: «مشکل انسان واقعاً نه اجتماعی است و نه روانشناسی، بلکه مشکل انسان در محیط زندگی او ریشه دارد، مشکل انسان به این ربط دارد که چطور در جامعه با او رفتار میشود. این عده میگویند: شما آدمی را تصور بکنید که دیگران به او زخم زدند و او را آزار میدهند و از او سوءاستفاده میکنند و او را سرکوب میکنند و هزار و یک بلا بر سر او میآورند. پس طبیعی است که این آدم نمیتواند در پیچیدگی این دنیا خودش را پیدا بکند. دیگران او را درک نمیکنند و او نمیتواند به رویاهایش برسد. بله، واقعاً محیط اطراف است که همهچیز را خراب میکند.»
بسیار خوب، به گفتۀ این جماعت، انسان نمیتواند با دیگران کنار بیاید، انسان نمیتواند با خودش کنار بیاید، انسان نمیتواند با محیط زندگیاش کنار بیاید، و همۀ اینها برای او مشکلسازند. ولی باید بگوییم، خیر، مشکل انسان این نیست، اینها اصلاً مشکل انسان نیستند، همۀ این موارد نشانههای مشکل اصلی او هستند، ولی مشکل اصلی نیستند. مشکل اصلی انسان این است که او مرده است. انسان مردۀ مطلق است. انسان از حیات خدا جدا است. رسالۀ افسسیان فصل ۴ آیۀ ۱۸ میفرماید انسان از حیات خدا محروم است. آدمیزاد از نظر روحانی مرده است. جسم انسان حرکت میکند، اما در واقع او یک مردۀ متحرک است. انسان از حیات خدا بیبهره است. او نمیتواند خدا را بشناسد، نمیتواند خدا را درک بکند. انسان نسبت به خدا کرخت و بیحس است. او نمیتواند خدا را بفهمد، نمیتواند با خدا رابطه داشته باشد. انسان نمیتواند ارادۀ خدا را انجام بدهد. انسان نمیتواند کلام خدا را بهجای بیاورد، نمیتواند از برکت وجود خدا لذت ببرد. کسی که به خدای راستین ایمان ندارد صرفاً به یک بیماری روحانی دچار نیست، بلکه مرده است. اما این مرگ چگونه مرگی است؟ این مرگ به این شکل است که آدم مرده نمیتواند به هیچ محرکی پاسخ بدهد. آدمیزاد نمیتواند به کُنش خدا جواب بدهد. او نمیتواند به واقعیت الهی واکنش نشان بدهد. انسان نسبت به حقیقت الهی مرده است.
یک روز، در دفتر کارم نشسته بودم که یک مادر بیتاب و سراسیمه تلفن زد. او در همین بلوار راسکو زندگی میکند. این مادر پشت تلفن جیغ میزد و فریاد میکشید که کودکش در تختش خوابیده گویا مرده است و حالا این مادر از یک نفر کمک میخواهد. من به سرعت به خانۀ این خانم رفتم، در زدم و در را باز کرد. او با این بچۀ کوچک در خانه تنها بود. رنگ بچه کبود بود و بدنش سرد و بیجان. این مادر بچه را بغل کرد و مدام بچه را میبوسید و بچه را ناز و نوازش میکرد و تکانش میداد و خلاصه هر کاری از دستش برمیآمد انجام داد، اما بچه اصلاً تکان نمیخورد و هیچ حرکتی نمیکرد. همه میدانیم، وقتی پای احساسات وسط میآید، هیچچیز مثل این نیست که یک کودک به عشق و محبت و احساسات مادرش واکنش نشان بدهد. ولی آن بچۀ کوچک، که فقط چند ماه از عمرش گذشته بود، به مهر و محبت مادرش هیچ واکنشی نشان نداد.
ذات مرگ همین است. شخص مرده از همهنظر کاملاً عاجز و ناتوان است که به هر محرکی واکنش نشان بدهد. این دقیقاً همان تعریف کتابمقدس از مردمی است که خارج از ملکوت خدا میباشند. آنها کاملاً و همهجانبه از خدا جدا هستند. آنها به شکلی زندگی میکنند که انگار خدا اصلاً وجود ندارد. این مردم اصلاً نمیتوانند به خدا واکنشی نشان بدهند. در همۀ این سالها، من در مراسمهای خاکسپاری زیادی برای بچههای کوچولو شرکت کردم و شاهد بودم که وقتی این کوچولوها را در تابوت قرار میدهند، مادرها چطور سر کوچولوی بچه را بلند میکنند و برای آخرین بار بچهشان را میبوسند و انگار با بوسۀ خودشان به بچه حیات میدمند، ولی حتی دریغ از یک حرکت و تکان از سوی آن بچه! این یعنی مرگ. کتابمقدس میگوید همۀ انسانها بدون عیسی مسیح از حیات خدا محرومند و به هر گونه محرک الهی مرده. این وضعیت همۀ گناهکاران است. همۀ انسانها مردۀ مطلقند و چون مردۀ مطلقند نمیتوانند برای خشنودی خدا قدمی بردارند و نمیتوانند از برکت وجود خدا در ابدیت بهره ببرند. همۀ گناهکاران مردهاند. تنها فرق گناهکاران با هم این است که هر کدام در چه مرحله از زوال و فروپاشی هستند. از اینرو، دنیا قبرستان مردگان متحرک است. آدمها حرکت میکنند، انگار زندهاند، ولی در واقع زنده نیستند. کتابمقدس میفرماید انسانها، در حالی که جان دارند، مردهاند.
آقای جان ایدی، واعظ اهل اسکاتلند در قرن نوزدهم، چنین میگوید: «انسانها بدون مسیح مردگان متحرکند. آدمیزاد، در کرختی و بیحسی که دچار آن است، نه شیفتۀ زیباییهای قدوسیت میشود نه مصیبت و سیاهروزی جهنم او را از خواب غفلت بیدار میکند.» در تأیید گفتههای آقای جان ایدی، باید بگوییم، بله، شما دربارۀ بهشت با انسانها حرف میزنید، ولی هیچ علاقهای در آنها نمیبینید. شما دربارۀ جهنم با مردم حرف میزنید، هیچ ترس و وحشتی در آنها نمیبینید. پس چنین آدمی اصلاح و بازسازی و ترمیم نیاز ندارد، نیاز چنین آدمی رستاخیز از مردگان است. او نیازمند حیات است، چون او مرده است. مشکل بشر همین است. مشکل دنیا همین است. دنیا پُر از مردگان متحرک است که کاملاً از حیات خدا محرومند و نمیتوانند خدا را بشناسند و صدای خدا را در کلامش، کتابمقدس، بشنوند. آنها نمیتوانند حقیقت خدا را درک بکنند. حقیقت خدا در نظر آنها حماقت است، بیهوده است. حقیقت خدا از نظر آنها قابل فهم نیست. آدمیان به حقیقت خدا واکنش ندارند و از اینرو نمیتوانند از برکت وجود خدا بهره ببرند.
حالا با شش کلمه در متن رسالۀ افسسیان فصل ۲، که در توصیف این مردگان متحرک به کار رفته است، میتوانیم به موقعیت آنها پی ببریم. اولین کلمه واژۀ «گناه» میباشد که ذات و ماهیت این مرگ روحانی را برای ما توضیح میدهد. آیۀ ۱ میفرماید: «شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید.» واژۀ «خطا» در زیرمجموعۀ «گناه» قرار میگیرد، یعنی هر شرارت اخلاقی، هر کاری که ضد خدا است، هر کاری که سرپیچی از شریعت خدا است. البته، اگر انسان نسبت به خدا مرده است، اگر از حیات خدا محروم است، اگر یک جنازه است و نمیتواند به هیچ محرک الهی واکنش نشان بدهد، واضح است که نمیتواند خدا را خشنود بکند و در راه حرمت نهادن به خدا قدمی بردارد. او، در قلمروی گناه، یک مرده به حساب میآید. حرف اضافۀ «در» به قلمرو و سیطره و موقعیت اشاره دارد.
ما چون گناه میکنیم گناهکار نمیشویم. ما چون گناه میکنیم به مردگان تبدیل نمیشویم. ما چون گناهکاریم گناه میکنیم و دلیل گناه کردنمان این است که در گناه مردیم. ما مرده به دنیا میآییم. ما از نظر روحانی از شکم مادرمان مرده به دنیا میآییم. ما گناه میکنیم و دلیل گناه کردنمان این است که در خطایا و گناهان مرده به دنیا میآییم. واژۀ «گناهان» در زبان یونانی hamartia «هامارتیا» میباشد که دقیقاً به این معنا است: «به هدف نزدن.» حالا از نظر خدا این هدف چه هدفی است؟ خدا میفرماید: «مقدس باشید، چون من قدوسم.» عیسی مسیح میفرماید: «پس شما کامل باشید، چنان که پدر شما که در آسمان است کامل است.» معیار خدا کامل بودن است، در حالی که هیچکسی به این معیار نمیرسد. به همین دلیل، رسالۀ رومیان ۳:۲۳ میفرماید: «زیرا همه گناه کردهاند و از جلال خدا قاصر میباشند.» خیلی از مردم تصور میکنند فقط کسی که دزدی میکند و قتل میکند و کودکآزاری میکند و تجاوز میکند و جزو تبهکاران حرفهای است گناهکار است، در حالی که در اصل گناه در کارهایی که انسان نمیتواند انجام بدهد تعریف میشود، نه در کارهایی که انجام میدهد. البته واضح است که همۀ کارهای پلید و نادرستی که انسان انجام میدهد گناه است، ولی ماهیت گناهکار بودن انسان آنجا خودش را نشان میدهد که او برای رسیدن به معیاری که خدا در نظر دارد ناتوان است. پس آنچه انسان نمیتواند انجام بدهد نشان میدهد که او گناهکار است. اما کدام کار را انسان نمیتواند انجام بدهد؟ انسان نمیتواند کامل و قدوس باشد. حتی یک شخصی که پایبند به اصول اخلاقی است و از نظر انسانها به هدف زده است باز هم از رسیدن به معیار کامل خدا که قدوسیت مطلق است قاصر میماند.
حالا برویم سراغ دومین کلمه که واژۀ «خطایا» میباشد و به این معنا است: «لغزیدن یا افتادن یا از مسیر خارج شدن،» یعنی راه خود را گم کردن. این واژه در توصیف کسی به کار میرود که از مسیر منحرف شده و راه خودش را گم کرده است. انسان مشکل بسیار جدی دارد. او مرده است و به هیچ عنوان نمیتواند به هدفی که خدا مشخص کرده بزند و خدا را راضی بکند. به این دلیل، او گمکردهراه است. انسان در وادی مرگ سرگردان است، کاملاً به خدا بیحس است، و اصلاً نمیتواند به محرک الهی واکنش نشان بدهد. انسان از انجام آنچه خدا مطالبه میکند بسیار قاصر است. انسان گمشده و گمگشتهراه است. به همین دلیل، حرف ما دربارۀ گناهکاران گمشده است. آنها از مسیر خارج شده و آواره و سرگردانند. گناهکاران راه را اشتباه رفتند، حقیقت را گم کردند، و از خدا دور شدند. کتاب امثال سلیمان میگوید: «راهی هست که به نظر آدمی مستقیم مینماید، اما عاقبت آن طریق مرگ است.»
بنابراین، این دو واژه، یعنی «گناه» و «خطا،» وضعیت انسان را توصیف میکند که مرگ روحانی گریبانش را گرفته است. انسان گرفتار یک روال ثابت و مداوم گناه است، گرفتار یک زندگی که پیوسته و بیوقفه در گناه دست و پا میزند و آدمیزاد مدام از معیار مورد نظر خدا، که قدوسیت و کامل بودن است، غافل میماند و بیشتر و بیشتر از خدا دور میشود. این دو واژه همهجور گناه را در بر میگیرند، هر حس و حالی که جلوهگر گناه باشد و هر فکر و گفتار و کردار گناهآلود در این دو واژۀ «گناه» و «خطا» جای میگیرند. گناه و خطای انسان یک تخلّف و شرارت همهجانبه است، یک قصور و کوتاهی گسترده و عظیم که سرنوشت انسان را تغییر میدهد. گناه و خطای انسان یک بیحسی و بیتفاوتی فراگیر است به طریقهای خدا. آدمیزاد سرگشته و آواره و گمشده در گناهانش است و از معیار خدا قاصر مانده، چون به خدا کاملاً کرخت و بیحس میباشد.
حالا، در آیۀ ۲، به موضوع دنیوی بودن میرسیم. پولس میگوید: «در آنها قبل رفتار میکردید بر حسب دورۀ این جهان.» واضح است که آن ایمانداران قبل از ایمانشان اینچنین رفتار میکردند. اما دنیوی بودن یعنی چه؟ دورۀ این جهان یعنی چه؟ مسیر این دنیا، طریق این دنیا چیست؟ در اینجا، پولس دربارۀ نظام این دنیا صحبت میکند. واژۀ «جهان» در زبان یونانی kosmos «کازموس» میباشد. در عهدجدید، این واژه به معنای نظام زندگی در این دنیا است، اما جدا از خدا. این واژۀ «کازموس» به معنای نظم و ترتیب است و نقطۀ مقابل آشفتگی و نابسامانی میباشد. هرج و مرج و بینظمی در مقابل نظم و ترتیب. در نظام این دنیا نظم و ترتیب برقرار است. به سراسر این جهان نگاه بکنید که یک نظم و ترتیبی را در آن میبینید. دنیا بسیار سامانیافته است. واقعاً چقدر جالب است که میبینیم بشر در این دنیا کارها را با نظم و ترتیب انجام میدهد. انسان این قابلیت را دارد که با دیگران ارتباط اجتماعی برقرار بکند. واقعاً جالب است که انسان میتواند زندگی خودش را از نظر اجتماعی و اقتصادی و سیاسی سر و سامان بدهد و خودش را مشغول بکند و برای خودش تفریح و سرگرمی تدارک ببیند. انسان به راستی یک مخلوق با سر و سامان است. بله، انسان زندگی خودش را سر و سامان میدهد و این نظم و ترتیب را در زندگی پیش میگیرد، ولی واقعیت این است که این زندگی منظم و مرتب بر اساس نظم و ترتیب دنیا است، نه بر اساس نظم و ترتیبی که خواست و ارادۀ خدا باشد.
روح این عصر و زمانه بر نظام دنیا حاکم است. اما باید نکتهای را به شما بگویم. انسان به خدا مرده است، اما به نظام این دنیا زنده است و همۀ زَرق و برق و همۀ طریقها و عقاید و مسلکهای دنیا برای او جذابیت دارد و آنها را با همۀ وجودش و با جان و دل پذیرا است. انسان به دنیای خدا مرده است و به نظام این جهان زنده. پس «بر حسب دورۀ این جهان» یعنی چه؟ یعنی زندگی خودتان را بر مبنای روح این عصر شکل بدهید. یعنی هرچه برای این دوره و زمانه جذاب است برای شما هم جذاب است. این دوره و زمانه طرفدار هر چیزی که باشد شما هم طرفدارش هستید. این دوره و زمانه هر تمایل و گرایشی که دارد شما نیز به سمت همان تمایل و گرایش پیش میروید. هرچه برای این دوره و زمانه باارزش است برای شما هم باارزش است. هرچه برای این دوره و زمانه مهم به حساب میآید برای شما هم مهم میشود. هرچه برای این دوره و زمانه اولویت به حساب میآید برای شما هم اولویت میشود. این دوره و زمانه با هر چیزی که سازش و مدارا میکند شما هم با آن سازش و مدارا میکنید. هرچه را این دوره و زمانه ترویج میدهد شما خریدارش میشوید. دلیلش این است که شما به دنیا زندهاید و با آغوش باز به استقبال محرکهای آن میروید.
مردم به نظرسنجیها اقتدا میکنند. مردم چشمشان به روزنامه و مجله و کتاب است که ببینند آنها چه میگویند. مردم از تلویزیون و فیلم و موسیقی و سیاستمداران و معلمان الگو میگیرند. هرچه برای نظام دنیا ارزش به حساب میآید برای مردم ارزش دارد. امروز، فکر و ذکر دنیا بشردوستی و مادیگرایی و روابط نامشروع جنسی است و مردم هم که خریدار طرز فکر روح این عصر و دوران میباشند. در این میان، یک تعداد آدم مذهبی هم وجود دارند که آنها هم جزو روح این دوران میباشند. روح غالب بر این عصر در اختراع دین و مذهب بسیار استاد است و میداند چگونه با اَدا و اطوار روشنفکری و فرهیختگی نظامهای مذهبی کاذب و بسیار منظم و سازمانیافته تشکیل بدهد. مردم گرفتار پندار و گفتار و کردار نظام حاکم بر دنیا هستند و راه فراری هم از این نظام ندارند، چون مردم به هر گونه فضا و محیط دیگری که خارج از نظام دنیا است مرده و بیحس هستند، اما به نظام دنیا زنده و پرتحرکند و مستعد و آماده تا از نظام دنیا همهگونه تأثیر و الگو و سرمشق بگیرند.
حالا، در ادامه، رسالۀ افسسیان فصل ۲ زمانی که به کلمۀ سوم یعنی «شیطان» میرسد وضعیت را وخیمتر توصیف میکند. کلمۀ «شیطان» را من به کار میبرم، چون، در اصل، آیۀ ۲ توصیف شیطان است: «رییس قدرت هوا» یا «آن روحی که الان عمل میکند.» انسان، که به خدا مرده است، فقط میتواند به یک محیط دنیوی واکنش نشان بدهد. این محیط دنیوی یک نظام شریر است که بر عصر و دوران زندگی انسان غالب میباشد. پشت این نظام شریر قدرتهای اهریمنی وجود دارند که این نظام را سازماندهی میکنند. در این آیۀ یادشده، شیطان «رییس قدرت هوا» نام دارد. هوا یعنی قلمرو و سیطره و محیطی که مردگان متحرک در آن زندگی میکنند. این فضا فضای مردگان متحرک است و شیطان رییس و امیر این محیط و این نظام میباشد. شیطان «خدای این جهان» نامیده میشود.
مردم تصور میکنند آزادند. ای وای که مردم چقدر دوست دارند خیال بکنند آزادند! این تکهکلام این روزهای آدمها است: «هر کسی آزاد است که هر کاری دلش میخواهد انجام بدهد. شما هر کاری دوست دارید انجام بدهید، هر کاری که احساس میکنید درست است انجام بدهید.» خیر، اینطور نیست. انسان آزاد نیست. شما نمیتوانید هر کاری اراده میکنید انجام بدهید. شما گرفتار مرگ روحانی هستید. شما به واقعیتهای مربوط به خدا و به قلمروی الهی کاملاً بیحسید، در حالی که به نفوذ و تأثیر نظام شریر دنیا بیش از اندازه حساس میباشید. شما درگیر گناهان شخصی خودتان هستید و نظام شریر دنیا نیز با راه و روش و طریقهایی که رنگ و بوی فرهیختگی و روشنفکری میدهد به شخصیت گناهآلود شما بال و پر میبخشد. البته ناگفته نماند آن مخلوقی که روزگاران گذشته قدرتمندترین فرشته در آسمان خدا بود و کتابمقدس او را شیطان مینامد همۀ اینها را سازماندهی و فرماندهی میکند. ولی این به آن معنا نیست که شیطان شخصاً در زندگی تکتک غیرایمانداران حضور عینی دارد و زندگی آنها را مستقیم فرمان میدهد. خیر، شیطان به همراه دیوها و ارواح خبیث، که گوش به فرمان او هستند، پشت این نظام دنیا که ضد خدا است ایستاده و بر گناهکاران نفوذ دارد و بر آنها اثر میگذارد. شیطان آن کسی است که نظام دنیا را طراحی کرد. پس آدمیزاد اصلاً آزاد نیست. این را هم بگویم که مذهب یکی از فرهیختهترین ابزارهای شیطان برای فریب مردم است. شیطان میخواهد کارهای خدا را خنثی بکند. او میخواهد با هر کاری که خواست و ارادۀ خدا است مخالفت بکند. از اینرو، شیطان میداند برای اینکه به هدفش برسد باید برای آدمهای مذهبی دین و مذهب کاذب اختراع بکند تا مبادا مردم به حقیقت روی بیاورند. به این ترتیب، شیطان در نظام شریر دنیا، در قالب دین و مذهب، به شکل فرشتۀ نور ظاهر میشود.
این وضعیت کسانی است که از نظر روحانی مردهاند. آنها از حیات خدا محروم و بیوقفه درگیر گناه هستند. آنها زیر نفوذ نظام دنیا قرار دارند و از هر آنچه برای دنیا باارزش است تأثیر میگیرند. این نظام دنیا کاملاً زیر نفوذ و کنترل مخلوقی به نام شیطان است که در کل عالم هستی بزرگترین دشمن خدا است. این شیطان است که به همراه میلیونها دیو و ارواح خبیث که پیروِ او هستند بر نظام دنیا سلطه دارد. اما تصویر از این هم بدتر میشود زمانی که در انتهای آیۀ ۲ به چهارمین واژه میرسیم، یعنی «نااطاعتی یا معصیت.». این روح، این رییس، این شیطان، «اکنون در فرزندان معصیت عمل میکند.» شیطان در زندگی مردگان محرک فعال است. ناگفته نماند که اصطلاح «فرزندان معصیت» در زبان عبری توصیفگر یک زندگی است که با نااطاعتی خو گرفته است. در گذشته، وقتی نااطاعتی مشخصۀ بارز و آشکار یک نفر بود، معمولاً میگفتند: «او پسر یا فرزند نااطاعتی است.» در عهدعتیق، اگر شرارت و پلیدی مشخصۀ بارز و آشکار یک نفر بود، میگفتند: «او پسر شرارت است یا پسر بَلیعال.» بَلیعال نام قدیم شیطان است.
انسانها در ذات خودشان از خدا جدا و گرفتار در گناهند و این آمادگی را دارند که از نظام دنیا که شیطان بر آن سلطه و اختیار دارد تأثیر بگیرند. بدیهی است که آنها با این شرایطی که در آن قرار دارند از خدا نااطاعتی میکنند. آنها توانایی ندارند که مطیع خدا باشند. شیطان از هر آنچه خواست و ارادۀ خدا است بیزار است. شیطان به نظام دنیا خوراک میرساند و تنفرش از خدا را به این نظام تزریق میکند. مردم هم هرچه دنیا میفروشد خریدارند و به این شکل به هر کاری که ضد خدا و ضد مسیح است دست میزنند و در کارهایی شریک میشوند که نشانۀ بیزاری از خدا است. پس، وقتی کتابمقدس میگوید آنها «فرزندان معصیت» هستند، این یک موضوع کوچک و کماهمیتی نیست. موضوع این است که این نامطیعان ضد خدا هستند. هرچه خواست و ارادۀ خدا برای انسان است شیطان با آن مخالف است. هدف شیطان این است که گناهکاران مقابل خدا بایستند و به هر شکل ممکن از خدا روی بگردانند، چه با شرارتهای زشت و وقیح و آشکار و یا اینکه نقاب مذهب به چهره بزنند و تظاهر به خدادوستی بکنند که البته این فقط یک ریاکاری است و بس. شیطان تقلا میکند کاری بکند که انسانها از خدا سرپیچی بکنند. این است وضعیت مردگان زنده.
پولس در توصیف تباهی انسان به عمق و ژرفای بیشتری میرود و ما را به کلمۀ پنجم میرساند، یعنی واژۀ «شهوت.» آیۀ ۳: «همۀ ما نیز در شهوات جسمانی خود قبل از این زندگی میکردیم و هوسهای جسمانی و افکار خود را به عمل میآوردیم.» شما به خدا مردید و نمیتوانید به کُنش خدا جواب بدهید، دقیقاً مانند یک جنازه که نمیتواند به هیچ محرکی جواب بدهد. شما به معنای واقعی کلمه در گناه و خطا دفن شدید. شما زیر نفوذ مداوم و بیوقفۀ نظام شریر دنیا قرار دارید. این نظام دنیا به وضوح و روشنی در کنترل شیطان است و به دست او اداره میشود. به این دلیل، شما پیوسته در نااطاعتی از خدا و آنچه خدا را خشنود میکند زندگی میکنید. علاوه بر همۀ اینها، شهوت نیز شما را به نااطاعتی تحریک میکند. شما هر کاری که جسم و فکرتان میخواهد انجام میدهید. منظور پولس همین است. هر کاری که جسمتان میخواهد شما همان را انجام میدهید. هر کاری که فکرتان میخواهد شما همان را انجام میدهید. حالا، در این میان، یک تعداد از مردم بین خواستههای جسم و فکر تعادل برقرار میکنند. یک عده هستند که امیال و خواستههای جسم را بهجای میآورند و یک عده هم امیال و خواستههای ذهن را. یک عده همۀ عمر روی ذهن و فکرشان سرمایهگذاری میکنند و خودشان را غرق کسب علم و دانش میکنند و یا دینشناس میشوند و فکر و ذکرشان این میشود که از مذهب، البته مذهب دروغ، سر در بیاورند. از طرف دیگر، یک عده خودشان را در امیال جسمانی غرق میکنند و در فساد و انحراف جنسی دست و پا میزنند. در هر صورت، هر عده از هر طرف پشت بام که بیفتند، به هر حال، این شهوت است که جولان میدهد. اگر شریعت خدا در دل شما کار نکند، اگر ارادۀ خدا در دلتان کار نکند، اگر نتوانید خدا را بشناسید، آنگاه، شما در دنیای خودساختۀ خودتان خدا میشوید. شما مرکز دنیای خودتان میشوید، همهچیز دور شما میچرخد، خواستههایتان همۀ زندگی شما میشوند و فقط هرچه جسمتان و هرچه ذهنتان میخواهد برای شما اهمیت پیدا میکند.
بله، شهوتهای درونی انسان اختیاردار ذات فاسد او است. ذات فاسد آدمیزاد تقلا میکند کاملاً مستقل و جدا از خدا به حیاتش ادامه بدهد و به خواستههایش برسد. زندگی انسان در اختیار خواستهها و آرزوهای شخصی انسان است. از اینرو، شیطان در این نظام دنیا همهچیز را به شکلی ترتیب میدهد که زشتترین و قبیحترین امیال و خواستههای آدمیزاد، که همگی ضد خدا هستند، به مراد دل ذات فاسد انسان پیش برود و البته که این امیال به شکل وسوسههای مختلف جلوی چشم ما خودنمایی میکنند. قبلاً هم گفتم که برای یک عده دین و مذهب و ریاکاری مذهبی به شهوت تبدیل میشود و برای عدهای دیگر فساد و انحراف جنسی. پس کسی که به عیسی مسیح ایمان ندارد و تولد تازه ندارد از نظر روحانی مرده است، یعنی او گناهکار است، یک آدم دنیوی است، شیطان بر او سلطه دارد، نامطیع است و بردۀ شهوت.
حالا، به ششمین و آخرین کلمه میرسیم که واژۀ «غضب» میباشد و به ما خبر میدهد همۀ آنچه گفته شد به کجا ختم میشود. انتهای آیۀ ۳ میفرماید: «طبعاً، فرزندان غضب بودیم.» ختم کلام اینجا است. گناهکاران آنقدر با غضب همنشین هستند که میتوان آنها را «فرزندان غضب» نامید، همانطور که آنها «فرزندان نااطاعتی» نامیده میشوند. ذات گناهکاران باید نابود بشود. آنها برای محکومیت زاده شدند. به همین دلیل، گناهکاران را مردگان زنده مینامیم. آنها در حال حاضر مردهاند و در آینده به مرگ ابدی قدم میگذارند که نام دیگری است برای جهنم. در جهنم، گناهکاران در حالی که هشیارند عذاب میکشند. این مرگ هولناک به معنای جدایی ابدی از حیات خدا است. آنها برای محکومیت زاده شدند. در واقع، عیسی مسیح در انجیل یوحنا ۳:۱۸ میفرماید: الان بر آنها حکم شده و محکومند.
پس، پولس مردگان زنده را توصیف میکند. همۀ انسانها با این وضعیت به دنیا میآیند. اما سوال اینجا است: یک مرده محتاج چیست؟ محتاج رستاخیز است. این موضوع ما را به بخش بعدی رسالۀ افسسیان فصل ۲ میرساند که از آیۀ ۴ شروع میشود. این موضوع را خیلی کوتاه و مختصر بررسی میکنیم. در این بخش، به زندگان مرده میرسیم. ابتدا، مردگان زنده را بررسی کردیم، حالا نوبت زندگان مرده است. به عبارت «اما خدا» توجه بکنید. دوستان عزیز، نکتهای را به شما بگویم: خدا باید برای رستاخیز مردگان متحرک پیشقدم بشود، چون مردگان نمیتوانند خودشان را زنده بکنند. ما اصلاً نمیتوانیم کاری بکنیم، هیچ کاری. قدرتی مستقل از ما و خارج از ما باید عمل بکند. «اما خدا، که در رحمانیت دولتمند است، به سبب محبت عظیم خود که با ما نمود، ما را نیز که در خطایا مرده بودیم زنده گردانید» آیۀ ۶ میفرماید: «و برخیزانید.» این دقیقاً همان چیزی است که ما نیاز داریم. این حقیقت عظیم «عید رستاخیز» است. حقیقت این است که مردگان زنده میشوند. آنها که از نظر روحانی تا ابد مردهاند حیات مییابند. ما زنده میشویم. آیۀ ۵ میفرماید: «ما را زنده گردانید.» آیۀ ۶: «ما را برخیزانید.»
همانطور که با بررسی شش کلمۀ کلیدی مرگ روحانی را توضیح دادیم، حالا، با بررسی شش کلمۀ دیگر، حیات روحانی را توضیح میدهیم. کلمۀ اول «رحمت» است. آیۀ ۴: «خدا که در رحمانیت دولتمند است.» اما سوال اینجا است: رحمت چیست؟ تعریف سادهاش این است که رحمت آنچه گناهکاران سزاوارش هستند به آنها نمیدهد. رحمت از آنچه لایق گناهکاران است و باید به سرشان بیاید جلوگیری میکند. در واقع، مزمور ۱۰۳ احتمالاً بیانگر یکی از بهترین تعریفهای رحمت است. مزمور ۱۰۳:۱۰ میفرماید: «با ما موافق گناهان ما عمل ننموده و به ما به حسب خطایای ما جزا نداده است.» رحمت گویای این حقیقت است که خدا آن کاری که ما سزاوارش هستیم با ما انجام نمیدهد. ما سزاواریم مجازات بشویم برای گناهانمان. ما سزاواریم داوری بشویم برای همۀ خطایایمان. ما سزاواریم برای گناهانمان محکوم بشویم. ما سزاوار جهنم هستیم. اما خدا، که در رحمت دولتمند است، داوری خودش را از ما دریغ میکند. رحمت به ما ترحّم میکند. ناگفته نماند که رحمت خدا اندک نیست. به گفتۀ آیۀ ۴، «خدا در رحمت دولتمند است.» واژهای که «دولتمند» ترجمه شده است در زبان یونانی plousios «پولوسیوس» میباشد که به این معنا است: «نامحدود، بیپایان، بیمرز.»
حالا به کلمۀ دوم، به کلمۀ «فیض،» میرسیم. به انتهای آیۀ ۵ توجه بکنید: «محض فیض نجات یافتهاید.» به عبارتی، با فیض، از مرگ رهایی یافتید. رحمت ترحّم میکند و دریغ میدارد. فیض میآمرزد و بارانش را سرازیر میکند. رحمت از داوری خدا جلوگیری میکند، فیض آمرزش خدا را سرازیر میکند. رحمت آنچه ما لایقش هستیم را به ما نمیدهد. فیض آنچه ما لایقش نیستیم را به ما میدهد. با وجود گناهامان، با وجود خطایایمان، با وجود دنیوی بودنمان، با وجود اینکه شیطان بر ما سلطه دارد، با وجود اینکه در نااطاعتی زندگی میکنیم و شیفتۀ امیال و شهوتهایمان هستیم، با وجود اینکه غضب الهی، که سزاوارش هستیم، بر ما قرار دارد، خدا قدم پیش میگذارد و به گناهکاران رحمت و فیض نشان میدهد. اما چرا خدا چنین کاری میکند؟ اینجا است که به واژۀ سوم میرسیم.
چرا خدا چنین کاری میکند؟ بسیار خوب، دلیلش هرچه هست اما به خاطر وجود ما نیست. در ما چیزی وجود ندارد که برای خدا جذاب باشد، در واقع، ما اصلاً برای خدا جذابیتی نداریم. «چشمان تو پاکتر است از اینکه به بدی بنگری و به بیانصافی نظر نمیتوانی کرد.» خدا از گناه بیزار است. خدا از گناهکار بیزار است. خدا هر روز از گناهکاران خشمگین است. خدا نمیتواند گناه را در حضور خودش تحمل بکند. خدا از شرارت متنفر است. همۀ اینها واقعیتهای کتابمقدس میباشد. با این حال، خدا با رحمت سراغ گناهکاران میآید و داوری را از آنها دریغ میکند و با فیض میآید و باران آمرزش بر آنها میباراند. اما چرا؟ آیۀ ۴ میفرماید: «به سبب محبت عظیم خود که با ما نمود.» این محبتی است خارج از قوۀ درک و فهم ما. همۀ ما در زندگیمان با محبت آشناییم. ما معنی دوست داشتن و محبت نمودن را میدانیم. ما آدمهای دوستداشتنی را دوست داریم. ما هرچه برایمان جذاب است دوست داریم. ما هرچه برایمان مناسب و شایسته است دوست داریم. ما به هرچه که دوست داریم عشق میورزیم. هر چیزی را که با معیارهایمان جور میآید دوست داریم. یک چیزهایی برای ما جذابیت دارند، یک چیزهایی جذابیت ندارند. یک آدمهایی برای ما جذابیت دارند، یک آدمهایی جذابیت ندارند. در اصل، ما هر چیزی را که برایمان جذابیت دارد دوست داریم. اما محبت خدا اینگونه نیست. خدا کسانی را که اصلاً برای او گیرایی و جاذبه ندارند و اصلاً دلربا نیستند دوست دارد و آنها را به طور مخصوص محبت میکند. چنین محبتی برای ما غریبه است. پولس این محبت را «محبت عظیم» مینامد. من مطمئنم پولس میتوانست یک دنیا صفت دیگر هم به کار ببرد، اما او همینجا توقف میکند و میگوید: «محبت عظیم.» این محبت را نمیشود توضیح داد، این محبت از قوۀ درک و فهم خارج است. اما خدا ما را محبت نمود زمانی که دشمن خدا بودیم. «خدا محبت خود را در ما ثابت میکند از اینکه هنگامی که ما هنوز گناهکار بودیم مسیح در راه ما مرد» (رومیان ۵:۸). زمانی که هنوز گناهکار بودیم، خدا پسر خودش را عیسی مسیح خداوند را فدا کرد تا به خاطر ما جان بدهد. محبت عظیم خدا آنجا به چشم میآید که او پسر خودش را فرستاد تا روی صلیب برای کسانی جان بدهد که اصلاً برای خدا گیرایی و جذابیت نداشتند. «کسی محبت بزرگتر از این ندارد که جان خود را به جهت دوستان خود بدهد.» بزرگترین محبتِ محبتها محبتِ ایثارگرانه است که کسی برای دیگری جانفشانی بکند. خدا ما را به قدری دوست داشت که جان خودش را برای ما فدا کرد.
حالا به کلمۀ چهارم میرسیم که کلمۀ اصلی و مورد نظر ما است، یعنی «رستاخیز.» بله، رحمت، فیض، و محبت خدا به رستاخیز ختم میشود. «او که ما را محبت نمود، خدا، که در رحمت و فیض دولتمند است، ما را که در خطایا مرده بودیم زنده گردانید و برخیزانید.» نیاز ما این است که زنده بشویم. پولس در اینجا دربارۀ رستاخیز صحبت میکند، رستاخیز از مردگان. ما چون از نظر روحانی مردیم، خدا ما را از نظر روحانی زنده میکند. مرگ روحانی به این معنا است که ما به خدا بیحس و بیاعتناییم. رستاخیز روحانی به این معنا است که ما به خدا حسدار میشویم و به کُنش خدا جواب میدهیم. ما از خواب غفلت بیدار میشویم و توانایی پیدا میکنیم خدا را درک بکنیم، خدا را بشناسیم، با خدا مشارکت داشته باشیم، صدای خدا را در کلامش، کتابمقدس، بشنویم، خدا را خدمت بکنیم، و به دست خدا مبارک بشویم و برکت بگیریم. تنها نیاز یک انسان مرده همین است. گناهکار مرده محتاج حیات است. گناهکار مرده نیازمند رستاخیز است. نیاز بشر همین است، نیاز جامعه همین است، نیاز دنیا همین است. ما نظام آموزش و پرورش بهتر لازم نداریم. آموزش و پرورش و تحصیلات عالی ما را زنده نمیکند. ما روانشناسی نیاز نداریم. ما نیاز نداریم به تواناییهای خودمان بال و پر بدهیم تا بتوانیم احساساتمان را مدیریت بکنیم. ما به این چیزها احتیاج نداریم. نیاز ما این نیست که صرفاً رابطهمان با مردم یا اعضای خانواده بهتر بشود. ما نیازمند حیاتیم، باید زنده بشویم. نیاز ما این است. ما به حیات خدا در روح و جانمان نیاز داریم و این دقیقاً اتفاقی است که در رستاخیز روحانی برای ما روی میدهد. خدا به مردگان روحانی نگاه میکند و چون آنها را دوست دارد دلش میخواهد به آنها رحمت و فیض نشان بدهد. خدا گناهکاران را که از نظر روحانی مرده هستند زنده میکند. خدا به آنها حیات میدمد. اما این حیات چه حیاتی است؟ این حیات حیات روحانی و حیات جاودانی است. ولی چگونه خدا این حیات را میدمد؟ واژۀ بعدی به ما پاسخ میدهد. این واژه «مسیح» است.
چگونه خدا این حیات را میدمد؟ آیۀ ۵: «ما را با مسیح زنده گردانید.» آیۀ ۶: «با او برخیزانید.» حالا به اصل معنای رستاخیز رسیدیم. عیسی مسیح میفرماید: «از این جهت که من زندهام شما هم خواهید زیست.» «هر که زنده باشد و به من ایمان آورد تا به ابد نخواهد مرد» (یوحنا ۱۱:۲۵). کلام خدا میفرماید عیسی مسیح نه فقط برای گناهان ما جان داد، بلکه از مردگان قیام کرد تا به ما حیات ببخشد. حقیقت شگفتانگیز انجیل همین است که گناهکاران در گناه و خطا مردهاند و غضب خدا بر آنها قرار دارد و حتی فرزندان غضب نامیده میشوند، اما خدا غضبش را از گناهکاران برمیدارد و غضبش را روی صلیب بر مسیح میریزد. عیسی مسیح زیر غضب خدا جان داد و به خاطر ما غضب خدا را به خودش گرفت. به این شکل، مرگ مسیح مرگ ما میشود و رستاخیزش رستاخیز ما، یعنی ما با مسیح زنده میشویم. خدا ما را با مسیح زنده میکند.
به نظرم، رسالۀ رومیان فصل ۶ و آیات ۳ تا ۵ این حقیقت را بسیار عالی توضیح میدهد: «پس، چون که در مرگ او تعمید یافتیم، با او دفن شدیم تا آنکه به همین قِسمی که مسیح به جلال پدر از مردگان برخاست ما نیز در تازگی حیات رفتار نماییم.» وقتی مسیح دفن شد، ما از نظر روحانی دفن شدیم با او. وقتی مسیح از مردگان برخاست، ما با او از مردگان برخاستیم. خدا مرگ و رستاخیز مسیح را به ما نسبت میدهد. آیۀ ۵: «اگر بر مثال مرگ او متحد گشتیم، هر آینه، در قیامت وی نیز چنین خواهیم شد.» این معجزۀ بزرگ انجیل است. دوستان من، این قلب ایمان مسیحی است. این حقیقتی است که باید آن را درک بکنید. این مسیحیت است. گناهکاران راهی محکومیت ابدیاند، چون گناهکاران دچار مرگ روحانی هستند. ولی خدا به آنها حیات میبخشد. اما چطور؟ به این شکل که خدا گناهان آنها را میآمرزد. البته لازم است که عدالت خدا دربارۀ گناه اجرا بشود. برای همین، خدا همۀ خشم و غضب الهی خودش را بر مسیح فرو میریزد و با قیام دادن مسیح از مردگان بر مرگ روحانی ما که دچارش هستیم پیروز و فاتح میشود. به این شکل، رستاخیز مسیح رستاخیز ما میشود. این معنای رستاخیز مسیح است. رستاخیز مسیح یک نماد نیست که به شما نوید بدهد میتوانید بر مشکلات خودتان پیروز بشوید. رستاخیز مسیح یک رستاخیز معنوی و رمزآلود و عجیب و غریب نیست که به واسطۀ آن حالا ما بگوییم: «بله، روح عیسی، که با مردم فقیر و با کودکان مهربان بود، امروز در ما زنده میشود.» خیر، رستاخیز عیسی مسیح یک واقعیت تاریخی است. عیسی جان سپرد و از مردگان برخاست، اما، وقتی جان سپرد، گناهان ما را متحمل شد. وقتی او از مردگان قیام کرد، به ما حیات بخشید. خدا قربانی مسیح و رستاخیز او را به ما نسبت میدهد. این شکوه و جلال رستاخیز است.
حالا، به ششمین واژه، یعنی کلمۀ «آسمانی،» میرسیم. آیۀ ۶: «با او برخیزانید و در جایهای آسمانی در مسیح عیسی نشانید.» چه اتفاقی پس از رستاخیز ما روی میدهد؟ دلم میخواهد این موضوع شفاف را متوجه بشوید. وقتی خدا ما را به قدرت رستاخیز مسیح از مردگان قیام میدهد، ما را در جایهای آسمانی مینشاند. ما واقعاً آسمانی میشویم. اما این یعنی چه؟ یعنی، ناگهان، ما زنده شدیم. حالا به واژۀ «آسمانی» بپردازیم. آسمان قلمروی سکونت خدا است، محل حضور خدا است. ما به خدا زنده شدیم، در حالی که پیش از این به خدا مرده بودیم. ولی، ناگهان، خدا را شناختیم. ناگهان، فهمیدیم خدا کیست. ناگهان، خدا را دوست داریم. وانگهی، مشتاق شدیم خدا را خدمت بکنیم و خدا را بشناسیم و با خدا مشارکت داشته باشیم و با خدا ارتباط داشته باشیم و خدا را بپرستیم و او را بستاییم. وانگهی، کلام خدا برای ما معنی پیدا کرد و مشتاق شدیم ارادۀ خدا را انجام بدهیم و پیروِ راه خدا بشویم و هدف و مقصود خدا را بهجای بیاوریم و نام او را حرمت بگذاریم. ناگهان، کل واقعیتهای روحانی برای ما زنده شدند و برای اولین بار دوست داشتن هرچه پاک و قدوس و عدل و نیکو است در دلمان جوانه زد. برای اولین بار، فکرمان را از امور زمینی برداشتیم و به امور آسمانی فکر کردیم. برای اولین بار، شروع به جنگیدن با جسم و با شهوتهای ذهن کردیم. ما با تأثیر و نفوذ دنیای اطرافمان میجنگیم، چون حالا یک دستور کار تازه و آسمانی پیشِ رو داریم. حالا ما صاحب یک قدرت تازه و ارادۀ تازه و حیات تازه و خُلق و خوی تازه و مسیر تازه هستیم. این یعنی آسمانی بودن. خدا ما را دقیقاً در محیطی نشاند که در آنجا تا ابد از حیات آسمانی برخورداریم.
خدا ما را زنده نکرد تا در گورستانی که در آن دفن بودیم ما را سرگردان به حال خودمان رها بکند. خدا ما را به دنیای دیگری زنده کرد. ما شهروندان آسمانیم. برای همین، در یکی از سرودهای روحانی گفته میشود: «خانهام نیست این دنیا، مسافرم من، اندوخته گنجهایم در آن دنیای باقی.» کل زندگی ما در آن دنیای باقی است. به همین دلیل، اینجا، در این دنیای فانی، همهچیز را کاملاً متفاوت میبینیم. ما همهچیز را در نور ابدیت مینگریم، همهچیز را از دریچۀ چشم خدا میبینیم. ما کل دنیا را شکل دیگری میبینیم، چون ما در جایهای آسمانی زندگی میکنیم. بله، جسم و نَفْس ما هنوز با ما هستند، امیال و خواستههایمان هنوز با ما هستند. دنیا هست، شیطان هست، جنگ روحانی وجود دارد، ولی ما از این جنگ روحانی آگاهیم، ما ارادۀ خدا و جلال خدا و هدف و مقصود خدا را درک میکنیم. همۀ این حقایق آسمانی برای ما زنده و تازه و زیبا و شفافند. بله، فرق است میان مردگان زنده و زندگان مرده. جسم ما روزی میمیرد، ولی ما از لحاظ روحانی تا ابد زنده خواهیم بود.
الان سوال مهم و حیاتی این است که «چطور از یک گروه به گروه دیگر برویم؟ چطور میتوانیم از میان مردگان زنده بیرون بیایم و به جمع زندگان مرده بپیوندیم؟» آیۀ ۸ و ۹ به این سوال پاسخ میدهند. چگونه این اتفاق روی میدهد؟ «محض فیض.» بله، ما محض فیض نجات یافتیم. اما چگونه؟ «به وسیلۀ ایمان، و این از شما نیست.» نجات کار شما نیست، بلکه هدیۀ خدا است. نجات ثمرۀ اعمال شما نیست تا کسی فخر نکند. جایی برای فخرفروشی و تکیه به تلاش و تکاپوی انسان وجود ندارد. وقتی نجات پیدا میکنیم، برای خودمان دستهگل نمیفرستیم، برای خودمان به قول معروف نوشابه باز نمیکنیم، خودمان را تحویل نمیگیریم. نجات دستاورد انسان نیست. نجات نتیجۀ اعمال نیست. کلام خدا میفرماید نجات به وسیلۀ ایمان است و بس.
حالا شما میپرسید: «منظور چیست که میگویید به وسیلۀ ایمان؟» بسیار خوب، الان، ایمان را خیلی ساده برایتان تعریف میکنم. ایمان اعتقاد خدادادی است که باور میکنیم وعدۀ رستاخیز و آمرزش گناهان و بهشت جاودان از طریق ایمان به عیسی مسیح درست و حقیقت میباشد. آیا متوجه شدید؟ این باور و اعتقاد ما را بر آن میدارد از خدا درخواست بکنیم حیات جاویدان را به ما هدیه بدهد. این یعنی ایمان نجاتبخش.
رستاخیز یک واقعیت مسلم است. عیسی مسیح از مردگان برخاست. شواهد و مدارک به قدری زیاد است که راهی نمیماند جز ایمان آوردن به شخص عیسی مسیح و رستاخیز او. علاوه بر این، واقعیتهای انجیل نیز همگی حقیقتند. واقعیت این است که رستاخیز از مرگ روحانی فقط و فقط در مسیح امکانپذیر است و این را بدانید که آمرزش کامل گناهان و وعدۀ بهشت جاودان یک حقیقت است. به درگاه خدا دعا بکنید تا آن ایمان و اعتقاد راسخ را به شما هدیه بدهد و خودش ارادۀ شما را بیدار بکند تا از خدا درخواست بکنید نجات را به شما هدیه بدهد. همین حالا، به خداوند دعا بکنید و بگویید و بخواهید و خواهش کنید: «خدایا، حیات در مسیح و آمرزش گناهان و بهشت جاویدان را به من هدیه بده.»
این سهشنبه سالگرد غرق شدن کشتی معروف تایتانیک است. یک شب، در آبهای سرد اقیانوس اطلس، در یک حادثۀ دلخراش، شمارش معکوس برای دو هزار نفر فرا رسید. تایتانیک، آن کشتی به اصطلاح غرقناپذیر، در آبهای اقیانوس غرق شد. اما بخش جالب ماجرا، که به نظرم برای مردم حیرتآور است، این است که بسیاری از مسافران آن کشتی مرگ خودخواسته را انتخاب کردند. این واقعیت بیشتر به چشم میآید وقتی به این موضوع نگاه میکنیم که با وجودی که کشتی در حال غرق شدن بود گروه موسیقی و نوازندگان همچنان در حال نواختن بودند. اما آن مردم چطور مرگ خودخواسته را انتخاب کردند؟ آنها، با تمسخر و پوزخند، به قایق نجات دست رد زدند، قایق نجات نیمهخالی از آنها دور میشد، در حالی که آن جماعت باور نداشتند کشتی غرق خواهد شد. اینچنین، آنها با آغوش باز به استقبال مرگ رفتند.
به نظرم، کشتی تایتانیک میتواند نماد خوبی برای دنیا باشد. دنیا کشتی تایتانیک است در ابعاد بزرگتر. عزیزان، این دنیا به سرعت در حال غرق شدن است و همۀ طرفداران محیط زیست و همۀ سیاستمداران و همۀ نظام آموزش و پرورش و همۀ روانشناسان و همۀ مذهبیان و همۀ دولتها هم که با هم جمع شوند نمیتوانند جلوی نَشتی و تِرکهای این کشتی را بگیرند. کل دنیا دواندوان، شتابان، در حال غرق شدن است، در حالی که گروه موسیقی بیوقفه مینوازد و برای عدهای انگار نه انگار که کشتی در حال فرو رفتن در آب است و آب کل کشتی را فرا گرفته است. به قول معروف، دنیا را آب ببرد آنها را خواب میبرد. اما، ای مردم، واقعیت این است که ما در حال غرق شدنیم. ما به سرعت در آب فرو میرویم و عیسی مسیح تنها قایق نجات ما است که ما را از مرگ حتمی نجات میدهد و ما را به ساحل بهشت باقی و جاویدان خدا میرساند. چقدر آدم باید نادان باشد که مرگ خودخواسته را انتخاب بکند! عیسی مسیح خودش را مثل قایق نجات به شما هدیه میکند.
با هم دعا بکنیم.
خدایا، دعا میکنیم به همۀ ما رحم بکنی. دعا میکنیم در مهربانیات ما را دوست داشته باشی و به واسطۀ عیسی مسیح خداوند به ما فیض و رحمت و رستاخیز از مردگان عطا بنمایی و ما را از این دنیا که در حال غرق شدن و فرو رفتن در جهنم است نجات بدهی. ای خداوند، آنها را که در جمع نادانان در کشتی مرگ نشسته و حاضر نیستند سوار قایق نجات بشوند نجات بده. ای پدر آسمانی، به همۀ ما رحم بکن. به ما آن اعتقاد راسخ و خدادادی را عطا بکن که باور بکنیم با تمام دلمان، با تمام جانمان رستاخیز عیسی مسیح را، آمرزش گناهان را، و وعدۀ حیات جاویدان که همگی حقیقت دارند. با این باور و اعتقاد راسخ، خدایا در دلمان بگذار تا از تو درخواست بکنیم هدیۀ حیات در مسیح را و تو این هدیه را به ما ببخش. دعا میکنیم قایق نجات پُر از گناهکارانی باشد که از مرگ هولناک نجات مییابند.
ولی ما، که تو را میشناسیم و تو را دوست داریم، خدایا تو را میستاییم و برای حیاتی که به خاطر عیسی مسیح خداوند از آن بهرهمندیم از تو ممنونیم. در نام عظیم او دعا میکنیم. آمین.
پایان
This article is also available and sold as a booklet.
